|
|
||
اذكايي، پرويز. "رساله خط در بيان كاغذ و رنگهاي الوان و نگارهها و تركيب مركب و قلم و خط اوهل ، ازمجموعه آقارضي قزويني". دوره8، ش85 (آبان 48): ص51-57. |
||
|
|
||
|
خلاصه: معرفي
اين مجموعه خطي كه شامل دوازده رساله است و
شالوده دائرهالمعارفي در
زمينه خط
ميباشد ، معرفي رسالههاي مختلف آن ، وشرح
كامل مقالههاي يازده و دوازده كه
در بيان كاغذ
و رنگهاي الوان و رنگاهها و تركيب مركب و
قلم ، خط اوهل ميباشد. |
|
|
رسالةخط
پرويز اذكايي
در
بيان
كاغذ و رنگهاي الوان [و
نگارهها و تركيب مركب و قلم و خطّ َاوهْلَ]
مجموعهيي
خطي ، در كتابخانهي مجلس شوراي ملي ،
به شمارهي 6150 هست ؛ كه مؤلف آن : آقا رضيالدين محمدبن حسن قزويني – مرده به سال 1096
– است.
«
وي
از دانشمندان بهنام روزگار صفوي است. و
نخستين كسي است كه شالودة دائره المعارفي
را ريخته و به نام « لسان الخواص » توانست يك
مجلد از آن را به پايان رساند... »1.
مجموعهي
مزبور ، شامل 12 رساله است ، كه مؤلف رسالههاي
1-10، صراحتاً آقا رضي ذكر شدهاست. و هرچند
كه از نام مؤلف رسالههاي 11 و 12 – مقالهي
حاضر – ذكري نشده ، تحقيقاً بايد از همو
باشد.
نام
و موضوع رسالهها به ترتيب ، از اين قرار
است:
1-
وقتيَّه ، 2- قبلةآفاق ، 3- نورزيَّه ، 4-
مولوديه ، 5- تهجديه ، 6- ميزانالمقادير في
تبيانالتقادير، 7- العاريَّه، 8- در علم
فراست ، 9- مختصر در علم نجوم ،10- جمع مختصر -
« در علم عروض و قافيه و صنايع الشعر »- معروف
به (مختصر وحيدي »2.
11- (مقالهي
حاضر ): در بيان « كاغذ »3 و « رنگهاي الوان(؟) » و
« نگارهها »4 و « تركيب مركب » و « قلم » ،
12
– « خط اَوْهَل »5….
و
« خط مشجَّر » ، كه متأسفانه ، پس از اين عنوان ، نسخه
به پايان رسيده (گ 97 پ) ، و ناقص است. گويا ، يك
و يا چند برگ افتاده باشد. و در هامش همين
صفحه ، « قاعده در دانستن غُّرةماه ( و تطبيق
آن با سالهاي هجرت و استخراج ماههاي آن ) ،
نوشته آمدهاست. به جز رسالهي 6- كه به عربي
است- بقيَّهي رسالهها پارسي است.
نسخه ،
سابق بر اين ، به مرحوم « حاج سيد نصرالله
تقوي » تعلق داشته و مؤلف « الذريعه » آنرا
ديده و ذيل معرفي برخي از رسالههاي آن ،
از آن بهعنوان مجموعهي آقارضي ، ياد كردهاست6.
اينك ،
نسخهشناسي مجموعه ، كه جزو مفهرسات
نگارنده در جلد سيزدهم فهرست كتابخانهي
مجلس شوراي ملي (تهران ، 1346 ، ص 154-162 ) به طبع
رسيدهاست:
نستعليق
« محمد صالح بن محمدرضا ». رمضان 1100 ه. ق 97
برگ ، ترمة اصفهاني. 25 سطر : 5/6×14 . ج : ميشن
سرخلايي 5/12×5/19 .
عنوانها
و خط و نشانها و دايرهها ، شنگرف ، كرانة
برخي صفحهها نوشته دارد.
در
برگ آغاز ، علاوه بر شعرهايي چند ، مهر كاتب
« محمد صالح » و مهر تملكي با تاريخ 1275 و مهر « محمد
صادق حسيني » و « پروين(؟) بن لطفعلي- 1170 » و
مهر « حاج سيد نصرالله تقوي » نقشست.
كاغذهاي
جميع بلاد را تجربه كردهاند ، آنچه
پسنديدهتر و بايندهتر است ؛ كاغذ « بغداد »
و « دمشق » و « آمل » و « سمرقند » است ، كه خطوط را
قابل است. و كاغذهاي جايهاي ديگر اكثر
شكننده و نشركننده و ناپايدار است. و كاغذ
را اگر اندك گونه
7 دهند ، بهتر بود ؛ به سبب
آنكه بياض قَّوه باصره را ضعيف ميكند. و تا
غايت همه [ي] خطوط استادان بر كاغذهاي ملون
مطالعه8 افتاده ،
[51] و (الوان) مختلفه بسيار
است. بعضي مفرد مجرد ، چون: « زرد » و « سزخ » و « آل
» و « كبود » و « زرنگاري » و « خودرنگ » و « كاهي ». و
آنچه مركَّب است ؛ بعضي ديگر، چون: « عودي » و « سبز »
و « گلگون » و « فريسه » و « نارنجي ».
پس
طريق هر يك به نمودار
9 بيان و عيان كرده
ميشود:
«
رنگ زرد » ،
قدري
زعفران بي غّش را كه نيك تلخ باشد ، و
زردرنگ بود ، ريشهريشه از يكديگر جدا كند و
در شيشه اندازد. و هر يك مثقال زعفران را
پنج سير آب پاك بياميزد ، و سر شيشه محكم
كند. و در آفتاب نهد سه روز ، تا تمامت شيرة
آن بيرون آيد و جرم او چون كاه بماند. آنگاه
آنرا به رِكويي
10 پاك [و] نازك بيالايد ، و
در قدح چيني بگذارد ، تا نيك صاف شود. پس در
طبقي پاك [و] بزرگ ريزد ، و پهن [كند] و كاغذ
را در آن بيالايد و چندان توقف كند ، كه رنگ
در مجموع اجزاء كاغذ اثر كند. آنگاه پارة كرباس
افكند ، و در سايه خشگ كند ؛ بعد از آن مهره
زند.
