پرتوي آملي ، مهدي. "ريشه تاريخي امثال و حكم". دوره 7-16، ش 86 و 87 (آذر و دي 48): ص 44-47.

 

خلاصه:   "اين به آن در" ،‌"اين طفل يك شبه ره يكساله مي‌رود" ، باد آورده را باد مي‌برد" .

ريشه‌هاي تاريخي امثال و حكم

                (6)       

مهدي پرتوي

« اين به آن در‌»

گاهي اتفاق مي‌افتد كه افرادي در مقام قدرت‌نمائي بر مي‌آيند و زيان و ضرر مادي يا معنوي مي‌رسانند. شك نيست كه طرف مقابل هم دست به كار مي‌شود و تا عمل دشمن را متقابلاً پاسخ نگويد از پاي نمي‌نشيند. ضرب‌المثل بالا هنگام عمل متقابل مورد استفاده قرار مي‌گيرد ولي اين ضرب‌المثل به قدري ساده و پيش‌پا افتاده به نظر مي‌رسد كه شايد كمتر كسي تصور كند كه براي اين سه كلمة عاميانه هم ريشة تاريخي وجود داشته باشد در حاليكه في‌الواقع جريان تاريخي ذيل موجب شهرت آن شده‌است:

٭٭٭

مغيرﺓ‌بن َشعبه از بزرگان عرب و معاصر مولاي متقيان علي‌بن‌ابيطالب (ع) و معاويه سر سلسله امويان بود. در زيركي و استفاده از موقع به شهادت غالب مورخان اسلامي جزء چهار تن دهاه عرب پس از معاويه و عمرو عاص و زيادبن ابيه شناخته مي‌شود. مقصد و مقصود او صرفاً احراز مقام و تجمع مال و مكنت بود به همين جهت شخصيت افراد را به تناسب مقام و قدرتشان مي‌سنجيد و اگر در راه حصول مقصودش صدها تن كشته مي‌شدند پروائي نداشت. اين خوي و سرشت نكوهيده به هنگام شباب در نهادش خميره گرفته بود كمااينكه نسبت به همشهريانش يعني دوازده‌تن از مردم طائف غَدْر و حيله كرد. توضيح آنكه با آنها ممزوجي از شراب و بيهوشي خورانيد سپس همگي را كشت و اموالشان را برداشته در مدينه به خدمت حضرت رسول اكرم (ص) عرضه داشت. حضرت از قبول اموال مسروقه امتناع ورزيد و فرمود‌( لَيْسَ في‌الغَدرْ خَيرْ ). مغيره به عرض رسانيد كه پس از ارتكاب اين عمل به دين اسلام گرويد و اكنون متحيَّر است چه بكند؟ پيغمبر فرمود: اسلام آنچه را كه پيش از آن بود مي‌پوشاند. پس از چندي به منظور اظهار خلوص عقيدت در وقعة يرموك يك چشم خويش را از دست داد و در جنگ با ايران نيز كَّر ‌ و‌ فَّري كرد. مغيره اول كسي بود كه پس از رحلت پيغمبر از ماجراي سقيفة بني‌ساعده آگاه شد و جريان را به اطلاع عمربن‌خطاب رسانيد. شايد اگر هوش و تيز‌بيني وي نبود مسير تاريخ اسلام عوض مي‌شد و خلافت در قبضة انصار مدينه قرار مي‌گرفت. بعدها از طرف خليفة دوم به حكومت بصره منصوب گرديد ولي دير زماني نگذشت كه به زنا متهم شد و نزديك بود حَّد زنا از طرف خليفه بر او جاري شود اما به علت لكنت زبان احد از شهود « زيادبن ابيه » از مجازات و همچنين ولايت بصره معاف گرديد.

