دانش‌پژوه، محمدتقي. "قانون الصور". دوره8، ش90 (فروردين49): ص 11-20.

 

خلاصه:معرفي منظومه صادقي افشار كتابدارونگارنده آن، مشخصات ظاهري كتاب، رساله‌ها و داستانهاي داخل كتاب ـ معرفي رساله منظوم قانن الصوريكياز مدارك دربيان خوشنويسي.

قانون الصور

محمد دانش پژوه

در شمارة 7 – 86 همين مجله فهرستي كوتاه از رساله‌هاي مربوط به خوشنويسي و خوشنويسان و نقاشان نوشته‌ام اينك رسالة منظوم قانون الصور صادقي افشار كتابدار را نشر ميدهم.

ازاين رساله‌آ. يو. قاضي اف در Problemui Vostokovedeniye (همان Naridoui Azii i Afriki  كنوني) در ش 1 (4) ص 127 – 129 در سال 1959 به عنوان (مينياتورهاي صادقي بك افشار و رساله‌اش در بارة نقاشي) بحث كرده است(ايندكس ايسلاميكوس 73:3 ش 1995- بيبليو گرافيا ايرانا ص 315 ش 769).

چون اين مجله در دسترس همگان نيست بهتر اين دانستم كه آن را در اين مجله نشر دهم .

پيش از بحث از صادقي و رسالة او از چند نكتة مربوط به مقاله شمارة پيش ياد ميكنم.

      1-     رساله في علم الكتابه ابو حيان توحيدي كه پس از السقيفه او و پيش از رساله الحياه همو در (ثلث رسائل لابي حيان التوحيدي ) باتحقيق ابراهيم گيلاني در دمشق بسال 1951 نشر شده است از رهگذر فن خط بسيار سودمند است و نكته‌هايي هم در تاريخ خوشنويسان دارد. گيلاني در ديباچة فرانسة خود هم از ابوحيان بحث كرده و هم نكاتي ارزنده آورده است.

      2-     اقبال آشتياني دربارة سلطان علي مشهدي و منظومة او گفتاري بسيار سودمند دارد كه در مجلة ادبيات تهران (50 : 87) ديده ميشود.

      3- در (مخطوطات فارسي انجمن ترقي اردو) (فارسي – عربي ) از سيد سرفراز علي رضوي، چاپ كراچي در 1346 ياد شده است از :

   1- رساله خطاطي منظوم تأليف 920 که بايد از سلطان علي مشهدي باشد ( 12 ص ، ش 4 ق ف  96 ).

   2-رسم الخط منظوم رفيقي نوشتة 1817 (36 ص، ش 4 ق ف 97).

   3-در فهرست نسخه‌هاي فارسي و اردو و عربي كتابخانة دانشگاه دكن از حبيب الله و صديق حسن، چاپ 1966 در دكن در ص 333 ياد شده است از :

 رسالة وضع نسخ و تعليق از (مير علي كاتب مجنون) نستعليق نويس مشهور كه در دربار عبدالله خان اوزبك ميزيسته و در 946 (1539) در گذشته است (ريو 531) او مي‌نويسد كه مجنون مؤلف دو رسالة منظوم ديگريست: يكي رسم الخط كه در 941 (1534) بنام سلطان مظفر شاه زاده اوزبك ساخته است( Add 2613  ريو 931)  ديگري خط و سواد (ايوانف ش 1623) چنين است آغاز رسالة وضع نسخ و تعليق:

بشنو سخني ز روي تحقيق

از واضع اصل و نسخ و تعليق

پيداست كه اين رساله همان آداب خط مجنون رفيقي است كه نگارنده كه در ش 7 – 86 ص 36 ش 16 همين مجله آنرا شناسانده ام ونام مؤلف آن ميرعلي نيست.

      4-     ايوانف در فهرست بنگال ( 2: 431 ش 635 ) از اداه الكاتب عبدالله بن حسن بن ابراهيم بن حسين خود يزي دامغاني ياد كرده و گفته است كه اين رساله دربارة مركب سازي است بروش سلطان علي مشهدي و مجنون رفيقي و او در هند و گويا در زمان اكبر شاه ميزيسته است. وي ميگويد كه چون در هند مركب خوب شايسته براي نوشتن پيدا نميشود من اين رساله را ساخته‌ام.

او در همين فهرست (2: 432 ش 638) از رساله منظوم در علم خط سلطان علي مشهدي كه در 920 ساخته است ياد نموده است. [11]

                                                           ***

سر گذشت صادقي در ديباچة مجمع الخواص و الذريعه (9: 581) و فرهنگ سخنوران(324) و مجلة ارمغان (12: 1 ص 15 – 21) در گفتار محمد علي خان تربيت در 1310 و در جاي ديگر (3 ص 185 – 199) در گفتار امير خيزي در همين سال و دانشمندان آذربايجان (ص 212) آمده است. كلمات هورات (ص 332) از او همان ياد كرده است.

