ستاري ، جلال. "مقدمه‌اي بر هزارويك‌شب". دوره ش85 (آبان48): ص 45-50.

 

خلاصه:  ترجمه هزارويك‌‌شب به زبانهاي بيگانه ، ريشه هندوايراني داستانهاي هزارويك‌شب بنابه نظريات خاورشناساني چون "دوهامر ـ de Hammer" ، "سيلوستردوساسي ـ Sylvestre de Sacy" ، "لين ـ E.W.Lane" ، "لانگله ـ Langles" ، "ادكاربلوشه ـ Edgar Blochet" ، "پاوليني ـ P.E.Pavolini" و سايرين.

مقدمه‌اي بر هزارويكشب (1)

 

جلال ستاري                                                                                             

ترجمة هزار‌و‌يكشب به زبان فرانسوي به قلم آنتوان گالان ( (Antoine Galland) ( 1715 1646 ،‌كه نخستين ترجمة آن به يك زبان اروپائي است ،‌ از سال 1704 تا سال 1717 در 12 مجلَّد در پاريس انتشار يافت و اين كتاب كه از آغاز با فروغي تابان درخشيدن گرفت « و طباع بدآن مايل شد و مردم با استقبالي پرشور بدآن روي آوردند و تقليد‌هائي از هر نوع به اقتفاي از آن پديد آمد » ، ‌تاكنون نيز فروزان باقي مانده است. پس از انتشار ترجمة‌گالان ، ‌خاورشناسان بزرگ چون: دوهامر (De Hammer) ، سيلوستر دوساسي(Sylvestre de Sacy)  ، ‌لين ( (Edwar William Lane ، ‌لانگله(Langles)  ، لوازلر دلوشان(Loiseleur Deslongchamps ) رنو (Reinaud)  ، ‌مولر (H. Muller)  ، ‌نلدكه  ( Noldeke) ، دوشلگل (De Schlegel)  ،‌گيلدميستر (Gildemeister)  ، ‌دوخويه (De Goeje) ، استروپ  (Oestrup)، ‌و ديگران در سرتاسر قرن نوزدهم و نيز در آغاز قرن بيستم ، ‌دربارة ريشه و خاستگاه هزار‌و‌يكشب ، ‌به بحث و جدل پرداختند و در اين باب هزار و يك مسأله مطرح ساختند و برخي اصل آن را هندي و ايراني و برخي ديگر منحصراً عربي يا يوناني پنداشتند و گروهي نيز پذيرفتند كه كتاب داراي چندين منبع است.

ريشة‌هندي و ايراني

دليل اصلي دانشمندان در اثبات ريشة‌ هندي و ايراني هزار‌و‌يكشب ، ‌نخست سخن مسعودي و دو ديگر نوشتة ‌ابن‌نديم است. ذكر هزار‌و‌يكشب نخستين‌بار در مروج‌الذهب و معادن‌الجوهر تأليف ابوالحسن علي بن حسين بن علي مسعودي (متوفي در 346 هجري قمري) مي‌رود آنجا كه مي‌گويد: (بسيار كسان كه از اخبار گذشتگان آگاهند گفته‌اند اين‌گونه افسانه‌ها (مقصود افسانة شداد‌بن‌عاد و شهريست كه بنا نهاد و آن را ذات‌العماد ناميد) مجعول و خرافي است و كسان ساخته‌اند تا با روايت آن ، به شاهان تقرب جويند و با حفظ و مذاكرة ان بر مردم زمانه نفوذ يابند و مانند افسانه‌هايي است كه پس از ترجمه شدن از متنهاي فارسي و هندي ( در يكي از نسخه بدلها: پهلوي ) يا رومي (يوناني) به ما رسيده است و ترتيب تأليف آن ها چون كتاب هزار افسانه يعني هزار خرافه است  كه خرافه را به فارسي افسانه گويند و عامة ‌مردم اين كتاب را الف ليله (در دو نسخه بدل : الف ليله و ليله ) مي‌نامند كه داستان ملك و وزير و دختر او و داية ‌دختر ( و به روايتي ديگر كنيز يا برده‌اش ) شير آزاد و دينازاد است »1.

دوهامر نخستين كسي است كه اين عبارت را در مروج‌الذهب مسعودي يافت و آنرا گواه بر ريشة‌ هندي و ايراني كتاب گرفت و بدنبالش بسياري از دانشمندان ، ‌به اصل هندي و ايراني هزار‌و‌يكشب اعتقاد يافتند.

