|
|
||
ستاري، جلال. "واقعيت رواني درهزارويكشب". دوره8، ش90 (فروردين49): ص 37-46. |
||
|
|
||
|
خلاصه:بررسي
پارهاي از داستانهاي كتاب و بررسي ريشههاي
تاريخي اين داستانها كه
عربي و ايراني ويوناني است كه در
قلمرو عشق و عاشقي داراي ريشه يوناني وجنبه
غنايي
آنها
داراي ريشهاي عربي و جنبهحماسي آن اصل
ايراني است ـ نظر "لوئي ماسينيون ـ Louis Massignon" ،
"فرانچسكوگابريلي
ـ Francesco Gabrieli" و
"تيتوس بوركهارت ـ Titus Burckhardt" درباره
هنروهنراسلامي وهنرمند مسلمان. |
|
|
|
در حكايت حسن بصري و نورالسنا،
عجوزام الدواهي بر خمرهاي سفالين سوار
ميشود و رسني به گردن خمره مياندازد و آن
خمره در زير عجوز چون اسبان نجدي به جست و
خيز ميافتد. اين پيرزن چهل باب از فنون
ساحري ياد دارد كه كمترين پايهاش اينست
كه شهري را دريا تواند كرد كه مردمانش در
آن دريا ماهيان باشند. در همان داستان، حسن
عصا بر زمين ميزند1 و ميگويد اي خادمان
اين نامها در نزد من حاضر آئيد. ناگاه
زمين ميشكافد و هفت تن عفريت كه هر يكي را
پاي در قعر زمين و سر به ابر اندراست، بدر
ميآيند و در برابر حسن سه بار زمين بوسه
ميدهند و مي گويند : اي خواجه چه ميفرمائي که فرمان بردار توأم اگر بخواهي درياها را بخشكانيم
و كوهها را از جاي خود به جاي ديگر كنيم.
ما هفت پادشاهيم ، هر يكي از ما به هفت
قبيله از جنيان و عفريتان حكمرانست. ما هفت
تن به چهل و نه گروه از طوايف جن مسلطيم ،
ولي خدمتكار و بندة توايم و هر كس كه به اين
عصا مالك شود بر همة ما فرمان رواست. همچنين هر کس خاتم سليمان عليه السلام را در انگشت کند ، انسيان
و جنيان و وحشيان و پرندگان فرمان او ميبرند . در حکايت جانشاه و شمسه، ملك شماخ به
جانشاه ميگويد: من در اين كوه راهبي ميشناسم
كه او بسي سالخورده است و همة پرندگان و
وحشيان و طايفة جان او را فرمانبردارند،
از آنكه او پيوسته به ملوك جن عزايم
خواند و ايشان را از بركت آن عزايم بطاعت
خود درآورده است و من در آغاز كار به
سليمان عليه السلام عصيان ميكردم. او مرا
اسير كرد و ليكن بر من نتوانست چيره شود،
مگر از كيد و مكر اين راهب و عاقبت از بركت
عزايم او بر من دست يافت.
در حكايت علاء الدين ابوالشامات،
ملكه ميگويد: اي سرير بحق آن نامها كه در اين
گوهر نقش شده، ما را
بهوا بلند كن، پس سرير ايشان را بهوا
برميدارد. و باز علاء الدين و ملكه بر سرير
مي نشينند و سرير ايشان را به چشم بر هم زدن
به اسكندريه ميرساند. درين دنياي آكنده از شگفتيهاي مسخ
و حلول،جنيان و پريان و عفريتان با
آدميان در زندگي روزانه حشرو نشر و آميزشي
دارند، از اينرو گوئي مردمان اين جهان
شگرف، آفريدگاني روحاني يا برخوردار از
موهبتي مينوياند و جسم آنان سراسر از
ماده قوام نيافته است. در دنياي رؤياوش
هزار و يك شب، ظاهر اشخاص و اشياء، دستخوش
دگر گوني و استحالة دائمي است و صورت
جسماني و مادي هيچكس و هيچ چيز ثابت و
پايدار نيست، چون به آساني از راه سحر و
جادو تغيير ميپذيرد. اشياء حياتي جادوئي
خاص خود دارند وهمان چيزهائي نيستند كه ما
ميشناسيم. ظاهر اشخاص و اشياء فريبنده و گمراه كننده است و آنچه مي بينيم و
مي پنداريم كه مي شناسيم شايد پاك چيز ديگري باشد. هرگز بطور قطع و يقين نميتوان دانست
اشياء و اشخاصي كه پيرامون ما وجود دارند،
واقعا همانند كه ما به ظاهر ميبينيم ، يا
آنكه محصول كار ساحران و جادوگراناند،
چون بسياري از آدميان بجادوئي سنگ (منجمله
در داستان مدينة نحاس ) يا حيوان شده اند. در حكايت پير و غزال،پير نخستين
ميگويد: دختر عم من كه همين غزال است در
خورد سالي ساحري آموخته بود، پس كنيز و پسر
مرا با جادوي گاو و گوساله كرده،به شبان
سپرده بود. روزي شبان پيش من آمد و بشارت
داد و گفت مرا دختري است كه در خوردسالي از
پير زالي ساحري آموخته، چون من گوساله
بخانه بردم، آن دختر روي خود پوشيده
بگريست، پس از آن بخنديد و گفت اي پدر
چونست كه مرد بيگانه بخانه همي آوري؟ گفتم
مرد كدام است و گريه و خندة تو از بهر چه
بود؟ گفت اين گوساله بازرگان زاده ايست كه
زن پدرش او را با مادر او به جادوي گاو و
گوساله كرده است و سبب خنده همين بود، اما
گريستنم از براي اين بود كه مادر او را
پدرش سر بريده. پير بخانة شبان ميرود و
دختر به او ميگويد: با من عهد كن كه اگر من
ازين گوساله سحر بردارم، مرا بدو كابين
كني و اجازت دهي كه به جادو كننده او جادو
كنم و گرنه از بد او ايمن نخواهم بود. پير
پاسخ داد: خون دختر عم خود را بر تو حلال
كردم ،آنچه داني بكن، پس دختر طاسي پر از
آب كرده وعزيمه بر آن خوانده بر گوساله
پاشيد، في الحال گوساله بصورت انسان
برآمد، سپس دختر شبان، دختر عم مرا به جادو
غزالي كرد. در حكايت پيرو استر، پير دوم ميگويد:
اين استر زن من بود،مرا سفري افتاد،
يكسال در شهرها سفر كردم،پس از يكسال باز
گشته نيمه شب بود كه به خانة خويش درآمدم،
زن خود را ديدم كه با غلامكي سياه خفته است.
چون زن را چشم بر من افتاد برخاسته كوزة
آبي گرفت و افسوني برو دميد بمن پاشيد، من
در حال سگي شدم، مرا از خانه براند، من از
در بدر آمده در كوچه و بازار هميرفتم تا به
دكان قصابي رسيده استخوان خوردن گرفتم،چون
قصاب خواست به خانه رود من نيز بر اثر او
بشتافتم، چون بخانه رسيدم دختر قصاب مرا
بديد روي از من نهان كرده گفت:اي پدر چرا
مرد بيگانه بخانه آوردي؟ قصاب گفت: مرد
بيگانه كدامست؟ دختر گفت: همين سگ مرديست
كه زنش به جادويي او را بدينصورت كرده و من
ميتوانم او را به صورت نخست باز گردانم.قصاب
متمني خلاصي من گشته سوگندش داد. دختر كوزة
آبي خواسته افسوني برو دميد و بر من پاشيد.
من بصورت اصلي خويش برآمدم و دست و پاي
دختر را بوسيدم و در خواست كردم كه زن مرا
به جادويي استري كند، از آن آب اندكي به من
داده گفت :چون زن خودرا در خواب بيني اين
آب بروي بپاش؛ هر آنچه كه خواهي همان گردد.