او شاگرد مظفر علي نقاش تربتي فرزند حيدرعلي خواهر زادة استاد بهزاد است. مظفر بچندين هنر آراسته بوده ولي بختي خوش نداشته است. پادشاه او را بر بهزاد برتري مي نهاده و در قطعه باو فرموده است كه عنوان (نقاش شاهي ) بنويسد. او خوشنويس خفي و جلي و شطرنج باز و روغن كار و شاعر هم بوده و مرقعي نيز ساخته است. مظفر علي خواهر زادة رستم علي استاد نستعليق بوده و پدرش از شاگردان خوب بهزاد بشمار مي‌آمده است. مردم مظفر علي را مانند بهزاد ميدانستند، و او از هنرمندان روزگار تهماسب بوده وتصويرهاي دولت خانة همايون و مجلس ايوان چهل ستون از او است.

(گلستان هنر ترجمة انگليسي ص 186 و 191 – مناقب هنروران ص 54- فرهنگ سخنوران ص 548 – ذريعه 9: 1060 – خوشنويسان بياني ص 912 – كلمانت هوارت 332 – عالم آراي عباسي ص 174 – مجمع الخواص ش 242 ).

باري صادقي در 1010 در هفتاد سالگي كليات خود را تدوين كرده و در ديباچة‌آن سرگذشت و فهرست آثار خويش را آورده است. نسخه‌اي از اين كليات ديوان او در جزو مجموعة وقفي حاج محمد آقاي نخجواني در كتابخانة ملي تبريز (ش 3616 از سدة 11 ) هست و من از آن در نشرية كتابخانه مركزي دانشگاه (4 : 296 ) ياد كرده ام. تربيت و امير خيزي گويا همين نسخه را ديده بودند.

من در چاپ منظومة صادقي از نسخة تبريز كه عكس آنرا در دست داشته‌ام بهره بردم از آقاي يونسي رئيس كتابخانة ملي تبريز كه همواره مرا مورد لطف بي دريغ خويش قرار ميدهند و در اين مورد هم در تهية عكس اين نسخه نهايت مرحمت را بذل فرمودند بسي سپاسگزارم.

نسخة ديگري هم از آن كتابخانة ملك در تهران هست(ش 4/ 6325) كه من نتوانستم از آن در اين چاپ بهره برم.

نسخة سوم آن در مجموعه ايست در دانشگاه تهران (ش 7395) كه آن را هم زير نظر داشته ام اگر چه اصل را همان نسخة تبريز قرار داده ام.

اينك وصف نسخة دانشگاه:

نسخه ايست به خط نستعليق آقاي باستاني راد، در سدة 14، جدول در برخي از صفحات شنگرفت يا آبي، 98 گ 14×23، 15 تا 18 س 5/7 × 16، كاغذ فرنگي جلد تيماج ترياكي ضربي مقوايي، ربعي (43) داراي:

ئ    1-     خسرو و شيرين يا فرهاد و شيرين يا ساقي نامه:‌

مير سنجر محمد هاشم بن رفيع الدين حيدر طباطبائي معمايي كاشاني (999-1021)، در ذريعه (472:9 . 166:19) از آن ياد شده و نسخه‌هاي آن در ملك (ش 5158) و دانشگاه (109/4864) و آستان قدس (595:7) هست (1ر – 22ر).

چنين است عنوان آن:

في المناجات، در رفتن به معراج گويد،‌در منقبت علي بن ابي طالب، نصيحت كردن مهين بانو شيرين را در حفظ ناموس، در تعريف شب، آغاز داستان خسرو شيرين، در تعريف صبح گويد، مناجات در ختم داستان.

غم از هر دل كه بستاني بما ده

آغاز : الهي سينه‌اي درد آشنا ده

نه چون موسي كه نارد تاب ديدار

       دلي خواهم تجلي را سزاوار

به حسرتهاي گوناگون فرهاد

انجام: به مظلومان زير تيغ جلاد

نجات از تيه ظلمت ده دلم را

       كه رشك طور گردان منزلم را

       2-     داستان بي گناه و شاه و باز به نظم با عنوان (در تمثيل اين معني گويد) به وزن مثنوي (22ر – 23ر ) اين هم گويا از سنجر استم

       3-     ساقي نامه : سنجر كاشاني (23ر – 24پ) (ذريعه 12:‌108 – نشريه 10 – 32).

شگونست در دست جام شراب

آغاز:  كند چون شكار حمل آفتاب

نظر چون به تركيب و قوت كند

انجام: بما پيل الحق مروت كند

(ص 325 – 331 س 6 ميخانه چاپ دوم ناقص است و گزيده).

