|
|
||
ستاري، جلال. "مقام سعدي در ادبيات فرانسه". دوره7-8، ش84 (مهر48): ص 62-67. |
||
|
|
||
|
خلاصه: نظر "سيلوستردوساسي ـ
" ، "
Silvestre de Sacy دارمستتر
ـ "
،
" M.J. Darmesteterباربيه دومنار ـ
" ،
"
Barbier de Meynard گارسن دوتاسي ـ
" ،
"
Garcin de tassyارنست
هاملن ـ
" Ernest Hamelin |
|
|
مقام سعدي در ادبيّات فرانسه
(2)
جلال ستَّاري
سيلوستر دوساسي
مينويسد1 : « دستورات اخلاقي سعدي بهطوركلي پاك
و بيآلايش است و تهمت بيقيدي و لااباليگري ، يا سختگيري و خشونت بر آن نميتوان بست.
سعدي آموزگار اخلاقي است ميان دو نظر
مخالف قرار دارد: يكي اعتماد به سر نوشت
و تقدير و قضا ( جبر و تفويض ) كه بشر را به حالت
موجودي كاملاً منفعل و پذيرنده درميآورد
و ديگر استقلال و اختيار كه آدمي را به تمام
و كمال به خود واميگذارد و ظاهراً از حيطة
قدرت الهي بيرون ميكشد. صفت برجسته
و نمايان آثار سعدي و خصوصاً گلستان ، عدم
تكلف زبان آنهاست. شيخ در استعمال
استعارات و تشبيهات و كنايات و به كار بستن
شيوة مجاز از غالب نويسندگان شرقي بيشتر
جانب اعتدال را نگاهداشته ، و در تقرير
و بيان بهندرت گرفتار پيچيدگي و تعقيد
و تاريكي شده است ». دوساسي شيفتة اعتدال سعدي است. تعادل و توازن قواي معنوي ، گواه عقل سليم و منطق روشنبين و واقعنگر اندرزگوئي است كه آدميان را از افراط و تفريط در هر كار برحذر ميداشتهاست. اين اعتدال ، صفت مميزة سخن و انديشة سعدي است. در آميزش زبان عربي با پارسي « كار مهم رعايت اعتدال و داشتن اين موهبت نادر و كمياب است كه از اندازه خارج نشوند و چنين موهبتي در سعدي به حد وافر موجود بود و از اينرو گفتههاي وي مخصوصاً در ميدان نظم ، معيار زبان فارسي قرار گرفت. تعادل و توازن دشوارترين و باارزشترين ملكات انساني است. آنهائي كه به خردمندي شهرهاند و نمونة كامل استواري رفتار و گفتار و انديشه به شمار ميروند ، جز اين فضيلت نداشتهاند كه از هرگونه زيادهروي پرهيز كردهاند و قريحة خدادادي سعدي پيوسته اين اصل را مراعات كرده است »2 . اما ميان سخن و انديشه پيوستگي و ملازمتي است. زبان وسيلة بيان فكر و صورت ملفوظ آن است. كلام ساده و معتدل سعدي ، نشانة انديشة موزون و طبيعت آرام و مستقر اوست. « نثر سعدي در زمان خود اين ابداع را داشت كه از سنگلاخ تكلف و تصنع متداول زمان بيرون شد ، بدون اينكه از تزيين عبارات عاري شود. گلستان ميان سادگي نثر پيشينيان كه جز براي اداي مقصود نمينوشتند ، و سبك هنرنمائي متأخرين كه انشاء را در كثرت تزئينات ميپنداشتند ، قرار گرفت ، از اينرو مقبول طباع مختلف گرديد. سعدي فطرتاً از آن دسته اشخاصي است كه در فكر و روح آنها دهليزهاي تاريك و پر پيچوخم نيست ، هميشه مستقيم به سوي مقصود ميروند ، در امور زندگاني و مباحث عقلي راه راست را پيش ميگيرند و در قضايا جنبة روشن را در مييابند »3 .
