پرتوي آملي، مهدي. "ريشه تاريخي امثال و حكم". دوره 7، ش84(مهر 48): ص 59-61 .

 

خلاصه: " آبشان از يك جوي نمي‌رود " ، " از پشت خنجر زدن" ، " اشرف خر".

ريشة تاريخي امثال و حكم

مهدي پرتوي

« آبشان از يك جوي نمي‌رود »

هر‌گاه بين دو يا چند نفر در امري توافق و سازگاري وجود نداشته باشد به ضرب‌المثل بالا استناد و استشهاد مي‌كنند. در اين ضرب‌المثل به جاي « نمي‌رود » گاهي فعل «‌نمي‌گذرد » هم به كار مي‌رود كه در هر دو صورت معني و مفهوم واحد دارد. اكنون به ريشة ضرب‌المثل بپردازيم:

سابقاً كه شهرها لوله‌كشي نشده بود سكنة هر شهر براي تأمين آب مورد احتياج خود از آب رودخانه يا چشمه و قنات كه غالباً در جويهاي سرباز جاري بود استفاده مي‌كردند به اين ترتيب كه اول هر ماه يا هفته‌اي يكبار « بسته به قَّلت يا وفور آب » حوضها و آب‌انبارها را با آب جوي پر مي‌كردند و از آن براي شُرب و شستشو و نظافت استفاده مي‌كردند. در همين شهر تهران كه سابقاً آب قنوات و اخيراً آب نهر انشعابي كرج نيز جريان داشت ساكنان هر محله در نوبت آبگيري كه آب در جوي آن محله جريا پيدا مي‌كرد قبلا آب‌انبارها و حوضهايشان را كاملاً خالي و تميز مي‌كردند و سپس آب مي‌گرفتند. تهرانيها پس از آنكه آب‌انبارها را پُر مي‌كردند معمولشان اين بود كه مقداري نمك هم در انبارها مي‌ريختند تا به زعم و عقيده‌شان آب را تصفيه كند و ميكربها را بكشد. پُر كردن آب انبارها غالباً هنگام شب و در ميان طبقات ممتازه بعد از نيمه‌شب انجام مي‌شد زيرا هنگام روز به علت كثرت رفت‌و‌آمد و ريختن آشغالها و كثافات در جويها مخصوصاً شستن ظروف و لباسهاي چركين كه در كنار جوي انجام مي‌گرفت غالباً آب جويها كثيف و آلوده بود به همين جهت هيچ صاحبخانه‌اي حاضر نمي‌شد حوض و آب‌انبار منزلش را هنگام روز پر كند و اينكار را اكثراً به شب موكول مي‌كردند كه آب جوي تقريباً دست‌نخورده باشد. طبيعي است در يك محله كه دهها خانه دارد و همه بخواهند از آب يك جوي در دل شب استفاده كنند چنانچه بين افراد خانواده‌ها سازگاري وجود نداشته باشد هر كس مي‌خواهد زودتر آب بگيرد و همين عجله و شتابزدگي و عدم رعايت تقدم و تأخر موجب مشاجره و منازعه خواهد شد. شبهاي آب نوبتي در محله‌هاي تهران واقعاً تماشائي بود.

زن و مرد و پير و جوان از خانه‌ها بيرون مي‌آمدند و چنان قشقرقي به راه مي‌انداختند كه هيچ‌كس نمي‌توانست تا صبح بخوابد. صاحب كتاب « شرح زندگاني من » مي‌گويد: « من كمتر ديده‌ام كه دو نفر كه از يك جوي آب مي‌برند از همديگر راضي باشند و اكثر بين دو شريك شكراب مي‌شود »1 . موضوع بردن آب از يك جوي يا يك نهر و منازعات فيمابين تنها اختصاص به شهر نداشت بلكه در روستاها كه از آب رودخانه در يك نهر مشترك به منظور آبياري و كشاورزي آب مي‌بردند اختلاف و ناسازگاري روستائيان بيشتر از شهريها حدت و شدت داشت زيرا در شهرها منظور اين بود كه حوض و آب‌انبار منزلشان را چند ساعت زودتر پُر كنند ولي در روستاها موضوع آبگيري و آبياري جنبه حياتي داشت و روستائيان دو يا چند دهكده كه از يك جوي حقابه داشته‌اند از بيم آنكه مبادا مدت جاري‌بودن آب در جوي مشترك قطع شود و آنها موفق نشوند كه مزارعشان را مشروب كنند با داس و بيل و چوب به جان يكديگر مي‌افتادند و در اين ميان قهراً عده‌اي زخمي و احياناً كشته مي‌شدند.