مغيره‌بن‌شعبه يكي از عوامل غيرمستقيم در قتل عمربن خطاب بوده‌است چه اگر غلامش ابولؤلؤ بر اثر ظلم و ستم وي شكايت به خليفه نمي‌برد قطعاً آن واقعه رخ نمي‌داد و خليفه به قتل نمي‌رسيد. مغيره‌بن‌شعبه سالها حكومت كوفه را داشت و چون عثمان كشته شد گوشه‌نشيني اختيار كرد. در وقايع جمل و صفين هم شركت ننمود ولي مي‌گويند در اجماع حَكمَين دست‌اندر كار بود.

براي اثبات ماديگري و مال‌پرستي مغيره همين بس كه چون تشخيص داد علي‌بن‌ابيطالب از دنيا روي برتافته است جانب معاويه را گرفت و به سوي شام روانه شد. در پيمان صلح بين امام‌حسن (ع) و معاويه حاضر و ناظر بود و چون معاويه خواست عبدالله پسر عمرو‌عاص را به حكومت كوفه بگمارد از باب خير خواهي ! گفت « اي پسر سفيان ، پدر را به حكومت مصر و پسر را به حكومت كوفه مي‌گماري و خويشتن را در ميان دو فك شير شيرزه قرار مي‌دهي؟ » . معاويه از اين سخن بيمناك شد و مغيره را به حكومت كوفه منصوب كرد تا خسارت انزوا و گوشه‌نشيني چند ساله را از بيت‌المال كوفه جبران كند. چون عمروعاص به جريان قضيه واقف شد براي آنكه خدعه و نيرنگ مغيره‌بن‌شعبه را بلاجواب نگذارد به معاويه فهمانيد كه [44] پول در دست مغيره به سرعت ذوب مي‌شود ، خوب  است ديگري عهده‌دار امر خراج كوفه گردد. معاويه نصيحت عمرو‌عاص را به كار بست و مغيره را فقط مسئول و متصدي كار جنگ و نماز كرد.

پس از چندي بين عمروعاص و مغيره‌بن‌شعبه اتفاق ملاقات افتاد. عمروعاص نيشخندي زد و گفت « ِهذِه تبلِك » يعني : اين به آن در

جملة  بالا به اقرب احتمال از آن تاريخ بين عرب و عجم ضرب‌المثل گرديده است.

« اين طفل يكشبه ره يكساله مي‌رود »

از ضرب‌المثل بالا در مورد استعداد خارق‌العاده افراد كه موجب بروز و ظهور امور و اعمالي شگفت‌انگيز و خارج از حدود متعارف و انتظار مي‌شود ، استفاده مي‌كنند. راجع به‌ ترقيات و پيشرفتهاي شگرف كه زودتر از موعد مقرر تحقق پيدا مي‌كند نيز به اين ضرب‌المثل تمثّل مي‌جويند. اين ضرب‌المثل متناسب با اهميت موضوع به اشكال مختلف گفته مي‌شود ، گاهي مي گويند «  اين طفل يكشبه ره دهساله مي‌رود » و زماني هم مبالغتاً « دهساله » را به « صد ساله » ترفيع و تبديل مي‌كنند.

پيداست اصطلاح بالا مصراع دوم از بيت چهارم يكي از غزلهاي شيواي خواجة شيراز است ولي چون واقعة شيرين و جالبي موجب سرودن اين غزل شده‌است به شرح واقعه مي‌پردازد :

 ٭٭٭

شاعر نامدار قرن هشتم هجري لسان‌الغيب خواجه شمس‌الدين‌محمد‌حافظ شيرازي « 791 – 724 » برخلاف سعدي اهل سير و سفر نبود و به طوري‌كه خود مي‌فرمايد:

