"يادي ازصورتگر". دوره 8، ش 85 ( آبان48 ): ص 6-11، تصوير.

خلاصه: شرحي بر زندگي ادبي استاد محقق ، مترجم و شاعر و فهرستي از مقالات و كتب كه يا آنرا شخصأ نوشته و ياترجمه نموده است ، نمونه‌هايي از اشعار او.

 

يادي از صورتگر

69 سال زيست – و نيم‌قرن از اين زندگي پر تلاش در ساحل آفتابي و پر الهام ديار شعر گذشت. و صداي اوست كه از اين ديار شورانگيز هنوز مي‌آيد ، گرچه دكتر (صورتگر) خود به مرگ پيوسته است. و اين صداست كه ياد و نام او را به زمان مي‌سپارد تا زوال را از آن بزدايد….

مرگ دكتر لطفعلي صورتگر بعداز ظهر روز سوم مهر ماه بر اثر سكته قلبي اتفاق افتاد. با خاموشي او ايران يكي از عاشقان ادب و فرهنگ خود را از دست داد. حاصل اين عمر عاشقانه دهها مقاله و رساله تحقيقي و 14 كتاب در زمينه‌هاي ادبي ، عرفاني ، تحقيقي ، تاريخي و ترجمه بود….

آنچه همواره در وراي چهره « صورتگر » محقق و مترجم و استاد ، جلوه داشت« صورتگر » شاعر بود. شاعري از ديار شيراز ، عاشق عشق و پرستشگر زندگي و زيبايي. و شعر او هميشه الهامي از باغ‌هاي سرسبز و پر گل و ريحان شيراز داشت:

شيراز را دوباره به‌ياد من آورد

            هر باغبان كه گل بسوي برزن آورد

گلچين به پيشگاه تو يك خرمن آورد

            آنجا كه گر به شاخ گلي آرزوت هست

« صورتگر » شاعري بود سخت پاي‌بند اصول و قواعد عروضي. معتقد بود كه در قالب‌هاي كهن مي‌توان منظور و مقصود را به سر حد لطافت بيان كرد. او در حدود 10 هزار بيت شعر سرود و در تمامي اشعارش حتي يك غزل وجود ندارد ، چرا كه عقيده داشت حافظ و سعدي « غزل » را به اوج غناي خود رسانده‌اند و مقابله با آنها به ذوق و احساس و الهامي اساطيري نيازمند است ، در حاليكه مي‌توان راه شعرائي را كه به سبك خراساني و تركستاني سروده‌اند ، پيمود - و بدينسان با آنكه اهل شيراز بود ، تحت تأثير اساتيد خراساني شعر گفت و گاه اوج و طراوت خيره كننده‌اي به شعر خويش داد.

در « تذكره سخنوران روز » شعر صوتگر اينطور وصف شده‌است:

« قطعات و منظومات مختلف شاعر كه بيشتر در بحري خفيف و در كمال روشني و رواني است ، اغلب حاوي پند و اندرز و با توجيه حالات مختلف زندگي است كه به صورت قصايد ، قطعات و مسمطات ساخته و پرداخته شده‌است…

وي سخني را مي‌پسندد كه در بند اصول عروضي و جلال و هيمنه سبك خراساني و رواني و لطف سخن « سعدي » و عاري از لغات عربي و تركي باشد...» [6]

شادروان دكتر صورتگر در مقدمه‌اي كه بر مجموعه اشعارش ( برگهاي پراكنده ) نوشته اتوبيوگرافي روشني بدست مي‌دهد:

« تربيت نخستين من در خانواده‌اي بوده‌است كه كمي بضاعت مادي را با زيادي عشق و محبت جبران مي‌كرد. مادرم از آنروز كه چيزي به خاطرم مانده مرا با اشعار حافظ و سعدي مي‌خواباند و پدرم عصرها و مخصوصاً روزهاي جمعه كه مرا با خود به گردش مي‌برد ، داستانهاي شاهنامه را برايم قصه مي‌كرد و فراموش نمي‌كنم كه اولين اثر ادبي را كه به امر او به ذهن سپردم قصيده معروف خاقاني شيرواني بود كه به ‌ياد مداين سروده است.

در مكتب و مدرسه چون از همدرسان خود خردسالتر بودم و حافظه‌‌اي به نسبت سن خود نيرومند داشتم مورد توجه آموزگاران و مديران واقع مي‌شدم و هر كس به علتي از مكتب ما كه با شهريه شاگردان اداره مي‌شد ديدن مي‌كرد ، مرا براي خواندن شعر پيش وي مي‌بردند. همين سرشناسي طبعاً در من شوقي بوجود آورده بود كه قصايد مفصل فارسي و در دوران بلوغ قصايد عربي و انگليسي و فرانسوي را به خاطر مي‌سپردم و هرگز از اين كار احساس خستگي و رنج نمي‌كردم.