سخن محمد بن اسحاق النديم الوراق (متوفي در 385 هجري قمري ) صاحب كتاب الفهرست نيز اين است :

« نخستين كسي كه افسانه‌ها سرود و از آن كتابها ساخت و در خزينه‌ها نهاد ، ‌فرس نخستين بود كه برخي افسانه‌ها را از زبان جانوران باز گفت. از آن پس پادشاهان اشكاني كه سومين [45] طبقه از پادشاهان فرس هستند در اين كار غرقه شدند. سپس اين امر در دوران پادشاهان ساساني افزايش يافت و دامنة آن وسعت گرفت و قوم عرب آن افسانه‌‌ها را به زبان عرب نقل كرد و به ادبيات فصيح و بليغ رسيد و آنان آنرا تهذيب كردند و بپيراستند ، ‌و در اين رشته كتاب‌هايي نظير آنها بپرداختند. نخستين كتابي كه در اين معني پرداخته شد كتاب « هزار افسان » است كه معني آن به زبان عربي « الف خرافه » است. سبب اين امر آنست كه يكي از پادشاهان آنان (= ايرانيان) وقتي زني مي‌گرفت و شبي با او مي‌خفت، فرداي آن روز وي را مي‌كشت. باري دختري از شاهزادگان را كه عقل و درايت بسيار داشت و شهرزادش مي‌ناميدند به زني گرفت. دختر چون به شبستان پادشاه درآمد داستانسرايي آغاز كرد و هنگام سپري شدن شب گفتار خويش را به جايي رسانيد كه پادشاه وي را باقي گذارد و شب ديگر تمام كردن افسانه‌سرايي مشغول داشت و در اين مدت قرزندي (پسري) از پادشاه زاده بود كه وي را پديدار كرد و در برابر پدر بداشت و او را پاي‌بند خويش كرد ( و از افسونگري خود آگاه ساخت ) ، ‌ملك نيز بدو مايل شد و وي را باقي گذاشت و زني وكيل و امين دخل و خرج (قهرمانه) شاه بود كه وي را دينارزاد مي‌گفتند و او نيز در اين كار همراهي و همپشتي كرد.

« نيز گويند اين كتاب براي همان دختر بهمن تأليف شد و در اين باب خبرهاي ديگر نيز داده‌اند.

« محمد بن اسحق گويد: اگر خداي خواهد ، درست آن است كه نخستين كسي كه شبانگاه افسانه گفت (با افسانه شب زنده‌داري كرد) اسكندر بود ، و گروهي داشت كه براي وي افسانه مي‌سرودند و او را به خنده مي‌آوردند ، اما او از اين‌كار قصد لذت بردن نداشت و منظورش نگاهداري و نگاهباني لشكر خود بود (حفاظت و حراست خود بود)2 ، پس از آن پادشاهان براي اين منظور كتاب هزار افسان را به‌كار بردند ( اين رويه را بكار بردند ) و اين كتاب محتوي هزار شب و داراي كمتر از دويست داستان است ، ‌چه گاه يك قصَّه چند شب را فرا مي‌گيرد.

من تمام كتاب را چند‌بار ديده‌ام و در حقيقت كتابي ناچيز و داراي قصه‌هاي خنك است.

« ابوعبدالله محمدبن عبدوس جهشياري ، مؤلف كتاب الوزرا شروع به تأليف كتابي نمود و هزار حكايت از حكايت‌هاي عرب ، ‌عجم و روم و ديگران را انتخاب كرد كه هر قسمتي قائم بالذات بود و به قسمت ديگر ارتباطي نداشت و افسانه‌گويان را گرد آورد و بهترين چيزهايي را كه مي‌دانستند از آنان گرفت و از كتابهائيكه در اين موضوع تأليف شده بود آنچه كه پسنديده بود انتخاب كرد و توانست براي چهارصدو هشتاد شب افسانه تهيه كند كه هر شبي به يك افسانه بگذرد و پيش از آنكه به آرزوي خود در اتمام آن كتاب هزار افسانه برسد ، ‌مرگ او را ربود »3

اين سخن ابن‌نديم را نيز نخستين‌بار دوهامر (يك سال پس از مرگ دوساسي كه  به اصل عربي داشتن كتاب سخت پابند بود ) بازيافت و اعتقاد پيشينش كه ريشة‌هزار و يكشب ايراني و شايد هندي است قوت گرفت.

قرينه‌هاي ديگري كه از ريشة هندي و ايراني هزارو‌يكشب بدست داريم مشابهت‌هائي است كه ميان داستانهاي اين كتاب و كتابهاي هندي‌اي كه تقدم تاريخي‌شان بر هزار‌و‌يكشب مسلم است از قبيل پنجاتنترا (Pancatantra)  و (Mahab Chanta)  و « وتالا پنجاويم ستي » (Vetalapancavimcati)  و جز آن وجود دارد. « اينگونه مشابهت‌ها كه مي‌تواند به كار تعيين حدود افسانه‌هاي هندي بيايد بر دو قسم است:‌گاه در كتابهاي قديم ايران و هند قسمتي كاملاً مشابه از يك افسانة الف ليله و ليله را مي‌توان يافت و گاه بين آنها همانندي‌هايي پراكنده و جزئي به چشم مي‌خورد. اينگونه مشابهت‌ها هر قدر روشن و مشخص و اساسي باشد ، داراي ارزشي بيشتر است. به موازات اين قبيل دلايل و قرينه‌ها ، ‌قرائن ديگري نيز وجود دارد كه كاملاً خارجي و غير عربي بودن آن ثابت است ، ‌مانند نامهاي قديم و تعليمات و اعتقادات باستاني ايران »4 و هند. به سبب اينگونه همانندي‌ها اصل هزارو‌يكشب را از افسانه‌هاي قديم هند مي‌دانند كه توسط ايرانيان به پهلوي برگردانيده شده‌است ؛ اما چون به گفتة لوازلردلون‌شان در ادبيات سنسكريت كتابي سراسر نظير‌هزار‌و‌يكشب در دست نيست ، ‌از اينرو مي‌توان پنداشت كه انديشه و انگيزة‌اصلي كتاب ظاهراً از كتب مختلف سنسكريت چون مهابارات و رامايانا گرفته شده باشد.

