|
|
مقدمهاي بر هزار و يكشب(4)
جلال سّتاري
قصههاي بغدادي
چنانكه گفتيم در قرن سوم هجري ، كتاب كه به زبان عرب درآمده بود
، در بغداد ميان اهل فضل و ادب دست به دست ميگشت. در اين زمان حكاياتي چند
هم از عهد جاهليت و بداوت و هم از عصر حضارت اعراب و روزگار خلفاي اموي و
عباسي ، برآن افزوده شد. در نخستين دهههاي خلافت عباسي و خاصه پس از منصور ـ136 ه، 754 م
) دو شهر بزرگ و آبادان رونق بسيار داشتند: نخست بصره انبار كالاهاي تجاري
و بندر بزرگ بازرگاني اعراب با چين و دو ديگر بغداد پايتخت عباسيان. در اين
روزگار فرهنگ و ادب جديد شهري نضج و توسعة بسيار يافت و مضاميني نو در
اختيار مداحان و داستانپردازان قرار گرفت. در هزارو يكشب جلوههاي گوناگون
زندگي بغداد و بصره و ديگر شهرهاي بزرگ خلافت عباسي چون كوفه و دمشق و حلب
را باز مييابيم. شنوندگان شهرنشين قصهگويان كه به زندگاني « بورژوازي» خو
گرفتهاند وصف كسب و كار و دادوستد و تجمل را بيش از شرح مناظر
افسونآميز ميپسندند. از اينرو قصههاي اين دوران ملهم از واقعيت زندگي
روزانه و عاميانة شهري و معرف عرف و آداب مسلمانان است. اين حكايات داراي نظائر و
نمونههاي كهنتر خارجي نيست و از زباني بيگانه به زبان تازي ترجمه نشده
است ، بلكه قصههاي كوتاهي است ساختة اعراب با اشارات فراوان به ابنيه و
آثار تاريخي و نكات جغرافيائي و آكنده از اطلاعات مربوط به علمالرجال. در
اين دسته از داستانها حوادث « به طريقي عادي و بيدخالت سحر و افسون » روي
ميدهد و عناصر شگرف كمتر از داستانهاي دستة نخست پديدار ميشود ، يا
قصهگو دست ساحراني را كه مورد قبول اسلاماند در پيچ و خم كارها باز
ميگذارد. در چارچوبة زندگاني شهري كه با واقع بيني توصيف شده كار عشق و
عاشقي رونق بسيار دارد ، و دشواريهاي سخت و پيچيدة عشاق در راه كاميابي
سرانجام به پايمردي هارونالرشيد كه هميشه شاهد ناشناختة رويدادهاست ، به
نشاط و راحت بدل ميشود و از آن جمله ميتوان داستانهاي وردالاكمام و
انسالوجود و نعمت و نعم را نام برد. بايد دانست كه« در اين كتاب هارونالرشيد به صورت مظهر و مشخص
دوران خوشي و سعادت و ثروت قرن دوم هجري درآمده است. بنابراين تنها وارد
شدن اين نام در يك داستان كافي نيست كه آن را از گروه داستانهاي بغدادي به
شمار آوريم بلكه قرينههاي داخلي هر حكايت بايد ما را به طبقهبندي آنها
[62] راهنمائي كند
» در سلسله داستانهاي معروف به « دورة هارونالرشيد » احاديث
بسيار از وقايع دربار عباسي جمع آمده است و به ياد بايد داشت كه در اين
قصهها هيچ نشاني از دشمني مسلمين با مسيحيان وجود ندارد ، بلكه مسلمانان
فقط با آتشپرستان ( مجوس ) سرناسازگاري دارند.
«
بعضي از اين داستانها صرفاً زائيدة تخيل آدمي است و برخي از روي
يك حكايت يا سرگذشت كوچك تاريخي ساخته شده و در عين انطباق با آن ، شاخ و
برگهائي بر آن مزيد گشته است. داستان ابوالحسن ، مرد خوابناكي كه از جاي
خويش برخاست از اينگونه داستانهاست و اصل آن در كتابهاي تاريخي آمده است.
چند حكايت ديگر كه به ابونواس حسنبنهاني شاعر معروف ايراني در دربار
هارونالرشيد و ابودلامه نسبت داده شده است نيز همين صورت را دارد و از
آنچه در آثار ادبي در باب اين دو شخصيت واقعي آمده بود مايه گرفته است»2. ميدانيم كه در دربار خلفاي عباسي دانشمنداني يهود و نصاري
ميزيستند. اين امر به گفتة Littmann
مبين وجود قصههائي دربارة بنياسرائيل و نيز قصههائيست كه نشاني
از تلمود دارند ، يا در آنها سخن از سليمان ميرود ؛ و چون بغداد در خاك
بابل بنيان يافته است ، وجود عناصر و مشخصاتي در هزار و يك شب كه از منبع
بينالنهرين باستاني سرچشمه گرفته ، زادة وضع و موقع جغرافيائي پايتخت
عباسيان ميتواند بود ، و دور نيست كه اين عناصر از راه ادبيات يهود و
مسيحي به دست اعراب رسيده باشد. هيكر Haika
به عقيدة ليتمان ظاهراً همان
Ahikar
بابلي است كه در نينوا ميزيسته است. در كتاب طوبيت ( تورات ) از Ahikar
سخن رفته و بدينگونه اندرزنامه
Ahikar
كه كتابي كهن است و به زبانهاي مختلف برگردانيده شده ، با داستان طوبيت پيوند
يافته است. حكيم Ahikar
كه وزير سناخريب (705 – 681 پيش از ميلاد) و پسرش اسرحدون (681 – 668 پيش از
ميلاد) شاهان آشور بود ، برادرزاده يا خواهرزاده خود
Nadab
را به جانشيني خويش برگزيد و به پرورش و تربيتش پرداخت. |
|
از پند و اندرزهاي
Ahikar
بدين مناسبت كتابي فراهم آمده است. اما Nadab
كه جواني حق ناشناس بود چون به مقام وزارت رسيد ، مربي نيكوكار خود
را به مرگ محكوم كرد و
Ahikar
به حيلتي از مرگ خلاصي يافت و پنهان شد. اسرحدون كه فرعون از او
حكيمي قادر به پاسخ گفتن به پرسشها و خواستههاي خويش مي طلبيد ، بر فقدان Ahikar
دريغ ميخورد ولي
Ahikar
در اين هنگام از نهانگاه بدرآمده و ملتمس فرعون را برآورد و بيگناهيش آشكار
شد و برادرزادة خود را عقوبت فرمود و ملامت بسيار كرد كه بخش دوم اندرزنامه
مركب از آن است. باز به عقيدة ليتمان آب حياتي كه فرادست شاهزاده احمد آمده
يادآور افسانة گيل گامش ميتواند بود. حالا بايد دانست كه اين داستانها در بغداد به هزارويكشب
افزوده شدهاند يا در مصر به آن پيوستهاند؟ در باب اينكه اين سلسله حكايات
كي و چگونه به هزارويكشب راه يافتهاند هيچ نتيجة قطعي در دست نيست.