پدرم رفيقي داشت و هر وقت به مسافرت مي‌رفت مرا به وي مي‌سپرد. اين جوانمرد بزرگوار كه خون نيكان روزگار در رگهايش جريان داشت ، از نعمت خواندن و نوشتن محروم بود ، ولي با آن بلندي همت و نيك‌نفسي كه ويژه مردم شهر عزيز من است ، هر شب كه از كار فراغت پيدا مي‌كرد ، مرا به اطاق پذيرايي خود مي‌خواند و خود در صدر آن روي يگانه كرسي كه داشت مي‌نشست و من در گوشه ديگر اطاق ايستاده و براي وي قصيده يا غزلي كه آنروز به حافظه سپرده بودم مي‌خواندم و او سر را به آهنگ تقطيع اشعار حركت مي‌داد و آفرين مي‌گفت و در پايان يك ريال كه در آن روزگار ثروتي سرشار بشمار مي‌رفت ، ‌به‌عنوان جايزه مرحمت مي‌فرمود.

آزاده مرد قلندر و صوفي خداپرست و نوعدوست تبريزي كه وي را « داداش » مي‌گفتند و به شكل دوره‌گردي كتابفروشي مي‌كرد ، بي‌مضايقه و بدون انتظار دريافت بها هر كتاب تازه‌اي را كه از تهران براي او مي‌رسيد براي مطالعه به من مي‌داد و از اينكه مانند جوانان لاابالي و بي‌خيال ، اوراق آن كتابها در هنگام جنگ و جدال كودكانه متلاشي مي‌شد ، خم بر ابروي مردانه نمي‌آورد و مانند آن بود كه نهالي جوان را با آب لطف و مرحمت سرسبز و شاداب مي‌كند و از اين كار مسرتي معنوي دارد.

از شگفتي‌هاي زندگي من اين است كه من در طول حيات يك دشمن نداشته‌ام و همه‌كس از معلم و دوست و مربي و استاد و رئيس و شاگرد مرا به وجهي مرهون مهر خود ساخته‌اند ، چنانكه امروز اگر بخواهم حساب زندگاني خويش را پس بدهم ، صفحه مطالبات آن سفيد و صفحه ديون آن از اسامي ، سياه است. كسي از من حقي به گردن ندارد ، ولي كسانيكه به نحوي به آنها [7] مديون هستم به قدري زيادند كه نمي‌توان نام آنها را بر شمرد: مرحوم فرصت شيرازي و شيخ محمد حسين سعادت و امين خاقان شعله و خليل بازيار و رحمت وصال و ضياء لشكر دانش ، در تعليم فنون شاعري كه بي مضايقه و مزد انجام مي‌گرفت ، مرا رهين خود دارند.

آقاي سيف‌الله نواب كه در ايام جواني در شيراز معلم ادبيات فارسي بود نخستين كسي است كه مرا با شعراي خراسان آشنا ساخت . . . »

٭ ٭ ٭

« خوانندگان اشعار من انتظار نداشته باشند كه من عالمي به فراخناي جهان حافظ شيرازي پيش چشم آنها خواهم گسترد و يا در خواندن اشعار من روان آنها مانند زماني كه اشعار شمس تبريزي را زمزمه مي‌كنند ، ‌به رقص خواهد افتاد و از ابديت و دستگاه بيچوني و عرفان و جهان حقايق خبري دست خواهند شنيد. در اين اشعار از عشقهاي افروخته و آتشين كه سر به رسوائي مي‌زند و به انگشت‌نمائي و ملامت مي‌كشد و گريه و زاري و سوك و شيون و ديگر اسباب كار عاشقان خبري نيست.

جهاني كه شعرهاي من در آن بوجود آمده ، همين جهان اعتيادي است ، ‌با اين تفاوت كه آسمانش قدري نيلگون‌تر و پاكتر ، ‌اخترانش درشت‌تر و فروزنده‌تر ، كوه و آبشار و دريا و جنگل و رودخانه‌هاي آن با نزهت‌تر و طرب‌افزاتر ، دلبندانش زيباتر و چشمانشان سياهتر و سحرانگيزتر و لبانشان بوسه‌پذيرتر است….