« رنگ سرخ » ، به
آبِ « بَقَّيمْ »11 جوشيده كنند. و به آبِ گُل « بستان
افروز »12كنند ، كه جوشيده بود. و به آبِ « شاه
توت ». اما اين رنگها را بقايي نيست ، و زرد و
متغيَّر ميشوند ، و كاغذ را درشت و شكننده
ميكنند. اما اگر از رنگ « لاك »13 كنند ، بغايت
خوب و بيعيب است. و هر پنج سير رنگ لاك را ،
كه در ديگ سنگين با يك من آب و نيم سير لُتر14
بجوشانند ، تا با ده سير آيد ؛ صاف كند و
كاغذ را رنگ كند ، و بر همان منوال خشگ كند.
«رنگ آل
»
15 ،
قدري گل « مُعَصْفَر »
16 را برركويي افكند پاك. و
اندكاندك آب بر وي ميزند ، تا هر زردابي
كه دارد ، مجموع از آنجا بچكد. هر يك من گل
معصفر را دوسير « اشخوار »17سوده بر وي
افكند ، و يك ساعت دست بر وي مالد. بعد از آن
اندكاندك آب گرم بر وي افشاند ، تا رنگ از
وي بيرون آيد. آنگاه پاره[يي] آب كِشتة18
ترش ، يا آب نارنج يا ليمو يا آب انار ترش يا
آب غوره يا سركة كهنه ، در آن رنگ كند ؛ تا
صاف شود. بعد از آن ، كاغذ را در رنگ نهد ، و
يك روز يا يك شب بگذارد. بعد از آن بيرون
آورد ، و بر همان قانون خشگ سازد. و احتياط
تمام بايد كرد. و اين رنگ مشكلترين الوان است.
« رنگ كبود » ،
به « نيل سرابي » صاف كرده كنند. و به آب گلهاي
كبود. اما آن نيز پسنديده نيست. بهتر از همه
آنست ، كه در فصل تابستان ، قدري تخم علف « آفتاب
گردش »19 بگيرد ، و رِكويي پاك را به شيرة آن
بيالايد ، و در سايه خشگ كند ؛ باز
بيالايد ، تا سه بار. بعد از آن ، پاره[يي]
خاك را به آب نوشادر نمكين كند. و آن ركوي
رنگين يك ساعت در زير آن خاك نمناك كند ، تا
رنگ لاجورد گيرد ، و خشك كند. هر گاه كه
خواهد ، قدري از آن كبودك در آب سرد
بيفشارد و صاف سازد ، و كاغذ بدان رنگ كند.
اما اين نيز پايدار نباشد ، و از رنگ اصل
بگردد و بنفش شود.
[52]
«
رنگ زنگاري
»
20 خوب را ، كه از ورق مس و سركة كهنه حاصل
شده باشد ، در كاسة چيني به سركه صلايه21
كنند ، تا هيچ جرم در وي نماند. پس هر يك سير
زنگار را ، ده سير آب بياميزد ؛ و يك شبانهروز بنهد و سر بپوشد ، تا گردوخاك بر وي
نرسد. بعد از آن ، صافي آنرا بگيرد ، و كاغذ
بدان رنگ كند.
« رنگ خود رنگ »22 ،
قدري برگ حنا[ي] پاك بيغبار و خاك را، [كه]
ناكوفته بود ، در آب گرم كند ؛ و يك روز يا يك
شب بگذارد. بعد از آن بيالايد ، و صاف سازد ، و
كاغذ بدان رنگ كند. و هر يك سير حنا را ، ده
سير آب بايد. و اگر آب زياده كند ، رنگ ملَّه23
شود. و اكثر اين رنگ اختيار كردهاند.
«
رنگ كاهي » ،
قدري از آن زرد آب ، كه از گل معصفر گرفته
باشند ، نيك صافي سازند ؛ و كاغذ بدان رنگ
كنند ؛ و در آفتاب خشگ گردانند. ٭ |
|
اما آنچه مركَّبست ، هر دو رنگ را بياميزند
؛ رنگ ديگر حاصل شود:
« رنگ عودي
»
24، قدري رنگ لاك و رنگ كبودك را با هم ضّم كنند ، و كاغذ را رنگ كنند. و
آميزش الوان ، تعلُّق به ارادت كاتب دارد. از هر كدام زيادت كند ، تغيير
در لون ظاهر شود ؛ تا هر كسي چه اختيار كند.
« رنگ سبز » ،
قدري كبودك و اندكي زرد آب با هم بياميزد ، و صاف سازد ، و كاغذ بدان رنگ
كند ، و خشگ سازد ؛ و باز رنگ كند.
« رنگ گلگون » ،
قدري رنگ « لال »
25 و زعفران با يكديگر بياميزد ، و كاغذ بدان رنگ كند ، و
اگر زعفران زيادت كند ، بهتر آيد.
«
رنگ فريسه
»
26 ، قدري آب مازو و كبودك باهم بياميزد ، و يك روز بگذارد ؛ تا صاف شود ،
كاغذ بدان رنگ كنند.
« رنگ نارنجي
»
، قدري زعفران و شاهآبِ
27 گل معصفر با هم بياميزد ، و كاغذ را نيم در وي
بگذارد. و بعد از آن در سايه خشگ كند. و اگر اول كاغذ را آل كند ، پس از آن
به زعفران بر آرد ، بهتر بود.
٭
و چند نوع
و گونه اختراع كردهاند ، كه خط به روي خوب ميآيد:
-
قدري حنا و زعفران و كبودك با هم بياميزد و كاغذ بدان رنگ كند.
