|
|
||
پرتوي آملي ، مهدي."ريشه تاريخي امثال و حكم". دوره 7-16، ش 88 (بهمن 48): ص 19-22. |
||
|
|
||
|
خلاصه: " باج
به شغال نميدهم"
، " باش تا صبح دولتت بدمد" . |
|
|
ريشههاي تاريخي امثال و حكم
(7)
مهدي پرتوي آملي « باج به شغال نميدهم
|
|
كه از ماه پيدا نبود اندكي |
كنيزك پسر زاد از وي يكي |
|
وزو شاد شد دودة نامدار |
به بالا و ديدار سام سوار |
|
زكشمير و كابُل گزيدهسران |
ستارهشناسان و كندآوران |
|
كه اي از بلند اختران يادگار |
بگفتند با زال سام سوار |
|
به گاه دليري و گُردي رسد |
چو اين خوب چهره به مردي رسد |
|
شكست اندر آرد بدين دستگاه |
كند تخمة سام نيرم تباه |
|
وزو شهر ايران برآيد به جوش |
همه سيستان زو شود پُر خروش |
زال زر از اين پيشگويي غمگين شد و
به خدا پناه برد كه خاندانش را از كيد دشمنان
و مفاسد بيگانگان محفوظ دارد. به هر تقدير
نام نوزاد را شغاد نهاد و به تربيت و پرورش
او همت گماشت. چون شغاد به حد رشد رسيد او را
نزد شاه كابل فرستاد تا در كشورداري و
تمشيت امور مملكت بصير و خبير شود. شاه
كابل دخترش را با او تزويج كرد و در
بزرگداشت او از گنج و خواسته دريغ نورزيد.
در آن موقع باج و خراج كشور افغانستان
به رستم دستان ميرسيد و همه ساله معمول چنان
بود كه يك چرم گاوي باژ و ساو ميستاندند و
براي تهمتن به زابلستان ميفرستادند:
|
ز كابل همه خاستي باژ و ساو |
چنان بُد كه هر سال يك چرم گاو |
اكنون كه شغاد به دامادي شاه كابل
درآمد انتظار داشت كه برادرش رستم باج و
خراج از شاه كابل نستاند و در واقع كابليان
باج به شغاد بدهند. اهالي كابل چون اين خبر
بشنيدند از بيم رستم و يا از جهت آنكه شغاد
را در مقام مقايسه با برادر نامدارش مردي
لايق و كافي نميدانستند همهجا در كوي و
برزن و سّر و علن به يكديگر ميگفتند تا
وقتي كه رستم زنده است ما باج به شغاد
نميدهيم. باري موقع باجستاني فرا رسيد و
عمال رستم به كابل آمده و باج و خراج مقرر
بستندند. شغاد از بياعتنائي برادر و رفتار
عمالش بينهايت متأثر گرديد و در
[19] پنهاني با
شاه كابل همداستان شد كه به تدبيري رستم را
از ميان بردارند:
|
كه گر
زين سخن داد خواهيم داد |
چنين گفت با شاه كابل شغاد |
|
مي و رود و رامشگران را بخوان |
يكي سور كن مهتران را به خوان |
|
ميان سخن ناجوانمرد گوي |
به ميخوردن اندر مرا سرد گوي |
|
بنالم ز سالار كابلستان |
ز خواري شوم سوي زابلستان |
|
تو را ناسزا خوانم و بدگُهر |
چه پيش برادر چه پيش پدر |
|
بيايد بدين نامور شهر من |
برآشوبد او را سر از بهر من |
|
بكن چاه چندي به نخجيرگاه |
تو نخجيرگاهي نگه كن براه |
|
ببُن در نشان نيزههاي دراز |
برازندة رستم و رخش ساز |
|
چو خواهي كه آسوده گردي ز رنج |
اگر ده كَني چاه بهتر ز پنج |
|
ز گفتار لب نيز پردخت كن |
سر چاه را زان سپس سخت كن |
به همين ترتيب عمل كردند و شغاد ظاهراً
با حالت كينه و غضب به زابلستان رفت و در نزد
پدر و برادرش رستم از شاه كابل به بدگويي
پرداخت و از رستم خواست كه به آنسوي عزيمت
كند و شاه كابل را به جرم اهانت و اسائه ادب
گوشمالي دهد:
|
كه هرگز نماند سخن در نهفت |
چو بشنيد رستم بر آشفت و گفت |
|
برو بر دل دوده پيچان كنم |
من او را بدين گفته بيجان كنم |
|
به خاك اندر آرم سر و بخت اوي |
نشانم تو را شاد بر تخت اوي |
شغاد در انديشه شد كه ممكن است
برادرش رستم با سپاهي گران به جانب كابل
بشتابد و قبل از آنكه خود در چاه افتد
چاهكن را از ميان بردارد و نقشه شومش يكسره