و اما از نظر انتخاب الفاظ و قوالب ادبي و سبك بيان كه نيم ديگر دستگاه ادبي را تشكيل مي‌دهد ، من همواره دستور شاعر معاصر انگليسي ( و امريكائي ) « ت . س . اليوت » را پيروي مي‌كنم كه گفت:‌« هر كس شاعري را حرفه خود مي‌داند بايد روزي چند ساعت در دفتر خويش به مطالعه و تمرين و انتخاب الفاظ بپردازد ، تا روزي كه ذوق از موضوعي الهام گرفت اسباب كارش كند و شكسته نباشد و كلمات و تعبيرات بدون دشواري از سر كلكش جريان پيدا كند.» چون كلمات اساس كار شاعري است ، قاعده من اين بوده و هست كه كلمات بي‌پدر و مادر را به كناري نهاده ، ‌آنهائي را برگزينم كه از خانواده اصيل ايراني باشند و در دست رودكي و شعراي خراساني ورزيده شده و سعدي و حافظ آنرا به آب لطافت جلا داده باشند. من كلمات عربي و تعبيرات فرنگي و تركي و مانند اينها را شايسته خدمتگزاري بارگاه شعر نمي‌دانم. به‌نظر من ادبيات فارسي نگاهبان مليت و فرهنگ باستاني ماست و هر گونه تجاوزي كه به اين مليت بشود و هر كلمه بيگانه كه هنوز مليت اصلي خويش را از دست نداده و ايراني نشده ، ‌در زبان شعر وارد گردد ، مايه سرافكندگي كساني است كه خامه استادان بزرگ سخن پارسي را برداشته و بر بالش آن سخنوران نامدار تكيه زده‌اند ...»

آثار دكتر « صورتگر » با وجود گونه‌گوني ظاهري ، محور و اصل مشتركي دارد و آن ادبيات است ، و بيشترين توجه او به ادب پارسي است ، چرا كه او ادبيات ايران را قله‌اي شكوهمند و نامتناهي مي‌دانست و معتقد بود معيارها و ارزشهاي ادبي موجود در ارزيابي اين درياي پرخروش و پرعمق رسا نيست. اين سخن از اوست كه:

« ذوق شعراي ايران را هرگز نمي‌توان با قواعد و قوانين غيرقابل انعطاف ادبي اندازه گرفت و در هر دوره‌اي كه به آثار سخن‌سرايان بزرگ اين كشور بنگريم مي‌بينيم به هرگونه توصيف كه كرده‌اند توانائي شگفت‌آوري داشته‌اند و اگر از ديدار مناظر طبيعي مانند « شمس الدين محمد حافظ » يا « ناصر خسرو قبادياني » به جهان يادها و خاطرات توجه كرده‌اند و يا مانند « سعدي » شيرازي و « كسائي » و « بشار مرغزي » به خلق نمودارها پرداخته‌اند و يا چنانكه منوچهري دامغاني كرد ، ‌جزئيات مناظر را با دقت و موشكافي بسيار شرح داده‌اند ، ‌هميشه نيروي خلاق آنها [8] از چشمه سار ذوق سليم و جمالپرست آنها مايه و توشه گرفته است ...»1

صورتگر در اكثر آثارش ، بررسي و تحليل و تصويري از ادب پارسي ، ادبي كه به نظر او قواعد و قوانين بي‌انعطاف گنجايش آن را ندارد ، به‌دست مي‌دهد. اين است فهرست آثار او :

1- سخن‌سنجي

2-  عناصر موجود در ادبيات پارسي

3- سخناني چند از نويسندگان باختر

4- برگهاي پراكنده (مجموعه اشعار)

5- ادبيات توصيفي ايران

6- ادبيات غنائي ايران

7- تجليات عرفان در ادبيات فارسي

8- اصول علم اقتصاد.

احاطه شادروان صورتگر به زبان و ادبيات انگليسي ، به او مجال داد تا دامنه كوشش خويش را به ادبيات اين كشور بكشاند و حتي تأثير ادب پارسي را در ادبيات آنگلوساكسن جستجو كند. پايان‌نامه دكتراي وي كه با عنوان « تأثير ادبيات ايران در ادبيات انگليس در قرن 15 و 16 ميلادي » دليلي بر اين مدعاست و نيز تأليفات ترجمه‌هايش :

1- سبك رومانتيزم در انگلستان

2- تاريخ ادبيات انگليسي به زبان فارسي (در سه جلد).

ترجمه‌ها:

1- مارسيون : والت اسكات

2- فاوست :‌كريستوفر مارلو

3- جغرافياي تاريخي ايران. تأليف « لواسترانج ».

پاره‌اي از مقالات او :‌

1- ترجمه مثنوي . اثر « نيكلسن » ( نامه فرهنگستان . ج 4 . شماره اول ).