 با وجود آنكه شبكه آبياري كشور با بستن سدهاي بزرگ و كوچك تا حدود مؤثري از نارضائي روستائيان كاسته است معهذا هنوز موضوع ناسازگاري آنها كم‌و‌بيش به چشم مي‌خورد كما‌اينكه در منطقه مازندران چون كشت برنج به آب فراوان احتياج دارد و هنوز سدي بر روي رودخانة هراز بسته نشده‌است هر سال كه احساس كم‌آبي شود روستائياني كه از يك نهر يا يك جوي آب مي‌گيرند به وجه چشمگير و خطرناكي با يكديگر منازعه مي‌كنند و بعض سنوات كه قلت آب از حد متعارف تجاوز كند كار مجادله بالا مي‌گيرد و يك يا چند مقتول يا شديداً مجروح مي‌شوند « به همين جهت است كه به طور استعاره در مورد [59] سوء‌تفاهم و مشاجره بين دو نفر جملة: آبشان از يك جوي نمي‌گذرد كه كنايه از عدم سازگاري بين طرفين قضيه است موقع استعمال پيدا مي‌كند و در نظم و نثر پارسي نظائر بي‌شماري دارد »2 . ميرزا حبيب خراساني مي‌گويد: 

سنگ است و صُراحي انتساب من و تو

زاهد به كتابي و كتاب من و تو

 مشكل كه به يك جو رود آب من و تو

تو مُرده كوثري و من زندة مي


 

« از پشت خنجر زدن »

كساني كه از مردي و مردانگي بوئي برده باشند در مقام اختلاف و دشمني هم شمشير را از رو مي‌بندند و معارضه و مبارزه را مقابله انجام مي‌دهند. پناه بر خدا از منافقين روزگار كه به لباس دوستي جلوه مي‌كنند و چون وثوق و اعتماد طرف متقابل را جلب كردند در فرصت مقتضي از پشت خنجر مي‌زنند و دشنه را تا دسته در سينه‌اش فرو مي‌كنند. افراد منافق به سابقة تاريخ و شوخ‌چشمي‌هاي روزگار هرگز روي خوش نديدند و اگر هم احياناً چند صباحي از بادة غرور و خيانت سرمست بودند آن سرمستي ديري نپائيد و آن شهد آني به شرنگ جانكاه مبدل گرديد. اكنون ببينيم چه كسي براي اولين‌بار از پشت خنجر زد و فرجام كار محرك اصلي به كجا انجاميد؟

 هنگامي‌كه ذونواس پسر شراحيل‌بن‌عمرو « يا به قولي فرزند تبع‌الاوسط » حنيفه‌بن‌عالم پادشاه يمن را به قتل رسانيد و به دستياري بزرگان و امراي مملكت بنام يوسف بر مسند سلطنت مستقر گرديد از آنجا كه پيرو هيچ مذهبي نبود « و يا به روايتي از آئين موسي پيروي مي‌كرد » در مقام آزار و كشتار امت مسيح برآمد و كار اذيت و شكنجه را نسبت به اين قوم به جائي رسانيد كه عاقبت پادشاه حبشه كه جزء پيروان عيسي بود در صدد دفع و رفع وي برآمد و يكي از سرداران نامي خود بنام ارياط را با هفتاد‌هزار سپاهي به يمن اعزام داشت. در جنگي كه بين ارياط و ذونواس اتفاق افتاد ذوانوس به سختي شكست خورده منهزم گرديد و ارياط زمام امور يمن را در دست گرفت. دير زماني از امارت ارياط در يمن نگذشت كه يكي از سرداران سپاه او موسوم به ابرهه كه نسبت به وي حسد مي‌ورزيد سپاهياني فراهم آورد و متوجه شهر صنعا پايتخت يمن شد. ارياط مردي سلحشور و شجاع بود و ابرهه مي‌دانست كه از عهدة وي در ميدان برنخواهد آمد بنابراين در صنعا به غلام خود غنوده يا به قول طبري عنوده « بر وزن غمكده » دستور داد كه وقتي در ميدان جنگ با ارياط روبه‌رو مي‌شود و او را به كار جنگ‌و‌جدال مشغول مي‌دارد وي ناگهان از پشت به او حمله كند و او را به قتل برساند.