مجمل
سخن اينكه « سعدي همان خصوصيتي را كه در سخن
دارد ( عدم نشيبوفراز ) در فكر و اخلاق حفظ
ميكند. دارمستتر (M.J. Darmesteter) در تحقيق مختصر خود تحت عنوان Les origines de la Poésie Persane (پاريس 1887) ، از شعراي مقدم بر رودكي و زيبائي وحشي و بدوي و بسيط كلام آنان به بزرگي و تحسين ياد ميكند و مي نويسد: اين گويندگان « غالباً بياهميتاند » ، ولي مطالعة آثار آنان « براي خوانندهاي كه متعلق به عصر و آب و خاك ماست ، لذتبخش و شگفتيآور است ». گويندگان اين دوران « از چند تن از جليلترين اخلاف خود ، ( به روحيات و افكار ما ) نزديكتراند. پيبردن به نبوغ سعدي و حافظ و جامي و جمله هنرمندان زبردست [62] و استادان و سرآمدن بلاغت . . . كه اسير صناعات و تكلفات لفظياند ، مستلزم فعاليت دماغي و روحي ماست » ، حال آنكه پيش از رودكي « صنايع ادبي با تمام نيروئي كه داشتند ، هنوز فرصت آنكه همهچيز را به حالت انجماد درآورند ، نيافته ، عواطف و احساسات انساني را در قالب متحجري اسير نساخته بودند ». جاي ديگر دارمستتر با تأسف از « فصاحت و بلاغت دروغين و تكلفات و تصنعات شعري كه در تغزل به كار ميرود » ياد ميكند و آنرا « بلاي ادبيات ظريف » مانند شعر و ادب پارسي ميداند. به عقيدة او ، اين بلا كه خيلي زود به ادبيات فارسي رويآور شد « قسمت اعظمي از شعر فارسي را غيرقابل تحمل و طاقتفرسا ساخت » ، سپس با دريغ ميگويد: « اين فصاحت تصنعي و عقيم بود كه گوته سالخورده را سخت فريفت » و كلام حافظ را « غزليات پايانناپذير در باب وصال و شراب ميخواند. دارمستتر كه شيفتة زيبائي ساده و بيپيراية نخستين سخنوران ماست ، بيگمان در هنر و سخن ديگران ، بيش از اندازه تكلف و تصنع ديده است. خاورشناس ميان گويندگان پيش از رودكي و فردوسي و برخي از شعراي غربي شباهتهائي يافته و كوشيده است تا عشق و مهر خود را از اين رهگذر به خوانندگان القاء كند. كوشش دارمستتر در اين زمينه ، نظير مطالعاتي است كه برخي در مورد سعدي كردهاند و ما براي آنكه نمونهاي به دست داده باشيم ، به ذكر اجمالي نتايج تحقيق او ميپردازيم: شور و نشاط و شوريدگي ابوسليك گرگاني ، لطافت و بذگوئي و سخنان شوخ و شيرين بازيگران كمديهاي كهن فرانسه (Mascarille) را به ياد او ميآورد. جاي ديگر ابوسليك چنان شرف و افتخار را ميستايد كه خواننده به كرني ( Corneille) ميانديشد. دارمستتر سبك مديحهسرائي رودكي را با شيوة مداحي سرآمد ستايشگران يونان پيندار (Pindare ) ميسنجد. پيندار از خود ميپرسد چون مدح و ثناي كسي را بايد گفت كه گشادهدست هست ولي شايستة تحسين و عنايت نيست ، چگونه ميتوان از ستايش و مدح نامطلوب ، به وصف موضوعي مطبوع و در خور اعتنا گريز زد؟ رودكي به منظور ستايش اميري به خود ميگويد چگونه ميتوان مدح امير را از وصف موضوعي بيارتباط با آن بيرون كشيد؟ راهي كه رودكي برميگزيند مقايسه و مقارنه است ، مثلاً قصيده را با توصيف بهار آغاز ميكند و به فرجام ميگويد شاخه از وزش باد بهاري چون دشمن از ديدار تيغ بَّران امير ميلرزيد. و چون دارمستتر ترانة دلكش ابواسحق كسائي مروزي را در وصف گل ميخواند ، ميگويد: حتي هراس ( Horace) لطيفتر و با روحتر از مروزي ، گل را نستوده است. ذكر نظرات دارمستتر بهطور اجمال در مورد ابوسعيد ابيالخير و افكار عرفاني او خالي از فائده نيست. آنچه دارمستتر در اينباره نوشته شاعرانه و زيباست. به عقيدة او تصوف ابوسعيد انسجام و قاطعيت و قالب جزمياي را كه نوشتههاي عرفاني متأخر پيدا ميكند ندارد ؛ « به همين دليل شيخ گويندهاي بس بزرگ است ». به گمان دارمستتر از آن زمان به بعد ، تصوف به شكل مسلكي متحجر ، منمد ، ثابت و بيحركت درآمد و صورت سنت و ميراث و مادة شعري را يافت كه از استادان و مردان به شاگردان و مريدان ميرسيد و اينان آن را به نظم درميآوردند. ابوسعيد به تنهائي عرفان خود را آفريد ، از خون و اشك خويش آبياريش كرد و اضطراب و تزلزل راي و بيقراري و دودلي را زاد و توشة آن ساخت. پيرو بزرگش عمرخيام ، صاحب نيروي اطمينان و ايقان استواري است كه در ابوسعيد نيست ، اما وجود اين قدرت در شعر ، كشندة هيجان و التهاب و به مثابة ضعف و فتور آن است. ابوسعيد رمز عالم قدسي را نخست از دهان دلبران خاكي شنيد. زليخا و ليلي او را در كنار دلبران شلي ( ماري و اميليا و مادونا ) جاي بايد داد و آنگاه به گوش دل ، نجواي جاوداني بازيگران افسانة الهي ( دانت و بئاتريس ، پترارك ولور ، شلي و آنتيگون ، فوست و هلن ) را شنيد. بشر نخست از دريچة عشق مجازي ، به دنياي لاهوتي مينگرد ، چه صنع الهي را در جمال معشوق ميبيند. ابوسعيد نيز چون شلي از سرچشمة عشق انساني كه از هر انديشه و دغدغة آسماني خالي است ، سيراب شد و در معبد تن به پرستش جان پرداخت. چه « عشق ، خواه مجازي و خواه حقيقي ، عاقبت ما را به سوي حقيقت رهبر است ، ليكن دل بستن به عشق مجازي و توقف در اين منزل مقدماتي كه به منزلة پل و نردبان است ، شيوة عارفان و عاشقان حقيقي برآمد » ( شعر و ادب فارسي ، زينالعابدين مؤتمن ، ص100 ). آنجا كه ابوسعيد گناهكار را به اميد بخشايش آفريدگار خشنود و آسودهدل ميكند5 ، دارمستتر ميگويد: ترانههاي عرفاني ابوسعيد را آكنده از شفقت و رحمتي مسيحانه ميداند و عارف بزرگ و « مسيحا نفس » را در قيافة مؤمن انديشهگري چون پاسكال ميبيند و مضمون اين سخن بزرگ پاسكال را در كلام ابوسعيد مييابد: « آرام باش و بيقراري مكن ، تو اگر مرا تاكنون يافته بودي ، ديگر به جستجو برنميخاستي » (Mystere de Jesus)6 و مينويسد: « در گفتگوي باشكوهي كه ميان زمين و آسمان از زمان پيدايش [63] انسان تاكنون برقرار است ، كدام نسيم تا كرانة خزر ، انعكاس اين سخن مسيع را كه پاسكال در تاريكي هراسناك شب ، بسان زمزمهاي ، فراگوش خود شنيد ، به پيش رانده است؟ » ولي هرچه شاهين تيزپر عرفان ابوسعيد بلندتر اوج مي گيرد ، وجود محبوب بيشتر در ذات پروردگار محو و فنا ميشود. با اين همه دوگانگي معني و دو پهلوئي مفهوم ترانههاي بوسعيد ( معناي ناسوتي و معناي لاهوتي ) كه در پايان عمر چون موسي توانا و تنهاست ، همچنان نمايان و پابرجاست7. باربيه دومنار ( Barbier de Meynard ) مينويسد8 : « از تمام گويندگان شرقي ، سعدي شايد تنها شاعري است كه ميتواند مورد فهم و دريافت اروپائيان قرار گيرد و محبوبيت و شهرتي را كه ميان خوانندگان مسلمان دارد ، تا اندازهاي در مغربزمين حفظ كند. علت اين اعتبار و افتخار اين است كه سعدي در گلستان جامع جميع صفات و مواهبي است كه جمالشناسي نو خواستار آنها است. ذوق سليم و خللناپذير او ، لطف و كششي كه به حكايات شيخ روح و جان ميبخشند ، لحن طنزآميز و پرعطوفتي كه با آن معايب و مفاسد جامعة انساني را ريشخند ميكند ، همة اين فضائل كه در گويندگان همعصر وي بهندرت يافت ميشود ، سعدي را به تمام و كمال شايستة تعظيم و تحسين ما ميكند. در حين مطالعة آثار شيخ ، خواننده بي اختيار قرابت و مشابهتي ميان او و نويسندگان كلاسيك ما مييابد. بسياري از خصوصيات سعدي ظرافت خيال هراس ، رواني دلاويز كلام اويد (Ovide ) ، طنز تند و تيز رابله و خيرخواهي لافونتن را به ياد ميآورد ». براي آنكه پايه و ميزان ارادت و عنايت دومنار به شيخ اجل به درستي نمودار شود ، بهتر آن است كه اين سخنان پرمهر را با نظرات او دربارة ديگر شعراي پارسي بسنجيم. خاورشناس مقدرت كلام سنگين و با صلابت خاقاني را ميستايد ، اما بر اين گمان است كه اين سخندان بزرگ هماورد پيندار و ويكتورهوگو نيست. در مورد خيام مينويسد كه ترانههاي خيام « كه آميختة غريبي از بدبيني و تمسخر و نفي و انكار تلخ و جانگزاست ، خواه به زعم بعضي به مثابة اعتراضي عليه صورت جزمي و قشري شريعت اسلامي و خواه محصول تخيلي بيمارگونه باشد ، به هر صورت عجيب اين است كه در آغاز قرن يازدهم ، در ايران ميتوان پيشقدمان گوته و هانري هينه ( H. Heine ) را يافت ». |
|