در قصه‌يي كه سازندة چارچوبة كتاب است ، ‌قرائني چند كه خارجي بود ريشة آن را ثابت مي‌كند وجود دارد. دو تحقيق مهم دربارة اين چارچوبة هزار‌و‌يكشب صورت گرفته‌است: نخست تحقيق (E.M . Cosquin (1909، و دو ديگر پژوهش [46] (J. Przyluski  (1924. پيش از  Cosquin ، دو محقق ايتاليائي به نام P.E.Pavolini   (فلورانس 1899) و P. Rajna  (فلورانس 1899) ، ‌دربارة چارچوبة هزار‌و‌يكشب مطالعاتي انجام داده بودند كه Cosquin  از آن سود شايان برده است.

Cosquin  در مقدمه يا مدخل هزار‌و‌يكشب سه بخش كه از مجموع آنها زمينة كتاب فراهم آمده تشخيص مي‌دهد:

1 داستان شوهري كه از بي‌وفائي و ناپارسائي همسرش اندوهگين است و چون مردي ديگر را همدرد خود مي‌بيند آرام مي‌يابد ، ‌يا « داستان خيانت زنان دو شاهزاده كه با يكديگر برادرند و سفر كردن آنان كه زادة اين خيانت است ». اين داستان با داستاني هندي بنام Katha Sarit Sagara  مشابه است. « كاباساريت ساگارا » (اقيانوس فسانه‌ها) را برخي به تخمين و گمان اصل هزار‌و‌يكشب دانسته‌اند.

2-داستان عفريتي كه زني اسير اوست و اين كنيز شوخ و گستاخ با وجود مراقبت سخت عفريت ، ‌مي‌فريبدش. نظير اين داستان به گفتة N . Elisseef  به صورت داستاني مستقل در سندبادنامه آمده‌است (در سندبادنامة پارسي چنين داستاني نديدم). در طوطي‌نامة نخشبي نيز حكايتي همانند آمده است.

3-سرگذشت قصه‌گويي كه با داستان‌سرائي ، خود و ديگران را از مرگ مي‌رهاند (داستان شهرزاد) و چارچوبة اصلي هزار‌و‌يكشب از آن فراهم آمده‌است. به گفتة‌N. Elisseef  نظير اين حكايت در سندبادنامه يا قصة‌هفت ‌وزير و قصة ‌ده وزير يا بختيار‌نامه نيز هست ، توضيح اينكه در كتاب سندباد و همچنين در قصة ‌ده وزير، ‌داستان دختر حيلت‌گر وزيري آمده‌است كه مرگش هر روز به‌سبب گفتن قصه‌هائي براي شاه عقب مي‌افتد (در سندبادنامة‌فارسي و نيز در بختيارنامه چنين داستاني ديده نشد).

باري اين سه داستان داراي ريشة هندي است و بي‌گمان از هند به سرزمين‌هاي ديگر راه يافته است. در ادبيات عرب كتابي به نام صدو‌يك شب كه از لحاظ چارچوبه همانند هزار‌و‌يكشب است و توسط Guadefroy – Demombynes  به فرانسه ترجمه شده (پاريس 1911) ، وجود دارد. Cosquin نشان داده است كه چارچوبة اين دو كتاب ، دو نسخه از يك نمونة اصلي است و هندوان سازنده و صادر كنندة كتابهاي قصه و ايرانيان فقط پذيرنده و مترجم داستانها و افسانه‌هاي هندي بوده‌اند و ريشه و خاستگاه اينگونه چارچوبه‌هاي داستاني ، سرزمين هند است (نظير عقيدة گاستون دوپاري و ژزف بديه).

.J. Przyluski   فرضيه اصلي هندي كتاب را با تجزيه و تحليل زمينة Nonthouk Pakranam  كه در آن پادشاهي زنان خود را ميراند و وزيرش به ورطة مرگ در مي‌افتد و نيز بررسي چارچوبة Vetalapancavimcati  كه در آن مردي با گفتن قصه‌هايي به همراه خويش از مرگ مي‌رهد ، تكميل و استوارتر مي‌كند. بايد دانست كه بخشي از سرآغاز هزار‌و‌يكشب يعني داستان شهرزاد در هند بدست آمده و نيز پاره‌اي از آن كه از سنسكريت به چيني در سال 251 ميلادي ترجمه شده در چين بازيافته شده است ؛ اما اين بخش همان قسمت اساسي داستان يعني حديث شهرزاد كه با قصه‌گويي از مرگ مي‌گريزد نيست. از اينرو است كه Chavannes ( ترجمة Chavannes قصة شماره 109 ) ، سرآغاز هزار‌و‌يكشب را داستان دختر جواني از چين دانسته كه در اصل قصه‌اي بودائي بوده و در قرن سوم به چيني ترجمه شده است.