اين نسخه از روي مجموعه‌اي بخط احمد حسيني لاريجاني مورخ 1194 نوشته شده و او در اينجا با عنوان محرره رباعي از خود آورده است:‌

با اشك عيان سوز نهاني رفتم

از هجر تو اي دلبر جاني رفتم

رفتم رفتم چنانكه داني رفتم

در بزم تو اي شمع شبستان اميد

      4-     گويا همان شرح حال كه در دانشمندان آذربايجان (213) ياد شده و از صادقي كتابدار است و به وزن مثنوي بوستان و مخزن الاسرار (ذريعه ‌184:13– ديباچة‌مجمع الخواص – ملك 1/ 6325 ) پس از هفت بند كه هر يك داستاني است عنوانهاي حيلة :‌اول و ثاني و ثالث و رابع ميآيد و ميرسد به (در نصيحت ) (25ر- 39ر ). [12]

عمر بدانگونه كه داني گذشت

آغاز : حاتم طي را چو جواني گذشت

كشمكش مرگ ميانش گرفت

      دست اجل دامن جانش گرفت

پس از اين شاه را پند مپوي

انجام : صادقي بيش از اين فسانه مگوي

ادب آموز صد خردمندست

        كان پريرا چه حاجت پندست

      5-     (هجو ثالث) از صادقي كتابدار در هجو حيدري تبريزي در گذشتة 1000 و رد لسان الغيب او كه خود ردي است بر سهو اللسان شريف تبريزي در گذشته 956 و هجو او و اين هم خود خرده گيري است از ابيات لساني شيرازي در گذشته 940، صادقي در اين رساله از شريف طرفداري كرده است. ديباچة منثوري داردو  65 بيت (39پ – 42 پ ) (ذريعه 9: 271 و 520 و 942 و 12: 266 و 308 – ملك 3/ 6325).

آغاز:  لله الحمد كه ضمير منير غواصان بحر معاني و طوطيان شكرستان سخن آيينه ايست با صفا بلكه جامي است جهان نما.

به ترازوي فكر سنجيدم

انجام :‌دوش چون صادقي متاع سخن

طرز شعر ترا پسنديدم

        ديدم اشعار اهل نظم شريف

       6-     حظيات از همان صادقي (43ر – 49 پ ) مانند رسالة لذات معين استرآبادي خراساني (ذريعه 9: 1075 ) در چهار فصل است و پانصد خط به نثر:

فصل 1- در آداب عشق و ميل بر سبيل هزل و طريق اجمال.

فصل 2- در لوازم سفر و تدارك آن.

فصل 3- در نادريات و كلفتيات و مخلات و بي فكريات.

فصل 4 در ذكر فصول اربعه و سلوك آن و گذراندن اوقات و طلب ياران قابل اختلاط.

(ذريعه 9: 581 – ديباچة مجمع‌ال0خواص – دانشمندان آذربايجان 213 – استوري 1:‌335 – ملك 2ر 6325)

آغاز: يارب ز سخنهاي هوس دورم دار -و از حرف هوي به لطف مهجورم دار

      هرچند به ناصواب گفتم سخنان-از گفتة ناصواب معذورم دار

اين چند كلمه مطايبه انگيز لطايف آميز كه نفس ارباب عشرت و طبع اصحاب صحبت را به دستياري كلمة (وصف العيش نصف العيش ) حظ كامل و لذت شامل مي‌بخشد زعفران زاريست كه آب از جويبار چشمة بي سرانجامي خورده و گلدسته ايست از سر ابستان خود كامي ايام هيچ مداني آورده كه درين و لا به امر عالي ياران لاابالي و به اشارة رفيقان از خلل خالي آوارة سر كوچة عاشقي صادقي بقدر الماسورورمرتب ساخت و به چهار فصل و پانصد خط و به (خظيات) موسوم گردانيد.

براي نهادن چه سنگ و چه زر

انجام : زر از بهر خوردن بود اي پدر

چه خواهي خريدن به از يار و دوست

    زر از بهر چيزي خريدن نكوست

تم الحظيات

      7-     سهو اللساني كه صادقي كتابدار به فارس مضمار سخنوري شيخ فيضي اسناد نمود (50ر – 56ر) در آن تضمين شعرهاي فيضي است. در دانشگاه نسخة ديگر هم از اين در كشكول ش 3749 هست و ناقص همچنين در ملك (5/6325 ).

آغاز:‌بر راي رزين ارباب اتقان و بر ضمير منير اصحاب امعان مخفي و مستور نماند كه درين و لا سحاب توجه خاطر … شيخ ابوالفيض المتخلص به فيضي… نظر رعايت برگشت زار احوال گوشة بي توشة خاك نشينان عراق باريده گرفته.

انجام فيضي:

شوخ چشمي كه به نظاره مگر آهوييست

مژه اوست كه سر پنجة پنهان برتاخت

گز غمش رنگ بهر آينه اي زانوييست

نه سمسم سر انديشه بديوارابد

       8-     قانون الصور از صادفي كتابدار (56 پ - 63ر ) نسخه اي از آن در ملك (4/6325) هست نزديك 225 بيت (ديباچة مجمع الخواص – ذريعه 9: 581 و 19 : 260).