اوگوست مولر(1888) ميپندارد كه اين داستانها پيش از آمدن معزالدوله به
بغداد (احمدمعزالدوله در سال 334ه-945 ميلادي به
بغداد وارد شد و مستكفي خليفه او را رتبه اميرالامرا داد ) وجود داشته است
و برخي ، تاريخي ديگر (دو
قرن پس از دوران هارون كه در حدود 170 هجري خلافت
داشت ) پيشنهاد ميكنند ، زيرا به عقيدة ايشان از هارون و دودمانش چون عصري
كه چندي است سپري شده ، ياد ميشود و چهره و خصائص هارونالرشيد چندان با
واقعيت منطبق نيست و اين ناهمسازي بايد بيگمان با دوري زمان پديد آمده
باشد. اين است آنچه دربارة تاريخ پرداخته شدن داستانهاي بغدادي
ميدانيم ، اما در باب اينكه اين داستانها چگونه به هزارويكشب راه
يافتهاند ، ميتوان پنداشت كه آنها پيش از رخنهكردن در هزارويكشب يكجا
و مستقلاً وجود داشته و يكپارچه در كتاب جاي گرفتهاند ، يا اينكه يك به يك
و به مرور به داستانهاي اصلي افزوده شدهاند و اين فرض دوم نزديك به واقع
ترمينمايد. لين نشان داده است كه تقريباً تمام اشارات تاريخي و محلي
به سرزمين مصر ميرسند ، اما با وجود اين همة داستانها را از مصر ندانسته و
نميپنداشته است كه جمله در مصر به هزارويكشب پيوستهاند. نولدكه نخستين دانشمندي است كه عنصر بغدادي را از عنصر
مصري با آوردن دلايل تاريخي و رواني تميز داد. در واقع باز شناختن اين دو
از يكديگر كاري دشوار است. ظاهراً تمام قصهها نشانههاي مصري دارند ولي كنه
بعضي از قصهها داراي خصائص آشكار بغدادي است ، و بر عكس همه قصههائي را
كه پيرامون هارونالرشيد دور ميزند از دستة بغدادي نبايد دانست ، مثلا
داستان علينورالدين و مريم زناريه هر چند كه هارون در آن پديدار ميشود ،
اساساً از ريشه مصري است.
با تمام اين موشكافيها بعضي نكتههاي جزئي در داستانها همچنان
مشكوك باقي ميماند. اما به طور خلاصه ميتوان گفت كه داستانهاي سوداگري و
حكايتهاي كوچك و ساده كه تركيبي محكم و استوار دارد و همة آنها داراي عامل
اساسي مشخصي مانند عشق است و خليفة بغداد در حل و فصل وقايع و مشكلات آن
دخالتي مؤثر دارد ،
جزء داستانهائيست كه در بغداد به هزارويكشب افزوده
شده است3. داستانهاي مصري
ترجمة هزار افسانة قديم كه آميخته به حكاياتي چند از قول مسامرين
بغداد بود ظاهراً در حدود سدة پنجم هجري كه اهل دانش آثار ادبي و ذخائر علمي
بغداد را به اصقاع ممالك اسلامي ميبردند ، در قاهره به دست قصهسرايان و
نقالان مصري افتاد و در عهد سلطنت ايوبيان (564 – 648 مطابق 1169 – 1252
ميلادي) و مماليك مصر (650 – 922 مطابق 1252 – 1517 ميلادي) داستانپردازان
مصري بر آن كتاب افسانههاي بسيار كه بعضي از بافتههاي مصر و بعضي از مأخذ
يهود بود افزودند. بطوركلي داستانهاي مصري « حاوي توصيف آداب و رسوم و بر
شمردن مختصات سرزمينهاي گوناگون و نيز حكايتهايي است كه عنصر جن و شيطان
در آنها مقامي مهم دارد و اساس تركيب داستان هم در آنها بيشتر سست و
ناشيانه است ».
« نولدكه به خوبي ثابت كرده است كه در داستانهاي وصفي ريشههاي
مصري را ميتوان يافت. نمونة
كامل اينگونه داستانها داستان معروف هرودوت موسوم به گنجينة شاه
Rhamprinit
است و قسمتي از اين داستان چنانكه گفتيم شباهت به داستاني دارد كه در الفليلهوليله هشتمين مقدم براي سلطان بيبرس نقل ميكند
»
4. قصههاي مصري چون داستانهاي گروه پيشين معرف زندگي شهري قاهره
است. وصف حال بازرگانان و پيشهوران كه در داستانهاي بغدادي يافتيم ، در اين
دسته بيشتر ميشود. اختلاف عمدة حكايات مصري با قصههاي بغدادي اين است كه در حكايات مصري عنصر جن و شيطان و سحر و جادو مقامي بلند دارد و از اينرو داستانهاي مصري با حكايات دستة اول كه آن را كهنترين بخش هزارويكشب ميشناسيم همانند است. اما در داستانهاي كهنسال ايراني و هندي « عفريتان و ديوان و جنيان و استقلال ظاهر ميشوند و به اراده خود كار ميكنند » و در زندگي آدميزادگان انباز ميشوند و به حال و كسب و كار مردمان دل ميسوزند ؛ حال آنكه در داستانهاي جديدتر مصري اين موجودات شگرف به قدرت طلسم چاره ميسازند ، چون همواره خدمتگزار طلسم و تعويذاند و مالك طلسم ، صاحب اختيار و فرمانروا و « راهنماي كارهاي حيرتانگيز ايشان است و آنان چون بنده و زرخريدي فرمانبردار » ، خواسته و آرزوهاي وي را بر ميآورند. حتي سليمان عليهالسلام به گفته صاحب نوروزنامه « از جهت آنكه انگشتري ضايع كرد ملك از وي برفت ، شرف آن مهر را بود كه بروي بود نه انگشتري را » و نيز باز ميشناسند ، در قصههاي مصري جنيان و عفريتان خادم طلسم كور و كراند و فقط به اراده و خواست طلسم دست در كار ميشوند.