ذكر نظرات دومنار دربارة تصوف و عرفان بيفايده نيست ، چون اگر در گمان خود به خطا نرفته باشيم ، غيرمستقيم پرتوي به موجبات اعتبار سعدي در آن ديار ميافكند. چنانكه پيش از اين گفتيم برخي از خاورشناسان ( قرن نوزدهم عليالخصوص ) كه تصوف و عرفان را به ديدة قبول و تكريم نمينگريستند ، طبعاً به گويندگان غيرصوفي بيشتر دل ميبستند. سعدي اگر هم عارف و صوفي باشد ، از شور و حال و جذبه و التهاب سنائي و عطار و جلالالدينمحمد فرسنگها به دور است. بعيد نيست كه اين « اعتدال و ميانهروي » سعدي كه پشتدستي بر دهان عقل سودائي نميزد و عقل كل را آبگينه ريزهها در پاي نميديد ، بر قدر و منزلت او نزد كساني كه صوفي را همرديف كافر و زنديق و غلامباره و شاهد باز ميدانستند و در اين باب بطور دربست قضاوت ميكردند ، افزوده باشد. اظهارنظر اين قبيل مستشرقين در مورد تصوف ، چنين قرينهاي را تا اندازهاي روشن و تأييد ميكند. بهعقيدة دومنار تصوف در آبوهواي مناسبي نشو و نما يافت و فجايع و بلاياي سياسي مشرقزمين در ترويج و انتشار آن سخت مؤثر افتاد. عرفان با پراكندن مضاميني از قبيل: « هيچ واقعيت و حقيقتي غير از جوهر و ذات پروردگار وجود ندارد و لذت و درد و خوبي و بدي سخنان بيهودهاي بيش نيستند » ، روح مردم را طعمة هر نوع استبداد ساخت و به پذيرفتن و تحمل خواري و ذلت معتاد و مأنوس كرد. تعليم تصوف « خوار و حقير شمردن قواعد مذهبي و اخلاقي است » و غيره. . . .اما آنچه از تصوف مورد پسند دومنار قرارگرفته ، جنبههاي مثبت اخلاقي آن است. به زعم او خوشبختانه بسياري از تعاليم فلسفي تصوف بلااثر و عقيم ماند. عرفا با پراكندن دستورات اخلاقي سودمند و بلند ، اثرات نامطلوب آموزش نظري عرفان را تعديل و جبران كردند. مثلاً در مثنوي علاوه بر شور و جذبه و عشق آسماني ، پند و اندرزهاي به غايت پاك اخلاقي نيز هست. مولانا « با همتي خستگيناپذير ، عشق به همنوع ، نيكوكاري و احسان و بجاآوردن وظائف مذهبي را پند ميدهد و ميستايد ، عطار نيز همين فضيلت را داراست » ، پندنامه حاوي مواعظ و دستورات اخلاقي شريف و عملياي است كه با واقعيت زندگي مطابقت دارند. عرفاي قرن 12 ميلادي كه از حكمت و فرزانگي بهرة وافي داشتند ، آموزگاران اخلاقي پاك و بيغش بودهاند. تصوف با ايمان و خلوصي گيرا كه بر دل مينشيند ، « اعتدال و ميانهروي در اميال ، فروتني ، خاكساري و شكيبائي » را ميستايد و طرحي كه براي زندگي و حسن سلوك آدميان ميريزد ، « بيگمان مورد تأييد و تصديق سختگيرترين استادان پندآموز ما خواهد بود ».
صوفي وقتيكه قطع ارتباط با
جهان آب و گل كرد و در
[64] درياي عشق حقيقي غوطه
زد و به مرحلة فنا فيالله و بقاء بالله
رسيد ، بانگ اناالحق برميآورد. شايد اين
داعيه ، ماية عذاب و اضطراب وجدان مذهبي
برخي از مسيحيان قشري و متشرع بودهاست.
اين استنباط فرضي بيش نيست و ملاحظات برخي
از خاورشناسان بدان قوتي ميدهد ، نيكلا در
جائي9 مينويسد:
البته « يكباره نميتوان بدين مقام
بلند سعادت ازلي كه مسيح را بود رسيد ».
گارسن دوتاسي نيز از آن خردهبينان سختگيري
است كه با تندي و خشونتي بيدريغ به جنگ با
تصوف برخاستهاند. ميدانيم كه بيان حقايق
در لباس مجاز از جمله امتيازات ادبيات
صوفيه است. مسيحيان نيز روزگاري به همين
شيوه ، اسرار را در پردة ابهام تقرير ميكردهاند. به تصديق مفسران ، عشق
مجاز در نشيدالانشاد سليمان ( غزل غزلها Cantique des cantques
) قنطرة عشق حقيقت است. تعبيرات عاشقانة اين منظومة غنائي و بلند معادل با عشق و باده
و يار و شاهد صوفيان است. به عقيدة گارسن دوتاسي10
Le Roman de la Rose
داستان عرفاني و بلندآوازة قرون وسطي ، از
بعضي جهات به منطقالطير شباهت دارد. Jean
de Meun
در اين كتاب ، بسان عطار در منطقالطير ، حقايق و معاني را در پردة مجاز
پيچيده ، با شاهد ازلي نرد عشق باخته و سر دلبران را در حديث
ديگران گفتهاست. منظور نويسنده از گل سرخ
اسرارآميزي كه انسان در طلبش سخت
كوشاست ، ذات باريتعالي است. مينويسد: « قريب
يك قرن پس از ظهور منطقالطير ، در سوريه
كتابي به زبان عربي پرداخته شد كه در بلاد
اسلامي شرق شهرت و محبوبيت بسيار دارد و از
بعضي جهات همانند منطقالطيرعطار است ، اين
كتاب تأليف مقدسي است و من عنوان فرانسه
آن را Les Oiseaux et Les Fleurs
نهادهام . . . پيدايش داستان گل سرخ در
فرانسه تقريباً همزمان با ظهور استعارات و
كنايات اخلاقي و حكمتآموز مقدسي در سوريه
است. داستان گل . . .