بر آب شود. تدبيري به خاطرش رسيد و با قيافة
حق به جانب به رستم گفت:
|
وزان رفتنم سوي درمان شدست |
بر آنم كه او زان پشيمان شدست |
|
ز كابل گُزيده فراوان سران |
بيارد كنون پيش ، خواهشگران |
|
مرا خود به كابل نبايد سپاه |
چنين گفت رستم كه اين است راه |
|
پياده همان نيز صد نامدار |
زواره بس و نامور صد سوار |
شغاد چون كار را بر مراد ديد بر فور
پيك تيزتكي نزد شاه كابل فرستاد و به وي
تكليف كرد كه به استقبال رستم بيايد و با
حالتي نزار از كرده پوزش بطلبد. شاه كابل
به دستور شغاد عمل كرد:
|
پياده شد از اسب كاو را بديد |
چو چشمش به روي تهمتن رسيد |
|
به زاري به مژگان ز دل خون كشيد |
همان موزه از پاي بيرون كشيد |
|
همي كرد پوزش ز كار شغاد |
دو رخ را به خاك سيه بر نهاد |
رستم وي را بخشيد و خارج از شهر كابل
در منطقة سرسبزي اردو زد. پس از چند روز شاه
كابل از رستم تقاضا كرد كه براي رفع خستگي
به شكار بروند و در شكارگاه اختصاصي به صيد
گور و آهو بپردازند. رستم پذيرفت و در معيت
برادرش شغاد و زواره و ساير همراهان
به نخجيرگاه تاخت. شغاد برادرش رستم را در
شكارگاه طوري راهنمايي كرد كه رخش تكاور
اسب رستم در ميان چند چاه واقع شد. اسب از
رفتن باز ايستاد و سم بر زمين كوبيد:
|
زمانه خرد را بپوشيد چشم |
دل رستم از رخش شد پر ز خشم |
|
بزد تنگ دل رخش را كرد نرم |
يكي تازيانه برآورد نرم |
|
ز چنگ زمانه همي جُست راه |
چو او تنگ شد در ميان دو چاه |
|
نبُد جاي آويزش و كارزار |
دو پايش فرو شد به يك چاهسار |
|
نبُد جاي مَّردي و راه گريز |
بُن چاه پر حربه و تيغ تيز |
|
برو يال آن پهلوان سترگ |
بدريد پهلوي رخش بزرگ |
رستم از درون چاه كه تا سينه در آن
فرو رفته بود سر بر گردانيد و چون شغاد را
با لبهاي متبسم بديد آه سردي از دل بركشيد
و گفت:
|
به پيچي ازين بد نگردي كهن |
پشيماني آيد تو را زين سخن |
همانگاه شاه كابل از راه رسيد و با
قيافهاي مضطرب
[20] و پريشان تهمتن را دلجويي
داد كه هماكنون پزشك مخصوصش را بر بالين
وي حاضر خواهد كرد:
تهمتن چنين داد پاسخ بدوي -
كه اي مرد بدگوهر چارهجوي
برآمد مرا روزگار پزشك- تو
بر من مپالاي خونين سرشك
سپس روي به شغاد كرد و از او تير و
كمان خويش را خواست و مخصوصاً دستور داد كه
يكي از تيرها را در چلَّة كمان جاي دهد و در
نزدش بگذارد تا اگر شير شرزهاي احياناً
به سراغش آيد در اين حالت نيمهجان از خود
دفاع كند و كالبدش طعمه حيوانات درنده
نگردد. شغاد بدنهاد غافل از نقشة
انتقامجويانة رستم تيري را به سختي در كمان
جاي داد و با دو تير اضافي در كنارش نهاد و
در حالي كه پوزخندي بر لب داشت و در دل از
اين حادثه شادمان بود از برادر دور شد ولي
هنوز چند قدمي نرفته بود كه متوجه شد رستم
كمان را به سوي او نشانه گرفته است. شغاد از
ترس جان در پشت درخت تنومندي كه به علت كهنسالي ميانتهي بود پنهان گرديد:
|
چنان خسته از تير بگشاد مشت |
چو رستم چنان ديد بفراخت دست |
|
|
درخت و برادر به هم بر دوخت |
|
|
شغاد از پسِ زخم او آه كرد |
|
كه بودم همهساله يزدانشناس |
چنين گفت رستم كه يزدان سپاس |
|
برين كين من روز نامد به شب |
كزان پس كه جانم رسيده به لب |
|
برو زار و گريان شدند انجمن |
بگفت اين و جانش برآمد ز تن |
|
سواري نماند از بزرگان و خرد |
زواره به چاهي دگر در بمرد |
اتفاقاً يكي از همراهان رستم كه از
معركه جان به در برده بود به سرعت هر چه تمامتر
جانب سيستان گرفت و زال را از بدنهادي شغاد