نسيم خاك مصلي و آب ركن‌آباد

نمي‌دهند اجازت مرا به سير و سفر

معهذا صيت سخن حافظ چنان در اطراف و اكناف پيچيد كه همه‌كس اشتياق زيارت و درك محضرش را داشت چنانكه سلطان احمد جلاير پادشاه فاضل و ادب دوست ايلخانيان او را به بغداد دعوت كرد ، محمود شاه دكني و سلطان غياث‌الدين بنگالي سعي و تلاش زيادي كردند كه حضرتش به هندوستان سفر كند زيرا به راستي لطائف حِكَم و اسرار عرفاني و طرب‌انگيزي اشعار و غزليات حافظ در آثار و اشعار هيچ يك از شاعران نامدار ايران ديده نمي‌شود. اشعار حافظ مجموعه و معجوني از « زيبائي گفتار  نظامي ، لطف سخن سعدي ، خلاصه افكار مولوي ، طرز دلفريب سلمان ساوجي ، روش خاص خواجوي كرماني است و با اين همه يك چيز ديگري بر آن افزوده است كه جز لطف غزل حافظ نام ديگر بر‌آن نتوان نهاد. پس نه عجب اگر شهرت كلامش حتي در زمان او تا سمرقند و تبريز و بغداد برسد »1.

در عصر حافظ اگر چه سرزمين ايران معروض تُركتازي خونخوار سفاكي چون امير‌تيمور گوركاني واقع شد و فروغ تابناك ادب و حكمت و عرفان به خاموشي مي‌گرائيد ولي در شبه‌جزيرة هند براي اين قند شيرين پارسي خواستاران و مشتاقان زيادي وجود داشت و مخصوصاً امراء و حكام هند مقدم شيرين‌ سخنان پارسي را گرامي مي‌داشتند. درآن زمان بين ايران و هند روابط تجاري و اقتصادي از طريق دريا و خشكي رونق فراوان داشت و بازرگانان ايراني مصنوعات و منسوجات ايران را با كالاهاي هندي مبادله مي‌كردند.

يكي از بازرگانان شيراز در سفري كه به كشور بنگاله كرده بود تُحفَ و هداياي گرانقيمتي به حضور سلطان غياث‌الدين‌بن اسكندر بنگالي معروف به « اعظم شاه » پادشاه بنگاله تقديم كرد و بدين وسيله مورد توجه واقع شد. شبي از شبهاي بهاري كه اعظم‌شاه محفل انسي ترتيب داده بود بازرگان موصوف را نيز به آن مجلس خواند. مهتاب شبي بود و ُقرص قمر دامن‌كشان انوار سيمين خود را بر روي باغ و چمن كاخ سلطاني مي‌گسترانيد. به قول مؤلف « الفهرست » در دستگاه طرب سلطان سه تن دختر طناز به اسامي مستعار « سرو » و « گل » و « لاله» خدمت مي‌كردند كه يكي مي‌نواخت ، ديگري مي‌خواند و سومي با رقص شورانگيزش دلهاي جمع را تسخير مي‌كرد. مادر اين سه دختر مرده‌شوي « غسَّاله » بود به همين جهت پيش از آنكه وارد دستگاه سلطان غياث‌الدين شوند آنها را دختران غساله و يا به قول ظُرفاء و شوخ‌طبعان هند « ثلاثة غساله » مي‌ناميدند. توضيحاً بايد گفته شود ثلاثة غساله در آن زمان اصطلاحي بود كه در بزم طرب و ميگساري مصطلح و رايج بوده‌است زيرا سابقاً معمول بود هنگامي كه در جمع شراب مي‌نوشيدند سه دور شراب از طرف ساقيان سيمين‌اندام داده مي‌شد كه دور اول را « دور لذت » دور دوم را« دور تداوي »  و دور سوم را « دور غساله » مي‌گفتند. البته اين‌گونه شرابخواري‌ها معمولا در فصل بهار و در آغوش طبيعت انجام مي‌گرفت و شعر اعشي‌بن‌قيس شاعر عصر جاهليت اشاره به همين مطلب است:

و ُاخري تداويت منها بها

و كاس شربت علي لَّذه

كه منوچهري دامغاني هم در يكي از قصايد خود آن را تضمين كرده است ، اما بعضيها راجع به « ثلاثه غساله » نظر ديگري دارند و مي‌گويند كه ميگساران پس از افراط در شُرب خمر و شب‌زنده‌داري بامدادان سه جام شراب پياپي مي‌نوشيدند و به اصطلاح صبوحي مي‌زدند تا عوارض و كوفتگي و خمار خمر [45] دوشين را از تن بزدايند و دل‌و‌جان را از آلام و خستگيها بدين وسيله شستشو دهند بدين‌جهت سه جام شراب صبوحي را اصطلاحاً « ثلاثه غساله » مي‌گفتند و در آثار و دواوين شعراي ايران و عرب اصطلاح « صبوحي » و « ثلاثة غساله » زياد ديده مي‌شود.