با عنوانهاي: سبب نظم اين رساله، نصيحت فرزند، در صنعت نقاشي و بستن قلم موي، در گرفتن قلم، در رنگ آميزي،‌درصفت شستمان، در حل طلا و نقره،‌تعريف صورت گري، در صفت جانور سازي، دربيان رنگ و روغن، در آداب نقره پوش، در قاعدة رنگ زنگار، روش رنگهاي سريشمي، درساختن لعلي، دربخش روغن كمان.

آغاز: هوالمصور. قانون الصور.

به خدمت صرف كرن زندگاني

سلاطين را در آغاز جواني

به قانون الصور كردم نشانمند

بدين قانون نوشتم صفحه‌يي چند

انجام :‌

مقامي دورتر از شهر بايد

ولي اين كار در منزل نشايد

قدتم قانون الصور.

      9-     هجويات از همو(63پ- 89 پ) داراي ترجيع بند (…نامه ) سپس دو مثنوي در هجو و يك ترجيع بند در هجو هر سه بي عنوان (در نسخه) سپس عنوانهاي:‌در هجو يكي از  [13]  خوشنويسان حكمي، هجو يكي از منافقان كوچك، ايضا في الهجاء،‌هجو هلاكي همداني كه او را به محمود پساخاني مانند كرده است با تخلص صادقي و نام هلاكي، سپس شش رباعي در هجو سومي با عنوان (مذمت يكي از خوشنويسان حكمي) آنگاه عنوانهاي: هجو رشوه خواران، هجو يكي از وزرا كه ترجيع بنديست با تخلص صادقي، قطعه هم در هجو، هجو ريش، جهت متولي شاه طور گفته، به ميرزايي عالميان نوشته شد با تخلص صادقي، بيكي از زرگران نوشته شد،‌در رفع سئوال يكي از شعرا نوشته شد، هم درين معني گفته شد از شاعر، بيكي از ساده خواران، در سفارش پهلواني نوشته شد، بيكي از شعرا نوشته شد، به حكيم ركنا نوشته شد، در خواهش يكي از ياران نوشته شد، به پوستين دوزي نوشته شد، در موعظه گويد، بيكي از منافقان نوشته شد، تضمين:

در دهر بخواري ابدالدهر بماني

اي صادقي ار قيمت فضل و هنر اينست

بشنو كه چه خوش گفت سخن دان معاني

بشكن قلم بخردي و صفحه بسوزان

تا داد خود از كهتر و مهتر بستاني

رو مسخرگي پيشه كن و مطربي آموز

در جواب هجو يكي گفته شد، به ميرزا محمد حسين نوشته شد، بيكي از شعرا نوشته شد، به حضرت شيخ بهاءالدين نوشته شد با تخلص صادقي، در عذرخواهي بيكي از ياران نوشته شد، بيكي از ياران نوشته شد، به حضرت اعتمادالدوله، هجو محمد بيك نراقي (ملك 6/6325).

آغاز . هجويات:

بر سر اگر نهند كلاهي ز هاونش

…. چنانكه خم نشود ميل گردنش

مانند ماهي كه بود تنك مسكنش

….كه گر به بحر كند جاي خم شود

                                             ***

شد بي سبب سبو شكن بزم اتفاق

انجام :

بلكه ديرينه دردمند توأم

من كه سردر خم كمند توأم

بر نداري ز خاطرم باري

نكني بر مراد من كاري

10– منشات تركي و فارسي كه به ملمعات مشهورند از همان صادقي كه در دانشمندان آذربايجان از آن ياد شده (213) و نسخه كاملي از آن در ملك (7/6325 ) هست . در نسخة ما گزيده‌اي از آن است كه تنها همان عنوانها است با يكي دو سطر از آغاز هر بندي(90ر – 97 پ) چنين است عنوانها:

در اظهار بيماري نوشته شد هر خسته دل شكسته كيم ديباچه شرح حالين، هو الله الشافي… در اظهار كوفت عارضي نوشته شد، در عذر چوب چيني خوردن نوشته شد، بيكي از خوانين نوشته شد، به خدمت ملازمان نواب همايون اشرف اعلي نوشته شد به نظم و نثر تركي با نام صادقي كتابدار، بيكي از خوانين، بيكي از خانان، در طلب بيكي از شاه زاده‌ها،‌به نواب مشيرخان تكلو، به برادر طريقت راه ابوالقاسم سرمست، رقعه اخري با نام صادقي كتابدار، به يكي از ملازمان دفترخانه، به خدمت محمد قلي ميرزا مخدوم زاده جاجم خان نوشته شد، به خدمت نواب كامران ميرزا، بيكي از ياران موافق خدمت پيره محمد استاجلو نوشته شد، به خدمت يكي از ياران، بيكي از وزراء شاعر صنعت، بيكي از ياران موافق و نويسنده‌هاي مشفق، بيكي از وزراء عالي جاه، به اسم قاضي همسايه، در عذر كوفت پاي يكي از مطلوبان كه بفارسي است و چنين مي‌انجامد: يارب دعاي خسته دلان مستجاب باد، برب العباد. قدتم المنشات.