پس من آب را گرفته بر او پاشيدم و خواستم كه
استري شود، درحال استر گرديد. در چنين دنيائي كه سرشار از حضور
غيب است، همه چيز امكان دارد و هر يك از
كارهايمان عواقب ندانستني فراوان ميتواند
داشت. در اين جهان ممكنات،حوادثي بسيار
كوچك موجب بروز انقلاباتي بزرگ ميشوند و
هر چيز در آني تغيير مييابد و هيچ كس
شايسته و سزاوار آنچه برو ميگذرد نيست و
عشق و ثروت چون فقرو نكبت ناگهان و بي خبر
فرا ميرسد.دنيائيست فاقد قانون علت و
مناسبات علي، يا بهتر بگوئيم فعل و انفعالات و
روابط و معادلاتي كه از مفهوم عليت مرموز
ترند و معنايشان بر ما پوشيده است، بر آن
حكمفرماست. ازينرو آدمي درين جهان،به
ظاهر ابر مرد يا فارغ از قوانين طبيعي است،
چنانكه گوئي جبرو سلطة نظام كائنات را نميشناسد.
شرق در كتاب هزارو يك شب چون سپيده دم خيال
انگيز جهان جلوه گر ميشود و ازينرو همه
چيزش كه هنوز آغشته به شبنم لطيف آغاز
آفريش است،هر دم تغيير و تبديل مييابد،سر
زميني است ميان زمين و آسمان، پايگاه
فرشتگان و جادو گران. اما در برابر اين هوسبازي و تفنن
حادثات گيتي، آدمهاي هزارو يك شب متحجر و
ساكن و تغيير ناپذيرند. رفتار و كردار هر
كس :ملك ، ملكه ، وزير ، بازرگان ، قاضي و
دايه جن و پري عاشق و معشوق معلوم و ثابت
است و هر كدام از آنان به شيوهاي خاص و
مطابق الگوئي شناخته و از پيش ساخته، عمل
ميكنند و سخن ميگويند. راست است
[38]
كه آدمي
زادگان در هزارو يك شب مسخ ميشوند و صور
گوناگون بخود ميگيرند،ولي در همه احوال
بر حسب مقتضيات انساني و خصائص فردي و شخصي
خويش رفتار ميكنند. بسيار كسان تبديل به
سنگ يا حيوان شده اند. لكن اين مردم درين
حالات حلول و مسخ نيز هميشه پارهاي از
ويژگيهاي اصلي خود را نگاه مي دارند،
بدينگونه ناظري آگاه و هوشيار ميتواند
آنان را د رهر حالت كه باشند باز بشناسد و
به آساني دريابد كه سگي هوشمند يا ميموني
دانشمند به ظن قوي آدميزاده اي نگونبخت
است: در حكايت گداي دوم،عفريت به
شاهزاده ميگويد: از كشتنت در گذشتم ، اما ناچار بايد
به جادوئي به ديگر صورتت كنم. آنگاه مشتي
خاك برداشت، افسوني بر آن دميده بر من
بپاشيد، در حال بوزينهاي شدم و خود را
بحيلتي به كشتياي بر افكندم و پيش ناخدا
بماندم، هر چه ميگفت مي دانستم و خدمت بجا
ميآوردم تا از كشتي بدر آمده به شهر بزرگي
رسيديم، همان ساعت خادمان سلطان آنشهر پيش
بازرگانان لوحي آورده گفتند هر كدام سطري
درين لوح بنويسيد، من برخاسته لوح از دست
ايشان بگرفتم، ترسيدند كه من لوح را بشكنم
، مرا بزدند و
خواستند كه لوح را از من بستانند، من به
اشارت بنمودم كه خط خواهم نوشت. ناخدا گفت
بگذاريد تا بنويسد كه من او را به فرزندي
پذيرفتهام، هرگز چنين بوزينة دانشمند
نديده بودم. من قلم گرفته بخط رقاع و
ريحاني و ثلث و نستعليق ابياتي بنوشتم،
آنگاه لوح به خادمان دادم ايشان لوح نزد
سلطان بردند. سلطان جز خط من خط هيچكدام
نپسنديد و فرمود كه خداوند اين خط را خلعت
فاخر پوشانيده سواره پيش منش آوريد.
خادمان بخنديدند. ملك از خندة ايشان در خشم
شد. گفتند ما بخداوند خط ميخنديم كه او
بوزينهاي معلم و حيواني لايعلم است،ملك
را عجب آمد و گفت اين بوزينه را براي من
بخريد و خلعت پوشانده و سواره پيش منش
آوريد. خادمان ملك آمده مرا از ناخدا
بگرفتند و حلة فاخر بر من پوشانيده پيش ملك
بردند، من زمين ببوسيدم، جواز نشستنم داد،
به دو زانو نشستم ، حاضران از ادب من در عجب
شدند. چون ملك باريافتگان را مرخص فرمود و
به جز ملك و خواجه سرايان كسي نماند خوان
بگستردند، همه گونه خوردني بياوردند، ملك
مرا اجازت چيز خوردن داد. من بر خاسته سه
بار زمين ببوسيدم و بقدر كفايت خوردني
بخوردم، چون خوان بر داشتند من به كناري
رفته دست شستم و قلم و قرطاس بدست گرفته
ابياتي نوشتم. پس دور از ملك بنشستم. ملك را
عجب آمد و شطرنج خواسته گفت بيا تا شطرنج
ببازيم، من پيش رفته مهره فرو چيدم و از
پياده و سواره صفها بياراستم، بيدق
براندم و اسبي تاخته،فرزيني برداشتم،
ملك در حال شاه مات شد، دگر باره مهرهها
را بياراستم، ملك دوباره مغلوب گرديده
حيران شد وگفت اگر اين بوزينه از صنف بشر
بودي،گوي از همگنان در ربودي. پس خواجه
سرا را به احضار دختر خود بفرستاد، چون
دختر بيامد روي خود بپوشيد، ملك گفت روي از
كه پوشيدي؟ دختر گفت اين بوزينه ملك زادهايست
كه جرجيس بن ابليس او را به اينصورت كرده،
ملك از من پرسيد اين سخن راست است يا نه؟ من
به اشارت گفتم آري،راست ميگويد، پس از آن
بگريستم، ملك از دختر خود پرسيد كه تو جادو
از كه آموختي؟ دختر گفت از پير زالي جادو
صدو هفتاد گونه جادو آموختهام كه پست
ترين آنها اينست كه سنگهاي شهر ترا پشت كوه
قاف ريخته، مردمانش را ماهيان گردانم، ملك
گفت اين جوان را خلاص كن كه وزير خود
گردانم. دخترك انگشت قبول برديده نهاد. جسم و صورت در جهان هزارو يك شب فاقد
ارزش و اعتبار است. فضيلت شگرف شخصيت آدمي
اينست كه در هر استحاله و دگر گوني و مسخ و
حادثهاي دست نخورده و محفوظ ميماند. جسم
جامهاي است كه ميتوان از آن بدر آمد بي
آنكه شعور و نفسانيات آدمي عيب و نقصي
بيابد. بدين گونه خوانندة هزار و يك شب ميتواند
ادمهاي نمونه وارد داستانها، چون عشاق،
ملوك، قضات، وزرا و ديگران را هر جا كه
باشند باز بشناسد و در اين تشخيص خود
هيچگاه به خطا نميرود، زيرا كار و مقام هر کس از اعمال و اقوالش پيداست و نيز
از باز شناختن آدم ها در
اشكال و صور گونه گون هرگز در عجب نميشود،
اما درعين حال كه قهرمانان داستانها را با
وجود تغيير هيئت و صورت تميز ميدهد و از
اين بازشناسي لذت ميبرد و به وجد ميآيد و
از گوينده يا نويسنده به سبب آسان كردن
شناخت آدمهاي داستان سپاسگزار است؛
كنجكاوي نيز هست و ميخواهد بداند، چه پيش
خواهد آمد و بر كسان داستان چه خواهد گذشت. اين دو احساس، يعني آرامش خاطر به
سبب باز شناختن قهرمانان از سوئي و تشويش و
نگراني از آيندة نامعلومشان از سوي ديگر،
آهنگ (ريتم) خاص هزارو يكشب را پديد ميآورد.