باري ، چون بزم شب ديجور كاملا گرم شد و سرو و گل و لاله به نغمه‌سرائي و دلربائي پرداختند سلطان غياث‌الدين را وجد و نشاطي زايدالوصف دست داد و ساقي گلفام مجلس را مخاطب قرار داده مرتجلا گفت « ساقي حديث سرو و گل و لاله مي‌رود » و با سرودن اين مصرع كه در آن صنعت ابهام به كار رفت جام شراب خواست. آنگاه هر چه تلاش كرد كه با اين مطلع زيبا غزلي بسازد توفيق نيافت. به اشارة حاضران مجلس مصرع مزبور را به مسابقه گذاشت و به شاعران پارسي‌گوي مقيم بنگاله مدت يكماه مهلت داد كه با اين مطلع به مناسبت آن مجلس غزل بسازند و سرودة هر كس برنده شناخته شود به قول صاحب تاريخ بُحيره پنجاه‌خروار قماش به او داده خواهد شد. بازرگان ايراني مورد بحث كه در آن مجلس حضور داشت از پادشاه بنگاله خواهش كرد كه مدت ضرب‌الاجل را تمديد نمايد تا خواجة شيراز هم در اين مسابقة ادبي شركت نمايد. سلطان غياث‌الدين رأي بازرگان را پسنديد و مدت مسابقه را تا مراجعت مجدد بازرگان از ايران تمديد كرد. بازرگان به سرعت امور تجاري خود را سروصورت داده به جانب شيراز روان گرديد و ماوقع را به اطلاع حافظ رسانيد.  غزلسراي نامي شيراز پس از اطلاع و آگاهي از جريان مجلس و عشوه‌گريهاي سرو و گل و لاله كه موجب نشاط خاطر سلطان غياث‌الدين شده بودند غزل مشهور زير را ساخت و به بازرگان ايراني داد تا طوطيان هند را شكَّر‌شكن سازد:

وين بحث با ثلاثة ‌غساله مي‌رود

ساقي حديث سرو و گل و لاله مي‌رود

كار اين زمان ز صنعت دلاله مي‌رود

مي ده كه نو عروس چمن حد ُحسن يافت

زين قند پارسي كه به بنگاله مي‌رود

شكرشكن شوند همه طوطيان هند

كاين طفل يكشبه رِِه يكساله مي‌رود

طي مكان ببين و زمان در سلوك شعر

ِكيش كاروان سحر ز دنباله مي‌رود

آن چشم جاودانة ‌عابد‌فريب بين

مكاره مي نشيند و محتاله مي‌رود

از ره مشو به عشوة دنيا كه اين عجوز

وز ژاله باده در قدح لاله مي‌رود

باد بهار مي‌وزد از گلستان شاه

غافل مشو كه كار تو از ناله مي‌رود

حافظ ز شوق مجلس سلطان غياث دين

به‌طوري‌كه ملاحظه مي‌شود غالب ابيات غزل بالا مؤيد ريشة تاريخي آن راجع به مجلس غياث‌الدين پادشاه بنگاله است و در اين مورد گمان شك و ترديدي نمي‌رود خلاصه اين غزل به وسيلة همان بازرگان به كشور بنگاله برده شده و در مسابقة ادبي برنده گرديد.