ديگر ، اندكي سياهي و زعفران و آبغوره
مختلط كنند ، و كاغذ بدان گونه دهند.
ديگر ، تخمي خطمي ، شبانهروزي در آب كند و
بيالايد ، و كاغذ بدان گونه دهد. و اين بهغايت مختار و پسنديده است. و
كاغذ را نرم سازد. خط بر وي خوب آيد.
ديگر ، قدري نشاسته ، آهار تُنُك
28 بزند و
بيالايند ، و كاغذ را بدان بر آرد ، و خشگ كند. و دو كاغذ را به آهار بر هم
ميتوان چسبانيد ؛ چنانكه هر دو يكي شود ، مهره زند و بنويسد ، كه خط بر وي
بهغايت خوانايي و زيبايي ، بهنهايت ميآيد. و با« كاغذ سلطاني » برابر
آيد.
ديگر ، قدري سريشم ماهي سفيد را ، سه
شبانهروز در آب پاك كند. و بعد از آن به آتش ، نرم گرم كند ؛ در حال شود
بيالايد ؛ و كاغذ بدان بر آرد و به احتياط خشگ كند و مهر زند و بنويسد.
و به چند چيز ديگر ، كاغذ تنك را قوي توان
ساخت. تا پُرز29ها كه بر وي باشد ، و قلم كاتب را مانع و دافع سرعت حركت
شود ، به صلاح آرد:
-
لعاب« اسبغول
»
30 را نيك صاف سازد ، و كاغذ را يك زمان در وي بگذارد ، بعد از آن خشگ
كند.
ديگر – آب خربزة شيرين ، و آب تخم
خياَريْن31 ، و شيرة انگور بيدانه ، و حليم برنج بيروغن ، و آب صمغ عربي
، و آنچه بدينها ماند مقَّوي كاغذست. و همچون آينه سازد. پس هر كدام
اختيار كند ، مجموع مجَّرب است.
و شرح الوان ، از آن كرده شد كه در اين
روزگار ، ظرافت و لطافت بر طبايع مستولي شده. و رقاع كه به بقاع نويسند ،
از تكلَّف و تلطُّف حالي ، خالي نباشد. و بعضي كاغذ را الوان و مَيْده32 و
افشان كنند. اما هر چه از زبان سلطان به اطراف و اكناف ، يا از اشراف و
اعراف به خواقين نويسند ؛ ادب آن است كه ، بر كاغذ سفيد باشد ؛ بلكه اگر
مهر نيز نزنند ، اوليترست. وليكن از دوستان و ياران به همديگر هر تكلُّف كه
كنند ، عيب نيست. ٭
«
زرْ حَلّ ».
بعد از آنكه استادان زركوب ، زر خوب از يك مثقال طلاء تمام عيار ، مقدار
صدورق ، گرفته باشند ؛ از آن اوراق چند عدد بستاند ؛ و قدري سريشم سياه
بگدازد ، و اندكي از آن در كاسةچيني كند ، و يكيك ورق در كاسه افكند ، و
دست را به آب گرم و صابون رقي ، پاك بشويد ؛ و به دو انگشت ، يگي سبَّابه و
يكي وسطي ، از دست راست بر گرداگرد كاسه بمالد ، تا چون داند كه آميخته شد
، آب صافي بسيار در كاسه كند ، و دست و كاسه را پاك بشويد ، و از غبار و
چربي و سياهي محافظت كند ، و بنهد تا تمام طلا با تككاسه نشيند. پس آن آب
زيادتي را بريزد ، و به قلمموي از آن حل بر كلك كند و بنويسد. و چون خشگ
شود ، به سنگ يشم33 يا جزع34 جلا داده ، آهستهآهسته مهره زند. و اگر تواند
به سياهي ، تحرير نيك باريك كند.
«
نقره حل
» هم برين طرز ، كه زر را حل كنند ، و به آب صمغ غليظ نيز حل توان كرد. و
به عسل مصفَّي هم حل ميكنند. و شرط آن است كه ، هرگاه كه كتابت تمام كند و
زر و نقره حل كرده بماند ، آن آبي ك در كاسه باشد ، بريزد. و آنرا بر آتش
خشگ كند ، كه درميان آب اگر بسيار بگذارد ، تيره شود. پس هرگاه كه باز آغاز
كند به نوشتن ، زر و نقره به همان دو انگشت ، به آب صمغ يا سريشم قدري
بمالد ؛ آنگاه بر آن منوال كتابت كند.
« برنج و مس حل ».
قدري برنج مروي را ، يا صفحة مس صافي را ، بر سيگ آب بسايد ؛ تا بازنشيند. آب
آنرا بريزد و به سريشم سياه ، مثل زر و نقره ، بمالد و بدان كتابت كند ، و
به سنگ جزع مهره زند ؛ خوب نمايد.
« لاجورد حل » .
از كوه بدخشان حاصل شود. و آنرا صلايه كنند و بشويند ، و سر آب آنرا بگيرند ،
و آنرا شمط
35 خوانند. و آنچه بماند ، بغايت رنگين و شكفته باشد. پس چون
خواهد كه بكار برد ، بايد كه اول صمغ آنرا خمير كند ، و بسيار در تك كاسه
بمالد. بعد از آن به آب صمغ رقيق آنرا بدان مرتبه رساند ، كه لايق و موافق
كتابت باشد ؛ بكاربرد.
« لاجورد عملي ».
تركيب آن از نيل خامسرابي و اسفيداج36 و آب صمغ باشد ، كه نيل بروي سنگ ، به
آب بسايد. و اسفيداج را بشويد ، و نرم آنرا به نيل بياميزد. و تا آنگاه كه
به قوام آيد به آب صمغ صلايه كند ، و بكار برد. و كتابت بسيار پايدار
باشد.
« شنجرف ».