قهرمانان در طول داستان هميشه همان كساني
هستندكه از آغاز ميشناختيم،
اما آنان از حوادث و سوانحي شگفت انگيز
ميگذرند و گردباد رويدادهائي شگرف ايشان
را بساير ميچرخاند. بدين گونه بازي
سرنوشت و هوسناكي و آشفتگي وقايع جهان با
ثبوت و سكون انسان در ميآميزد و وزن
داستانهاي هزارويك شب بگفتة بامات ازين دو
گانگي پديد ميآيد. اين وزن،
و اگوي آهنگ اصيل تمدن اسلام است. در
اسلام، زمان تسلسل و توالي خودبخودي لحظات
نيست، بلكه هر آن جلوه و مظهر صنع الهي و
سرشار از غنا و شكوه و جلال و ممكنات بي حدو
حصر آن است و به سبب
[39] اين تجديد و احياي صنع
الهي در هر لحظه، هر كار و كوششي در جهان،
بهره مند از بركت و فيض و تازگي و طراوت
نخستين روز آفريش يا آغاز خلقت است2.
بدينگونه همه چيز را پيوسته و هردم كشف
بايد كرد و هر آن، امري بسيار خرد و ناچيز،
مهبط و جلوة انوار حق و قدرت الهي ميتواند
شد و هر لحظه، مشحون از نويد و اميد و بيم و
هراس و آبستن حادثات و سرشار از اعجاز و
اعجاب است و هر چيز، هميشه مقدور و امكان
پذير. هزارو يك شب به زبان قصههاي مردم
پسند، اين معتقدات آسماني را باز ميگويد و
شايد از همين روست كه گردش خطوط اسليمي در
هنر اسلامي نيز آغاز و انجامي ندارد. با توجه به آنچه گذشت، شگفت آور
نيست كه تمدن اسلام به روايت تفصيلي (narratif)
يا توصيفي (dramatique)
اقبال و گرايش بسيار نداشته باشد، زيرا در
قالب نرم و روان شعر و قصه بهتر و با آزادي
و آساني بيشتر افادة معني ميتواند كرد. هر
قصه با عبارت: روزي، روزگاري چنين پيش آمد (
يا يكي بود يكي نبود)، آغاز ميشود. اين كلام
چون ورد و افسوني است كه حصه و بهرهاي از
زمان را از استمرار لحظات جدا ميكند و به
آن ارزش و اعتباري مطلق ميبخشد، يا به
صورت زماني مطلق، مشخص و ممتاز ميسازد،
همچنين رشتة داستانها گويي پاياني ندارد،
و چون داستاني پايان گرفت ، شهرزاد
داستاني شيرين تر و طرفه تر از سر ميگيرد،
بدينگونه هر لحظه از زمان جاودانه در
چارچوب داستان، مطلق و بي بدايت و نهايت
است. ثبوت و ايستايي انسانهاي نمونه وار
نيز چون گوناگوني حادثات، بگفتة گرون بام،
مطابق با معتقدات اسلامي است. (ديانت اسلام
كه به جزئيات امور اجتماعي و طبيعي و الهي
دست زده است )، (شامل كلية شئون زندگي بشر
است و تنها با روح و قلب مسلمين كار ندارد).
كليت و شمول قوانين و احكام اسلام تا
آنجاست كه هيچيك از جوانب و شئون زندگي در
آن فرو گذار نشده، و ازياد نرفته است.
مسلمان لحظهاي از اوامر و احكام شرع غافل
نميتواند ماند3 . چنين زندگانياي
مطابق احكام و قوانين اسلام- آرمان و غايت
قصواي هر مسلماني است و اسلام آنرا چون
نمونه و الگوئي مطلوب به مؤمنان عرضه ميدارد.
بدينگونه اسلام از پيش پاسخگوي پرسشهائي
است كه هر مسلمان در بارة چگونگي رفتار و
كردار خود مطرح ميتواند ساخت و در واقع
انسان با تشرف به اسلام، همة پاسخهاي از
پيش ساختة آن را پذيرفته است، (قبول دين
اسلام قبول يك دستور جامع براي زندگي است). فلسفه و حكمت و خاصه ادبيات اسلامي،
معرف آرماني از زندگي است كه در امكنه و
ازمنة مختلف تغيير بسيار نيافته است. درين
بينش،فرد از منيت و انيت خويش خويش عاري
ميشود و اين امحاء انيت و فرديت موجب آنست
كه ناظر (مورخ يا نويسنده ) احاد بشر را به
نمونهها و انواع خاص (types)
، خلاصه و تحويل كند و بدينگونه
عامل امحاء فرديت، باعث كاهش توجه و
عنايتش به خصائص و مشخصات فارق بين مردم و
تعميم يك نمونه و نسخه به افراد گوناگون و
متفاوت ميگردد. و نيز آدمي را وادار ميسازد
كه بيشتر به هدف غائي كه استغراق و فناء في
الله و باقي به بقاي ذات ابدي حق گشتن، از
طريق كشتن (احساس تافتهاي جدا بافته بودن
و شعور و شخصيتي مستقل داشتن) است، بينديشد
و براي نيل به اين مراد بكوشد. اما با چنين
كوششي، وجود تمايز ميان اشخاص فسخ و زايل
ميشود و عبث مينمايد. مهم اينست كه نفس از تعليمات شخصي و
فردي و آنچه عرضي و گذران است پاك شود و روح
به آينه و جلوه گاه انوار ذات حق بدل گردد و
همچنانكه خطوط اسليمي به نظر آشفته
مينمايد ولي در اصل مطابق قواعد هندسي
سادهاي ترسيم شده، انسان نيز بتواند در
حفظ وحدت و يكپارچگيش در هنگامة حوادث
روزگار و تنوع و كثرت سوانح زمانه توفيق
يابد. كار اساسي انسان پيراستن و صيقل كردن
روح است تا پذيراي جلوة پروردگار شود، اما
از لحاظ اجتماعي آدمي بايد، يكي از نمونهها
و الگوهائي را كه سنت به او عرضه ميدارد (بازرگاني،صناعت،
سياحت و جز آن ) بپذيرد. بر اين اساس غايت
تربيت اخلاقي، تكامل (من) و تحقق و فعليت
يافتن هر چه بهتر و بيشتر ممكنات آن نيست،
بلكه تشبه جستن به يك نمونه و نسخة از پيش
ساختة مشي و سلوك انساني است. نقش آدمي
بايد با الگو و گردهاي كه مذهب ارائه
ميدارد منطبق گردد تا قابل رؤيت جمال الهي
شود و نا گفته پيداست كه انطباق شخصيت با
معيار و نسخة مذهبي، ماية زوال فرديت و
منيتش ميتواند بود، زيرا منيت يا انيت
صفتي است گذران و ناپايدار و بنابر اين
از لحاظ مذهب شأن و اعتباري ندارد ونيز
فلاح و فناء في الله مستلزم زدودن و
[40] پيراستن انسان از تمام علائم و اماراتي
استكه درين دنيا او را به صورت و هيئت مرد
يا زني مشخص، ممتاز ميسازد. عارف و عامي
ازين لحاظ كه افرادي صاحب منيت و انيتي
معلوماند، بي اهميت اند، اما اعتبار هر
يك بسته به مقامي است كه در نظام هستي و
سلسله مراتب وجود دارد. ازينرو بهنگام
مطالعة زندگي يا نوشتن ترجمة احوالشان
بايد آنان را به صورت نمونههايي كه از
قوالب از پيش ساخته و شناخته اي بيرون آمده
اند، بنگريم و دريابيم. هر يك از اين انسانهاي
نمونه وار به كمك علامات و نشانهها
مشخصش، شناختي است و اهميت و اعتبارش ازين
اعتقاد ناشي است كه زندگي هر يك روشنگر
نمونه و نسخهاي مشخص است و اين نمونه و
نسخه نيز جز تجسم و صورت مادي وظيفه و
تكليف و رسالتي خاص كه بروش هر يك نهاده
شده نيست. اعمال و اقوال اين عارف و آن عامي
تنها ازين لحاظ كه مرتبه و مقام آنان را
ميان نمايندگان مختلف و متعدد يك (نمونه)
معلوم ميدارد، شايان توجه و در خور
اعتناست. باري با مطالعة ادبيات اسلامي
ميتوان چگونگي توجه دنياي اسلام را به
آدمي دريافت. ادبيات اسلامي روشنگر مفهوم
و تصور تمدن اسلام از انسان است و از اينرو
ادبيات و نيز تاريخ نويسي و وقايع نگاري در
اسلام را بيان ما في الضمير و زبان حال
جهان اسلام ميتوانست دانست. باعتقاد گرون بام ادبيات اسلامي كه
زبان حال دنياي اسلام است، داراي سه ريشه
عرب و ايران و يوناني است. تأثير يونان كه
در قياس با تأثير عرب و ايران بسيار مختصر
و ناچيز بوده است، خاصه موجب شد كه در
زمينة طرح و شرح مسائل عشقي
پيشرفتهائي از لحاظ فلسفي و رواني حاصل آيد، يعني عرضه و
بيان مطالب عاشقانه
با عمق نفساني و فلسفي بيشتري همراه باشد.