بخشي ديگر از داستانهاي مصري شامل قصههاي شوخ و طنزآميزي است
كه در آن نابكاري و ضعف و نادرستي عمال و كارگزاران ديوان و دولت ريشخند
شده ، يا شامل احاديث دزدان و عياران و طراران حيلهگري است كه داروغه و
محتسب را ميفريبند و با ايشان مكر و خدعه ميكنند يا خود فريب ميخورند و
ريشخند ميشوند. اينگونه داستانهاي شوخ و هزلآميز در باب دزدان كه ظاهراً
طبقة اجتماعي خاصي را تشكيل ميدادهاند به شهادت اسناد و مدارك تاريخي
هميشه در مصر مورد پسند مردمان بوده است. برخي از اين حكايات دزدان مبتني
بر واقعيتي است كه به آن شاخ و برگ دادهاند ، چون داستان احمد دناف يا
دنف. اين احمد دناف به گفتة ابوالمحاسنبن جمالالدين يوسفبن تغريبردي
مورخ مصري (812 – 874 ه) كه در حدود 875 ه – 1470 ميلادي در مصر ميزيسته ،
سرگذشتي افسانهآميز و داستاني داشته و اصل او كسي به نام حمدي Hamdi
بوده كه در قرن چهارم هجري (دهم ميلادي) در
قاهره ميزيسته است ، و شايد
هم
مراد احمد نامي است مورخ مصري در دربار مماليك مصر ابن اياس
5 از او نام ميبرد. ابناياس ميگويد در
ذوالقعده 891 هجري ( 1486 ميلادي ) راهزني مشهور كه به احمد دناف نامبردار
بود ، به دو نيمه شد و داستانها دربارة اين راهزن تردست بسيار است. اما
باقي داستانهاي دزدان ساختگي است. ليتمان معتقد است كه برخي از داستانهاي مصري خاطراتي از مصر
فراعنه در بردارد ، مثلا خطي كه در داستان دومين قلندر بقبه
نوشتهاند [دختر پادشاه جزيرة آبنوس به ملكزاده ميگويد: « عفريت به من
آموخته است كه اگر كاري روي دهد به اين دو سطري كه بقيه نوشتهاند دست بنهم
، چون دست بر آن خط نهم در حال عفريت پديد آيد ». و شاهزاده به دختر
ميگويد: « همين ساعت اين قبه بشكنم و اين خطي كه نوشتهاند ازهم فرو ريزم
شايد كه عفريت بيايد و من او را بكشم »] يادآور طاط خداوند است كه غالباً به
صورت نشانهاي مصور و مجسم ميشده است و حكايات قديسين كه بسيار شبيه به
احاديث مسيحي است شايد از منبع الهام قبطيان برخاسته باشد. اين امركه جاي
قصههاي مصري در نسخ گوناگون هزارويكشب تغيير ميكند
[64] و اين قصهها صور گوناگون و سقط و افتادگي بسيار دارند. نشان
ميدهد كه قصههاي مصري قديم نيست و گويا براي رسانيدن قصهها به شمارة
شبها و نيز به ميل دلخواه خوانندگان يا شنوندگان كه طالب داستانهاي شناخته
و مورد پسند خويش بودهاند ، به هزارويكشب راه يافته است. چنانكه ميبينيم بسياري از قصههاي هزارويكشب ريشه مصري دارد.
دوساسي ولين و
Von Kremer
براي قصههاي دسته دوم نيز اصل مصري قائلند. ولي فن هامر و اگوست مولر
و نولدكه و استروپ ميان بخش كهن و بخش مصري يك بخش بغدادي تميز ميدهند. پيش از اين در باب نشانههائي كه از سنن يهود در هزارويكشب هست
، سخن گفتيم و دانستيم كه داستانهاي مربوط به سليمان ( مثلاً خمرهاي كه جن
سركش در آن زنداني است و به نقش خاتم سليمان ممهور است ) از تلمود ميآيد ،
يا افسانة
Saint – Brandan
و داستانهائي كه يادآور قصه سوسنه و دانيال نبي است ( حكايت معجزة دانيال :
داستان دو شيخ باغبان كه زني نكوكار را به خويشتن بخواندند و چون زن ايشان
را به خود راه نداد به زنا كردن او گواهي دادند و دانيال كه دوازده
ساله بود در ميان ايشان حكم كرد ، آنگاه خداوند صاعقه نازل فرمود ، درحال
آن دو شيخ باغبان بسوخت و پاكدامني آن زن به مردم آشكار شد و اين اول
معجزهاي بود كه از دانيال سرزد ) از تورات سرچشمه ميگيرد. اينگونه
داستانها و نيز قصههائي از قبيل بلوقيا كه در تلو حديث حاسب كريمالدين
آمده و اصل يهودي دارد ، ويكتور شوون
Victor chauvin
را به اين گمان انداخت كه شايد يك تن از نويسندگان مصري هزارويكشب
يهودي نومسلمان بوده است. در واقع نخستين بار ويكتور شوون ثابت كرد
افسانههائي كه در مصر بدين كتاب الحاق شده دو نوع است و قسمتي از آن داراي
اصل و ريشه يهودي است6
و به دنبال او استروپ كوشيد تا حكايات مصري را به دو دسته تقسيم كند:
دستهاي كه از ادب عرب اقتباس شده و دستهاي ديگر كه از منبع نقالان يهود
به دست آمده است. باري به عقيدة ويكتور شوون ، داستانهاي مصري هزارويكشب بر دو
گونهاند: برخي از قبيل عبدالله بري و عبدالله بحري ( قسمت اول ) – ابو قير
و ابو صير – علي گوهري – عليشير – دليله محتاله ( قسمت دوم ) – جوذر –
ابراهيم و جميله ( حكايت دو عاشق ماهرو ) – قمرالزمان و زن گوهري – معروف
پينه دوز
– سرور بازرگان – نورالدين حسن و بدرالدين
– علي نورالدين و
انيسالجليس – علي نورالدين و مريم و خليفه صياد ، ساخته نويسندهاي است
نوآور و چيرهدست كه شايد داستانهاي خود را جداگانه انتشار داده بودهاست.
اين داستانها بيشتر با واقعبيني نوشته شده و لبريز از عناصر شگفتانگيز و
افسونآميز نيست بلكه معرف اجتماع و زندگي و پيشههاي آن روزگار است. اشخاص در اين داستانها چون خدمتگزار مصادر غيبي قدرت يا بهرهمند
از نيروئي شگرف و معجزهآسا نيستند ، سرگرم كسب و كار خويشتن و در تلاش
معاشاند. از اينرو در اين داستانها ، شرح
مشاغل مختلف و نيز وصف دقيق بناها و مكانهاي گوناگون به تفصيل آمده است.
بايد دانست كه لين (Lane)
پيش از شوون ، در سال 1865 هماهنگي شيوة نگارش اين قصهها را متذكر
شده بود. |
|
برخي ديگر از داستانهاي مصري هزارويكشب ( چون داستان حاسب كريمالدين و ملكه ماران كه شامل داستان بلوقيا نيز هست و همچنين داستان عجيب و غريب و داستان علاءالدين ابوالشامات ) ملهم از سنن يهودي است و ظاهراً سازنده يا آورندة آنها يهودي مصري نومسلمانيست كه داستانهاي يهودالاصل را در هزارويكشب وارد كرده است. اين شخص نويسنده و داستانسرائي هنرمند نبوده است اما به مناسبت يكي از تدوينهاي هزارويكشب ، تعدادي داستان ساخته يا اقتباس كرده و بر آن فزوده است. داستانهاي اين نويسنده با واقعبيني همراه نيست و مشحون از ارقام اغراقآميز و جنيان و شياطين و عناصر موهوم و خرافي است. از ياد نبايد برد كه بيشتر داستانهاي مصري در دوراني متأخر ( عصر ايوبي و مماليك ) به هزارويكشب مزيد گشته و حتي به اعتقاد Becker تدوين نهائي هزارويكشب به دست يك يهودي در قاهره انجام يافته است. به گفته آرمان آبل كه بيشتر از او ياد كرديم ، در اواخر قرن « چهارم هجري – دهم ميلادي » يعني در دورهاي كه تفكر علمي و فلسفي نزد مسلمين از شأن و رونق بسيار برخوردار بود ، علوم خفيه و طلسميات و نيرنجيات به استثناي ستارهشناسي و كيميا كه جزئي از فلسفه به شمار ميآمد ، از لحاظ مذهبي و جز آن حرمت و اعتبار بسيار نداشت ، اما پريشاني و مشكلات روزافزوني كه در قرن هشتم و نهم هجري « چهارده و پانزده ميلادي » چون هجوم اقوام ترك و مغول و فقر تدريجي اقتصادي كه خود ناشي از شكوفائي تجارت ايتاليا و شبه جزيرة ايبري « شامل اسپانيا و پرتغال » و رقابت محصولات غرب و تجزيه و تقسيم امپراطوري اسلام بود ، گريبانگير دنياي اسلام گشت پيشرفت و رونق علوم و فنون خفيه و تاريكانديشي را كه همزاد با آشفتگي و نگراني است ، موجب گشت.