و فرجام كار رستم آگاهي داد:
|
ز بدخواه و از شاه كابلستان |
خروشي برآمد ز زابلستان |
|
همي كرد روي و بر خويش چاك |
همي كرد زال از بر يال خاك |
|
نخواهم كه پوشد تنم جز كفن |
همي گفت زار اي گَوِ پيلتن |
|
زواره كه بُد نامبردار شير |
گَِو سرفراز اژدهاي دلير |
|
بكند از بُن آن خسرواني درخت |
شغاد آن به نفرين شوريده بخت |
|
فرستاد تا رزم جويد ز شاه |
همانگه فرامرز را با سپاه |
|
جهان را به زاري نياز آورد |
تن كشته از خاك باز آورد |
فرامرز با عدهاي از نخبهسواران و
سرداران به سوي كابل شتافت و اجساد رستم و
زواره و ساير زمامداران ايران و حتي لاشة
رخش را به زابلستان آورد و با تجليل باشكوهي
كه كمتر نظير داشت مدفون ساختند سپس مجدداً
با سپاهي گران به كابل رفت و در جنگ عظيمي
شاه كابل را اسير كرده به وضع فجيعي در همان
چاه سرنگون ساخت و چه تن از خويشاوندان شاه كابل منجمله جسد شغاد را به آتش بسوخت
و يك تن زابلي را به سلطنت گمارد و خود
به زابلستان بازگشت. اين بود داستان رستم و
شغاد كه سرانجام مردم باج به شغاد ندادند و شغاد و
شغاديان اين آرزو را به گور بردند اما در
كتاب « فرهنك عوام » تأليف اميرقلي اميني
راجع به ضربالمثل بالا چنين آمدهاست:
« معروف است در اردستان كه يكي از بخشهاي تابع اصفهان است براي اينكه
شغال به اشجار انگور زيان نرساند همه شب خري مُرده يا خوردني ديگري نظير آن در
باغات خود ميگذاردند تا وي به خوردن آن بپردازد و از خوردن انصراف جويد. اين
عمل تدريجاً مورد مثل قرار گرفته و حاليه به كسي كه بخواهد چيزي را به زور از كسي
بازستاند گويند: باج به شغال نميدهيم ، و به صورت ديگر نيز گويند: اينجا
اردستان نيست كه باج به شغال بدهيم. »1
معذلك اصح روايات همان موضوع شغاد
است كه در اصطلاح عوام به علت عدم اطلاع از
جريان قضيه به صورت شغال درآمده است.
نگارنده اين مطلب را از خود نساخته بلكه از
ارباب تحقيق و اطلاع كسب نظر كرده است.
اصولاً باج به شغال دادن از نظر عقل سليم هم
جاي تأمل است خاصه آنكه داستان رستم و شغاد
و موضوع باج و خراج در شاهنامة فردوسي آمده
و محل ترديد باقي نميگذارد.
اين َمثَل كه از قصيدهسراي بزرگ
ايران كمالالدين اسمعيل اصفهاني شاعر قرن
هفتم هجري است در مواردي بكار ميرود كه
آدمي به آثار و نتايج نهائي اعمال خود يا
ديگران كه شمهاي از آن بروز و ظهور كرده
باشد پديدة تأمل و ترديد بنگرد در آن صورت
ضربالمثل بالا را بر زبان
[21] ميآورند تا پنبة غفلت و ترديد را به دور اندازد و به سرانجام كار
با نظر اطمينان و يقين نگاه كند. اين مصرع
بر اثر واقعهاي به صورت ضربالمثل درآمد كه
ذيلا به شرح آن ميپردازد:
خلاقالمعالي كمالالدين
اسمعيلبنجمالالدين محمدبنعبدالرزاق اصفهاني
معروف به كمالالدين اصفهاني از شاعران
نامدار ايران در قرن هفتم هجري است. چون در
خلق معاني تازه و مضامين بكر دقت و باريكانديشي داشت به خلاقالمعاني معروف گرديده
است.
بسياري از افراد خاندان صاعد اصفهان و بعضي از امراء و پادشاهان
زمان مانند اتابك سعدي زنگي و جلالالدين خوارزمشاه و حسامالدين اردشير
باوندي پادشاه طبرستان را مدح گفت . كمالالدين اصفهاني به چشم خويش قتلعام
مغول را به سال 633 در اصفهان ديد2 و
چون آن قتلعام ناشي از اختلاف مذهبي بين
حنيفه و شافعيه اصفهان بود و سربازان مغول
« شافعيه و حنيفيه هر دو را تمامي كشتند و آن
شهر را كه تا اين تاريخ از دستبرد آن قوم
خونريز محفوظ مانده بود با خاك برابر
كردند ».