بنابر اين جنبة رواني و فلسفي ادبيات عرب
در قلمرو عشق و عاشقي، داراي ريشة يوناني
است، جنبة غنائي ادبيات اسلامي داراي ريشة
عرب و جنبة حماسي آن از اصل ايراني است. از
مختصات اساسي اين ادبيات خاصه در زمينه غرامي و عشقي صورت غير شخصي آنست . عرب هر گاه به
انديشة دادن فرديت به قيافهاي افتاده،درخشش
و توفيقي نداشته است. عرف و آداب اجتماعي
نيز اين خصيصة غير شخصي را ميپسنديده و
تأييده ميكرده است. شرح عشق، تخيلي و مطابق
الگو و نمونهاي غير شخصي است تا آنجا كه
نام كسي به ميان نميآيد؛ زيرا ذكر نام از
لحاظ اجتماعي عيب شمرده ميشده است. هدف
شاعر بيشتر وصف دنياي برون است تا احساسات
و عواطف عالم درون. از ايرو گويي تمام شعرا
و بتفاوت از يك زن و زيبائي يك زن سخن ميگويند.
طنزنويس چون شاعر هجو گو و هزال، نقائص
آدمي را بخوبي تميز داده و به شيوهاي شوخ
و طنز آميز ريشخند كرده است، اما ملاحظات و
مشاهدات نافذش آنقدر دقيق و عميق نيست كه
تصوير اخلاقي انساني بصورتي زنده و جاندار
پديدار گردد. نويسنده فقط به ذكر صريح
خصوصيات اخلاقي آدمي اكتفا ميكند و
خواننده به اين واسطه انسان مورد نظر را
تميز ميدهد. اما وصف رواني اشخاص
بدانگونه نيست كه خواننده خود ايشانرا با
همان خصوصيات مطمح نظر نويسنده به فراست باز بشناسند. وصف خصوصيات كسي بنحوي كه
در حكايات ايام
و در آثار شعرا آمده است درست و واقعي ميتواند بود، اما اين شرح بيشتر مربوط
به صفات ظاهري و جسماني است و تازه در اين مورد نيز كمتر بديع و فارغ از قراردادها و
اصول موضوعه است. البته بايد دانست كه وصف
آدمي به صورتي نمونهوار و غير شخصي به
سبب ناتواني نويسنده و عدم مهارت فني وي
نيست، بلكه اين خصيصه ناشي از قاعدهاي
است كه نويسندگان ملزم به رعايتش بوده اند.
هر چند شدت و قوت چنين رسم و سنتي بمرور
كاهش مييابد،ولي باز هنگاميكه شاعر به
آستانة تصوير واقعي عشق خويش ميرسد و
خواننده مي پندارد كه گوينده از قيد و بند
الگوي از پيش ساختهاي در حال رهائي است،
لفاظي و عبارت پردازي آغاز ميشود و وصف
قراردادي، شور و گرماي احساس شخصي شاعر را
فرو مينشاند و درخشندگي كلام، آتش فروزان
دنياي درون را ميپوشاند. همچنين اشعاري
كه در تفاخر از خود يا ديگري است، مطابق
الگويي مطلوب و مقبول سروده شده و ماية
شخصيش بسيار ناچيز است. نتيجه اينكه شاعر
انسان را بي ساز و برگ تر و ساده تر از آنچه
هست ميبيند. اين سنت موجب شد كه در شعر
تصوير چهرههاي كاملا شخصي نقش نبندد و
وصف كسي به ترسيم و تجسم قيافة مشخصش
نيانجامد. توجه عرب به جزئيات است كه با
قدرتي بي نظير وصفش مي كند، اما كليت و
تماميت انسان از نظرش پوشيده ميماند، يا
منحصرا سر مشق وار و بصورتي نمونه عرضه
ميشود. ذهن عرب(نسبت به دقائق فكري بي شكيب
است و از اين رو توان آن ندارد كه از مشاهدة
واقعيتهاي پراكنده، به اصول كلي پي برد و
به تنظيم نظامهاي فكري دامنهدار
پردازد). اين ذهن (چون پروانهاي سرمست از
گلي به گلي پر ميكشد و ظاهرا هيچ گاه بر
تصويري از همة باغ دست نمييابد). وصف صفات قهرمانان يا مطابق الگو و
نمونهاي همگاني و كلي است يا به صورتي
پراكنده كه از تلفيق و تأليفش، كل و مجموعهاي
سازمان يافته پديد نميآيد. نويسنده در
بند شيوة نگارش است و غايتش زيبائي عبارت.
مورخ پابند صحت واقعهاي كه بر شرحش
اهتمام كرده نيست، در قيد چگونگي بيان
آنست، ازينرو معني را فداي لفظ مي كند و
هنر نمائي و فضل فروشي را جايگزين انديشه و
حقيقت وقايع و امور ميسازد. نفاست بيان و
ظرافت تعبير و ذكر امثله و شواهد،
[41] عنايت به
نكات جزئي و عدم التفات به خصائص بر جسته و
اصلي كه روشنگر جزئيات درخشان ميتواند
بود، در واقع مبشر يا مروج روحيه ايست كه
مانع دريافت و شناخت كليت و جامعيت انسان
گرديد. نويسنده مقدم بر اثر و حسن تأثير و
مقبوليت اولي بر حقيقت و واقع است . رسم و
سنت حكما كه خلقيات آدمي را زوج و زوج به
انواع صفات چون كبر و تواضع، كرم و بخل،
شرافت و رذالت تقسيم و طبقه بندي ميكنند و
شرح هر صفت را توأم با شرح خصلت متضاد آن
ميآورند، گرايش به امحاء منيت و فرديت را
قوت وياري داد. درين حوزه نيز فرد انسان
تنها از ين لحاظ كه روشنگر و نمودار نظر
كلي حكيمي اخلاقي است، مورد توجه قرار
گرفته است. نمونههاي عالي رفتارو كردار
منسوب به پارهاي اشخاص بر حسب سنت و
روايت، چون كرم حاتم طائي،به مردمان
عرضه ميشود. بدينگونه به خوانندگان ميآموزند
كه سلوك خود را با سرمشقهاي مطلوب مطابق
كنند و به هر كس فقط از منظر بعضي خصوصيات
كه در اوست، بنگرند. اين بينش- غافل از كليت
و جامعيت انسان – مبين اين عقيدت است كه
خلقيات آدمي عبارت از مجموعة صفات پراكندهاي
است كه پارهاي در اين و پارهاي در آن
تمثل يافته و از تركيب و تأليف آنها در يك
تن، انساني كامل پديد ميآيد. آرمان زندگي
با رنگ آميزي و شكوهي درخشان به نمايش
درآمده ولي انيت آدمي درين ميانه ناپيداست. تنها انسان تنگدست و محروم چون كمتر
از مردم شريف و غني مورد حمايت و توجه رسوم
اجتماعي بوده، با
دقت و واقع بيني و نيز بي رحمي بيشتر وصف
شده است. اما تجزيه و تحليل نفساني عشق و
مراحل سير و سلوك با تعمق و دقت بيشتر
همراه است، هر چند كه از بجربة شخصي عشق (مجازي)
در تراجم احوال سخن به ميان نميآيد و
عاطفه و هيجان شخصي عشق تنها در زمينة عشق
الهي و عرفاني مجال تجلي مييابد. از
اينرو ادبيات عاشقانه صورتي خشك و فقير
دارد و در سرتاسرش منش و ضمير آدمي به
صورتي يكسان و يكنواخت نمودار است. در شرح
حال عرفاي بزرگ اسلام چنانكه در تراجم
احوال قديسين مسيحي، خصائص اخلاقي و
ويژگيهاي سرنوشت هر كس پاك زايل شده، يا
مورد مسامحه واهمال قرار گرفته است. جنبة
فردي و شخصي اين تراجم احوال منحصر به
تصريح و معرفي اصالت نوعي و مقام و مرتبت
هر يك از عرفا در سلسله مراتب(نمونهها)ست.