« علت اصلي پديد آمدن الف ليله و ليله كه عبارت از نقل داستانهائي است براي بدست كردن مهلت و مانع شدن از كاري شتابزده و ناسنجيده »5 ، يا قصه گويي براي پس انداختن مرگ و نيز شيوة درج كردن قصه اي در قصة دئيگر ، روش خاص هنديان است .

« بنابراين اين نكته قرينه‌اي روشن براي هندي بودن بعضي عناصر تشكيل‌دهندة الف ليله و ليله مي‌تواند بود ، چه نه‌تنها طرز تأليف كتاب بلكه شيوة بيان نيز در آن همين شكل را به خود گرفته است » 5 وانگهي در سراسر هزار‌و‌يكشب هر جا كه غرض اصلي « بيان تأثر شديد يا توصيف لذت و الم فراوانست ، قهرمان داستان به زبان شعر سخن مي‌گويد ؛ اما در بسياري موارد اين اشعار دنبالة ‌مطالب مطروحه در داستان نيست. در واقع اين‌گونه استشهادها همانگونه كه در داستان‌هاي هندي نيز ديده مي‌شود ، مواضع وقف و سكون است و گاهگاه در آنها افكار و ملاحظات و نكته‌هاي اخلاقي و فلسفي نيز بيان شده‌است »6 اين شيوه گفتن داستانهاي پياپي براي پس انداختن مرگ يا هر امر ديگر را در ( Pancatantra  و   (H. Muller   Hitopadeca، ‌ترجمة ‌طوطي‌نامه ، ‌پاريس 1934 ) و حكايت ملك جليعاد و شماس وزير و شاهزاده وردخان و داستان ده وزير و داستان هندي هفت وزير كه با شكل ديگر و مختصر اختلافي در داستان هندي سوكاساپتاتي (Suka Saptati)  طرح شده است باز مي‌يابيم.

در ادبيات اروپائي دو قصة ‌ايتاليائي كه با چارچوبة هزارو‌يكشب (قصه گوئي براي رهائي از مرگ) مرتبط مي‌تواند بود ، ‌وجود دارد: نخست داستان Astolfo اثر Giovanni Sercambi (1424 1347 ) و دو ديگر داستان Giocondo كه بيست‌و‌هشتمين سرود Orlando Furioso  اثر (1530)Arioste) ) آمده است و ظاهراً جهانگردان و مسافران اروپائي اين مضمون را از مشرق‌زمين به كشورهاي خويش برده‌اند. باري اين چارچوبه يا مضمون داستان‌پردازي و آوردن داستانهاي پياپي به قصد رهايي از مرگ ، در روزگاري بسيار كهن به ايران [47]  آمده و در آنجا رنگ و بوي ايراني به خود گرفته است. نامهاي ايراني شهرزاد و دينازاد نيز كه به معناي نجيب و اصيل و شريف و نژاده است و املايشان دگرگوني بسيار يافته ، اصل خارجي بودن ريشة ‌چارچوبه و كوشش را كه براي عربي كردن آن بكار رفته ثابت و تأييد مي‌كند.

طرز درج كردن قصه در قصه و آوردن داستان در داستان نيز شيوة خاص هندوان است و كتب بسيار چون مهابابات و پنجاتتترا و وتالاپنجاويمستي و جز آن كه ريشة هندي دارند « از يك داستان اصلي تشكيل يافته كه كتاب با آن آغاز مي‌شود و داستانهاي متوالي در چارچوبة نخستين داستان گفته مي‌آيد و در پايان كتاب ، نخستين داستان پايان مي‌يابد. هر قدر كه اين سبك داستان‌سرائي و درج قصه‌ها در يكديگر در هند رواج دارد ، ‌در ديگر سرزمين‌ها ناياب و ناشناخته است و هيچيك از داستان‌هاي باستاني جز Metamorphoses اثر Ovide بدين شيوه پرداخته نشده است. در كتابهاي عاميانة هندي معمولاً جمله‌هايي قريب به اين مضمون خوانده مي‌شود: تو نبايد چنين و چنان كني تا آنچه بر فلان رسيد بر تو نرسد. ديگري مي‌پرسد چگونه است آن؟ و طرف نخستين نقل داستان را آغاز مي‌كند. شكل داستان‌پردازي در الف ليله و ليله نيز درست بر همين سياق است و داستانها با همين‌گونه عبارت‌ها از پس يكديگر مي‌آيند »7.

عبارت شهرزاد با عبارت هندي كه چنين است: تو نبايد چنين و چنان كني چون از آن بر تو همان رسد كه بر فلان رسيد ، ‌اندكي تفاوت دارد. شهرزاد مي‌گويد: داستاني كه گفتم در برابرت حديثي كه فردا روايت خواهم كرد هيچ است. « تركيب عربي كيف ذالك ( چگونه است آن؟ ) كلمه به كلمه با تركيب سانسكريت Katham Etat  تطبيق مي‌كند و بنابراين به يقين مي‌توان پنداشت كه اين كلمه‌هاي اصلي در كتاب هزار افسانه نيز مانند اصل هندي آن وجود داشته‌است. داستانهائي كه  در آغاز تمام نسخه‌هاي خطي و چاپ‌شدة الف ليله و ليله مي‌آيد (حكايتهاي بازرگان و عفريت، صياد و عفريت ، حمال و سه زن و سه قلندر يك چشم در بغداد و حكايت گوژپشت ) نيز هر يك به تنهائي نمونة اين سبك داستان‌سرائي يعني درج قصه‌اي در قصة‌ديگر و داراي تمام نكته‌هاي اساسي است كه ريشه هندي داشتن آن را تأييد مي‌كند »7.