به عقيدة آرمان آبل يكي از خصائص نمايان زوال انديشه كه عبارت از كنجكاوي
بيهوده و نيز خوشباوري و سادهلوحي است در آن روزگار بر ادبياتي كه سنتي
استوار و متين داشت ، سايه افكند و ادبيات براي نشر و اشاعة حكايات شگرف
شايستگي و آمادگي و استعدادي خاص پديد آورد. بدينگونه روحيه و طرز فكري
عاميانه كه دوستدار اسرار و رموز است در سراسر ادبيات و تاريخ جلوهگر شد.
ابناياس در تاريخ خود داستاني آورده است كه
[65]
نظيرش را در هزارويكشب كه به گفتة آرمان آبل آئينه تمامنماي روحيه و تفكر
« بورژوا مآبانة » مصر در عهد مماليك است ، باز ميتوان يافت و آن داستان
مردي مغربي است كه به قاهره ميآيد و به شعبدهبازي موهوم به يكي از
ساكنان آن شهر ميفروشد. مردك شبي در باغ رؤياوش به روز ميآورد ولي در روز
نشاني از باغ نميبيند. ابناياس اين داستان را بسيار عجيب دانسته است! به
گفتة آبل ابناياس نمونة مردم روزگار خويش يعني كساني است كه در برابر
پيچيدگي و آشفتگي حادثات زمان به نوعي شگفتزدگي كه در ادوار پرآشوب مصيبتخيز عارض آدمي ميشود ، گرفتار آمدهاند. چنين حالتي با تسليم و رضا يا
گريز از شناخت واقع و حقيقت امور همراه است ، وقايع و اموري كه آدمي اختيار
ضبط و طرد و قبول آنها را از دست داده و با خرسندي همت بر اين مقصور كرده
كه فقط ناظر و شاهدشان باشد. باري ويكتور شوون با دقت و زحمت بسيار اين تدوينكنندة نومسلمان
هزارويكشب را باز شناخته است. به عقيدة او يهود به هزارويكشب چندان
دلبسته و علاقمند نيست ، زيرا حوادث شگفتانگيزي را كه براي اشخاص و نيكوبد هزارويكشب يكسان روي ميدهد ، به ديدة قبول و رضا نميتواند نگريست.
يهود برعكس آرزومند است كه پروردگار از خزانة غيب نيكوكاران را با
پديدآوردن حوادث اعجازآميز مطلوب برايشان پاداش فرمايد و پيشآمدهاي
مصيبتانگيز و افسونآميزي بر گناهكاران كه سزاوار عقوبتاند فرو آورد ، نه
آنكه حوادث شگفتانگيز خوش و ناخوش يكسان بر همة مردمان نيك و بد ، چنانكه در
هزارويكشب ميبينيم ، بگذرد. از اينرو تقليد و اقتباس هزارويكشب در
ادبيات يهود فراوان نيست و با وجود اين يهودي ميشناسيم كه به هزارويكشب
علاقه و رغبت داشت و خود داستاننويس بود. اين مرد ابنميمون دروغين است كه
به غلط او را فرزند موسيبنميمون ميدانند. اين ابنميمون كه ظاهراً
جديدالاسلام بوده در مصر بر هزارويكشب داستانهائي از منابع يهود و منجله
از آثار وهببنمنبه ( كه در صنعاي يمن به سال 113 هجري درگذشت ) افزوده است
و شايد برخي از داستانهاي هزارويكشب نيز ريختة قلم او باشد.
بايد دانست كه داستانهاي اين دسته غالباً از لحاظ ظرافت ادبي ،
لطافت و دقت خاصي ندارد و خاصه داستانهاي از ريشة يهود « كمتر از ديگر
حكايتهاي الفليلهوليله داراي ارزش هنري و زيباشناسي است
»7 . و نكتة آخر اينكه اين داستانها « دين اسلام را تعظيمي
بينهايت كرده و از يهود و مجوس و نصاري با تعصب خاص مذمت گفته و چه بسا
جنايتكار و دزد يا قاتلشان نمايانده است
»8. ٭ علاوه بر داستانهائي كه نام برديم ، در هزارويكشب احاديث و
تمثيلاتي هست كه ميتوان به دو دسته تقسيمشان كرد: نخست داستانهاي تاريخي
در باب مردمان مشهور چون جعفر- حلاج - ابو نواس - حاتم طائي. خلفائي كه ذكرشان در اينگونه حكايات به ميان ميآيد خلفاي اموي و
عباسياند. دو ديگر حكايات جانوران يا حكايات اخلاقي كه به شيوة كليلهودمنه از زبان مرغان و ددان و چارپايان سخن گفته و شايد برخي در نسخة اصلي
هزار افسانه بوده و برخي ديگر بعدها جداگانه ترجمه شده و بر هزارويكشب
مزيد گشته است. به هر حال هيچ مدرك و سند قطعي و مطمئني براي تعيين تاريخ
تأليف اينگونه داستانها در دست نيست ، همينقدر ميدانيم كه نظاير اين
حكايات در قصههاي جاين
Jainas
و بودائي وجود دارد. اين داستانهاي كوتاه مجموعة كوچك و مستقلي را كه يكجا در هزارويكشب گرد آمده است ، تشكيل ميدهد. غالب اين داستانها در كتب ادب وجود دارد
و ظاهراً آنها را براي رسانيدن تعداد شبها به رقم هزارويك ، از كتب ادب
استخراج كرده به هزارويكشب افزودهاند.