با تأليف مقدسي
و خصوصاً منطقالطير
عطار شباهتهايي دارد »
11 . همو مينويسد: Eckart
سدههاي ميانه ، اين عقيدة صوفيان را كه
جهان جلوگاه و پرتو ذات خداست ، اظهار داشته
است. مسيحيت ظاهرپرست و مقيَّد به آداب
قرون وسطي ، اينگونه عقايد عرفاني را كه به
آساني رنگ مسلك وحدت وجودي به خود گرفت ، پديد
آورد. و پس از ذكر اصول عقايد صوفيه ميگويد:
اين مسلك شوم در اروپاي مسيحي طرفداراني
پيدا كرد ، آداميتها (Adamites
زنادقة قرون اول مسيحيت ) ، صوفيان ما
هستند ؛ به زعم آنان روح آدمي كه نشأة الوهيت
و منبعث از ربانيت است ، در بند و زندان تن
گرفتار آمده و بايد از اين زنجير اسارت
رهانيده شود ، اعمال جسم بالنفسه بيتفاوتند و زياني به روح نميرسانند. بسياري
از مسيحيان نامدار بدون آنكه تا اين حد پيش
روند ، عقايدي به سياق مسلك وحدت وجودي اظهار
داشتهاند ، مثلاً Maxime le confesseur
در قرن هفتم يا Cabasilas؛ كليساي
شرقي نيز كه از فرق كليساي لاتيني است وحدت
وجودي است. خاورشناس با ديدة تحقير و استخفاف
به اين اصول مينگرد: « انسان از خود اختياري
ندارد و هر چه از نيكوبد اتفاق ميافتد ، از
ازل بر قلم صنع رفته و گريز از آن ممكن
نيست ، مؤثر مطلق خداست. اگر عالم امكان را
در عين كثرت به صورت وحدت ببينيم ، ميان خوبوبد فرق و اختلافي نبينيم » ( مؤتمن ، كتاب
سابقالذكر ) و چنين نتيجه ميگيرد: « باري
مسلك وحدت وجود از لحاظ اصول عقايد اخلاقي
به همان نتايج ماديگري منجر ميشود ، يعني: نفي
آزادي و اختيار بشر ، يكسان و بيتفاوت بودن
اعمال ، مشروعيت و حليت لذات دنيوي . . .
روحانيت و معنويت متصوفه ، گرچه به ظاهر متضاد
با ماهيت ماديگري است ، اما در واقع عين
آن است ، با اين اختلاف كه اگر تصوف از
ماديگري عقلانيتر نيست ، دست كم والاتر و شاعرانهتر از آن است » . با وجود
اين دو تاسي ، بسان
دومنار ، برخي از انديشههاي عرفاني عطار
را همانند پارهاي از دستورات انجيل و
تورات و سخنان پولس قديس و اوگستن قديس
و يوحناي قديس و ديگر قديسين مسيحي يافته است. حال كه نمونه و معياري از پرخاشگري
خاورشناسان قرن پيش را نسبت به تصوب
و عرفان ايراني به دست داديم ، به سر مطلب خود
باز ميگرديم: دومنار در مورد حافظ مينويسد: « حافظ بيگمان بزرگترين گويندة غنائي ايران است. حافظ كه صاحب تخيلي بسيار باريك و حساسيتي دلانگيز در قبال طبيعت و هنر بود ، اگر در آتن يا روم چشم به جهان ميگشود ، همآورد آناكرئون ( Anacreon ) يا تيبول ( Tibulle ) ميشد12. حافظ از ديدگاه ما نمونة برجستة طبع حساس و سريعالتأثير و جمالپرست شرقي است كه سرمست از بادة شعف ، در قالب يك شعر ، جمال صورت وكمال مطلوب را بيان ميكند ». با وجود اين ، دومنار هيچ شاعر پارسيگوي [65] را نزديكتر از سعدي به ادباي غربي نيافته است و ظاهراً هيچ شاعر ايراني نيز بيشتر و بهتر از سعدي ، قريحة دومنار را در يافتن وجوه مشترك ميان شعراي غربي و شرقي برنيانگيخته است. مقايسة نظرات دومنار دربارة سعدي با ملاحظات وي مربوط به خيام و جلالالدينمحمد و حافظ ، مؤيد اين مدعي است ؛ « شخص غالباً نويسندگاني را ميپسندد ، كه فكر و معنويات وي را بهتر ميگويند ، نويسندگاني را دوست داريم كه به سبك و شيوة ما نزديكترند »13. |
|
باربيه دومنار به سال 1880 ترجمة كامل
بوستان را با مقدمه و حواشي و تعليقات به چاپ
رسانيد14. در مقدمة
كتاب مينويسد: منظور سعدي از نگاشتن
گلستان و بوستان ، پراكندن و ترويج دستورات
اخلاقي است ؛ ولي « نه به مفهومي كه قرآن
و شريعت خشك از آن مراد ميكنند ، بلكه اخلاقي
متعلق به همة بشريت ، به معناي راستين
كلمه ، اخلاقي كه خداوند بر صفحة قلب آدميان
حك كردهاست » ، مثلاً به شاهان و رعايا
آموختن وظائف و تكاليف آنان و غيره . . .