باز در چارچوبة هزارويكشب داستاني كه وزير براي دختر خويش شهرزاد مي‌گويد تا او را از انديشة ‌زناشوئي با شاه باز دارد و در آن حديث بازرگاني آمده كه زبان جانوران مي‌دانست ، داراي خصوصيات برجسته‌ايست چون دريافت زبان جانوران ، ‌هوسناكي زن و جز آن كه سراسر در رامايانا (Ramayana)  وجود دارد8 و به طور كلي روايت حكايات و امثال از زبان ددان و مرغان بسان كليله و دمنه چون داستان جانوراني كه در همين چارچوبه آمده‌است ، شيوة هندي است و حتي به گفتة‌شلگل تمام افسانه‌هاي نشاط‌انگيز نيز در اصل هندي است چون نظائر آن را در ادبيات سنسكريت باز مي‌يابيم.

و اما دربارة تعليمات و معتقدات باستاني ايران و هند كه نشانه‌هائي از آن در هزارويكشب هست ، ‌گروهي معتقدندكه بعضي آداب و رسوم هند را در زمينه يا انگيزة داستا‌نهاي كتاب آشكارا باز مي‌توان يافت و علاوه بر آن نظرات و معتقدات هندي و ايراني با تاروپود كتاب در آميخته ولي رنگ و ظاهري اسلامي پذيرفته است.

شلگل (1836) معتقد است كه داستانهاي هزارويكشب داراي سه اصل عربي و ايراني و هندي است و چارچوبه و زمينة كتاب ريشة سنسكريت دارد ، مثلاً در داستان ماهيگير كه در بركه ماهيان سرخ و سفيد و زرد و كبود ديد و او را عجب آمد و دام به بركه بينداخت ، ‌پس از زماني دام بيرون آورد و چهار ماهي به چهار رنگ سرخ و سفيد و زرد و كبود در دام يافت ، چهار ماهي به چهار رنگ گوناگون كنايه از چهار Caste هندي است ، ‌زيرا در افت سنسكريت لفظي كه براي Caste بكار مي‌رود همان Vama  است كه به معناي رنگ نيز آمده و در اين مورد بازي با لفظ به اين دگرگوني معني كمك كرده است. اجنه و پريان و ديوان داستان‌ها نيز آفريدة تخيل هندوان يا مذهب برهمائي است. پس مسلمانان متعصب نبايد هزارويكشب اصلي را به ديدة ‌قبول و رضا نگريسته باشند ، زيرا ميان اين [48] جهان آكنده از نيمه خدايان يا موجودات گوناگون شگرف و نيرومند ، و دنياي خدايان يا اعتقاد به چند‌خدائي ، فاصله و راهي نيست. از اين‌رو بي‌گمان نخستين نسخه‌برداران و رونويس‌كنندگان هزارو يكشب براي نيازردن خطر مسلمانان كوشيده‌اند تا با كنار زدن خدايان و دخالتشان در رويدادها ، ‌اثرات معتقدات چند‌خدائي را در كتاب بزدايند ، اما نيمه‌خدايان و ديوان و پريان را نگاه داشته‌اند ، زيرا كار و كوشش ايشان منبع خصيصة افسون‌آميز و ماية غرابت كتاب است. بدينگونه در اصل هندي داستان‌هاي هزارو‌يكشب ، خدايان دست در كار بوده‌اند ولي اقتباس‌كنندگان عرب داستانهاي اصلي را با معتقدات خود تطبيق داده ، نام كسان و جاهاي شناخته را به‌جاي نامهاي ناشناخته نهاده‌اند. لوازلردلون شان (1838) و پنجاه سال پس از او گيلدميستر نيز همين نظر شلگل را داشتند و مي‌پنداشتند كه نامهاي عرب جايگزين نامهاي سنسكريت شده است.

و بالاخره به اعتقاد اين دسته از دانشمندان ، در وصف طبيعت بعضي از داستان‌ها مي‌توان محصولات و جانوران و اوضاع جغرافيائي و اقليمي سرزمين هند يا جزيرة‌ سيلان را باز شناخت. از ياد نبايد برد كه به گفتة ادگار بلوشه (Edgard Blochet)  ايرانيان نيز در ساختن و پرداختن داستانهاي غريب و شگرف به اندازة هندوان ذوق و توانائي داشته‌اند. بسياري از داستانها و افسانه‌هاي بومي ايران را در اوستا و آثار مورخان قديم باز مي‌توان يافت و « مضامين آنها عبارت از سنت‌هايي است كه از زمان بسيار كهن پشت به پشت ميان ايرانيان مي‌گرديده و قدمت برخي از آنها تا به عهد آريايي هندو ايراني مي‌رسد ، چه نظاير آنها درويد (ريگ ويد) برهمنان نيز موجود است » 9.