اصل آن از گوگرد و سيمات است. و از گِلِ حكمت
37 ظرفي سازند و به آتش ،
نرمنرم آنرا بپزند. و بهترين آن در فرنگ سازند. پس كاتبان را در بسيار
محلها بكار آيد. و در صلايه كردن آن احتياط تمام شرط است. اول بر سنگ بسايد
، تا نيك نزم شود. بعد از
آن ، اندكاندك به آب انار ترش صلايه كند ، تا وقتي كه هيچ جرم نماند. به
آب گرم ، سنگ و دست را درجاي بشويد ، و دو ساعت بگذارد. پس زردابي كه بر سر
آن آمده بود بريزد. و باقي را بر خشت پختةنوِ آب نارسيده كند ،
[54]
تا زود خشك شود. پس قدري را به آب صمغ بسر شد و بدان كتابت كند.
« زنگار ».
توفال
38 مس را مقدراي بستاند ، و در ظرفي كند ، و همان مقدار از سركةكهنه
با آن بياميزد ، و در چاه آب آويزد ، و مدت چهلروز بگذارد. پس چون بيرون
[آرد] ،زنگار شده باشد. قدري را به ركويي بپزد ، و در كاسةچيني به آن
عنزروت
39 صلايه كند ، و بدان آنچه خواهد بنويسد. و اگر اندك زعفران با
وي بياميزد (فستقي) شود. اما خاصيت او آن است ، كه چون مدتي برآيد ، كاغذ
را سوراخ سازد و بر دوام و قوام آن ، اعتماد و اعتضادي نباشد. |
|
« طلق حل ».
سنگي است كه از ميان تودههاي خاك ، كه در
كوههاي بزرگ باشد ، حاصل شود. وآن دو نوع
باشد:يكي ورق ورق ، بر روي يكديگر ، مثال
آبگينه ؛ و از آن تابهاي حمام سازند. و
ديگر ، ورق او بغايت ريزه و روشن و تنك و پاك
و درخشنده. پس از اين نوع ثاني ، قدري را در
خريطه كند ، كه از كرباس باشد ، و پارههاي
يخ در خريطه اندازد ، و بر سر كاسه در دست
ميمالد ، و آب آن بتدريج در كاسه ميريزد ، تا
چون يخ تمام آب شو ؛ بار ديگر يخ در خريطه
كند. همچنين چند كَّرت صلايه كند. پس يك شب
بگذارد. بعد از آن ، آب زيادتي را بريزد ، و
به آب صمغ حل كند ، و بدان كتابت كند بر
كاغذ رنگين. و اگر اندگي زعفران با آن آب
بياميزد ، مثل زر نمايد. واگر با شنجرف
بياميزد ، همچون افشان نقره نمايد. و اگر
بر كاغذ آل نويسد ، و به جزع مهره زند ،
همچون زر و نقره نمايد. و اين را طلق محلوب
40 گويند. و اگر طلق را محلول تواند كرد ، از
وي بسيار عجايب و غرايب توان ساخت.
« زرنيخ حل» . و
اين نيز دو گونه باشد: زرنيخ ورق ، و زرنيخ
كلوخ. اما زرنيخ ورق ، رنگينتر و درخشانتر
است. قدري از آن بستاند ، و بر روي سنگ نرم
كند ، و بسايد. پس به كرباس بپزد ، و به آب سرد
صلايه كند ، و
به صمغ به سر شد ، و بدان كتابت كند ؛ كه بغايت
رعنا نمايد. اما نزديك لاجورد ، و بر كاغذ
كبود يا سياه يا آل.
«
گل هرموز
».41
از قعر دريا حاصل شود. هر گاه آب با قعر
افتد ، مردم از آن بسيار بردارند ، و خشگ
كنند. قدري از آن بستاند ، و در آب كند. بعد
از آن ، از اين طبق بدان قدح ، و از اين قدح
بدان كاسه ، ميكند. و هربار آنچه بر سر آب
ميآيد ، در قدحي ميكند ، تا آخر همه را در
دوات كند. و قدري سودة بيخته با وي
بياميزد ، عودي باشد.
« اسفيداج حل ».
از قلعي سازند. قدري از آن بستاند ، و نرم
بسايد ، و به آب صمغ خمير كند. بعد از آن در
ميان آب ، بسيار نهد ، تا اندك حل شود. آنرا
نيز قدح به قدح پيمايد ، و اسراب42 آنرا كه
روح
43 ميخوانند ، جمع ميكند و آب زيادتي
را ميريزد ، تا به قرار آيد. به آب صمغ كند ، و
بدان هر چه بنويسد ، پسنديده آيد.
(عروسك)
44 .
از شاهآب معصفر سازند. چنانكه قدري شاهآب
را در ظرفي كنند ، و پاره يخ در آنجا
افكنند ، تا لخت – لخت شود ، چون جگر. پس
اندك آبي كه زيادت داشته باشد ، پاره[يي]
پشم را شانه كند ، و بر لب آن قدح نهد و قدح
را كژ كند ، تا بهمرور بچكد. بعد از آن ، قدري
صمغ سوده با آن بياميزد ،
و بر ني اندايد ، تا در سايه خشگ شود.
بعد از آن ، كه احتياج باشد ، اندكي را در
آب گرم حل كند ؛ و بدان هر چه خواهد بنويسد.
و اگر شب در آب بماند ، تيره شود.