نسخة ملك ازين رساله‌ها و مثنويها از سدة يازدهم است در كاغذ ترمة سمرقندي در 78 برگ و مجموعه‌ايست داراي هفت اثر صادقي كتابدار.

قانون الصور

به خدمت صرف كردم زندگاني

سلاطين را در آغاز جواني

فرو نگذاشتم رسم پدر را

شمردم عار آيين دگر را

بگوش دل رسيدي اين ندايم

ولي گاهي ز طبع نكته زايم

ازين بزم هوس مهجوري اولي

كه از قرب سلاطين دوري اولي

كه تا باشي پي كسب و هنر كوش

 مكن اين نكته را از من فراموش

كه باشد بي هنر كم زندگاني

بدست آور هنر تا مي‌تواني

به كلي كردم از خدمت فراموش

چو شد ذوق طلب با دل هم آغوش

پي كسب و هنر رغبت فزون شد

دلم را بخت و دولت رهنمون شد

بهر صيدي نميشد چنگل انداز

ولي شهباز طبع چرخ پرواز

به پيش ديده آسان مي‌نمودش

 بهر كاري كه رغبت مي‌فزودش

كه گيرد همت بهزاديم دست [14]

تمناي دلم اين بود پيوست

شوم معني طلب از روي صورت

كشم رخت هوس در كوي صورت

بخود در راه معني پي سپر بود

دلم را كز فن صورت خبر بود

كه بي استاد گردد كار دشوار

بود ظاهر به پيش مرد هشيار

كه بايد برد اول ره باستاد

 بدينسان داد پير عقلم ارشاد

دلم استاد بهزادي نسب جو

بآيين هوس مي‌شد ز هر سو

دهد جوينده را يابندگي دست

به رغبت هر كه را جويندگي هست

چراغ افروز را هم دستگيري

شد آخر هاديم روشن ضميري

فريد عصر نادر اوستادي

مروت پيشه‌اي نيكو نهادي

ز شاگردي او بهزاد دلشاد

 يكي از وارثان كلك بهزاد

بآيين بصارت دور بيني

در ايوان قلم بالانشيني

به مويي هر دو عالم را كشيدي

به چشمي چشمة خورشيد ديدي

عطارد را زبان گشتي به احسن

خردمندي كه چون كشتي قلم زن

توانستي شمردن سحر و اعجاز

شدي گر صورتي را چهره پرداز

چنانش ساختي كز اصل صورت

 به تمثال كسي كردي چو رغبت

مگر از جنبش و از ايستادن

نيارستي كسي فرقي نهادن

هوس را پاي لغزيدي بصد جاي

ز رعنايي چو گشتي صورت آراي

نمودي نوبت ديگر ارم را

به نقاشي چو سر دادي قلم را

تهور موميايي جستي از عقل

دليري را چو دادي صورت از نقل

صفا را از حيا خون در جگر بود

 برنگ و روغنش هرگه نظر بود

شدم در شيوة خدمت كمربند

بآيين غلامي مدتي چند

كه صورت به معني راه بردم

ره صورت گري چندان سپردم

شدم بر كشور اين فن مظفر

چو نام نامي آن پير پرور

منور باد روح پر فتوحش

ز لطف حق چو گردد شاد روحش

غريق رحمت فيض بقا باد

ز تقصيرات دنيائي جدا باد

سبب نظم اين رساله

كه بر راه وفايش داشتم خوي

يكي از دوستان آدمي خوي

عنانش را بدست شوق بسپرد

دلش را ذوق نقاشي زره برد

بيفزودي كدورت بر كدورت

شب و روز از خيال نقش صورت

نه جز نقش و صور مشغول كاري

نه شب آرام و ني روزش قراري

در آمد از درم آن يار جاني

 شبي نيكوتر از روز جواني

ز درج در چنين گوهر فشان شد

دلم را مرهم داغ نهان شد

خرد را كرده رايت رهنموني

كه اي مشهور علم ذوفنوني

كه ذوقم مي‌فزايد روز بر روز

مرا شمع طلب شد رغبت افروز

ترا زينسان تغافل شيوه و كار

مرا زينگونه باشد كار دشوار

مرتب ساز قانوني درين فن

 پي پاداش منت داري من

كه باشد كز شما ممنون نباشد

اگر اين كار بي قانون نباشد

غرض نقشيست كز ما باز ماند

كسي احوال فردا را نداند

به عذر اينكه (المأمور معظور)