به گفتة Armand Abel  دنياي افسون‌آميز و توهم‌انگيزي كه در متن و هستة انديشة ‌مذهبي ايران شكفته و تار و پود آن را به هم بافته‌‌است10 ، نه بدست متشرعان و دين‌پروران نستوري ويران شد و نه به زخم شمشير اسلام از پاي درآمد. بدينگونه در دوران خلفاي عباسي همراه با نفوذ انديشة ايراني كه بار ديگر در قسمت شرقي بحرالروم پديدار مي‌شد ، ارواح اسرار آميزي كه داستانهاي عاميانة ايراني از آنان آكنده بود ، پا به دنياي جوان اسلام نهادند. اين موجودات شگرف به خيل فرشتگان و ديواني كه همراه افسانة حضرت سليمان در معتقدات يهود و بوزنطه راه يافته بودند ، ‌پيوستند و اسلام آن‌همه را در روحيات و ذهن مردمي كه اسلام مي‌آوردند مستقر يافت. از سوي ديگر پيشرفت تفكر علمي ميان قرون اول و چهارم هجري (هفتم و دهم ميلادي ) در دنياي اسلام بر اساس سنن عقلي يونان ، موجب شد كه علاقه و رغبت به علوم و فنون خفيه (Spagirique)  و متعلقات آن چون كيميا و اخترشناس و رمل ، كه از ديرباز مقامي ارجمند در نظام علوم عقلي بوزنطه داشت و به عبارتي ديگر از ضمائم و فروغ تفكر علمي بوزنطه و جزئي از فلسفه بشمار مي‌آمد ، ‌پديدار گردد و به دنبال آن بسياري از رسالات « زجر » و « فراست » و نيرنگ و افسون و طلسمات منسوب به يونانيان و روميان ، ‌در عهد عباسي به عربي ترجمه شد. اين آميزه (ملهم از نظر emanationniste ) كه ثنويت ايراني را با مذهب نو افلاطوني در بر مي‌گرفت و پيش از اسلام شكل و قالبي مسيحي يافته بود ، در قرن دوم هجري (هشتم ميلادي) طبيعت ثانوي نو مسلمانان را تشكيل مي‌داد.

 به اعتقاد آبل اينگونه معتقدات با مفهوم امامت در اسلام و پيشرفت آن در زمينه‌هاي سياسي و مذهبي سازگار بوده است. امام حاضر يا غائب عصر آدم حقيقي و پذيرنده يا مخزن اسرار الهي و داراي علم الباطن يا علم ارثي است. به اعتقاد شيعه اطاعت امام ركن ايمان است. « امام يا رهبر اسماعيليان عقل كلي مجسم است و به‌تدريج جنبه‌هاي گوناگون حقيقت را بر مبتديان مكشوف مي‌سازد. عقل كلي در هر عصري به فراخور رشد فكري مردم ، به درجه‌اي در شخص امام تجسد مي‌يابد ». « عقل كلي گاه‌به‌گاه در شخصيت امام مجسم مي‌شود ، و امام نفوس جزئي را به فراخور آزمايش و دريافت آنان ، منور مي‌گرداند و آرام‌آرام از ميان كثرات ، ‌به دنياي وحدت جاويدان راه مي‌برد ». بنابراين مبلغان و پيروان برگزيدة ‌امام چون دعاه اسمعيلي نيز با ولادت جديد يا روحاني قادر به دريافت و حصول علم ارثيه‌اند ، يا از فيض دانش و معرفت باطني كم‌و‌بيش بهره‌مند مي‌توانند بود.

 « باطنيه كه خود را اهل تعليم و مخصوصان امام مي‌دانستند و مي‌گفتند پرتو علم را مستقيم از امام معصوم بايد گرفت، دربارة خويش همين معني را مدعي بودند »: اين انديشه و نيز توفيق فاطميان به شأن و اعتبار علوم خفيه افزود و توجه و رغبت به آن را خاصه در مصر رواج داد.

ادگار بلوشه بر اين اصل هندي و ايراني هزارو‌يكشب ، ‌يك بخش كهن توراني هم مي‌افزايد. مي‌دانيم كه سحر و جادو در اوستا حرام و ناپسند شناخته شده است و مغان از اشتغال به سحر و جادو اجتناب مي‌كرده‌اند. « مزديسنا نقطة مقابل ديويسناست كه به معني پرستندة‌ ديو يا پروردگار باطل است. در اوستا غالبا ديويسنا از براي تورانيان آمده (آبان يشت فقرة ‌، درواسپ يشت فقرات 30 و 31) و بسا با صفت دروغ پرستنده يكجا استعمال شده است 0آبان يشت فقران 68 و 94 و 109، و ندايداد فرگرد 7 فقرة 36 و فرگرد 19 فقرات 24 و 41 و سروش يشت‌ها دخت فقران 4 و 6 ). در هر جاي از اوستا كه كلمة ‌ديوها آمده ، از آن پروردگاران باطل يا گروه شياطين يا مردمان مشرك و مفسد اراده شده است و غالبا ديوها با جادوان و پريها و كوي‌ها و كرپانها يكجا ذكر [49] شده‌اند كه همه از گمراه‌كنندگان‌اند »11 باري چون « در اوستا ديوها و جادوان و پري‌ها و كوي‌ها و كرپان‌ها در عرض هم‌اند و ( درآن ) بشدت تمام بر ضد (سحر و جادو ) سخن رفته و (ساحري و جادو‌گري ) از گناهان بزرگ شمرده شده و بسا از جادوان گروه شياطين ساحر و گمراه‌كنندگان و فريفتاران اراده شده است »11 بلوشه ماية ساحري و جادوگري هزارو‌يكشب را از منبع توراني پنداشته است. بلوشه مي‌نويسد بدرستي معلوم نيست اقوامي كه سابقاً در توران زمين ( حدود مرو و فرغانه و سند و سمرقند تا مرز چين.