«
با آنكه نمونه هر يك از اين سه گروه داستان را به آساني نشان
ميتوان داد اما از توضيحاتي كه تاكنون دادهايم چنين برميآيد كه در نسخة
حاضر هزارويكشب نميتوان با دقت و صراحت و وضوح در باب هر يك از اين
گروهها اظهار نظر كرد و حكايتهاي آن را با اطمينان قلبي و عقيدة يقيني از
گروهاي ديگر باز شناخت و جدا ساخت. خاصه آنكه بايد به اين سه گروه داستان
گروه بزرگتري را كه هر يك جز در بعضي نسخههاي خطي ديده نميشود و يقيناً
تمام آنها به منظور تكميل تعداد شبهاي الفليلهوليله در كتاب راه يافته است
افزود »9. در واقع تعيين حدود و محتواي هزارويكشب به صورت متني ثابت از روزگاران كهن به يادگار نمانده ،
بلكه چون مجموعه و جنگي كه پيوسته تكميلش كردهاند به دست ما رسيده است. از اينرو هزارويكشب همانند قالياي است كه به دست قصهگويان مختلف بافته شده
باشد و نقشونگارهايش تصويري از دنياي عرب و اسلام طي 6 قرن اول
هجري به آدمي عرضه ميدارد. بدين سبب براي تعيين نشانة تأثيرها و نفوذهاي
مختلف در آن بايد متن و بافت و زمينه و طرح كتاب را به دقت تجزيه و تحليل
كرد.(Burton
(1894 به درستي گفته است كه تاريخ تدوين هزارويكشب با تاريخ تأليف
منظومههاي همر همانند است. |
داستانهاي ديگر
اين داستانهاي نسبتاً دراز كه در اصل كتابهائي مستقل بودهاند و
به مرور به هزارويكشب افزوده شدهاند ( استروپ 1891) ، عبارتند از:
1 –
سندبادنامه
يا قصة هفت وزير از منبع هندي كه در باب بيوفايي و غدر و خيانت زنان است و
اصل آن در دست نيست ، « داستان متضمن قصههاي تودرتوست ، و از اين حيث به سبك
هزارويكشب و چهل طوطي و بختيارنامه شباهت دارد »10. به گفته سعدي:
مسعودي كتاب السندباذ را در كتاب الف خرافه نام ميبرد و اين خود
ميرساند كه اين دو كتاب روزگاري از يكديگر جدا بودهاند. به عقيده مسعودي اخباري كه در باب ارم ذاتالعماد گفتهاند
همانند افسانههاي الف خرافه و « كتاب فرزه و شماش كه از ملوك و وزيران هند
حكايتها دارد و چون سندباد و كتابهاي ديگر نظير آن است ». برخي گفتهاند
معلوم نيست سندبادي كه مسعودي ياد كرده همان داستان هفت وزير است يا كتابي
ديگر. اما بيگمان منظور مسعودي سندبادنامه هندي است چون در جاي ديگر صريحاً
ميگويند سندباد حكيم نويسندة كتاب هفت وزير در روزگار كورش (كورديس؟)
پادشاه هند ( درقرن نهم ميلادي ) ميزيسته است:
«
…كورش … براي هندوان به اقتضاي وقت و احتياجات مردم عقايد تازه
پديد آورد و مذاهب سلف را رها كرد. سندباد در مملكت او و به عصر او بود كه
كتاب هفت وزير و معلم و غلام و زن پادشاه را براي وي تنظيم كرد كه به نام
سندباد معروف شد. » ابنالنديم نيز بر همين عقيده است: «… دربارة كليلهودمنه
اختلاف است ، به قولي ساختة هند است كه در مقدمة آن كتاب گفته شده و به
قولي ساختة پادشاهان اشكاني است و هنديان آن را به خود بستهاند و به قولي
فارسيان آن را درآورده و هنديان آن را به خود بستهاند و گروهي گفتهاند
كه بزرگمهر حكيم پارهاي از آن را ساخته است. كتاب سندباد حكيم … در دو
نسخه است بزرگ و كوچك ( كتاب سندباذالكبير و كتاب سندباذالصغير ) و همان
اختلاف در كليلهودمنه در اين كتاب هم بوده و نظريهاي كه بيشتر به حقيقت
نزديك است ، تأليف آن از ناحيه هنديان است ( والغالب والاقرب اليالحق آن
يكون الهذ صنفته ) ». بر اين اساس سندبادنامه يا داستان هفتوزيري كه در دست ماست
از روي سندبادنامهاي كه به عهد Hercha
( يا كورش ) نوشتهاند فراهم آمده است. اما حمزة اصفهاني و صاحب
مجملالتواريخ ظاهراً به نقل از حمزة اصفهاني ميگويند كه كتاب سندباد و كتب
ديگري را در عهد شاهان اشكاني ( از 250 پيش از ميلاد تا 224 ميلادي ) يعني
چند قرن پيش از Hercha
( كورش )
نوشته اند. سخن حمزهبنحسن اصفهاني در تاريخ پيامبران و شاهان در ذكرپادشاهان
اشكاني اين است:
«
چون اسكندر بمرد و شهرها به دست ملوك طوايف افتاد. به جنگ و
كشاكش برخاستند. در روزگار اينان كتابهائي كه به دست مردم است از قبيل كتاب
مروك ( مزدك؟ ) و سندباد و برسناس ( يوسفاس؟ ) و شيماس و مانند آنها كه در حدود
70 جلد است نوشته شد » و صاحب مجملالتواريخ و القصص مينويسد: « و از آن
كتابها كه در روزگار اشكانيان ساختند هفتاد كتاب بود از جمله: كتاب مروك
( مردك ) ، كتاب سندباد ، كتاب يويسفاس ، كتاب سيماس ». به عقيدة Rene Basset
كتاب
Siddhapatha
مادر و ريشة روايات و شاخههاي مختلف سندبادنامه است و سندباد از
تحريف لغت سنسكريت
Siddahpati
به دست آمده كه به سرياني Syntipas
شدهاست11.
« سندبادنامه در قرون وسطي وارد ادبيات عرب شد ، ترجمههايي به
زبانهاي فرانسوي ، لاتيني ، ايتاليائي ، كاتالاني ، سلاوونيك ، آلماني و
ارمني از آن در دست است
»12. به گفته لوازلر سندبادنامه يا داستان هفت وزير يا داستان هفت
حكيم(Histoire des sept sages de Rome)
در مغرب زمين به دو نام
Dolopatos, Syntipas
معروف است. Dolopatos, Syntipas
و داستان چهل وزير ( قرق وزير ) تركي و هفت وزير عربي و سندبار عبري و به
اعتقاد رنه باسه بختيارنامه و طوطينامة نخشبي نيز كه هر دو به زبان
فارسياند جملگي اقتباسها و تقليدهائي است كه از روي سندبادنامه تأليف
حكماي پيشين هندوستان در قرون وسطي انجام گرفته است. نسخة پهلوي سندبادنامه تا روزگار دولت آن سامان ( سدة چهارم هجري
) به نام سندبادنامك در دست بودهاست. « خواجه عميد ابوالفوارس قناوزي به
فرمان نوحبننصر چهارمين پادشاه ساماني در سال 339 هجري قمري سندبادنامه
را از لغت پهلوي به پارسي ساده دري نقل كرد. زينالدين ابوبكر ازرقي هروي
در نيمة سده ششم ( متوفي در 527 يا به گفتة عوفي در لبابالالباب در 542 )
همان ترجمة قناوزي را به رشتة نظم كشيد و در پايان سدة ششم هجري خواجه
بهاءالدين محمدبنعليبنمحمدبنالحسنالظهيريالكاتب سمرقندي ترجمة
سندبادنامه را كه نثري ساده و از حيلة عبارت عاري بود
[67] تهذيب و به زبان ادبي فصيح مزين به امثال و اخبار و آثار و اشعار
پارسي و تازي تحرير كرد و سندبادنامة ظهيري را شاعر گمنامي به سال 776
هجري به نظم در آورد
»13. ابان لاحقي
14 ( متوفي در حدود 200 هجري ) نيز اين كتاب را به عربي نظم كرده
بودهاست. به گفتة زوتنبرگ متني تركي از سندبادنامه به قلم محمد ابوكريمبنمحمدنامي كه آن را از پارسي دري به تركي برگردانيده در دست است كه
تحفهالاخيار نام دارد و مترجم كه در عهد سلطان سليمان بن سليم ( 926 هجري )
ميزيسته ، ترجمة خود را به پسر سلطان سليمان تقديم كرده است. روايت عربي هفت وزير در بعضي نسخ هزارويكشب و در برخي از
ترجمههاي آن چون ترجمة آلماني Habicht
( كه از 1825 تا 1843 به چاپ رسيد) و ترجمة انگليسيScott
و ترجمة فرانسوي
Gauthier
(1823) و
نيز در ضمائم هزارويكشب كه توسطCazotte
وDom
Chavis
ترجمه و به چاپ رسيده (پاريس 1788 ) آمده است.