حوادث زندگي يك عارف يا يك شاعر بعنوان يك
انسان قابل ثبت و ضبط نيست، اما بعنوان يك
عارف يا يك شاعر شايان ذكر است. اعمال و
اقوالي كه از يكي عارف و از آن ديگر شاعر
ساخته بايد به ياد سپرده شود و محفوظ
بماند، هر چه از ين دايره بيرون افتد شخصي
و عرضي است و فاقد ارزش و اعتبار، بنابر
اين شخصيت و فرديت يك شاعر را فداي خصائص و
مشخصات نوعيش بايد كرد. شرح و وصف مردان
سياست و سلاطين و وزرا نيز از اين قاعدة
كلي مستثني نيست. در غالب تراجم احوال از
حوادث مهم زندگاني مرد چون تولد و تحصيل و
مقام سياسي و جز آن سخن ميرود، اما گوهر
شخصيتش در پس اين اطلاعات پنهان و
ناشناخته ميماند. توجيه رواني اعمال و
افعال آدمي وجود ندارد و معدودي كه به
نگارش شرح حال خود ميپردازند كمتر از
اخلاق شخصي خويش سخن ميگويند. ترجمة احوال
حكما و مردان خدا غالبا حديث كساني است كه
به سبب حادثهاي شگفت انگيز يا بدنبال
خوابي عبرت آميز به زهد و تقوي روي آوردهاند.
اين تراجم احوال معمولا به صورت شرح واقعهاي
كمياب پرداخته شده و خواننده نيز احساس و
گماني جز اين ندارد كه وصف حادثهاي را
ميخواند، چون تمهيد مقدمه و زمينه سازي
لازم براي نشان دادن راهي كه آدمي پيموده و
در پايانش پذيراي نداي حق شده است. فراهم نيامده و ترجمة احوال فاقد
شرح و بسط نفساني يك دگرگوني روحي يا يك
تجربة عميق مذهبي است. با وجود اين، دريافت و شناخت خلقيات انسان در كتب
تاريخي كاملتر و دقيقتر از شعر يا
تراجم احوالي است كه برخي از خود بدست داده
اند. هنگامي كه دقت نظر و صراحت بيان در
تاريخ نگاري نضج ميگيرد، در تذكره نويسي
همت به نعت و ستايش و عبارت پردازي و آوردن
مصنوعات لفظي و ترصيع كلام مقصور است، و
اين خصيصه چنانكه گفتيكم زادة فقدان
اطلاعات كافي و دقيق براي نگارش تراجم
احوال نيست، ناشي از اصولي است كه
نويسندگان ملزم به رعايت آن در قلمرو
تخصصي خويش بوده اند. تذكره نويسان عرب (سيره
و طبقات) از دو منبع خارجي چگونگي نگارش
تراجم احوال را فرا گرفتند : نخست از تاريخ
نويسان ساساني كه شرح حال و وقايع دوران هر
شهريار را به دقت ضبط ميكردند (سير الملوك)
و ديگر تراجم احوال قديسين مسيحي. با
وجود اين در تذكرههاي عرب ذكر صحيح نام و
اصل و نسب و ميزان اعتبار و ايمان مذهبي
روات و وسائطي كه در باره نويسندهاي و
تأليفاتش حديث گفته اند، بيش از هر چيز
مورد توجه قرار گرفته است و ترجمة حال به
ذكر چند تاريخ و شرح مجمل وقايع و اموري
كلي و غير شخصي خلاصه و محدود ميشود. از اين
رو تصويري كه از شخصيت آدمي در ذهن خواننده
نقش مي بندد، محو و بيرنگ است. علاقمندي
عرب به حوادث شگرف موجب شد كه بينشي جامع
از شخصيت آدمي كه در آن دقايق و جزئيات مهم
هر يك به جاي خويش قرار گرفته باشند، نضج و
قوام نگيرد. نويسندة عرب در مشاهده و ذكر
جزئيات توانا ودر نقل حوادث زبده و چشم گير
بي مانند است، اما بطور كلي نمي تواند يا
نمي خواهد تأثرات و مشاهدات خود را
[42] بصورتي
جامع و هم آهنگ و تلفيق يافته عرضه بدارد،
بلكه بي توجه به جامعيت و يگانگي شخصيتي كه
به وصفش پرداخته، همة نكات و دقايق مربوط
را به يكديگر ميچسباند و بدنبال هم رديف
ميكند. وصف خصائص جسماني يا نفساني مطابق
الگو و نمونةيوناني(هلنيستيك) است كه
صفات و نشانههاي آدمي را فهرست وار ميآورد.
اين رسم كه نخست براي ذكر خصائص جسماني
معمول بود كم كم در شرح مشخصات رواني نيز
بكار آمد. اعراب در توجيه شخصيت و خلق و خوي
كسي بندرت از مرحلةشمارش عناصر سازندة
خصائص جسمانيش فراتر رفته اند، حال آنكه
يونانيان جوانب وجهات مختلف يك شخصيت را
بمدد نيروي محركه اساسيش تفسير ميكنند.
آنچه عرب از كسي ميگويد در مورد كسي ديگر
صادق ميتواند بود و بنابر اين کليد شخصيت
آدمي و مفتاح وجودش را بدست نمي دهد، اما
يوناني مستقيما به شرح خصيصه اصلي و نيروي
محركة قهرمان ميپردازد و آن را مبدأ و
پايگاه ترجمة حال و شخصيت و سلوكش قرار
ميدهد. و توجيه هر دقيقه و نكته را بر همان
اساس استوار ميسازد. براي تذكره نويس عرب
تشريح تكامل و تحول آدمي كاري دشوار است
مگر آنكه اين تحول به معناي اعراض انسان از
جهان باشد، از اينرو در تراجم احوال كمتر
به علت توجيهي پيدايش يك دگرگوني در اخلاق
و كردار آدمي اشاره شده است . بر عكس در
ادبيات يوناني ذكر هر تغيير و تحول با شرح
انگيزه و سببش همراه است. نويسندة عرب سير
نرم و روان و سيال تحول و تكامل را متحجر
ميسازد و از آن تصويري چشم گير اما جامد و
ساكن ميپردازد. در تراجم احوال عرب،
اعمال انسان، سرنوشت مردم و ملتي را بيش از
هستي و زندگاني خود انسان دگرگون ميسازد
يا هستي و زندگاني آدمي از نمايشي كه خود
بازيگر و گردانندة اصلي آنست كمتر تأثير و
تغيير ميپذيرد. تاريخ نويس به شرح انساب
روات و درجةاعتبار احاديث و چگونگي
اسلام آوردن كسي يا فتح سرزمين و گشودن
قلعه اي ميپردازد و اين همه وسيله ايست
براي ذكر دقايق و جزئيات مربوط به موشكافي
در اسناد و مدارك موجود و بررسي صحت و سقم
روايات و اخبار شهود. غرض از تاريخ نويسي
شرح تحول و تكامل جامعه نيست و مورخ كمتر
به تفسير و تعبير و داوري اهتمام مي كند.
هدف تاريخ نويس گردآوري هر چه بيشتر
روايات منقول و مسموع و طبقه بندي آنهاست،
بي آنكه گاه به موارد ضد و نقيض اخبار توجه
و اعتنائي داشته باشد. مورخ در گردآوري اطلاعات موثق رنج
بسيار ميبرد و چون مواد لازم فراهم آمد، به
ذكر دقيق منابع و نقل اخبار ميپردازد.