به عقيدة دومنار ، سعدي طبعاً به عرفان تمايل
و گرايش بسيار نداشت ، اما چون در عصري
ميزيست كه تصوف « مانند مذهب يك عامل عمومي
تربيت » ( ز. مؤتمن ) بهشمار ميرفت ، نتوانست از
مسير معتقدات روز دور و بركنار
بماند ؛ به همين دليل چاشني تصوفي در شعر او
هست. سخنسنجان اروپائي « با علم به اينكه
در مقام معنويت و روحانيت حافظ مبالغه شدهاست ، حافظ را بيگمان بزرگترين گويندة
غنائي و سعدي را بشردوستترين و مهربانترين
آموزگار اخلاقي اسلام ميدانند ». اين ملاحظات از غايت وضوح احتياج
به شرح ندارند. اخلاقي كه منحصراً از قرآن
و شريعت اسلامي نتراود و از تعصب و تحزب و « زهد
و تصلب و خشونت انعطافناپذير » بركنار
باشد ، شايد به كار مردم غيرمسلمان نيز
بيايد. وانگهي سعدي « ناظري غيرصوفي و ضمناً
آشنا به مشرب تصوف » است و به شاه و گدا راه و
رسم زندگي ميآموزد ؛ پس عجب نيست اگر در شرق
و غرب « ذكر جميلش در افواه عام افتاده وصيت
سخنش در بسيط زمين فرورفته و قصبالجيب
حديثش چون نيشكر ميخورند و رقعة منشآتش چون
كاغذ زر ميبرند ». باربينه دومنار در پايان
كلام ميگويد: « هيچ نويسندة شرقي نزديكتر
از سعدي به شعر و ادب ما نيست ».
ارنست رنان
( E.Renan )
منقد هوشيار و صاحبنظر
فرانسوي در همين معني ميگويد ( 1880 ): « سعدي
واقعاً يكي از گويندگان ماست. ذوق سليم
و تزلزلناپذير او ، لطف و جاذبهاي كه
به رواياتش روح و جان ميبخشند ، لحن سخريهآميز و پرعطوفتي كه با آن معايب و مفاسد
بشريت را ريشخند و طعن ميكند ، اينهمه اوصاف
كه در نويسندگان شرقي بهندرت جمع ميآيد ، او
را در نظر ما عزيز ميدارد. وقتي آثار سعدي
را ميخوانيم ، گوئي با يك نويسندة اخلاقي و
حكمتآموز رومي ، يا يك منقَّد بزلهگو و شوخطبع قرن شانزدهم ، سروكار داريم ». موجبات
اعتبار سعدي بطور اجمال در اين تحليل
هوشمندانة شارل دوفرمري ( مترجم گلستان )
آمدهاست15: « مطالعه بوستان به اندازة گلستان لذتبخش نيست. اين امر همانطور كه سيلوستر
دوساسي نشان داده ، به علت يكنواختي وزن و بحر
بوستان است ؛ به علاوه انديشههاي عرفاني
سعدي در بوستان بيشتر از گلستان رسوخ كرده
و جا گرفتهاند. خردة ديگريكه بر بوستان
ميتوان گرفت ، وفور استعارات و كنايات
و صناعات لفظي و احياناً ابهام و اطناب آن است »16 ؛
با
وجود اين « بوستان به جهات مختلف ، مورد پسند
دوستداران ادبيات و تاريخ شرقي قرار خواهد
گرفت و حتي شايد بيش از گلستان براي آنان
جذاب و سودمند باشد ؛ زيرا روايات تاريخي آن
فراوانتر است و اين روايات در بوستان بهطوركلي توسعه و بسط بيشتري يافتهاند. علاوه
بر اين بوستان حاوي نمونههاي عالي
وارستگي و احسان و فروتني است. در بوستان
استعارات و تشبيهات و ضربالمثلها و
اشارات به
معتقدات خرافي مسلمين به وفور وجود دارد
و شناخت اين نكات كه بدون شرح و تفسير ممكن
نيست ، ضرور است ». ارنست هاملن ( E.Hamelin) در مقدمة ترجمة گلستان به لهجة پروانسال ( Provencal) ( از مشتقات زبان فرانسه )17، نخست از نفوذ و رسوخ تدريجي علم و ادب شرق در سرزمين فرانسه ، از روزگار جنگهاي صليبي و فتح اسپانيا به دست اعراب ، تا سدههاي هفده و هيجده و نوزده كه خصوصاً شعر و ادب شرق [66] در فرهنگ فرانسه اهميتي بسزا يافت و به مقام و مرتبتي بلند رسيد و گويندگان فرنگي به ترجمه و اقتباس آثار شرق پرداختند و نويسندگان و ادبا و نمايشنامهنويسان از اين منبع سرشار الهام گرفتند سخن ميگويد ، و سپس مينويسد: « با اين همه چنين مينمايند كه نخبگان و زبدگان به سعدي عنايت و التفات خاصي مبذول داشتهاند. آندره دورير در سال 1634 نخستينبار گلستان را به زبان فرانسه ترجمه كرد و در سال 1651 Gentius در آمستردام آن را به لاتيني برگردانيد. ترجمة جديدي از گلستان به قلم d'alegre در سال 1704 و به سال 91- 1789 ترجمة ديگر آن به وسيلة abbe-Gaudin به چاپ رسيد. در قرن نوزدهم ، ترجمة senelet در سال 1834، و ترجمة دوفرمري به سال 1858 انتشار يافت. گلستان در واقع مورد پسند و مقبول طبع ظريف و فيلسوف مآب پدران ما افتاد.