و
بدين مجموع الوان ، كه ياد كرده شد ، جدول
توان كشيد. و اگر جدول ، حل طلا باشد ، زيادتي
تكلف و زينت گردد. و علي هذا القياس ، تا
محل چه باشد و لايق كه شناسد. ٭ |
|
در
بيان تركيب مركَّب. اگر خواهند مداد سياه روان براق پيدا سازند ، و زيادت از عادت بدان مهم پردازند ، خود ساختن اولي مينمايد. و متقَّدمان در باب آداب مركب ، نُسخهاي منتخب و مجرب ، مرتب كردهاند. و آنچه از همه بهتر و آسانتر بود ، اين است : بايد كه قدري روغن كتان خالص بستاند. وار پنبةنو ، فتيله سطبر بتابد ؛ و اندك نم كند و در چراغ نهد و روغن [55] پر سازد و در كونه 45 بنهد ، كه باد نباشد ؛ و روشن كند و سبويي آب نارسيده را ، پاره[يي] از طرف سر بشكند ، و بر سر آن چراغ بياويزد ، تا آنگاه كه دوده جمع شود . آن دوده را از سفال به پر مرغ فراهم آرد ، و در ميان كاغذ كند ، و محكم بپيچد ، و در ميانِ خمير گيرد ، و در تنور گرم برد ، تا نيك پخته شود. پس چون از آن چربي ، كه اصل دوده مستودعست ، به شدت حرارت بسوزد ؛ از تنور بيرون آرد ، و مقدار ده درم بركشد و بنهد و صمغ عربي سفيد پاك – كه اگر يك حبَّه در دهن گيرد ، در دم آب شود و هيچ جرم نماند - مقدار بيست درم بستاند ، و سه شبانروز در آب جوشيده كند ، كه سرد شده باشد ، تا نيك حل گردد. آنگاه به كرباسي محكم بيالايد.
پس دوده
را در هاون كند ،
مازو
52 سه درم ، نيم درم تركي زاگ
از بهر مركبش بفرساي بههم
-
نوع ديگر از فوايد ، مولانا « صدرالشريعه »
53 اختصار كردهاست. نظم:
همسنگ
دوده زاگ است ، همسنگ هر دو مازو،
همسنگ هر سه صمغ است ، آنگاه زور بازو.
-
نوع ديگر ، قدري مازو را خرد كند ، و سه
روز در آب بگذارد. پس آن آب صاف را در « هر
كاره »54يِ سنگين [56] كند
،
و آتش نرمنرم كند ، تا
چنان با قوام آيد ، كه چون بر كاغذ نويسد
نشر نكند. آنگاه زاگ پاك بي گوگرد و خاك با
وي بياميزد و بيالايد،
مدادي نيكوست. اما از نم نگاه بايد
داشت ، كه نشو نكند و اوراق بر يكديگر [ن]چسبد.
-
نوع ديگر ، از اين نيز آسانتر آن است كه : قدري
نشاسته را در تابة آهنين كند ، و آتشي تيز
كند ، تا بسوزد. و آتش در وي افتد. پس به آب
يا گلاب حل كند ، و بدان كتابت كند. ٭
در
بيان
«
قلم ».
كه قلم نيك كدام است. و علامت و امارت قلم
خوب ، آن است كه : رنگ پوستش شفاف و سرخ باشد ، و
گرانوزن باشد ، و بلندقامت و راستهيأت. و
رنگ اندرون او ، بغايت سفيد. و هر قلم كه
پوستش زرد و يا سياه باشد ، و خام و سبكوزن ، و ميانة او تيره و بيمغز ، و كوتاهقد و كژ بود ؛ بر وي اعتماد نشايد كرد. و خط
از وي بر حسب ارادت كاتب واقع نشود. والله
اعلم بالصواب.
٭
«
خط اوهل
»
55 .
شخصي كه به قَّوت طبع فيَّاض ، و قدرت دل مرتاض ، يگانة
زمان و فرزانة اول خود بوده ، خطي وضع
كرده و ضابطه [يي] بيرون آورده ، و مستحسن
افتاده. و طريقةآن ، چنان است كه : از مجموع
حروف تهجَّي چهارده حرف كه غير منقوط است ،
اختيار كرده ، چون :« ا » و « ح » و « د » و « ر » و « س »
و « ص » و « ط » و « ع » و « ك » و « ل » و « م » و « و » و « ه » و « لا
».
و هر دو حرف را با هم ضّم كرده مقرر بر آنكه
قايممقام يكديگر باشند. و مجموع تركيبي
ساخته است ، چنانكه :« كم ، صلا ، او ، حط ،
در ، سع ، له »56. و هر حرف كه منقوط است ، بر اصل خود باشد . و بدين خط و
اصطلاح ، همهچيز تواننوشت . و بدين ضابطه سخن توانگفت ، و هر بيت كه
خواهند ، بر
همان وزن ، بدين قاعده توان خواند. و چون
در ميان كلمات و عبارات ، كلمه[يي] واقع شود ،كه
مجموع حروف آن نقطهدار بود ، همچون: « شيخ » ، اگر
بر همان حال و منوال بگذراند ، در نوشتن و
خواندن ، معلوم و مفهوم شود ؛ پس آن كلمه قلب
كنند. همچنانكه « شيخ » « خيش » شود ، و « پيش » و « شيپ »
. بايد گفت ، بر اين ترتيب ، ابيات بنويسد:
ترجمه:
و
اگر جمعي از مستعّدان ، بر اين اصطلاح وي ،
ممارست و مداومت نمايند ، و سخن گويند ،
هيچ آفريدة ديگر را بر آن اطلاع و وقوف
كامل ، حاصل نشود. با آنكه مردم ترك و عرب
اندك حكايت اهل عجم را فهم كنند ، و عجم
اكثر لغاب تركان را و عربان را دريابند ؛ هر
چند بر آن زبان شعور نداشته ، اما تا كسي
از اين اصطلاح ، نيك واقف نباشد ، بر هيچ
لغت او مطلع نتواند شد.
« خط مشجَّر
»
. اين خط را يكي ... [پايان نسخه ].
|
"پاورقيها":
1- دانش پژوه:مجلةدانشكدةادبيات –
سال 13-
شمارة3 (فروردين ماه 1345) - ص 151 ،كه
مقالهي « تاريخ مشاهير اماميه » ي آقارضي
را تصحيح و در شمارهي مزبور ، طبع كرده
است. (ص151-155) . 2- تأليف:وحيد تبريزي ، متخلص به وحيد-
مردة942 ه در گيلان – (الذريعه، 3 : 64 ،:
139). 3- در بارهي انواع كاغذ ، رجوع شود به
مقالهي (كتاب ) از آقاي ايرج افشار ، در (ايرانشهر)
(ج 1 ص 745 به بعد)، كه از منابع عمدهي اين
موضوع ،آگاهي دادهاند. 4- اين عنوان در نسخهي خطي رساله نيست.