« باد آورده را باد مي‌برد »

مال و ثروتي كه بدون رنج و زحمت به دست آيد خود‌به‌خود از دست مي‌رود چه سعي و تلاشي در تحصيل آن به كار نرفت تا قدر و قيمت آن بر صاحب مال و مكنت معلوم افتد. بيهوده نيست كه در بعض ممالك راقيه ثروتمندان واقع‌بين فرزندان خويش را مجبور مي‌كنند كه براي تحصيل علم و دانش در ساعات فراغت كار كنند و به مال و منال پدر مستظهر و خوشدل نباشند چه فرزندي كه در عنفوان جواني كار كند قهراً به رنج و زحمت تحصيل مال واقف مي‌شود و پس از مرگ پدر ثروت موروثي را به دست تطاول نمي‌سپارد. اكنون به ريشة تاريخي ضرب‌المثل بالا بپردازيم:          

 ٭٭٭

خسرو‌پرويز از پادشاهان مشهور سلسلة‌ ساساني و دوستدار خواسته و تجمل بود. در طول مدت سلطنت خود به قول صاحب‌السير صد‌گنج و به عقيدة ساير مورخان هفت‌گنج بزرگ تدارك ديد به اسامي : گنج عروس + گنج باد آورد + گنج خسروي + گنج افراسياب + گنج سوخته + گنج خضراء و گنج شادورد كه در اصطلاح عامه به هفت خم خسروي معروف  است. حكيم ابوالقاسم فردوسي هفت‌گنج خسرو پرويز را در كتاب شاهنامه چنين تعريف مي‌كند:

ز چين و ز بر طاس و از هندوروس

نخستين كه بنهاد گنج عروس

شمارش بكردند و در ماندند

دگر گنج بادآورش خواندند

تو خواني  ورا ديبة خسروي

دگر آنكه نامش همي بشنوي

كه كس را نبود آن به خشكي و آب [46]

دگر نامور گنج افراسياب

كز آن گنج بُد كشور افروخته

دگر گنج كش خواندي سوخته

كه بالاش يك تير پرتاب بود

دگر گنج كز دُر خوشاب بود

همان نامور كاردان بخردان

كه خضرا نهادند نامش  ردان

كه گويند رامشگران سترگ

دگر آنكه بُد شادورد بزرگ

راجع به گنج بادآورد كه موضوع اين مقالت مي‌باشد در بعض كتب تاريخي چنين آمد كه هنگامي كه سپاهيان خسرو‌پرويز  بندر اسكندريه واقع در كشور مصر را محاصره كردند روميان در صدد نجات دادن ثروت شهر برآمده آن را در چند كشتي بار كردند اما باد مخالف وزيد و سفاين را به جانب ايرانيان راند. اين مال كثير را به تيسفون فرستادند و به نام گنج بادآورد موسوم شد. اما به روايت ديگر كه مورد تصديق غالب مورخان اسلامي مي‌باشد نوبتي فوكاس قيصر روم اموال بيقياس خويش را از بيم دستبُرد مخالفان در هزاركشتي « البته كشتي‌هاي شراعي آن زمان » نهاده به سوي يكي از مواضع حصين فرستاد. اين اموال سبك‌وزن گرانقيمت عبارت بود از زر و گوهر و مرواديد و ديباهاي گوناگون كه باد مخالف كشتي‌ها را به سوي اردوي ايرانيان برد و خسروپرويز اين گنج را گنج بادآورد ناميده گفت « من بدين گنج سزاوارترم كه باد اين را سوي من آورده »  .

مي‌گويند يكبار اموال بيقياسي از خزانة خسروپرويز به سرقت رفت كه اتفاقاً همه از اين گنج بادآورد بوده‌است به همين جهت ظُرفاء از باب طنز و عبرت گفتند «  باد آورده را باد مي‌برد »  و از آن تاريخ ضرب‌المثل گرديد. [47]

 

"پاورقي‌ها":

1- تاريخ كامل ايران تأليف دكتر عبدالله رازي صفحة 390.

 

            مقاله‌اي كه در شماره 85 اين مجله ، در صفحة 11،‌ تحت عنوان رسالة خط به چاپ رسيده است ، عنوان صحيح آن: ( رساله در بيان كاغذ و رنگهاي الوان و نگاره‌ها و تركيب مركب و خط اوهل ، از مجموعة آقارضي قزويني ) مي‌باشد.