2 – بختيارنامه
يا قصة ده وزير ، يا داستان شاه آزادبخت ، يا بختيارنامه كه « به روش هزارويكشب و تقليدي اسلامي است از سندبادنامه يا حكايت هفت وزير كه از اصل هندي
گرفته شده »15
و فقط در چاپ Habicht
آمده و بنابراين بايد پنداشت كه در دوراني متأخر به هزارويكشب الحاق شدهاست. « نولدكه دربارة اين كتاب تحقيقات عميقي كرده است گويد حكايات
اين كتاب كه به عربي نيز نوشته شده ، بر اساس حكايات هزارويكشب ميباشد
».
16 داستان بختيارنامه ( يا راحهالارواح
في سرور المفراح ) كه تحرير فارسي آن به خامة شمسالدين محمد دقائقي مروزي
در دست است نيز « جزو داستانهائي است كه در دورة ايجاد حيات ادبي عربي يعني
در سه چهار قرن اول هجري از پهلوي به عربي در آمده و در شمار كتابهائي از
قبيل كليلهودمنه و سندبادنامه و نظاير آنها و از قبيل كتب متعدد ديگري
بوده كه ابنالنديم در الفهرست از آنها ياد ميكند. نوع تمثيلات و كيفيت
استنتاج از آنها و نامهايي كه در آنها بكار رفته و در ترجمههاي عربي و گاه
در تحريرات فارسي باقي مانده همه اين حدس را تقويت ميكند.
«
ظاهراً كتاب بختيارنامه بعد از نقل از پهلوي به عربي ، مانند
كتابهاي ديگري از قبيل كليله و سندبادنامه و جز آنها از عربي به فارسي
برگردانده شد و اين امر بايد پيش از قرن ششم هجري ، و قاعدتاً در قرن چهارم
يعني عهد ساماني كه مقارن با اتخاذ تدابيري در راه بينياز كردن ايرانيان
از دفترهاي تازي بودهاست. انجام گرفته باشد ». بدينگونه « بختيارنامه از
روي متن پهلوي يا از ترجمة عربي آن چندي پيش از تحرير آن ساده و به روش نثر
دورة ساماني خالي از زيورها و صنعتهاي منشيانه و محتاج تجديد نظري براي
آرايش و پيرايش كلام بود ، نظير كاري كه دربارة سندبادنامه ترجمة قناوزي
به همت ظهيري سمرقندي و دربارة مرزباننامه به كوشش سعدالدين وراويني انجام
گرفت ». « تحرير دقايقي مروزي قاعدتاً بايد در اواخر قرن ششم ترتيب يافته
باشد ، زيرا سبك نگارش آن ، همان سبك مزين و مصنوعي است كه در اواخر قرن
ششم و اوايل قرن هفتم در ايران رواج داشته و در كتب ديگري از قبيل
سندبادنامة ظهيري و مرزباننامة وراويني كه درست در همين زمان نوشتهاند
ملاحظه ميشود »17.
3- شاد بخت
كه فقط در نسخههاي متأخر وجود دارد.
4- حكايت كلعاد ( جليعاد) و شماس
وزير و شاهزاده وردخان نيز چون حكايت حكمتآميز هفت وزير « همه مشحون نصايح
و مواعظ و حكم است كه در آئين ملكداري و طريقة مملكتمداري از آثار حكماي
هندوستان رسيده است ». هر چند برخي اصل اين كتاب را كه مسعودي به نام تكليد و
شيماس آورده ايراني ميدانند ولي چارچوبة كتاب ، نامهاي جليعاد و شيماس كه
داراي ريشة غيرعرب است ، داستانهايش كه خاصه از پنجاتنترا سرچشمه ميگيرد
و ماهيت تعلميات اخلاقي و جنبة آموزشي داستان ، سراسر از اصل هندي آن حكايت
دارد. اعراب ظاهراً در حدود قرن سوم به اين كتاب دست يافتهاند.
5- داستان تودد حكيم كه
مجموع تعليمات شافعي به صورت يك رشته پرسش و پاسخ در آن آمده است. اينگونه
تأليفات مشترك ميان اعراب و ايرانيان و نصاراي مشرقزمين است و مشهورترين
آنها تأليفي است از عبداللهبنسلام كه به چندين زبان برگردانيده شد و
ترجمهاش به زبان لاتيني در اروپاي قرن سيزدهم معروف و شناخته بود. كتاب
عامهپسند Historia de la doncella Teodor
كه در قرن شانزدهم در ساراگوس Saragosse
و در
Burgos به اسپانيولي ترجمه و منتشر شده بسيار نزديك و برابر با همين ترجمة
لاتيني كتاب عبداللهبنسلام است . اينگونه كتب كه در آغاز براي تعليم
حكمت نگاشته ميشد ، رفتهرفته جنبهاي مفرح و عامهپسند به خود گرفت. به
اعتقاد ليتمان ( ليپزيگ 1923 ) اين حكايت پيش از رسيدن هزارويكشب به
مصر در آن جاي گرفته است. |
|
6- سفرهاي سندباد.
ريشه اين داستان به درستي روشن و شناخته نيست اما بيگمان داستان سندباد در
اصل كتابي مستقل بوده است. در ادبيات باستاني و بسيار كهنسال يونان و مصر
نيز داستانهائي همانند داستان سفرهاي سندباد بحري باز مييابيم. مثلاً در
داستان سندباد بحري كه مضمون اصليش كشش درياهاي ناشناخته و سفر به
سرزمينهاي دوردست است حديث كهن جزيرة ماران نقل شده و داستان رسيدن مرد
كشتي شكستهاي به جزيرة ماران كه داراي گياهان انبوه و درختان ميوه و جواهر
بسيار بود در يك پاپيروس مصري آمده است. برخي اصل سندباد بحري را هندي ميدانند. به عقيدة علي مظاهري
طوايف و قبايل اسكيتها يا ساكها كه بر آسياي مقدم دست يافتند بعضي از
داستانهاي بودائيالاصل را با ديد و بينش خود انطباق داده اقتباس كردند.