نگارنده به مناسبت آنكه، بخشي از رساله
اختصاص به (حل ) ها كه در تصوير و تذهيب ،
مورد استعمال بودهاند دارد؛ اين نام را
بر آنها نهاد.
5- اين خط ، خطي است رمزي مأخوذ از همين
الفباي عربي – چنانكه در جاي خود بيان شود.
دربارهي : 1- ريشهي خطهاي موجود در جهان
و نظريات مربوط بدان، 2- خطهاي گوناگون غربي
و شرقي، قديم و جديد. 3- تاريخ نهضت اصلاح خط
شرقي اسلامي، 4- مخترعان خط ايراني و
كوشندگان در تغيير آن (كه نخستين آنان :
آخوند زاده بود – در 1274 ه . ق ) . 5- خطهاي
گوناگون پيشنهاد شده از طرف ايشان و
رسالات آنان در اين زمينه ، رجوع شود به :
الذريعه دكتر علي نقي منزوي). ايران كوده –
شمارهي 2- (دبيره)- نگارش آقاي ذبيح بهروز.
ايران كوده – شماره8– (خط و فرهنگ) نگارش
آقاي ذبيح بهروز. و مراجع مقالاتي كه در
فهرست مقالات فارسي (تأليف آقاي ايرج
افشار )، تحت عنوان :« خوشنويسي » (ص 199-207) و « املاء و رسم الخط » (ص 578- 583 ) فهرست شده است. 6- الذريعه- 4:، 11: 220 و 230 ، 16: 153. 7- در اصل : كونه = گونه، بمعني رنگ و لون
باشد. (برهان). 8- در اصل :معالعه (؟). 9- نمودار، به معني نمايان … و شبه و مانند-
و دليل و برهان و… و نيز نمونه،مقدار كم
از چيزي كه داّل بر بسيار باشد. (برهان )
.
10- ركوي = رگوه= رگو، به كسر اول و ضم ثاني
و سكون واو… ،كرباس و لته و جامة كهنة سوده
شده و از هم رفته باشد- و چادر شب يك لخت را
نيز گويند؛ و بضم اول هم درست است. (برهان). 11- بقم، به فتح اول و تشديد قاف،معَّرب «بكم
» و «بگم» (به فتح اول و دوم)، چوبي است سرخ،كه
رنگ رزان بدان رنگ كنند. و بفارسي آنرا بكم
گويند. درخت آن بزرگ است، و برگش به برگ
بادام ماند…(برهان:ص 293-4 و 2461 متن و حاشيه). 12- بستان افروز، گلي است سرخ رنگ و بي
بوي، كه آنرا تاج خروس و گل يوسف نيز
گويند، و بعضي اسپرغم را كه ضيمران باشد
بستان افروز ميگويند…(برهان). 13- لاك… و نام رنگي است مشهور (در يوناني: Lakxa
فرانسوي: Laque
، از هندي متوسط: Lakkha
گرفته شده. بعضي پنداشتهاند
در قرن اول و دوم ميلادي به اروپا رسيده،
ولي .. .پيشتر به يونان رسيده بود…) كه در
هندوستان بهم ميرسد و بدان چيزها رنگ كنند
و آن شبنمي باشد كه بر شاخهاي درخت «كنار» و
درختهاي ديگر نشيند و منجمد گردد و آنرا
بگيرند وبكوبند و بپزند، از آن رنگ سرخي
حاصل گردد كه مصَّوران و نقاشان هم كار كنند
و غازة زنان را نيز از آن سازند و نخالة آن
مانند صمغ باشد،و بدان كارد و شمشير و
خنجر و امثال آنرا در دسته محكم كنند و
بكارهاي ديگر نيز ميآيد….(برهان ،متن و
حاشيه). 14- لتر،كه در اصل به ضم لام ضبط شده است،
معلوم نشد. لاكن قريب به مفهوم بالا: «لتره» (به
فتح، و فتح دوم ) : وزنة مساوي نيم من تبريز
و يا سيصد مثقال ، و رطل [كه گويا مقلوب و
معَّرب آنست]، و ظرفي كه در آن شراب و جز آن
كنند. (فرهنگها). 15- آل ،سرخي نيمرنگ را گويند. (برهان). 16- مُعَصْفَر،زردرنگ. و گل معصفر، گل كاژيره
«كاجيره»، همان گل زرد است، از خانوادةگل
سرخ. 17- اشخوار= اشخار = شخار،قليا را گويند كه
زاج سياه است- و رنگرزان و صابونپزان ،
بكار دارند. و بهترين وي آن است كه از اشنان
سازند. و در وي خواص عجيبه بسيار است…(برهان). 18- كشته، به كسر اول …- و آلو و زدآلو و
امرود و شفتالو و امثال آنرا نيز گويند، كه
دانة آنها را برآورده و خشك كرده باشند.(برهان). 19- آفتاب گردش ، تركيب ديگري است همانند و
هم معناي «آفتاب گردان » و «آفتاب گردك) و «آفتاب
پرست» ، كه گلي است زرد به ارتفاع 6/0 تا 5/2 متر