چون ابرهه و ارياط مقابل يكديگر قرار گرفتند ارياط با ضربت شمشير خود چنان بر فرق ابرهه نواخت كه تا نزديك ابروي وي شكافي عظيم برداشت « ابرهه به علت همين زخمي كه بر سرش وارد آمد بعداً ملقب به اشرم گرديد » ولي در همين موقع غنوده به دستور ارباب خود ارياط را نامردانه از پشت خنجر زد و كارش را بساخت. وقتي‌كه خبر كشته‌شدن ارياط به نجاشي سلطان حبشه رسيد سخت برآشفت و سوگند ياد كرد تا قدم بر خاك يمن نگذارد و موي سر ابرهه را به دست نگيرد از پاي ننشيند. پس با سپاهي عظيم براي گوشمالي ابرهه عازم يمن گرديد. چون ابرهه از قصد نجاشي و سوگندي كه ياد كرده بود آگاه شد تدبيري انديشيد و نامه‌اي بر پوزش و معذرت با انباني از خاك يمن و موي سر خويش توسط يكي از كسان و نزديكان به حضور سلطان حبشه فرستاد و در نامه معروض داشت « براي آنكه سوگند سلطان راست آيد خاك يمن و موي سر خويش را فرستادم ». نجاشي را از اين حُسن تدبير و فطانت آنچنان خوش آمد كه از لشكركشي به يمن منصرف گرديد و حكومت ابرهه بر آن سرزمين را تنفيذ نمود ولي ابرهه به علت همين غَدر و خيانت و ناسپاسي نسبت به مخدوم در واقعة عام‌الفيل و حمله به مكه و خانة كعبه به‌كلي منهزم و به قولي در آن جنگ كشته شد و غنوده يعني همان كسي‌كه از پشت خنجر زده بود با وجود آنكه عامل و آلت بلااراده‌اي بيش نبود معذالك سرنوشت شومي داشت و به وضع فجيعي به قتل رسيد.

« اشرف خر »

افراد حريص و طماع را « اشرف خر » گويند. مخصوصاً اين نام و عنوان به آن دسته از طمعكاران اطلاق مي‌شود كه حرص و طمع و ولع آنها سرانجام به ندامت و پشيماني منتهي مي‌گردد. نه خود مي‌خورند و نه به ديگران مي‌خورانند. نه خودشان از اين رهگذر طرفي مي‌بندند و نه آثاري كه نفع و مصلحت عامه بر آن متربت باشد برجاي مي‌گذارند. به عبارت اخري از آن همه ثروت و اندوخته فقط مظلمه و بدنامي با خود به گور مي‌برند. بيلان زندگي آنها را در اين شعر مي‌توان خلاصه كرد:

او مظلمه بُرد و ديگري زر

ديدي كه چه كرد اشرف خر

اكنون ببينيم اشرف خر كيست و چه صفات و خصائصي را دارا بوده‌است: [60]

 ملك اشرف‌بن‌تيمورتاش چوپاني از امراي جابر و سفاك در آذربايجان و معاصر شيخ صفي‌الدين اردبيلي و شيخ صدرالدين موسي بود كه از بُخل و امساك نظير نداشت و به سكة طلا عشق مي‌ورزيد به قسمي كه پس از تحصيل قدرت هر جا و نزد هر كس از زر ناب اثر و نشاني مي‌يافت بُعنف مي‌ستاند. اگرچه در متاب « شرح زندگاني من » تأليف شادروان عبدالله مستوفي چنين آمده‌است: « اشرف از القاب پادشاهان صفوي بود و واحد پول طلاي كشور را به همين مناسبت اشرفي ناميده‌اند كه بعدها اشرف افغان به مناسبت اسم خود اين تسميه را ترويج كرد »3 و برخي از مورخان اعتقاد دارند كه شدت علاقة ملك اشرف به مسكوكات طلا موجب گرديد كه سكة زر از آن تاريخ بنام « اشرفي » تسميه گرديد مقصود از كلمة اشرفي همان انتساب به ملك اشرف چوپاني مي‌باشد. خزانه اش هميشه پر از مسكوكات طلا خاصه سكة اشرفي بود سكه‌هاي زر او را چنان منقلب مي‌كرد كه گاهي مقام و منزلت خويش را فراموش مي‌كرد. عملة دارالحكومه هر وقت او را بر مسند حكمراني نمي‌ديدند براي آنها يقين حاصل بود كه در خزانه به شمارش جواهر و مغازله با اشرفي اشتغال دارد! همه مي‌دانستند كه سكة زر براي ملك اشرف بر هر چيز حتي جان و مال و ناموس مردم رجحان دارد.

در زمان حكومت ملك اشرف خطة آذربايجان به ويراني رفت و مردم غيور آن سامان از فرط مظالم و تعديات عمال اشرف جلاي وطن كردند زيرا عمّال اشرف به پيروي از مخدوم خويش چنان به كار تحصيل سيم و زر اشتغال داشته‌اند كه كار ملك و ملت و تمشيت امور را از ياد برده بودند. شغل و وظيفة آنها تجسس در خانه‌ها و شكنجه دادن مردم بيچاره و بدست آوردن نقود و مسكوكات طلا بود ، عِرض و ناموس و حريم امنيت و آسايش مردم دستخوش مطامع اشرف و بازيچة هوي و هوس عمال نابكارش واقع شده بود.