اين آثار نخست به گويشهاي باستاني فلات ايران ترجمه شد و سپس پارهاي از
آنها از اين لهجات به زبانهاي چيني و آرامي و يوناني و در دورهاي متأخر
به عربي درآمد. از جمله تاريخ و سرگذشت پادشاهي هند وسكايي به نام Sannbara
كه به پارسي
Sampadh
و به زبان ارمني Sampat
شده است ، با سليقه و طرز تفكر مردم شام و بوزنطه همساز شده به نام
داستان Sintypas
شهرت يافت. همين داستان به عربي سندباد نام گرفت. اين شاه هند وسكايي يعني Sannbara
نخستينبار در قرن اول ميلادي يكي از راههاي مهم بازرگاني جهان باستان يعني
راه هند را گشود. بدين معني كه از Barygaza
در شمال بمبئي كنوني به كشتي نشست و بادهاي موسمي اقيانوس هند را
كه 6 ماه در سال از سوئي و 6 ماه ديگر از سوئي ديگر ميوزد ، كشف كرد و
كرانههاي ايران و عربستان و زنگبار و مالابار را مسخر شد و دادوستد بزرگي
ميان اسكندريه و چين در عصر يانگ تسوئه
Yang - Tseu
بر قرار ساخت . برخي ديگر سندباد بحري را نه از ريشة هندي بلكه از منبع يوناني و
ملهم از دريانورديهاي افسانهآميز
saint - Barandanus
و
Due Ernest de Souabe كه در گذشته در مغربزمين مشهور بوده است ، ميدانند. به ظن قوي سفرهاي سندباد بحري مربوط به اوان بحرپيمائي اعراب در
سواحل هند و چين و افريقا و دورة ترقي و توسعه و اعتبار بصره و بغداد يعني
زماني است كه بازرگاني در خليج فارس ، هند ، مجمعالجزاير مالايا و درياي
عمان مربوط ميشود و ممكن است كه گزارش سفرهايش ، در قرن چهارم هجري ( قرن
دهم ميلادي ) در بصره يا بغداد تدوين شده باشد. Cassanova
اين گزارشها را از زمان هارونالرشيد ميداند ، ولي به اعتقاد نولدكه داستان سفرهاي سندباد بحري قطعاً در قرن چهارم هجري در بصره پديد آمده و
ظاهراً در بغداد به هزارويكشب افزوده شده است. بايد دانست كه حكايتهاي عجيب و نوادر غريبي كه سياحان و
بازرگانان دريانورد عرب از مردم و ممالك دوردست سواحل بحرالروم و افريقا و
جنوب هند و چين ميگفتند ، با عجايبي كه مسامرين و قصهسرايان بصره و بغداد
بر آن ميافزودند قصة محافل طرب يا سمرليالي انس قرار ميگرفته است مثلاً به
گفتة علي مظاهري دريانورداني كه در قرون وسطي در سواحل چين كشتي ميراندند از
طوفان يا Rukh كه به زبان ماندايي به معناي باد است ميترسيدند و ظاهراً
همين لغت است كه در داستانهاي دريانوردان ، به رخ پرندة افسانهآميزي كه در
هزارويكشب ربايندة كشتيهاست بدل شده است. از اينرو حديث سندباد بحري
در بسياري نكات و خاصه در اصل با سفرنامة سليمان تاجر ( مربوط به سال 237
هجري يا 851 ميلادي ) و ابوزيد حسن سيرافي كه به كار تجارت ميان ايران و هند و چين از راه دريا اشتغال داشتند همانندي
دارد ( مسعودي در سال 303 هجري
=
916 ميلادي ، ابوزيد حسن سيرافي را ديده و داستانهائي از او نقل كرده است.
ابوزيد سيرافي خلاصه اطلاعات سليمان را در حدود 304 هجري تدوين كرده و
يادداشتهائي بر آن افزوده است ) و در بعضي جزئيات نيز با كتاب عجائبالهند
، بره و بحره و جزائره كه در حدود سال 342 هجري يا 953 ميلادي تأليف شده
همانند است و در واقع از ميان كتبي كه نام برديم ، كتاب عجائبالهند نوشتة
ناخدا بزرگ پسر شهريار رامهرمزي كه هنر داستانگوئي دارد ، پيشرو شايستهاي
براي داستانهاي سندباد به شمار ميرود. بيشتر داستانهاي بزرگ از نيمه اول سدة دهم ميلادي ولي يكي از
آنها از 390 هجري يا 1000 ميلادي است. البته بعدها بر آن چيزهايي
افزودهاند. مثلاً داستان كشتيشكستگاني كه به وسيله مرغي بزرگ ( و در
سندباد رخ ) رهايي مي يابند ، يعني مرغي غولپيكر آنها را به چنگ گرفته و
به خشكي ميرساند18.
[69] و نيز داستان ماهي ، يا نهنگ يا لاكپشتي كه دريانوردان آن را
به جاي جزيره ميگيرند و بر آن فرود ميآيند ، هم در عجائبالهند و هم در
سندباد بحري آمده است. نكات عجيب ديگر مانند شكستن تخم رخ و خوردن گوشت
جوجة رخ و پديد شدن رخ و سنگ به سوي كشتي انداختن ، در حكايات سند باد
بحري و حكايت عبدالله مغربي كه هر چند مغربي بود ( ولي به چيني شهرت يافته
بود به سبب آنكه ديرگاهي در چين مانده بود و حكايتهائي عجيبه حديث ميكرد
) نقل شده و حكايت [ دوالپايان كه در جزاير دوردست بودند و بر دوش آدميان
سوار شده و رهايشان نميكردند. در هزارويكشب مكرر آمده است. ] اين موارد
توارد نشان ميدهد كه حكايات ياد شده ، از زبان سياحان زمان ، در بغداد يا
بصره معروف بوده است و مسامرين در قصص مختلف نقلشان ميكردهاند. در واقع
« كشتيداران و ناخدايان و جاشوان در قهوهخانهها آسايش ميكردند و قصه
ميگفتند راست و دروغ ، درباره شگفتيهايي كه ديده بودند. از اين قصهها
كتابهايي مانند شگفتيهاي هند گردآوري شده بود و با گذشتن سدهها اين قصهها
به صورت داستانهاي سندباد درآمد »19.
7- سيف الملوك كه ظاهراً يك داستان مستقل ايراني از قرن دهم ميلادي است
8- بلوقيا
كه چون قصه دريانوردي سندباد داستان سفري افسانهآميز است اما نه به
كشورهاي بيگانه بلكه به سرزميني كه مردمان اين جهان را بدان راهي نيست و
شرح اين سياحت و سيلهاي است براي بيان افكار مذهبي ، چكيدة شرح خلقت عالم و
معاد از نظر اسلام به صورت شرح سفر ، در اين داستان آمده و قديمترين روايت
آن تحرير يهودي تازهمسلماني است از نيمه دوم قرن سوم هجري.