و اصل آن از آمريكاي جنوبي است… «اين لفظ (آفتاب
پرست ) را بر سه چيز اطلاق ميكنند، خصوصا:
بر گل نيلوفر-… وگلي ك هر طرف آفتاب ميل
كند، برگهاي آن روي بدان جانب كند. و اهل
هند بر هر گل كبود عموماً….) (برهان : ص 49 – 50
متن و حاشيه). 20- زنگاري ، سبز رنگ و به رنگ
زنگار= اكسيد مس و زنگ فلزات و آيينه و جز آن. 21- صلايه، ساييده- و هر سنگ پهن و همواري
كه در روي آن دارو،يا چيز ديگر بسايند. 22- خود رنگ،چيزي كه داراي رنگ طبيعي
باشد. و رنگ زرد تيره. و رنگ ثابت و تغيير
ناپذير. (فرهنگ نفيسي) . و بعضي گويند آنچه
ناكاشته برويد . انوري:
(آنندراج). 23- مَلَّه (به فتح اول و تشديد دوم )، قسمي از
پنبه،كه زرد خودرنگ است. (فرهنگ نفيسي). 24- عودي ، رنگي است مايل به سياهي، مانند
عود= ...چوبي كه دود آن بوي خوش دارد… ياه
رنگ كه جهت بخور سوزانند و …(آنندراج ،
فرهنگ نفيسي). 25- لال .. و رنگ سرخ را نيز گفتهاند…(برهان
). لاك هم توان خواند و تواندبود. 26- فريسه، در فرهنگها بدين شكل، موافق
مفهوم بالا(كه گويا : نوعي رنگ سبز باشد)،
يافته نشد. لاكن «پريز» و «فريز» و «فريس»
نامهاي گياهي است خوشبو ، در نهايت سبزي و
تازگي …و سبزه كه در كنار جوي و رودخانه و
تالاب و جايي كه آب بسيار باشد برويد….(برهان). 27- شاه آب (= شاهاب) و شاهابه:رنگ سرخي
باشد، كه مرتبة اول از گل كاژيره (=گل زرد)
كشند. (برهان). 28- تنك ،بضم اول و دوم …روان (ضد غليظ) …
رقيق …در دزفولي، Tonok
به معناي رقيق و آبكي و كم آمده …(برهان:
حاشيه ص 519) 29- پُرز، بضم اول و سكون ثاني…. آن باشد كه
بر روي سقرلات(پارچهيي پشمي)، و ديگر
پشمينها بعد از پوشيدن بهم رسد.(برهان).
پرزه هم گفتهاند كه كرك باشد، يا گردي
شبيه كرك كه روي برخي ميوهها وجود دارد. 30- اسپغول، به كسر اول و فتح ثالث، (=اسپخول،
اسپيوش، اسپرزه)، بزر قطونا باشد. (برهان). 31- خيارين ،مأخوذ از آثاري: خيار بالنگ
و خيار شنگ (فرهنگ نفيسي). 32- مَيده، از مصدر ميدن : نوبودن … و بيختن
و پاك و پاكيزه كردن …، ميده كردن : آرد را
دوباره بيختن و نرم ساييدن. (فرهنگ نفيسي). 33- يشم ، نام سنگي قيمتي كه از چين و يا
هند ميآورند… عقيق. (فرهنگ نفيسي). ر-ش:
برهان: حاشيهي ص 2435-6. 34- جزع، مهرهي يماني، سنگي است سياه و
سفيد، داراي خالهاي سفيدو زرد و سرخ و
سياه، در معدن عقيق پيدا ميشود. 35- شمط، بالفتح و الكسر و نيز باتحريك بطاي
مهمله. ع: ديگ افزار، و نيز شط بالفتح،
درآميختن چيزيرا به چيزي و پر كردن آوند
را، و بر افتادن غورة نخل، و افشانده شدن
برگ درخت- و شمط، بفتحتين: سپيدي موي به سياهي
در آميخته،و سپيد و سياهموي شدن مرد. (آنندراج). 36- اسفيداج،معَّرب اسفيداب (سفيداب ) است،
كه زنان بر روي مالند ، و نقاشان ومصوران
هم كار فرمايند…(برهان). 37- گِل حكمت،نوعي گل كه ظرفهاي شيشهيي
را بدان اندود كنند ، تا از تابش آفتاب
نتركد.(فرهنگ نفيسي). 38- توفال، به معناي اندوده (مأخوذ از معناي
اصلي ) ، رويه ، و پوشش روي مس كه همان زنگ و
زنگار است. 39- عنزروت ، مأخوذ از انزورت فارسي: صمغي
كه از طايفة چتري ، از توتة خارجهودانه -
درخت جهودانه- بدست ميآيد. نامهاي ديگرش :
«زنجرو»، «گلك»، كنجيده، كحل كرماني و كحل
فارسي است. (برهان، فرهنگ نفيسي). 40- محلوب: دوشيده شده. وآيا «حَلَبي (ورقة
نازك فلزي ، كه از تركيب روي و آهن ساخته
ميشود. تونكه.) »، منسوب بدين شيوهي ساختن
طاق نيست؟ 41- هرموز، بنابر مشروح مقصود: جزيرهي
معروف در خليج فارس است. و تلفظ قديم آن
چنين بوده است. (برهان) 42- َاسراب، جمع سرب: آب روان شده ، سرريز، تراويده .