كمال در آن باب چنين گفت:
|
بر حال تباه مردم بد گريد |
كس نيست كه تا بر وطن خود گريد |
|
امروز يكي نيست كه بر صد گريد |
دي بر سر مردهاي دو صد شيون بود |
بعد از واقعه قتلعام اصفهان كمالالدين اصفهاني در خانقاهي كه
جهت خود ترتيب
داده بود گوشة عزلت گرفت و دو سال در آن
خانقاه به سر برد تا در سال 635 هجري به دست
مغولان به قتل رسيد. به طوري كه در تذكرهها و
كتب تاريخي مندرج است كمال در وقت جان دادن
اين رباعي را گفت و بر ديوار نوشت:
|
درحضرت ما كمينهبازي اين است |
دل خون شد و شرط جانگدازي اين است |
|
شايد كه مگر بندهنوازي اين است |
با اين همه هم هيچ نمييارم گفت |
باري ، چنانكه اهل ادب و تحقيق آگاهي
دارند به نحوي كه امروز از ديوان خواجة شيراز
فال ميگيرند قبل از آنكه صيت شهرت حافظ در
ايران و ساير مناطق پارسيزبان به اوج كمال
برسد ايرانيان و پارسيزبانان از ديوان
كمال اصفهاني كه قدمت و تقدم شهرت داشت فال
ميگرفتند و حتي بعد از مشهور شدن حافظ نيز
اگر ديوانش احياناً در دسترس نبود مانعي
نميديدند كه ديوان كمال را به منظور تفأل
مورد استفاده قرار دهند. هنگامي كه خبر
قيام شاهعباس كبير و حركت وي از خراسان
به سمت قزوين « پايتخت اولية سلاطين صفوي » در
اردوي پدرش سلطانمحمد شايع شد سران قوم و
همراهان سلطانمحمد براي اطلاع و آگاهي از
عاقبت كار و سرانجام مبارزة پدر و پسر كه
يكي به منظور از دست ندادن تاج شاهي و
ديگري به قصد جلوس بر تخت سلطنت ايران
فعاليت ميكردهاند دست به تفأل زدند و از
ديوان كمال اصفهاني كه در دسترس بود ياري
جستند. در تاريخ عالمآراي عباسي4 راجع
به اين واقعه چنين آمده است:
« بالجمله چون اين خبر سعادت اثر در
اردو شايع گشت همگنان را موجب استعجاب
ميگرديد چه تا غايت در دودمان صفوي چنين
امري وقوع نيافته بود. راقم حروف از صدراعظم قاضيخانالحسيني استماع نمودم كه در
سالي كه نواب سكندرشان در قراباغ قشلاق داشت
خواجه ضياءالدين كاشي مشرف آلكساندرخان
به اردو آمده بود از من سئوال نمود كه خبر
پادشاهي شاهزاده كامران در خراسان وقوع
دارد يا نه؟ من در جواب گفتم كه بلي ،
به افواه چنين مذكور ميشود اما هنوز به تحقق
نپيوسته. ديوان كمال
اسمعيل در ميان بود
خواجة مشاراليه احوال شاهزاده را از آن
كتاب تفأل نمود ، در اول صفحة يمني اين قطعه
بر آمد. قطعه :
|
كه ز تيغش زمانه بر حذر است |
خسرو تاجبخش و شاه جهان |
|
مژدة فتح و دولت ديگر است |
تحفة چرخ سوي او هر دم |
|
دست او بحر و خنجرش خبراست |
رأي او پير و دولتش بُرناست |
|
هر چه خورشيد را بر آن گذر است |
كه بگيرد به تيغ چون خورشيد |
|
عرصة ملك او همين قدراست |
خردش گفت تو چه پنداري |
|
هفت گردون هنوز مختصر است |
نه كه در جيب پادشاهي او |
|
كاين هنوز از نتايج سحر است |
باش تا صبح دولتت بدمد |
چنانكه ميدانيم پيشگويي كمال در
غزل مزبور به تحقق پيوست و سلطان محمد در
ذيقعدة سال 996 هجري در شهر قزوين تاج شاهي
را بر سر پسرش شاهعباس گذاشت و مصرع مورد
بحث از آن تاريخ و به سبب همين واقعه بر سر
زبانها افتاد.
1- صفحة 79.
2-
جلد دوم تاريخ ادبيات در
ايران تأليف دكتر ذبيح الله صفا صفحه 873 .
3- تاريخ
مغول تأليف عباس اقبال صفحه
533.
4- صفحه 203.