9- عمربن النعمان
و پسرانش كه
Rudi Paret
( توبينگن 1927 ) به دقت تجزيه و تحليلش كرده است ، داستان پيكار سلاطين
مسلمان با قياصرة بوزنطه و فارسان فرنگي و شرح دليري مسلمانان و كمدلي
فرنگيان است. حتي مسلماني در اين داستان شاهزاده خانمي نصاري را مسلمان
ميكند. در قصههاي كهنتر دشمني با آتشپرستان پيدا بود ولي در اين قصه
دشمني با ترسايان آشكار است و اين نكته ميرساند كه داستان در روزگار
جنگهاي صليبي نگارش يافته و شايد مستقلاً از شام تراوش كرده و بعدها در مصر
الحاق شده باشد. در جنگهاي خسرو دوم با هرقل امپراطور روم ، « بزرگترين سرداران
لشگر ايران دو تن بودند: يكي شاهين وهمنزادگان كه سمت پادگوسپاني غرب
داشت ، ديگر فرخان كه او را روميزان هم ميگفتند و او داراي لقب شهر وراز
( گراز كشور ) بود. شاهين در آسياي صغير فتوحات بسيار كرد و شهر كالسدون را
در برابر قسطنطنيه به تصرف
آورد و پس از آن درگذشت ، شايد هم به فرمان خسرو به هلاكش رساندهاند. اما
شهر وراز كه بلاد عظيمه شامات و بيتالمقدس را گرفته بود ، به محاصره
قسطنطنيه
همت گماشت ولي وسيله عبور از بسفور و ورود به ساحل اروپائي را نداشت ».
برخي ميپندارند حكايت عمربنالنعمان « مبتني بر قصصي است كه در باب فتوحات
شاهين وهمنزادگان و شهر وراز در افواه متداول بودهاست»20.
10-
عجيب و غريب
داستان جنگها و جهادهاي اسلام است و غريب نمونة كامل سردار مسلماني است كه
با شمشير كشور ميگشايد ولي با شكستخوردگان با جوانمردي و بزرگواري رفتار
ميكنند. استروپ اصل اين داستان را ايراني ميداند و خود داستان را خاطره و
اثري از جنگ ميان اعراب و ايرانيان در سالهاي اول اسلام ميپندارد ، چون به
اعتقاد او جنيان و ديوان و پريان در آن نقشي عمده برعهده دارند و نيز
ارقام خارقالعادهاي براي شمارة جنگجويان برشمرده شده و اين نكته در آثار
ايران و هند به كرات آمده است و بالاخره خصائل انساني و اخلاقي غريب يادآور
قهرمانان فردوسي است. اما اگر موضوع داستان ايراني است ، شرح و بسط آن قطعاً
اسلامي است زيرا مطلب و مايه اصلي در اين داستان شدت وحدتي است كه براي
مسلمان كردن كفار به كار ميرود. آغاز داستان نظير داستان سيرت عنتر است . اين داستان كه ظاهراً با
وجود نشانههاي متعدد روح و فكر عرب داراي ريشة ايراني است ، در دورهاي
متأخر به اصل كتاب افزوده شده است. برخي حكايت سمول و شمول و داستان هيكر حكيم را نيز كه داراي اصل
و ريشه يهودي است ، از اين گروه داستانها به شمار ميآوردند. |
|
||||
|
1- آقاي محمدجعفر محجوب. 2- آقاي علي اصغر حكمت. 3- آقاي محمدجعفر محجوب. 4-
آقاي محمدجعفر محجوب. 5- «ابو البركات محمد بن احمد بن اياس
زينالدين ناصري در سال 852 ه.ق متولد و تا 928
ه.ق زنده بوده است. خانواده او اصلاً چركسي و
اياس فخري جد پدر او مملوك بود و ببر قوق
يكي از سلاطين مملوك مصر فروخته شد. ابن
اياس در دربار مماليك با بسياري از ارباب
مناصب و درباريان خويشاوندي يا خلطه داشت
و ازينرو انقراض حكومت مماليك را به تفصيل و
دقت نوشته است و در كتاب موسوم به بدايعالزهور في وقايعالدهور تاريخ مصر را تا
پايان پادشاهان ايوبي به اختصار و از سلطنت
قايتباي با شرح و تفصيل جزئيات ذكر كرده
است. و باز او راست: نشق الازهار في عجايب
الاقطار. نزهه الامم في العجايب و الحكم»، (لغت
نامه دهخدا). 6- آقاي محمد جعفر محجوب. 9- آقاي محمد جعفر محجوب. 10-
دائره المعارف فارسي (آقاي دكتر
غلامحسين مصاحب) 11-
«داستان «هفت خردمند» كه در قرون
وسطي در كشورهاي اروپا رواج بسيار داشته ،
نقلي يا تحريري بوده است از روي داستان
سرياني و عربي «هفت وزير» كه خود آن نيز از
اصل و ريشة هندي گرفته شده بود». آرتور
كريستن سن: مقايسه ميان داستانهاي ايراني
و دانماركي ، منبع سابق الذكر. 12- دائره المعارف فارسي. 13- كتاب سندبادنامه ، تهران، 1333. 14-
ابان لاحقي ( ابان بن عبدالحميد بن
لاحق بن عقير الرقاشي ) از شعراي عرب و مداح
آل برمك بوده و كتب بسياري از فارسي و غير
آن به شعر كرده است از جمله كتاب كليلهودمنه بامر برامكه ، كتاب الزهر و برداسف ( شايد
بلوهر و بوداسف )، كتاب سندباد ، كتاب مزدك ،
كتاب سيرت اردشير ، كتاب سيرت انوشيروان ،
كتاب بلوهر و بردانيه ( شايد بلوهر و بوداسف )،
كتاب رسائل ، كتاب حلم الهند ، كتاب الصيام
و الاعتكاف . لغت نامة دهخدا به نقل از ابنالنديم. 15- دائرهالمعارف فارسي. 16-
دائرهالمعارف فارسي. 17-
بختيارنامه ، به اهتمام و تصحيح ذبيحالله صفا. 18-
شبيه اين داستان در مجملالتواريخ و
القصص از زبان ملك حمير نقل شده است: ملك
حمير دستار خود را بر پاي « مرغي سفيد
چندانك شتري » ميبندد و از مرگ ميرهد. در داستان سمك عيار
نيز ميخوانيم: « چون عالم افروز پيش چشمة آب
رسيد خواست كه از آن قدري بياشامد ، كه
ناگاه مرغي ديد چند عالمي كه بيامد و در
كنار آن چشمه آب نشست و آب خوردن گرفت. عالم
افروز با خود ميگفت اين قدرت يزدان است و
از حكمت اين مرغ به من فرستاده است تا من دست
در پاي اين مزغ زنم و مرا از اين جايگاه
ازميان آب دريا ببرد. با خود انديشة بسيار
كرد كه توانم يا نه؟ دل بر آن نهاد كه دست
در پاي مرغ زند تا او را ببرد و از رنج دريا
هم برهد. از حكمت يزدان پنداشتي كه كسي
بيامد و آن تخته پاره كه عالم افروز كه آن
بود پيش مرغ راند كه آب ميخورد ، عالم افروز
دست فراز كرد كه پاي مرغ بگرفت… مرغ از وي
دور نشد. همچنان آب ميخورد. عالم افروز
هرگز (مرغي) به آن عظيمي نديده بود . نميدانست
كه چه مرغ است. تا مرغ آب خورد و برخاست و
بروي هوا برفت ». سمك عيار ، تأليف
فرامرز بن خداداد بن عبدالله الكاتب
الارجاني ، با مقدمه و تصحيح پرويز ناتل
خانلري ، تهران ، 1345، جلد دوم.
19- دريانوردي عرب در درياي هند ،
حوراني ، ترجمة دكتر مقدم.
20- كريستن سن ، ايران در زمان ساسانيان.
21- محمدجعفر محجوب.
22- علي اصغر حكمت.
23- محمدجعفر محجوب.
|