اين كتاب . . . . كه سبك ساده و بيتكلف
آن وقتي سخن از نويسندهاي آسيائي در ميان
است ماية شگفتي است ، علاوه بر جذبه وكشش
تازگي ، در عصري كه ادبيات شامل همهچيز بود
و خصوصاً تاريخ اجتماعات و ملل را در
برميگرفت و تنها نيروي آن به شمار ميرفت ، ميبايست
لطف و گيرندگي خاصي داشته باشد ». و پس از
آوردن صورت بالنسبه كاملي از گويندگان و
نويسندگان و داستانسرايان و فلاسفة فرنگي ملهم و متأثر از شعر و ادب و حكمت شرقي از
آغاز تا قرن 19 مينويسد: « آنچه گفتيم خصوصاً
مربوط به تأثير شرق در زمينة ذوق و خيال
مردم مغربزمين بود ، حال بايد از تأثيري كه
شرق در عقول و قلمرو فكر فرنگيان داشته است
و وسعت و شدت آن ظاهراً كمتر از تأثير
نخستين نيست ، سخن گوئيم و براي اين مقصود
نمونه و شاهد بهتري از گلستان نميتوانيم
يافت18. « ميتوانگفت كه گلستان كتاب اخلاق
عملي يا دستورالعمل زندگاني است و اگر
انديشة تنظيم و تدوين مجموعههائي با اين
شيوه و عنوان ( اخلاق عملي ) كه در مدارس قديم
ما به صورت كتب درسي معمول بود ، از گلستان
سعدي اخذ نشده باشد ، قدر مسلم اين است كه در
خاطرات دوردست كودكيمان ، خاطرة مبهم
كتاب اخلاق عملي كلاسيكي را مييابيم ، كه
حكايات شرقيش با حكايات سعدي شباهت
فراواني داشتهاند . . . تعاليم اخلاقياي كه
به سادگي از نوشتههاي سعدي استنتاج
ميشود ، بهخوبي معرف اعتلاء هوش مردي است كه
ارزش واقعي هر چيز را در اين جهان
بازشناخته و بدون قطع علاقه از امور
دنيوي ، در اوج فكر و رفعت انديشه ، احكام
سرنوشت را به ديدة تسليم و رضا نگريسته است. هرچند مردي عمقاً مؤمن و مذهبي
است ، اما در سراشيب عرفان نيفتاده و واقعيت
جهان را از نظر نيانداخته است. اين فلسفة
آرامبخش و صفا و وفاي الفتانگيز سعدي كه
گاهگاه در پس ريشخندي ظريف پنهان
است ، پدران ما را محفوظ ميداشته است. سعدي
در پيشگاه ولتر شأن و مقامي بس جليل
داشت ، فيلسوف داستان به نام خود zadrg
را در پناه نام سعدي و به صورت ترجمة يكي
از نوشتههاي او منتشر كرد . . . گلستان
ظاهراً در قرن هيجدهم كتاب برگزيدة بسياري
از طبايع وزين و ممتاز بودهاست » ؛ و هاملن
دربارة جذبة گلستان در آن زمان داستاني
نقل ميكند كه ما خلاصهاش را در اينجا ميآوريم: وقتيكه سعدي كارنو ( Sadi
Carnot )
به رياست جمهوري فرانسه رسيد ، نام نيمهشرقي
او كنجكاوي مردم را برانگيخت. برخي ميپنداشتند
كه سعدي نام پدر اوست و كارنو آن را به اسم
خود افزوده است ، از اينرو نام او را سعدي –
كارنو مينوشتند. بحث در باب اين وجه تسميه
كمكم به كوچه و بازار كشيد و در افواه عام
افتاد. روزنامهنگاران فرصتطلب ، ادعاي
مردم را به حق باطل دانستند ، اما توضيح
نادرست ديگري به جاي آن شايع ساختند ؛ به زعم
آنان چون يكي از عموهاي رئيسجمهور ، گلستان را به فرانسه ترجمه كرده
بود ، نام سعدي بر او و خاندانش بماند.
هيچكدام از اين پندارها پايه و مايه درستي
ندارد. ژنرال كارنو مردي ادبدوست و
دانشمند بود ، اما نه او و نه كسي ديگر از
خاندانش ، گلستان سعدي را به زبان فرانسه
برنگردانيدهاند و در اشعارش نيز نشانة
تقليد يا اقتباس از سعدي مشهود نيست ؛ لكن
او و زنش كه ترجمة گلستان به قلم دورير
كتاب بالينيش بود ، سعدي را سخت گرامي
ميداشتند و به سبب اين علاقه ، نخستين پسر
آنان سعدي نام گرفت و از آن پس اين نام بر
آن خاندان بماند. استنتاج هاملن در خور اعتناست: « قصهگويان و داستانسرايان جنوبي سرزمين ما
قطعاً ميتوانند مضامين زيبائي از گلستان
اخذ و اقتباس كنند. اگر برخي از حكايات
گلستان به سنن محلي ما نزديك نباشند و
نتوانند با آنها بياميزند ، جاي بس شگفتي
خواهد بود. به هر حال لافونتن چنان به خوبي از
عهدة اقتباس داستانهاي بيدپاي و ايسوفوس
برآمدهاست كه توفيق او ماية دلگرمي و
تشويق كساني تواند بود كه ميخواهند برخي
از گوشهدارترين حكايات سعدي را به زيور
فاخر سنن بومي ما بيارايند ». (Villemain )
مدعي است كه سرايندگان رامشگر قديم ما
چيزي به تمدن باستاني يونان و روم وامدار
نيستند و فقط با ادباي شرقي مشابهت واقعي و
خويشاوندي قريحي دارند. ما نميدانيم اين
دعوي تا چه اندازه راست است ، اما آنقدر هست
كه بتوان بهرهاي از ادبيات شرقي را به
ماية ادبيات بومي ما ( به زبان Oc )
افزود و به وجود اين قابليت ادبيات محلي ما ( كه
ميتواند از شعر و ادب شرقي رنگ گيرد و تأثير
پذيرد ) حكم كرد ».
|
|
“پاورقيها“
1-
Silvestre de Sacy،
از مقدمة ترجمة گلستان به زبان فرانسه ، توسط
شارل دوفرمري،Charles
Defrémery: Gulistan ou le Parterre de Roses, PARIS, 1858.