چو بر ترتيب كارم ساخت مأمور

به قانون الصور كردم نشانمند

درين قانون نوشتم صفحه‌اي چند

كه كرد از خلوت خود جلوه آغاز   [15]

 الهي اين عروس حجلة ناز

كني توقيع مقبولي بنامش

دهي قرب قبول خاص و عامش

در نصيحت فرزند

كه از فرزند خود دارند تقصير

مجو تعليم ز استادان تصوير

بشاگردي گرايي تا بمردن

اگر فهمت كند سستي درين فن

حسد گردد حجاب راه تعليم

و گر گردي بآسانيش تفهيم

كه در قيد حسد باشد گرفتار

بود مردي نه مرد ريش و دستار

ولي جوياي مرد راهبر باش

نميگويم كه خود هرزه سپر باش

ز قانون الصور رو بر نتابي

اگر زانگونه استادي نيابي

ترا بي مزد و منت اوستادي

كه آوردم بهر آيين و دادي

كه گه گاهش بنيكويي بري نام

نباشد صادقي را غير ازين كام

كه هستي را نمي‌بينم بقائي

همين دارم زتو چشم دعائي

در صفت نقاشي و بستن قلم موي

قلم بستن بود اصل مطالب

شود چون شوق نقاشيت غالب

مكن عادت به طور خامة كس

مخوان حرف هوس از نامة كس

كه كلكش را كسي ديگر تراشد

ز كاتب اين صفت نيكو نباشد

ولي آن مو كه با نرمي گرايد

قلم را مو دم سنجاب بايد

ز يكديگر بزور شانه واكن

به مقدار قلم از وي جدا كن

كه نبود زير و بالا يكسر مو

بچين پهلوي هم زانگونه نيكو

كه نگذاري درو سوي شكسته

درست آندم شود آن خامه بسته

سه جا بايد بندي ميانش

چو داري از شكست مو امانش

كه از پر غاز آسانش برآري

مكن در عقد سيم سست كاري

دهد گلهاي اميدي ز خارت

چو بر كف خامه آيد غنچه وارت

در گرفتن قلم

قلم را جايگاه ساز از دو انگشت

گره كاه قلم گيري مكن مشت

كه تحرير قلم سنجيده آيد

سة ديگر ستون آن دو بايد

نمي‌بايد قلم را سخت گيري

بگاه كار مي‌بايد دليري

گشايم بر تو از هر سوي بابي

ز نقاشي چو خواهي كام يابي

تصرف را درو دست درازست

اگر امداد طبعت كار سازست

چگويم زانكه دارد فرع بسيار

ولي چون مفت نبود اصل اين كار

كه هست اسلامي و ديگر ختايي

چنين كرد اوستادم رهنمائي

چو نيلوفر فرنگي خواه باشي

ز ابرو و داغ اگر آگاه باشي

كني چون اسم هر يك جاي در گوش

مكن از بند رومي هم فراموش

نگردد بر تو فرع كار دشوار

چو اصل كار دانستي درين كار

مساوي بايدت هم برگ و هم بوم

رقم سازي چو از هر اصل معلوم

كه پر كاريش سازي بي كم و كاست

بگلهاي مدور باش سر راست

ز پيچك كن قياس ريسمانها

بود با او كه بي جان بسته آنها

ز جوش ريسمان غافل نباشي

بطرح كار مستعجل نباشي

در رنگ آميزي

ببايد رنگهاي شستة پاك

به رنگ آميز چون گردي هوسناك

دو رنگ عاشق و معشوق با هم   [16]