 « سرزمين توران به ايران ويج يا مملكت خوارزم (خيوه) متصل بوده ، از طرف مشرق جيحون تا به درياچة‌آرال كه جغرافي‌دانان قرون وسطي آن را درياچة‌خوارزم مي‌ناميدند ، امتداد داشته است »11. مي‌زيسته‌اند ادبياتي نوشته داشته‌اند يا نه  و اگر هم‌چنين ادبياتي وجود داشته چيزي از آن دردست نيست ، ‌زيرا افسانه‌ها و داستان‌هاي خاص آن سرزمين از طريق منابع اسلامي به ما رسيده‌است. اما از قراين گوناگون چنين برمي‌آيد كه كتب و نوشته‌هاي مربوط به سحر و ساحري در گذشته در آن سامان موجود بوده و با پيشرفت ايران اسلامي ناپديد شده و فقط نشانه‌هاي آن در افسانه‌ها و داستان‌هاي ايراني به يادگار مانده است. اين داستان‌ها كه اصل توراني دارند لكن ايراني شده‌اند ، به سبب جنبة افسون‌آميز و شگفت‌انگيزشان مهم‌ترين بخش هزارويكشب را تشكيل مي‌دهند و نمونة بارز اينگونه قصه‌ها سرگذشت علاءالدين و چراغ جادوست كه در چين يعني در تركستان چين روي مي‌دهد. اما « (از اوستا و كلية ‌كتب ديني پهلوي و داستان ملي و مورخين قديم ابداً شكي نمي‌ماند كه ايرانيان و تورانيان هر دو از يك نژاد بوده‌اند. بنا به سنت بسيار كهني ايرانيان و تورانيان هر دو از يك دودمانند ، و سلسله نسب پادشاهان توران به فريدون پيشدادي پيوسته است ، جز اينكه ايرانيان زودتر شهرنشين و داراي تمدن شدند و تورانيان به همان وضع بيابان‌نوردي و چادرنشيني خود باقي ماندند» 11، و نيز « از داستان ملي ما چنين بر مي‌آيد كه تورانيان و ايرانيان پيش از ظهور زرتشت داراي يك دين بوده‌اند و جنگ ارجاسب‌شاه  توراني با ايرانيان از اين‌رو بوده‌است كه كي ‌گشتاسب از آئين كهن روي گردانيده به دين نو درآمده بود و ايرانيان به سبب روي كردن به تمدن برزيگري و شهرنشيني به جاه و جلال خود افزوده محسود تورانيان شده بودند.

بدين سبب ايرانيان شهر نشين و برزيگر هميشه دچار غارت و دستبرد تورانيان بيابان‌نورد و راهزن بودند و سراسر شمال و مشرق ايران ميدان تاخت‌و‌تاز آنان بود. رفته‌رفته پاية‌ تمدن ايرانيان به جائي رسد كه تورانيان غارتگر را بيگانه خواندند. دست‌اندازي اقوام بيگانه در سرزمين تورانيان در حدود سال 126 يا 140 پيش از مسيح روي‌ داد. افتادن بلخ و سند به‌دست بيگانگان و متواري‌شدن ايراني نژادان آن سامان و يا در تحت فرمان خارجه در آمدن آنان ، ‌متدرجاً امتياز و تشخيص را از ميان برد. ايرانيان كه از زمان قديم همسايگان شرقي خود را توراني و دشمن ميناميدند ، ‌بعدها اقوام بيابان‌نورد و چادر‌نشين وحشي را كه به سرزمين قديم توران آمده به غارت و يغما پرداختند توراني نام دادند ، ‌اعَّم از اينكه آنان حقيقتاً توراني باشند يا از نژاد ديگر. سواحل جيحون و سيحون كه از يك قرن پيش از مسيح تا استيلاي مغول محل تاخت‌و‌تاز طوايف مختلف بوده هميشه به نظر ايرانيان داستان عهد كهن و ستيزة تورانيان اصلي و دشمنان ديرين را مجسم مي‌كرد . نوبه‌به‌نوبه هر قبيلة ‌مهاجر كه به آن سرزمين‌ها مي‌رسيد و بناي كشتار و غارت مي‌گذاشت ، ‌نزد ايرانيان از تورانيان بشمار مي‌رفتند ، ‌خواه آن قبيله آريائي بود خواه مغول و هيتال و ترك و تتار. در واقع ميتوان گفت كه بعدها ايرانيان كلمة تور را مانند كلمة Barbaros يونانيان بكار برده‌اند ؛ از اين‌رو در نوشتهاي متأخر مانند شاهنامه و كلية ‌كتب تواريخ و كتب پهلوي قرون وسطي كه آبشخور همة ‌آنها روايات عهد ساساني است و همه متكي به سنت آن عهد است ، ‌تورانيان و تركها و چينيها بدون امتياز در رديف هم شمرده شده‌اند. دراين كتب هر جائي كه سخن از ستيزة ‌ايران و توران است بسا يك شخص گاهي توراني و گاهي ترك و چيني و پيغو خوانده شده‌است، در صورتي كه در كتب ديني و داستان ملي ما هر جائي كه از تورانيان ياد شده ، سخن از عهدي است كه هنوز تركها و كلية ‌مغولها به سرزمين توران نرسيده بودند »11.