خلاصه كار ظلم وستم به‌حدي بالا گرفت كه علماء و روحانيون و مشايخ بزرگ را نيز از خود برنجانيد و حتي تصميم گرفت شيخ صدرالدين موسي را كه غالباً به اعمال و تعدياتش اعتراض مي‌كرد دستگير كرده در قلعه زنداني كند. شيخ صدرالدين اضطراراً از اردبيل حركت كرده به گيلان رفت و مدتي در آنجا توقف نمود.

عده‌اي از علماء و عرفاي بزرگ كه از ظلم و ستم اشرف به ستوه آمده هر يك به كشوري مهاجرت كرده بودند عاقبت با برخي از خلفاي شيخ صدرالدين از قبيل شمس‌الدين حافظ سلماسي و ديگران به همراهي قاضي محي‌الدين بردعي از راه دربند قفقاز به جانب دشت قيچاق حركت كردند و در شهر « سراي » كه پايتخت جاني‌بيك‌خان اوزبك پادشاه مغولي و مسلمان دشت قيچاق بود رحل اقامت افكنده در آنجا به وعظ و ارشاد خلق پرداختند. چون جاني‌بيك‌خان از ورود علماء و صُلحاي مزبور آگاه گشت از آنجا كه مسلماني عادل و صاحبدل بود يكي از روزهاي جمعه به مجلس وعظ آمد و قاضي محي‌الدين در اثناي موعظه شرح ستمكاري‌هاي ملك اشرف چوپاني را به نوعي تقرير كرد كه جاني بيگ‌خان و اهل مجلس به گريه افتادند. قاضي در ضمن سخنان خود مخصوصاً به اين حديث اشاره نمود « كُلَّكم راعْ و كُلكَّم مسئول عَنْ رَعَيه» و گفت: امروز كه خداوند به جاني‌بيگ قدرت عطا فرمود او مكلَّف است كه مصيبت و بلاي ملك اشرف را از مسلمانان آذربايجان دفع نمايد . . . .

جاني‌بيگ‌خان آنچنان تحت تأثير بيانات نافذ قاضي محي‌الدين بردعي قرار گرفت كه بي‌درنگ به تجهيز پرداخت و با سپاه متشكل از ناراضيها و ستم‌كشيده‌ها و افراد ابوابجمع خود ظرف مدت دو ماه عازم آذربايجان شد. نخست به اردبيل رفت و روزي چند به انتظار ماند تا شيخ صدرالدين از گيلان رسيد. سپس جانب تبريز را در پيش گرفت و بر سر ملك اشرف تاخت «758 هجري». چون سكنة آذربايجان همه ناراضي بودند لذا پس از زدو‌خورد مختصري اشرف دستگير شد و اموالش را كه بر چهارصد استر و هزار شتر بار كرده روانة سمت خوي نموده بود جاني‌بيگ‌خان بدون كمترين زحمت و دردسر يكجا ضبط كرد و سر اشرف را بر دِر مسجد مراغيان تبريز آويخت.

بيچاره بدبخت آن همه در راه تحصيل سكة اشرفي خون ريخت و ستم روا داشت ، نخورد و انفاق نكرد ، سرانجام همه به تاراج رفت و جانش را نيز بر سر آن نهاد و دولت امراي چوپاني به قتل او منقرض گرديد. مستظرفي چون اين واقعه شنيد بر خريت و حماقت اشرف تأسف خورد و گفت:

او مظلمه بُرد و ديگري زر

ديدي كه چه كرد اشرف خر

 

از اين واقعه تاريخي و آموزنده بي‌خبراني بايد درس تنبَّه و عبرت گيرند كه افق ديد آنها محدود به زندگي ظاهري و مادي است و در ماوراي اين چهار ديواري حقيقت و واقعيتي را نمي‌بينند ، گوئي عمر ابد و زندگي جاويدان را به آنان بخشيده‌اند كه ايام و ليالي و هم‌وغم خويش را صرفاً به كسب مال‌ومنال مصروف مي‌دارند:

كه يكي خود خوري يكي مردم [61]

 زان دونيم است دانة گندم


 

“پاورقي‌ها“

1- جلد دوم كتاب شرح زندگاني من تأليف عبدالله مستوفي صفحه 375.

2- جلد دوم كتاب شرح زندگاني من تأليف عبدالله مستوفي صفحه 375.

3- جلد اول،ذيل صفحه 28.