(اما گويا): اسرب= سُرب، يكي از فلزات…كه در
نقاشي نيز بكار ميرود. 43- روح (فرهنگ نفيسي : روح توتيا)…و نوعي
از رصاص قلعي. (گويا) : روي ، كه در عاميانه ،
همين «روح» گويند. « و در نقاشي، سفيداب روي
را بجاي سفيداب سرب استعمال ميكنند»(فرهنگ
نفيسي). 44- عروسك …و رنگ لعلي را نيز گويند..(برهان). 45- كونه ، (كذا). و گويا: كومه،خانهاي را
گويند كه از ني و علف سازند… (برهان ، فرهنگ
نفيسي) . و يا: كوره ، به معني آتشگاه آهنگري و
مسگري و جايي كه خشت و گچ و امثال آن بزند ،
تنور. 46- مورد ، بضم اول و سكون دوم و سوم ….نام
درختي است كه آنرا آس ميگويند. برگش در
غايت سبزي و طراوت باشد و در دواها بكار
برند…(برهان). 47- وسمه … گياهي است برگش شبيه به برگ مورد
و ساقش غير مجَّوف و ثمرش بقدر فلفلي و بعد از
رسيدن سياه گردد و بدان ابرو و موي را خضاب
كنند…(منتهي الارب). 48- صبر ، شيره يا صمغ گياهي است برنگ زرد ،
طعمش تلخ . در طب استعمال زياد دارد . در صنعت
نيز براي رنگ كردن پشم و ابريشم بكار ميرود ،
گياه آن از نوع زنبق است… نامهاي ديگر آن :
الوا (بفتح اول ) ، تبرزد و تبرزه (معَّرب:
طبرزد) ، چدروا ،شب يار. (برهان: ص 159 ، 466،
625، 1248). 49- فسان= سنگ. نمك فساني، (گويا) :نمك
بلوري، نمك معدني. 50- كفك دريا ،- كف دريا: دارويي كه بتازي
زبدالبحر گويند(فرهنگ نفيسي). 51- سندروس: « از يوناني Sandarache
صمغ زردي (شبيه به كاه ربا. و روغن كمان
را از آن پزند)، كه از درختي مخصوص در
افريقا جاري شود. و نيز بنوعي از معدنيات
اطلاق گردد.» –و رنگ سرخ را نيز گويند و
نسبتش برنگ زرد خود ظاهر است. «سندر»و «سندره»
هم گفتهاند. «برهان». 52- مازو، ….بار درختي است. و بدان پوست را
دباغت كنند و يك جزو از اجزاي مركب هم هست-
به (بلوط ) اطلاق شود . (برهان ). 53- صدرالشريعه، (گويا): صدرالشريعة ثاني يا صغير ، عبيدالله بن مسعودبن تاج الشريعه محمودبن صدرالشريعة محبوبي حنفي بخاري باشد ، ملقب به جمال الدين و معروف به فقيه، اصولي خلافي جدلي، محدث ماهر، اديب نحوي لغوي،متكم منطقي، از اكابر علماي حنفيه در قرن هشتم هجرت، و از خانوادةعلميه بوده، و علوم متداوله را از جد خود تاج الشريعه، واو نيز از پدر خود صدرالشريعة اول – كبيرـ اخذ نموده، و به تنقيح تأليفات جد خود تاج الشريعة اهتمام داشته است. داراي آثار چندي است در علوم متداول، كه برخي از آنها چاپ شده است. وفات وي بسال 750 در بخارا بوده است. (ريحانة الادب- ج 2، ص 469-70). 54- هر كاره ، ديگي را گويند كه از سنگ
ساخته باشند.- (سنگ خلج مشهد(صوس) و سنگ
سياهي كه از آن هاون و ديگهايي بنام (هركاره)
و ديزي ميسازند، از محصولات خاص مشهد است،
و جاهاي ديگر از اين نوع سنگ نيست. بگفتة
خود مردم شهر (هركره) كه داراي چند خانة
كندو مانند است،كه بتعداد آنها در آن
واحد ميتوانند چندين غذا بپزند. و شايد
بهمين جهت نامش را هركاره گذاشتهاند. (ر-ش:
حدودالعالم – چاپ دانشگاه- ص 90 . برهان- ص
2323 . ماهنامة فرهنگ – شمارهي 3 ( اسفندماه
1340) ، مقالهي (طوس ديروز و مشهد امروز)بقلم
: مهدي اخوان ثالث (م . اميد) – ص 57). 55- َاوْهَل،بنابر همان رموزي كه خود شرح
داده، بايد ضابطهي «واله» باشد ،كه گويا
نام و يا شهرت واضع خط است ، كه پيش از زمان
نگارش اين رساله- يعني دهههاي آخر نيمهي
دوم سدهي يازدهم – ميزيسته است. در صورت
صحت اين استنباط. وي جز «محمد يوسف (قزويني)
اصفهاني» متخلص به «واله» شاعر و مورخ زمان
صفويه ، نبايد باشد ؛ همان كه تاريخ « خلدبرين»
را به سال 1071 ه زمان شاه سليمان صفوي- تأليف
كردهاست. وي،برادر (ميرزا محمد طاهر
وحيد قزويني (1015 – 1110 ه ) وزير شاه سليمان
صفوي است، كه مؤلف كتاب « عباسنامه » (كه نام
درست آن «تاريخ جهان آراي عباسي» است) هم
هست. نام كتاب « خلدبرين » تأليف «واله» ي مذكور،
در برخي نسخهها «حدائق الخلد» ذكر شده (در
هفت «حديقه» از شاه اسماعيل تا شاه عباس
ثاني) و نيز در «الذريعه» – ذيل اين نام –
مؤلف آن «محمد طاهر و حيد»مذكور برادر «واله
» ياد گرديده است. [نام كتاب در ديباچه «خلدبرين
» و در پايان «حدائق الخلد»آمده ]. (رش: «الذريعه» ، ج 3-ص 251 ،ج 7 – ص 239. «عباسنامه» -
چاپ ابراهيم دهگان ، اراك ، ص « يح » مقدمه. «استوري»،
1:و 1243 . «وحيد» (مجله) ، سال ششم (خردادماه
1348) . بعلاوه، دوست بزرگوار و ارجمندم آقاي
احمد منزوي نيز به مراجع ذيل،در مورد نسخ
خطي «خلدبرين» و مؤلف آن، راهنماييم كردهاند، كه با سپاسگزاري از ايشان،
براي استفادهي علاقهمندان ، نوشته ميآيد 1- فهرست سپهسالار، 4: 239 . 2-فهرست مجلس، 2: 140 . 1- فهرست دانشگاه، 9 : 1037 . 2- نشرية دانشگاه
، 2 :و 4 : 325. 3- نسخههاي كتابخانهي ملي « ملك»: - ش : 4132 ،تاريخ
تحرير 1294 ، - ش :،4133
تاريخ تحرير 1104 ، - ش: 4134 ، تاريخ
7 صفر 1096 ، و جز اينها…. در مجلدات ديگر از« فهرست
مجلس» و نيز «مهدوي» ...) 56- :ك = م ،م = ك . ص=لا ، لا =ص …(الخ).
|