بدينگونه به سبب هم‌نژادي و هم‌كيشي ايرانيان و تورانيان در آغاز ، پذيرفتن گفتة ‌بلوشه كه جنبة سحر و ساحري در هزارو‌يكشب ريشه‌اي منحصراً توراني و نه ايراني دارد ، ‌دشوار به نظر مي‌رسد.

 

"پاورقي‌ها" :

1- ترجمة آقاي محمدجعفر محجوب. منابع اين رساله در پايان به تفصيل ذكر خواهد شد.

2- در اسكندرنامه مي‌خوانيم : (شاه اسكند روزگار خويش بخشيده بود بر چهار قسم: سحر گاه تا به چاشتگاه فراخ به  عبادت بر درگاه خداي تعالي بودي،  واز چاشتگاه تا نماز پيش به داد و عدل مشغول بودي و به ملك و پادشاهي، و نماز پيش تا نماز شام به طعام خوردن مشغول بودي، و در دل شب محدثان دفتر خواندندي و سير ملوك و اخبار پيغمبران و پادشاهان گفتندي تا پاره‌اي از شب برفتي، پس به صحبت زنان مشغول بودي،).

3- ترجمة‌آقايان محجوب و تجدد .

4- آقاي محجوب

5- آقايان محجوب و علي اصغر حكمت.

6- آقاي علي اصغر حكمت

7- آقاي محجوب.

8- در اسكندرنامه اين حكايت از قول دانايان چين چنين روايت شده است :‌« روزي دانايان چين حاضر بودند و برف همي آمد و هر كس از كار زنان حكايتي مي‌كردند واز ناداني ايشان روايتي مي‌گفتند . پس از آن ميان يكي گفت شاها هر كه به فرمان زنان كار كند او از زنان ناقص عقل‌تر باشد و هر كه او  زبون زنان گردد او از خروسي كمتر باشد و اندرين باب حكايتي خوش ياد دارم،  اگر شاه فرمان دهد باز گويم. شاه اجازت دادپس گفت در روزگار سليمان عليه‌السلم مردي بود و هم صحبت او بود. بعد از آن نديم سليمان بود. چون روزگار برآمد و عمري دراز برو بگذشت، و اين پير هرگز درهمة ‌عمر خويش دروغ نگفته بود. پس روزي سليمان او را گفت چيزي از من بخواه كه بر من واجب است حرمت تو داشتن،‌تا باشد كه حقوق و خدمت ترا مكافاتي باز كنم . اين پيرمرد از دنياوي مستغني بود ومال و نعمت فراوان داشت و از چهارپا و ضياع و عقار از همه نوعي بسيار داشت و پايگاهي داشت و بر بالاي آن منظري ساخته بود و به شب بر آن منظر خفتي و چهارپايان تا روز با يكديگر در شيهه و آواز بودندي و با يك ديگر سخن مي‌گفتندي، و اين مرد را هوس مي‌افتاد كه كاشكي من بدانستمي كه اين چهارپايان چه مي‌گويند و آواز ايشان فهم كردي. چون سليمان عليه السلم او را گفت حاجتي بخواه گفت يا نبي الله برتو حاجتي دارم. گفت عرض كن. گفت مرا مي‌بايد كه آواز چهار پايان بدانم تا ايشان چه مي‌گويند. اگر اين حاجت من رواكني هزار منت باشد).

9- شادروان پورداود.

10- «در آئين مزديسنا به سه طبقه از فرشتگان اعتقاد دارند:‌نخست امشاسپندان كه به تدريج عدد آنان به هفت قرار گرفته و واسطة فيض ميان اهورامزدا و بندگان‌اند. هر يك از اين فرشتگان را دو جنبه است:‌يك وجه لاهوتي و روحاني و يك صورت ناسوتي و جسماني. در عالم مادي حفاظت و پرستاري مخلوقات اهورامزدا سپرده به آنان است و آنچه در عالم كون و مكان و وجود ميگذرد، به دستياري اين گماشتگان صورت مي‌پذيرد. در ادبيات مزديسنا براي هر يك از امشاسپندان همكار يعني ياران و همراهاني ذكر كرده‌اند، هم چنين هر يك را همستار يعني رقيب و دشمني است. دوم ايزداني كه تعيين عدد آنان ممكن نيست چه در خورشيد يشت از صدها و هزار ايزدان مينوي سخن رفته است و طبقه سوم فروهران كه شمارة ‌ايشان به اندازة مخلوقات اهورمزداست»،

11- شادروان پورداود.