بنه گر بيش خواهي ساخت ور كم

در طريق شستمان

نمايم بر تو اين راز نهانرا

كنون پيم طريق شستمانرا

يكي دم شوي دان ديگر ميان شو

دو طور شستمان نغزست و نيكو

مدار آيين دم شو را نهفته

كني كز نقش بر رنگ شكفته

بياد از ميان شو دست يارت

بود برعكس آن كز بوم كارت

چو آوردي برون از قيد روغن

از آن پس قيد روغن كن به احسن

بده از شست و شو آنگه صفايش

بگير از خشت بغدادي جلايش

كه حل كاريست اصل كار و بارت

به حل كاري بود زان پس مدارت

ببايد كز جلا خوشحال گردي

زحل كاري چو فارغ بال گردي

در حل طلا و نقره

دين منوال كردم مشكلت حل

اگر از سيم و زر خواهد دلت حل

بخيسان و پس آنگه نه بر آتش

كه بستان از سر يشم پاك بي غش

چو بگذارد بدان گرمي بريزش

به صحني كرده از چربي تميزش

مكن هر قطره را يك ورق بيش

ولي از بيش و كم بودن بينديش

درو انداز و مي مال اي خردمند

ز ملح نيم سوده دانه اي چند

چو از تري سوي خشكي گرايد

بخشكي دست ماليدن نشايد

برو افشان و از سردي حذر كن

سر انگشتان بآب گرم تر كن

نبايد بود اي مرد هنر كيش

زمان مالشي او ساعتي بيش

سر آبش را بگير اندر پياله

ز صحنش چو نشستن شد حواله

ازو تا نيم ساعت دست كوته

گرفتي چون سراب اي مرد آگه

كزو مرد هنرور كام بيند

ببايد داشت تا بر ته نشيند

نماند غير آب صاف بر سر

به كلي چون نشيند سيم با زر

و گر نه آب هم در كار باشد

بزير آبش اگر بسيار باشد

به ملك كاميابي راه بر شو

زيكسو اندك اندك كارگر شو

تعريف صورت گري

بود پس آفرينش اوستادت

 اگر صورت گري باشد مرادت

در رحمت بروي خود گشاييست

در اين وادي تتبع سست رايي است

اگر ماني و گر بهزاد باشد

كي از قيد غلط آزاد باشد

در صفت جانور سازي

ز گلگون تصرف شو پياده

كني گر جانور سازي اراده

براه پيروي ثابت قدم باش

بيك سو از طريق بيش و كم باش

بآيين تتبع راه پيماي

ز راه و رسم استادان مكش پاي

بجو آيين آقا ميركي را

مدان صاحب روش از صد يكي را

نداني جانور سازي صورت

مبادا اي در درياي حيرت

چه سان و چند و هر يك را چه نامست

بگويم جانور سازي كدامست

هژبر و گاو گنج است اي برادر

يكي سيمرغ و ديگر هست اژدر

گرفت و گير حملش نام و اسم است

ولي معلوم اين فن بر سه قسم است

درين وادي سه چيزت هست واجب

شوي چون برگرفت و گير را غب

ستون دست و پا پيروز بايد

زهستي جانورها دور بايد

نبايد بر تن هم پنجه انداز

شوي گر از دو جنگي نقش پرداز

درين صورت مگر ناچار باشد [17]

مبادا پنجه‌اي پيكار باشد

ولي غير مكرر هست مطلوب

 مكرر ساخن هم نيست مرغوب

 طبيعت را حلال انگيز باشد

مكرر گرچه سحرآميز باشد

در بيان رنگ و روغن

ترا پاكيزگي بايد بناچار

شوي گر رنگ و روغن را طلب كار

بگويم تا به فكرت در نماني

بود اين هم دو اصل اي يار جاني

ولي اين كار نيش پر ز نوش است

يكي جسمي و ديگر نقره پوش است

يكايك با تو گويم آنچه بايد

ازينها خواهي ار كامت برآيد

بآيين بطانه تا بداني

ببايد بوم كارت را رساني

سريش است و سريشم گج و دو شاب

بطانه آستر كاريست در باب

علاجت از سفيدابست و روغن

ز بعد آستر كاري درين فن

كه تا گردد اين كار ناياب

مکرر بايدت كردن سفيداب

بكن هر رنگ دلخواهي كه خواهي

برو اكنون بهر راهي كه خواهي

در طريق رنگ جسمي

بدل از نقره كاري ياد مگذار

حرارت گر بود جسمي درين كار

بروغن گير و رونق ده صفارا

به غير از لاجوردي رنگها را

كشي روغن ولي نه كم نه بسيار

براي لاجوردي بر رخ كار

گذاري تا بلند او شود پست

زني كف تا شود هموار و يكدست

شود چون ريزش با پاي خرگوش

برنگ آستر روغن هم آغوش

ولي از گرد و از باران حذر كن

ميان باب دگر روز دگر كن

بچارم روز از روغن جلا ده

بروز سيم از روكش صفا ده

پي رفع كدورت ساز گاريست

ز كاغذ لق مشو غافل كه ياريست

ترا با قيد كاغذ لق چه كارست

و گر روز تو بي گردو غبارست

در آداب نقره پوش

مدار بوم كارت بر نكوييست

وگر از نقره پوشت كام جوييست

ولي خشكي صبر از حد بتابش

بكش روغن بنه بر آفتابش

بچسبان نقره‌اش يكدست هموار

چو گردد نيم خشك آور بهنجار

ز پيش دست و پا بگذار يك سو

چو چسباندي و كردي خشك نيكو

كشم بر صفحة تقرير لاريب

كنون از زنگهاي پاك بي عيب

در قاعده رنگها

ولي او را ببايد ريخت يكبار

بود چون لاجوردي رنگ زنگار

بكن از صبح تا پيشين تحمل

مكن زنگار ريزي بي تأمل

بمالش پاچة خرگوش پيوست

بريز آنگه بروي كار يكدست

صفاي كار خود را بر ملا كن

چو گردد خشك از روغن جلاكن

در روش رنگهاي سريشمي

بنفش و ارغواني زرد و گلگون

ز گلهايي كه آيد رنگ بيرون

شود ظاهر تر از راز نهاني

بگير آبش بهر طوري كه داني

ولي شرينيش بايد به قانون

كني گر بستمان ز اندازه بيرون

جدا گردد بگاه خشكي از هم

چو در رنگ تو باشد چاشني كم

برين تقدير بايد آزمايد   [18]