2-
قلمرو سعدي ص47.
3-
قلمرو سعدي ص 76.
4-
قلمرو سعدي ص 174.
5-
« آوردهاند كي كسي از بغداد برخاست و
به ميهنه آمد نزديك شيخ و از شيخ سئوال كرد كي
اي شيخ حق سبحانه و تعالي اين خلايق را به چه
آفريده؟ حاجتمند ايشان بود؟ شيخ گفت نه
اما از جهت سه چيز را آفريد: اول آنك قدرتش
بسيار بود نظارگي ميبايست ، دوم آنك نعمتش
بسيار بود خورنده ميبايست ، سوم آنك رحمتش
بسيار است گناهكار ميبايست ». اسرار
التوحيد ، به اهتمام دكتر ذبيحالله
صفا ، تهران،ا332،ص 287.
6-
« درويشي از شيخ سئوال كرد كي او را از كجا
طلبيم؟ گفت كجايش جستي كه نيافتي؟ اگر
قدمي از صدق در راه طلب نهي در هر چيز نگري
او را بيني » . اسرارالتوحيد،ص 302.
7-
خاورشناسان اين دوره عموماً مانند (گارسن
دوتاسي) با عرفان و تصوف ميانهاي نداشتند
و ادبيات متصوفه را فقط به علت مفاهيم كلي و
شاملي كه در زبان عرفاي فكور آمده
است ، ميستودند. اگر دارمستتر به ابوسعيد
ارادت ميورزد ، نه فقط به خاطر عرفان اوست. ( و
خود در اين معني صراحت دارد ) ، به عقيدة ما
عارف و صوفي نبودن سعدي يكي از دلائل
محبوبيت او در اروپاي قرون هجده و نوزده
است.
8-
La Poésie persane, Paris, 1877.
9-
A.L.M.Nicolas, La Divinité et le vin chez les Poétes Persans, Mrrseille,
1897, p. 13.
10-
Garcin de Tassy, la poésie philosophique et religieuse chez
les Persans
d’aprés (منطق
الطير فريد الدين عطار)،چاپ سوم،پاريس 1860.
11-
«. . . .در جمع سلسله »
رسالههاي طير ) كه از
ابن سينا و غزالي و
ديگران باقي است،منطق
الطير عطار از حيص عمق تعليم و
قدرت داستان
پردازي مزيُّتي خاص دارد. از آن ميان
مخصوصاً رساله الطير غزالي به داستان عطار
بيشتر ميماند. . . .رسالهيي هم عزالدين
مقدسي متوفي در 618 هجري بنام كشف الاسرار
عن حكم الطيور و الازهار پرداخته است كه از
رساله الطير غزالي ماخوذ است»،تحقيق در
احوال و اشعار عطار،عبدالحسين
زركوب،راهنماي كتاب،آبان 1342،ص 523.
12-
آندره دوشينه (André
de Chénier) نيز حافظ را آناكرئون ايران ميخواند.
13-
« ما شاعري را بيشتر دوست مي داريم كه با
رغبتهاي نهاني و نوع احساس ما متجانس
بوده ، يعني انديشه و احساس او با حركت فكري
و جهش روحي ما هماهنگ باشد »،علي دشتي.
14-
Le Boustan ou cerger de Saadi, traduit par A.C.B. de Meynard, PARIS, 1880.
15-
مقالة شارلدوفرمري دربارة بوستان سعدي در: Journal Asiatique, Avril- Mai 1859, P. 452-4680
16-
« شهرت گلستان ، به علت سبك روان و متنوع و
دستورات جذاب و دلپذير و حكمت عملي و لطايف
فراوان آن ، در شرق و غرب بيشتر از بوستان
است» ، از مقالة ا. مسعود ، در مجلة Horizon
سپتامبر 1958، تحت عنوان :
17-La
littérature orientale en France, au XVII et au XVIII siècle-Le Gulistan
de Saadi et sa traduction du Persan en provençal. Introduction aux
histori causido dou Gulistan de saadi de M.L. Piat, par Ernest Hamelin,
Monpellaer, 1888. مترجم
منتخب گلستان را مستقيماً از فارسي به
پروانسال برگردانيده،« آنچه را كه از لحاظ
اصول اخلاقي ما ( فرانسويان ) محتملاً زننده
و ناشايست بود از قلم انداخته است ».
18-
مينويسد: «. . . .برخي بر اين گمانند كه سعدي
زبان لاتيني نيز ميدانست و دعوي آن دارند-
بدون ارائه دادن سند و مدرك معتبر – كه شيخ
آثار Sénèque
را خوانده بود»!ص 15.
|