كارش نتيجه گيري نيست ،اين خواننده است
كه بايد استنتاج كند. مفهوم تكامل از نظر
نويسندة عرب پوشيده مانده است و اين امر
زائيده بينش خاصش از انسان و جوامع انساني
است. در اين بينش جهان به ذرات كوچكي تجزيه
شده و هر ذره، مادة بسيط تقسيم ناپذير ثابت
و ساكني است كه با مواد همانند ديگر روابط
گوناگون دارد،بي آنكه ذات و گوهرش در اين
مناسبات تغيير يابد. بدين گونه پيچيدگي و
لايههاي گوناگون روح آدمي كمتر در آثار
نويسندگان عرب نقش بسته است. ادبيات عرب
ادبياتي كه سراسر خيالبافي و اختراع و
صحنهسازي باشد نيست و با انديشة دسيسه
بازي و اسباب چيني و جريان نمايش بيگانه
است. اين ادب كه سرشار از قصه و حكايت و
مشحون به نكات و حوادث شگرف و غير عادي
است، هرگز به نوع (درام ) و روايت تفصيلي (recit )
گرايش نداشته است و آفرينش ادبي از لحاظ
داستان نويس عرب ساختن و پرداختن تمثيلات
و داستانهاي كوتاهي است كه گاه باز سازي
حوادث واقعي است. در واقع تخيل در ادبيات عرب بدو
گونه جلوه گر شده است: نخست سرودن حديث غم
انگيز عشاق و دلدادگان و دو ديگر نوشتن
حكايات مربوط به وقايع زندگي شهري و در بار
خلفا كه بازيگران اصليش غالبا هارون
الرشيد و وزير و همراهان اويند و نيز قصههاي
شوخ و طنز آميز. حكايات نوع اخير خاصه قصههاي
خلافت بغداد و داستانهاي شوخ مصري همان
حكاياتيست كه در هزار و يك شب آمده و
چنانكه ميدانيم هزارو يك شب هرگز مقام
ادبي و الائي در ادب عرب نداشته و ظاهرا
يگانه كوششي كه توسط الجهشياري براي ادبي
كردنش انجام گرفته به سبب مرگ مؤلف (در سال
942 ميلادي) ناتمام و بي ثمر مانده است. اگر
هزارو يك شب در مشرق زمين هيچگاه به پايگاه
شامخ ادب ارتقاء نيافت، از ينروست كه
روايت تفصيلي باعتقاد Jean
Lecerf
در ادب عرب مقامي ندارد و نيز به علت
شيوة نگارش داستانها ي كتاب كه به زبان
عاميانه نزديك است. اما آنجا كه اعراب
توفيق نمييابند ايرانيان كامياب مي شوند.
شعر پارسي بگفته هانري ماسه بيش از شعر عرب
رنگ و بوي شخصي و فردي دارد، يعني كمتر
مقيد و محدود به مضامين و شيوههاي سنت
پسند است. دقت و صراحت و تنوع و فرديت و تجسم
شخصيت در ادب پارسي پيش از ادب تازي است. ادبيات پارسي علاوه بر آفرينش آثار
بزرگ غنائي،در حماسه سرائي به اوج قدرت
كمال ميرسد. طبايعي كه در حماسههاي
تاريخي و عشقي و اخلاقي و مذهبي پارسي جلوه
گر شده اند، آنقدر فرديت دارند كه زنده و
سرشار از حيات بنظر ميآيند. ايراني جريان
نمايش و حركت سرگذشت و رويداد را دوست دارد
و شيوة نماياندنش را ميداند. تاريخ و
سرگذشت و عرفان در ايران موضوع
داستانسرائي قرار ميگيرد. اعراب هيچگاه به
سرودن افتخار و عظمت كشور گشائيهاي خويش
يا حوادثي كه آنانرا به وحدت و قدرت
رسانيد، علاقه نداشتند و سرانجام
هنگاميكه
[43] به نظم كردن تاريخ خود پرداختند،
همان وزن و بحري را كه ايرانيان به كار
ميبردند برگزيدند. به ظن قوي اعراب اين سبك
و مضمون ادبي را از بيگانگان بعاريت گرفته
اند. فردوسي در شرح و بسط دلاوريها و
مردانگيهاي تك تك قهرمانان، تأكيد خاص
دارد و از هر موقع و فرصتي براي توصيفشان
سود ميجويد. ازينرو بيشتر زنان و مرداني كه
فردوسي در شاهنامه تصوير كرده،
صاحب شخصيت و فرديت اند و به اشباحي بي
جان نمي مانند. در حماسه هاي عرفاني و اخلاقي و عشقي نيز همچنانکه در حماسههاي تاريخي،
جريان و حركت وقايع و وجود انگيزه و دسيسهاي
كه با هوشمندي و توانائي طرح شده احساس
ميتوان كرد. نظامي در نمايش تحول رواني و
اخلاقي قهرمانانش بر حسب سرنوشتي كه بر هر
يك از ايشان مقدر شده توفيق مييابد و اين
بزرگترين توفيقي است كه در عرصه ادبيات
حاصل تواند شد. اما در ادبيات عرب چنين
پديدهاي بي عديل يا كم نظير است. به اعتقاد Louis Massignon خصائصي
كه از قول فن گرون بام براي ادبيات و تاريخ
اسلام بر شمرديم، در هنر اسلامي نيز مصداق
مييابد. به زعم او در كنه معتقدات مذهبي
مسلمين،اصل واحدي ميتوان يافت كه اساس
هنر و ادب اسلامي بر آن مبتني است و آن اصل
عبارت است از غير واقعي كردن صور و اشكال و
تجزيه و تكسر زمان و مكان . غير واقعي كردن
صور و تجزيه زمان و مكان به ذارت بسيار
خرد، منبع الهام فلسفه و شعر و صنايع تجسمي
اسلام بوده است. انديشه و سوداي دائمي
هنرمند اينست كه از نمايش فريبندة واقع و
صورت عيني اشكال بپرهيزد تا جلوة عالم
واقع در اثر بدانگونه نباشد كه بينندگان
با واقع و نفس الامر اشتباهش كنند. زيرا
چنين واقعيتي در حكم بقاست و بقا از آن
تنها باقي يعني الله است. انتخاب تعمدي
مواد و مصالح سست و نرم و ذوق هنري و تزئيني
كه از اشكال هندسي بسته احتراز و اعراض
دارد و بهترين تعبيرش خطوط اسليمي است، و
نيز تحجر و تصلب ادبيات از همين اصل ناشي
است. تحجر ادب يا بي جان كردن واقعيت و صور (هبوط
استعارات از انسان به حيوان، از حيوان به
نبات و از نبات به حجر. سخنوران قديم طبيعت
را (چنانكه خود اوست و بخود او تشبيه
ننمودهاند، بلكه با اعمال انساني تطبيق
كرده از صور و اشكال عالم جمادات يا از
اشيائي كه مورد استعمال روزمره است
تشبيهات و استعارات ساختهاند) سلب زندگي
است از موضوع اثر تا خطر هيچ گونه بت پرستي
باقي نماند. به موجب حديثي كهن هر چيزي را
كه محتملا به موضوع مورد نظر، حيات و هستي
مستقلي ميتواند بخشيد (گردن بايد زد). به اعتقاد Francesco Gabrieli
نظرات لوئي ماسينيون گرچه داراي پايههاي
استوار و معتبر است اما بهمين صورت كلي و
خشك و مطلق قابل قبول نيست. اعراض صنايع
تجسمي اسلامي از نمايش زندگي، به شدت و
حدتي كه ماسينيون پنداشته وجود نداشته است.