وگر بسيار شد جوشش نمايد

بشو با انزروت آبش بهنجار

رسد گر دست چربي بر رخ كار

كه گردد رنگ تو هموار يكدست

بكش بر روي هم آن رنگ پيوست

كه گردد آخر کار تو هموار

منه ز افزوني و قلت بدل بار

ز کاغذ لق ولي غمخواريش كن

چو گردد خشك روغن كاريش كن

ترا با ياري طبع هوسناك

دراين وادي كه نبود از خطر پاك

در ساختن سفيد آب و سرنج

بخود سر راه هر منزل سپردن

بود مشكل به منزل راه بردن

ز تعليمت رفيقي سازگاري

كنم چون با تو دارم حق ياري

بديکي از سفاليني كه شايد

بگير از سرب چنداني كه بايد

بکن آتش که گردد آب يکسر

بنه بر ديکدان  ديک مقدر

چو خاكستر ز سيالي شود دور

بآهن كفچه‌اش يكسان بياشور

فتد آتش درو از تابناكي

بسان سرمه گردد تيره خاكي

گشوده راه آتشگاه مپسند

بنه سرپوش و محكم دار پيوند

بآب ملح شستن پاك و مرغوب

چو گردد سرمه بايد پختن خوب

بنه نوشادر و با سركه  مي ساي

سه بارش چون بشستي اي نكو راي

بكن خشك و دگر مي ساي با‌آن

به عضب1 از وي نشادر پاك بستان

بپرداز از خلاصش بار ديگر

چو كردي شستن و سحقش مکرر

كه گردي از صفاي او فرحناك

ز بعد آن خلاص او را بشو پاك

بيفزايي خلاصي در خلاصش

بري گر بار ديگر در خلاصش

برون آيد سرنج پاك بي غش

چو فارغ بال گردي از دو آتش

در زنگار ساختن

صفايح كن بتك ليك از مس پاك

بكن چاهي دو گز در جاي نمناك

كه گردد صفحها در سركه پنهان

بريز از سركة ناصاف چندان

بپوشان از كم و بيشش مينديش

در آن چاهش بنه يكمه كم و بيش

شود زنگار خاطر خواه نامي

پس از يكماه بنگر كان تمامي

در شنجرف ساختن

سه مثقال دگر كبريت كن بار

بدست آور گريزنده سه و چار

شود خاكستر تيره مينديش

بساي اندر صلايه ساعتي بيش

بيفروز از پسين تا شام آتش

بنه در شيشة مطين و دلكش

كه شنگرفي شود نيكو و احمر

چو گردد سرد بيرون آر و بنگر

در لعلي ساختن

بنيكويي جدا گردان ز چوبش

زرنگ لاك بستان نغز و خوبش

بكن در ديك و آنگه نه بر آتش

بگير از آب آشنان پاك و بي غش

بزن با چوبكي هر لحظه بر هم

درو ميريز رنگ لاك كم كم

ز لتر سوده در وي ريز اندك

چو خالي گشت لاك از رنگ بي شك

كه دل از ديدنش گردد فرحناك

پس از ده جوش ديگر صاف كن پاك

زمر باشد ز درد او نگهدار

ز صاف او شود لعلي پديدار

بضرب تيشه فندق وار بشكن

بگير از سندروس پاك يكمن

بكن برديكدان آن ديك را بار   [19]

بديكي نو كه در وي گنجد آن را

كه تا گردن بگل گردد نهان ديك

بگير از چارجانب در گل آن ديك

برآور كز همه جانب شود تنگ

كنار ديك را از خشت و از سنگ

ز تند و تيزي آتش مپرهيز

ز بعد آن بيفروز آتش تيز

درون كوره آهن را و فولاد

بتفسان ديك را زانسان كه حداد

بيفگن سندروس و كن كناره

درون ديك گردد پر ستاره

مرو نزديك و خود را دار از و دور

دگر با كفچة  آهن بياشور

بريز از روغن بزر اي برادر

چو گردد سندروست آب يكسر

كه در روغن فتد آتش بيكبار

درون زن سندروس اما بهنجار

دمي از ديكدان آتش برون كش

و گر طغيان كند روغن ز آتش

چكان در آب اگر شد منعقد آن

چو جوش چند دادي قطره‌اي زان

بجوشان تا شود ظاهر نشانش

بود پخته و گرنه همچنانش

مقامي دورتر از شهر بايد

ولي اين كار در منزل نشايد

تمت قانون الصور بتوفيق الملك الاكبر2   [20]

پاورقي:

1- دانشگاه . به عذب .

      2-      دانشگاه . قدتم قانون الصور.