2- پزشكي در ادبيات فارسي ( نامه شيروخورشيد سرخ . ج 1 . شماره 10 ).

3- لطفعلي‌خان ، صورتگر شيرازي ( نقش و نگار . شماره  2).

4- نفوذ تمدن ايران در اروپا ( ترجمه ) راه نو . سال 2 .

5- در تكريم پرفسور نيكلسن (روزگار نو . شماره 4 . ج  5).

6- مقالاتي در باب خطابه آقاي تقي‌زاده راجع به فارسي فصيح ( يغما . سال اول ).

7- سوگند در ادبيات فارسي ( مهر . سال 7 ).

8- انسانيت از نظر سنائي ( مجله شيروخورشيد سرخ . دوره 3 . شماره 8 ).

9- نظري به ديوان سنائي ( مجله شيروخورشيد سرخ . دوره 4 . شماره 1 ).

01- پيران ويسه ( مجله آموزش‌و‌پرورش . دوره 12 . شماره 1 و 2 ).

11- عظمت مقام فردوسي در نظر شعراي فرانسه ( تعليم و تربيت . سال 4 . صفحه 668 ).

٭ ٭ ٭

دكتر لطقعلي صورتگر ، فرزند ميرزاآقاخان شيرازي ، از خاندان لطقعلي خان ، هنرمند و نقاش نامي قرن سيزدهم بود. آثار اين نقاش معروف اينك زينت‌بخش موزه‌هاي بزرگ اروپاست.

استاد صورتگر به سال 1279 در شيراز متولد شد. پس از گذراندن تحصيلات ابتدائي راهي هندوستان شد و تحصيلات متوسطه را در اين شهر دنبال كرد و آنگاه به ايران آمد و وارد در خدمت دولت شد. در همان‌حال كه بكار اشتغال داشت تحقيق و مطالعه را به شدت دنبال كرد و در ايام فراغت از محفل علما و ادباي زمان ، به‌ويژه « فرصت شيرازي » استفاده شايان كرد [9] و معلومات علم عروض و بديع را نزد وي آموخت. در همين‌حال با ( بهار ) شاعر نامي معاصر آشنا شد. در باده اين آشنائي خود نوشته‌است :

« مرحوم « ملك الشعرا بهار » از دور به‌‌وسيله نامه‌هاي طولاني خويش به اصلاح اشعار و رفع معايب انشائي آثار من كوشش مي‌فرمود ».

لطفعلي‌خان به سال 1306 از طرف دولت براي ادامه تحصيلات خود در رشته ادبيات و زبان انگليسي عازم اروپا شد و در مراجعت در دانشكده ادبيات و دانشسرايعالي به تدريس پرداخت. بار ديگر به سال 1316 براي ادامه و تكميل تحصيلات عاليه به لندن رفت و با عنوان دكترا بازگشت. سفر به انگلستان زمينه آشنائي او را با دختري به نام « اليو » فراهم ساخت و اين آشنائي به ازدواج انجاميد. ثمره اين ازدواج يك پسر بود.

دكتر صورتگر مدتها سردبيري مجله آموزش‌و‌پرورش را كه توسط وزارت فرهنگ منتشر مي‌شد به‌عهده داشت و همزمان با تدريس در دانشگاه به فعاليتهاي ادبي و فرهنگي خويش ادامه مي‌داد و در مسير اين فعاليت بود كه بارها به كشورهاي مختلف جهان سفر كرد:

شوروي :

جزو هيأت نمايندگان ايران براي شركت در نمايشگاه موزه ارميتاژ.

امريكا:

به سال 1945- به عنوان عضو هيأت نمايندگي ايران در كنفرانس سانفرانسيسكو.

پاكستان :

به سال 1953- جزو هيأت حسن نيت.

و نيز به كشورهاي آلمان ، فرانسه ، انگلستان ، ايتاليا ، مصر ، هندوستان و تركيه سفر نمود و مدت يكسال هم در دانشكده ادبيات كلمبيا سمت استادي داشت.

به سال 1346 شمسي در جرگه هيأت نمايندگي ايران براي شركت در سمينار شاعران پارسي‌گوي تاجيكستان به آن سرزمين مسافرت كرد….

٭ ٭ ٭

صورتگر مي‌گفت :

« شعر فرزند ذوق آدمي است كه در خلق آن شاعر از كسي منت نبرده و بي دستياري ديگران آن را بوجود آورده‌است و پيش وي از همه‌چيز عزيزتر و گرامي‌تر است ...»

و براي آنكه با اين گرامي‌ترين ميراث « او » بهتر آشنا شويم ، به جاي هر توضيح و شرح و بررسي نمونه‌هائي از شعرش را مرور مي‌كنيم – و بيشتر از آن :

- يادش گرامي باد...