دوسنت هلنيستي و ايراني در آغاز چنين
تحريمي نميشناخت و حتي نمايش صورت انسان
مركز توجه و نظرش بود، چنانكه عنايت به
انسان و نمايشش در صنايع متأخر ايراني
يعني هنر دوران احيا و تجدد (رنسانس) ايران
نيز آشكار ميگردد. همچنين نظر ماسينيون
در بارة ادبيات بسيار كلي است و به عناصر
مختلفي كه در ايجاد سنت ادبي اسلام مؤثر
بودهاند توجه ندارد. اين عناصر عبارتند
از نخست سنت دوران جاهليت كه از يكتا پرستي
و توحيد در آن نشاني نيست و در نضح و تكامل
شعر عرب پس از اسلام تأثير عمده داشته است،
دو ديگر انديشهاي مذهبي كه پس از چندي با
تفكري فلسفي همراه ميشود و سه ديگر سنت
حماسي و غنائي شعر پارسي كه در جهشهاي
عرفاني خويش عالم را منحصرا از منظر
مناسبات و روابطش با مبداء الهي نگريسته
اما آنقدر انساني و سرشار از شور حيات است
كه مشمول اصل تحجر و تصلب (devitalisation)
نميگردد. بنابراين اصل ماسينيون را
بدينگونه تصحيح و تكميل بايد كرد: خصيصة
ادبيات و هنر اسلامي فقدان جنبش و پويايي (ديناميسم)،
نوعي سكون و ايستايي (staticite)
و گرايش به تجرد و انتزاع (abstraction)
است. ازينرو چه در قلمرو ادبيات و هنر
اسلامي سراسر از آن خالي نيست، سلطه دارد.
بطور كلي اصل مشتركي كه در ادبيات و صنايع
اسلامي ملاحظه ميتوان كرد علاقه به
نمونه و نسخه سازي
4 (typiser) و گرايش ضعيفي به تصوير و تجسم فرديت آدمها
يا مختصاتي است كه شخصيتي را از شخصيت ديگر
ممتاز ميسازد (individualiser)
و بي گمان اين اصل مطابق نظر ماسينيون زادة
توحيد پرستي (theocentrisme)
تمدن اسلام و نيز شايد بنا به عقيدة گرون
بام ناشي از نفوذ شگرف حكمت ارسطو در تفكر
و تعقل اسلامي است، چه از ياد نبايد برد كه
حكمت اسلامي در واقع منحصرا تحت نفوذ
فلسفة معلم اول بود و حتي در زمينة جمال
شناسي نيز از جريان
[44]
فكري بارورتري كه حكمت افلاطوني است تأثير نپذيرفت. تيتوس بور كهارت (Titus
Burckhardt)
نيز مؤيد گابريلي است. بعقيدة بور كهارت
وحدت در عين حال كه في نفسه مفهومي بغايت
عيني است، به نظر انديشهاي مجرد ميرسد.
اين امر به ضميمة عواملي ديگر كه مربوط به
بينش اسلامي است، مبين خصيصة انتزاعي هنر
اسلامي است. توحيد محور و مركز اسلام است و
هيچ تصويري قادر به نماياندن آن نيست.
بيكران را بوساطت آنچه متناهي و نسبي و
اضافي است نشان نميتوان داد. چنين تصوري
اشتباه و پندار محض است و هنر تصوريري چنين
دعوي گزافي دارد. خلاف اين وهم (يعني
فرافكني مطلق در نسبي يا بهم آميختن دو
واقعيت متضاد) حكمت است كه هر چيز را بجاي
خود قرار ميدهد. در زمينة هنر اين بدان
معناست كه هر گونه آفرينش هنري منحصرا
بايد قوانين آن بخش از قلمرو وجود را كه
موضوع هنر قرار گرفته روشن كند. مثلا
معماري بايد نمودار تعادل ايستان و آرامش
اجسام ساكن و بي حركت باشد و اين معني را ميتوان
در يك شكل منظم بلورين جلوهگر يافت،با
وجود اين كنده كاريهاي اسليمي و مقرنس
كاري كه نور را در هزاران سطح كوچك چون
آينه منعكس ميسازند، مادة خام و تيره را
سبك، روشن و شفاف يا سنگ و گچ را لطيف و
اثيري ميكنند. بدينگونه معماري كه نمايشگر
سكون و آرامشي كامل است، گويي از اهتزاز و
لرزش نور بافته شده، يا چون نوري متبلور مينمايد،
تا آنجا كه ميپندازيم مادة اصليش سنگ
نيست بلكه نور الهي يا عقل خلاقيست كه بطور
سري در هر چيز نهفته است. از ديدگاه هنرمند مسلمان، هنر مجرد
بيان يك قانون يعني مستقيمترين نحوةبيان
وحدت در كثرت است. گرايش به وزن (ريتم) كه
خصيصة مادر زادي اقوام بيابانگرد است و
ذوق و سليقة تزئينات هندسي، دو قطب همة
هنرهاي اسلامي است. بينش معنوي اسلام
مطابق با روانشناسي اقوام بيابانگرد است:
احساس سستي و ناپايداري جهان، سرعت عمل
وحدت انديشه، گرايش به وزن. قريحة شگرف
آرايشهاي هندسي كه در هنر اسلامي با
توانائي بسيار شكفته ميشود، زادة بينش
مجرد و نه اساطيري ديانت اسلام است، و در
عالم تصاوير بهترين نماد وحدت در کثرت يا کثرتدر وحدت ، تصاوير هندسي منظمي است كه در دايره
محاط شده يا تصاوير كثير السطوح منظمي است
كه در كره گنجانيده شده است. هنر در اسلام عبارتست از تصوير و
تجسم اشياء مطابق طبيعت و ذاتشان. گوهر
اشياء بالقوه زيباست،زيرا مخلوق خداست و
كار هنرمند جز اين نيست كه ازين زيبائي
پرده برگيرد. پس هنر فقط به معناي شيوة
متعالي و فاخر ساختن ماده است، و از اينرو
بايد خود را با قوانين مربوط به شيئي كه
موضوع هنر قرار گرفته منطبق و سازگار كند.
اما اين عنيت هنر اسلامي يا فقدان جهش
دروني در هنر اسلامي، همانند خردگرائي هنر
دوران رنسانس نيست، بلكه تنها به اين
معناست كه ذات هنر اسلامي هميشه غير شخصي
است. از ديدگاه مسلمان، هنر فقط هنگامي (دال
بر وجود خداست) كه زيبا اما عاري از نشانه
هاي الهامي دروني و شخصي و فردي باشد،
چنانكه در استمرار و تكرار پايان ناپذير
نقوش اسليمي، خاطرة شكل يا تصويري شخصي
ذوب ميشود. زيبائي بايد چون زيبائي آسماني
پر ستاره، غير شخصي باشد. ازينرو هنر
اسلامي به كمالي ميرسد كه گوئي مستقل و
فارغ از آفرينندة آنست. باري به جهاتي كه گفته شد قصههاي
هزار و يك شب فاقد پيچيدگي و عمق رواني
داستانهاي غربي است و اتفاق را از
ايرادهائي كه غربيان بر اين كتاب كردهاند
يكي اينست كه روانشناسي در هزار و يك شب
قليل مايه و ناچيز است و انجام دادن بررسيها
و مطالعات رواني دربارة هزار و يك شب ممكن
نيست و في المثل نميتوان براي اشخاص
حكايات خوي و منش و شخصيت خاصي تصور كرد و
نهانيهاي روح ايشان را از روي ظاهر
حالشان باز شناخت و نيز قهرمانان داستانها
آنقدر در بند حادثات و امور غير عادي و
اعجاز آميز و جادوئي و سحر انگيز گرفتارند
كه كمتر در مقتضيات متعارف و عادي زندگاني
قرار دارند و ازينرو خوي و خصلتشان بيشتر
زادة تفنن داستان پرداز است تا واقعيت
هستي انسان. اما از آنچه پيش از اين گفتيم
به اين نتيجه ميرسيم كه شرح پيچيدگي و غموض
نفسانيات آدمي در تمدني كه كمال مطلوب
انساني ثابتي پرداخته و آنرا بي كم و كاست
از نسلي به نسل ديگر منتقل ساخته است به چه
كار ميآيد؟در قصههاي هزار و يك شب از
بغرنجي روان آدمي نشاني نيست،زيرا در
حكايات شرقي آدمي غالبا در طول زمان ساخته
نميشود و بمرور نضج نميگيرد. آينده و
سرنوشتش را بدلخواه و اختيار خود نميپردازد
و در قيد پيوند دادن يا ندادن اراده و
انديشهاش با خواسته و تصميم ديگران
نيست، بلكه بر عكس ثبات و پايداري و قوام و
استحكام خويش را در هر آن گذران از راه
مقابله با حادثهاي نابهنگام احساس ميكند.