 

مرغ شب

 

ز هستي نشاني جز آواش نيست

نداني ز مرغان چرا مرغ شب

تو گوئي كه اميد فرداش نيست

بنالد به بستان شبان دراز

اگر چهره مجلس آراش نيست

مر او را يكي آسماني نواست

كه در دلكشي هيچ همتاش نيست

چه غم گر نداند ز يك نفمه بيش

جز آزاده ماندن تمناش نيست

به گمنامي اندر زيد وز جهان

كسي را به ما جاي  پرخاش نيست

من و مرغ شب گر بدين سر خوشيم

و شعري كه در رثاي محمد قزويني سرود ، تا حد زيادي وصف حالي است از خودش :

 

در رثاي محمد قزويني

 

وز آن خاك انده بر ايران نشسته

دريغا كه خورشيد تابان نشسته

كه پيكان او بر دل و جان نشسته [10]

رها گشته تيري ز شست زمانه

به بحر فنا مهر تابان نشسته

اديبي به خاك اندرون رخ نهفته

بسوكش هنر زار و پژمان نشسته

ادب بر مزارش به ماتم ستاده

سخنگو دريده گريبان نشسته

هنرور به مرگش قلم بر شكسته

نديدت زماني تن آسان نشسته

فري اي گران‌قدر مردي كه گيتي

شب و روز همچون نگهبان نشسته

تو بر پاس آن گنج تا زنده بودي

تو بيمار و در كنج تهران نشسته

جهان شد پر آواز نام بلندت

گروهي ز گبر و مسلمان نشسته

بخوان نوالت پي‌ ريزه خواري

گرانمايه‌اي بر سر خوان نشسته

فرو برده سرها به كرنش كه آنجا

كجا خواجه بر صدر ايوان نشسته

يكي جشن بر پاي بينم به مينو

خداوند كلك در افشان نشسته

زبان‌آور نغز گفتار سعدي

سخن‌آفرين خراسان نشسته

ستايشگر رادي و قهرماني

كنار بتي نار پستان نشسته

همان رودكي چنگ در بر گرفته

به همدوشي سعد سلمان نشسته

سخن گستر سيستان شاد و خندان

كنارش مهستي غزلخوان نشسته

همان دختر كعب‌رخ بر گشاده

به برگ گلي قطره باران نشسته

خوي افكنده برعارض انسان كه گوئي

چو يكتا چراغي فروزان نشسته

تو در مجلس بزم آن نامداران

تن‌آسان و خرم به رضوان نشسته

گر اكنون از اين روضه رخ برگرفتي

كه با مصطفي شاد و خندان نشسته

همي بينمت اي سمي پيمبر

چو ديهيم بر فرق ايران نشسته

تو خود زنده جاوداني كه نامت

 

 

مريخ

 

روي پرچين و تيغ بر سر چنگ

اي تن سهمناك آتش رنگ

وي رواق فلك تورا اورنگ

اي بلند آسمان ترا درگاه

 

٭ ٭ ٭

                              

شب يك زخمي دراز آهنگ

بشكند پشت روز را چو به قهر

تيره گردد سپهر مينا رنگ

چرخ پوشد به تن پرند كبود

زده بر طاق نيل‌فام كرنگ

اختران پيش پيش موكب تو

دل پر انديشه چهره بر آژنگ

از كنار افق درخش آري

آوري بر به فرق كوه درنگ

تا به ميدان آسمان نگري

نه بر او جوشن و نه چرم پلنگ

با تن پيلوار سهم انگيز

كمر انتقام بندي تنگ

دست بالازني به كين‌خواهي

بر به سقف فلك كني آونگ

بس تن زشت‌كار بدخو را

كيست تا پايش آورد در چنگ

پيش جواله سپهر آري

 

٭ ٭ ٭

 

نامبردار پيكرت را ننگ

اي نيالوده با دسائس دهر

در غلاف شراره بار پرنگ

ديرگاهي است تا بياسوده است

كه بشوياد خون ز چهرش زنگ

دور از دور باش آن شمشير

ريخته بر بكام خلق شرنگ

مردم ديوخوي تيره نهاد

همه را آبگينه داده به سنگ

همه را دل شكسته از بيداد

بدسگالان شوم بي‌فرهنگ

روح دانشوران نموده نژند

بيش آن خاره بشكنند خدنگ[11]

تيره دلشان بسنده‌تر هدفيست

(پاورقي‌ها)

1- ادبيات توصيفي ايران :‌تأليف دكتر لطفعلي صورتگر.