مهم عمل آني و فوري است و آنچه در آني پيش
ميآيد و كاري كه در همان آن انجام ميگيرد.
بدينگونه آدمهاي هزار و يك شب كه در
برخورد با حوادث غير منتظره به استحكام و
استواري خود پي ميبرند، مردمي يكپارچه و
همانند مداري بستهاند و ازينرو بهتر در
قبال
[45] ضربة حوادث به جست و خيز ميافتند. با
وجود اين برخي از قهرمانان هزار و يك شب ازين قاعدة كلي تا اندزهاي بر
كنارند، زيرا در چارچوبة نمونههاي متحجر و ساكن انساني، كساني كه با نرمي
و دقت و صراحت بيشتر توصيف شده و شخصيت و فرديتي محسوس يافتهاند نيز وجود
دارند. بايد دانست كه زير بناي اخلاقي حكايات، يعني اخلاقي كه در كنه
قصهها ميجوشد و چگونگي اختتام داستانها نمودار آنست، يا معتقدات اخلاقياي
كه از گفتار و كردار و روحيات آدمهاي كتاب ميتراود، كاملا از مذهب و
شريعت اسلام مايه نگرفته است. البته حكاياتي هست كه مشحون به بينش مذهب
اسلام است اما روحية سراسر كتاب اسير شريعت اسلام نيست، متأثر از جهان بيني
و حكمتي است مثبت، عملي، متوسط و متعارف، با وجد و حالي معتدل كه پرداختن
به لذائذ دنيوي را مجاز ميداند و به فداكاري و جوانمردي و بي باكي و ايثار
نفس جز در كار عشق و عاشقي گرايش بسيار ندارد. بيشتر قهرمانان هزار و يك شب
مردمي آزاد، فارغ از دغدغة وجدان و قيد اخلاق و اندكي بدبين و خودپسندند.
آنان سرنوشت خويش را هميشه عادلانه و چاره ناپذير، به مثابة پاداش مقدر
نيكوكاران و عقوبت محتوم گناهكاران نميدانند، پس به حكم تقدير بميل و رغبت
و رضاي تمام گردن نمينهند، اطاعت از آن را بر خود حقي واجب نميشمرند و در
برابرش از پايداري نميهراسند. اخلاق هزار و يك شب قهرماني و پهلواني هم
نيست و ( از آثار شجاعت و جنگجوئي باستثاني آنچه در حكايت ملك نعمان و جنگ
نامة عجيب و غريب آمده نشاني ديگر نميبينيم. هزار و يك شب كتاب خاص طبقة
سوم اجتماع و عامة مردم و اهل سوق است و بيشتر به اخلاق و عادات (بورژوازي)
قرابت دارد) و اين خصيصة كلي با جلال و شكوه زمينة كتاب و خيالبافي شگرفي
كه در آن بال و پر گشوده سخت متضاد مينمايد. با وجود اين نمونههاي
درخشاني از ماجراجوئي، كرم، بي باكي و پر دلي، فداكاري نسبت به خاندان و
دومان، صداقت و جوانمردي و راستكاري، مهر به پدر و مادر و اعتقادي
آرام بخش به قضا و قدر، در هزار و يك شب
ميتوان يافت، اما ويژگي نمايان اخلاقي و
رواني آدمهايش عشق شورانگيزي است كه
بعدا از آن سخن خواهيم گفت. در هزار و يك شب به نمايندگان غالب
طبقات يا اصناف اجتماع چون سلطان، وزير،
قاضي، بازرگان، نظامي،مرد شهري و
روستائي، زن زيباي مكار، غلام و كنيز و
ديگران باز ميخوريم. درين هنگامه و غوغاي
بزرگ انساني هر كس از خرد و كلان و تنگدست و
دولتمند به كار خاص خويش مشغول است و با
صميميت و صداقت سر گرم ايفاي نقشي است كه
بر عهده دارد و گاه خصوصيات و احساسات برخي
از آنان بصورتي زنده و جاندار نموده شده
است. و صفت نزديك به واقع و بي شاخ و برگ
مشخصات اخلاقي مردم رنگارنگ چون آدم ترسو،
ريش تراش پرگو، زن عشوه گر، مرد كنجكاو،
انسان كينه جو، با گرايش و علاقة
داستانسرا به نمونه سازي منافاتي ندارد،
زيرا هر قالب و نسخه را از روي حقيقت و واقع
نيز ميتوان پرداخت. همچنين مطالعه و
مشاهدة نفسانيات آدمي در داستانهاي عشقي
خالي از عمق نيست. ازينرو بگفتة Joachim
Gasquet
با خواندن هزار و يك شب، روان شناسي ملت و
نژادي دستگيرمان ميشود. اما مهمترين نكته
در اين مقوله اينست كه قهرمانان كتاب در
برابر حكم بيچون سرنوشت فرمانبردار محض
نيستند و هميشه با ميل
رضا به امر تقدير گردن نمينهند. از
رهگذر اين عصيان ميتوان به غناي انساني و
پيچيدگي و عمق روانيشان پي برد. سندباد
بحري و شهرزاد قصه گو كه حديثي يگانه دارد،
ازينگونه مردمانند: آن دو زنده و سرشار از
حياتاند و هر كدام به طريقي با تقدير ميستيزند.
پس ميتوان نظري به درونشان افكند و سيماي
رواني هر يك را در عالم خيال مجسم كرد. |
|
|
|
|
(پاورقي) *
فصلي از كتاب (هزار و يك شب و افسانة شهرزاد)
كه به تازگي انتشار يافته است.
1-
(اين عصا را خاصيت آنست كه هر كه بر
او مالك شود، به هفت طايفة جن حكم ميراند و
هر وقت آن عصا را بر زمين زند،همه طوايف
جن در خدمت او حاضر شوند و پادشاهان روي
زمين به مالك آن عصا فروتني كنند).
2-
(اگر زمان واقعيت دارد، و تنها
تكرار آ“هاي يكنواخت نيست كه تجربة خود
آگاهانه را بصورت فريبي در ميآورد، آن
وقت هر لحظه در زندگي واقعيت و اصالت دارد
و سبب تولد چيزي ميشود كه مطلقا جديد و
غير قابل پيش بيني است. قرآن ميگويد: ( او (خدا)
هز روز در كاري است) (قسمت اخير آية30 از
سورةالرحمان) در زمان واقعي وجود داشتن،
به معني در قيد زمان تسلسلي بودن نيست،
بلكه به معني آفريدن آن از لحظهاي به
لحظة ديگر و در اين آفرينش آزادي مطلق و
ابداع داشتن است)، محمد اقبال لاهوري.
3-
(دين اسلام برنامة ثابتي براي مؤمنين از روز خلقت تا روز قيامت
تنظيم كرده و در چارچوبة معيني خط مشي يك مسلمان را معلوم ساخته است، يعني
اگر خوب باشند به بهشت و اگر بد باشند به دوزخ ميروند. بدينطريق روش زندگي
هر مسلماني داراي معني و مفهوم روشني ميشود و هر مسلماني موظف است براي وصول بحق ساعي و جاهد باشد).
4-
Type
يا نمونةنوع (عبارت از فرد نمونهاي است
كه بحد اعلا جامع همة خصوصيات و صفات اساسي
يك نوع از اشياء شبيه بآن بحد اكمل باشد.
باين معني ميتوان آنرا (مظهر نوعي) ترجمه
نمود). كليات زيباشناسي، تأليف بندتو
كروچه، ترجمة فواد روحاني، تهران، 1344، ص
43-42. 5- (بطوريكه گرونبام در جلسة منعقده در سال 1952 در Mainz تصريح كرده، اروپا خود را با فلسفة افلاطوني تقويت نمود و روح مطالعة آزاد را در خود پرورش داد، حال آنكه اعراب خود را در فلسفة سخت و خشك ارسطو محصور و متحجر نمودند). |