|
|
||
نعيمي، حسين. "نگاهي به كتاب يونانيان و بربرها ـ روي ديگر تاريخ". دوره 8، ش 90 (فروردين 49): ص 47-53. |
||
|
|
||
|
خلاصه:
كتابي از اميرمهدي بديع كه
كوششي است در
ردنظرياتي كه تاكنون تاريخ نويسان
غربي راجع به تمدن ايراني ارائه دادهاند
چراكه
آنان
هميشه سعي در برتري دادن فرهنگ و تمدن يوناني
داشتهاند. |
|
|
نگاهي به كتاب:
يونانيان و بربرها- روي ديگر تاريخ
معرفي كتاب از: حسين نعيمي
دكتر در باستان شناسي
(كافي است كه انسان چنين كتابي
بگشايد تا فورا احساس احتياج نمايد كه
بايد وظيفه سپاسگزاري را بعمل آورد.) افسانه و حماسه سرائي، مبالغه و
گزافه گوئي يونانيان در مورد وقايع گذشته
و برخوردهاي ايران و يونان منتج به نوعي
خودستائي و خود بزرگ داني شده كه با همة بي
اساسي، خود، پايه و اساس وقايع نگاري،
وسيله
مورخين و دانشمندان غرب براي كشور
ما گريده كه قسمت اعظم آن نادرست، قلب شده
و غير قابل قبول است. لازم بود، مورخين و اساتيد ما براي
روشن كردن موارد تاريك اين تاريخ تحميلي و
تناقض گوئيهايش، بجاي باز گوئي اشتباهات
و لفظبازيهاي (غيريها) غور بيشتري
مينمودند، منابع يوناني را بررسي ميكردند و
عقايد مورخين غرب را مورد تغيير و تفسير
قرار ميدادند. متأسفانه، در اين زمينه، تا سالهاي
اخير، نه تحقيقي ديده ميشد و نه جستجوئي. ولي…… خوشبختانه، براي نخستين بار حركتي
چشم گير ميبينم و قدمي را برداشته شده،
اميداست، اين حركت و اين قدم
[47] سر آغاز جنبشها،نويد
راهپيمائيها و مژده تحقيقات بعدي وسيله
ارباب دانش ما شود. اين قدم، وسيله مؤلف دانشمند كتاب (يونانيان
و بربرها با روي ديگر تاريخ)، كه كمتر
ميتوانست تحمل آن همه جعليات را بنمايد
برداشته شد، و براي آن، از حربه يونانيان
تناقض گو و نوشتههايشان، استفاده نمود و
با وسواس و نازك بيني خاصي توانست باين
بزرگ فائق آيد و راهپيمائي آغاز كند و
كتابي را بجهانيان عرضه دارد كه در وقت
انتشار، موضوع مقالات و گفتگوهاي بسيار
شده بود. آقاي امير مهدي بديع مؤلف كتاب فوق
و بسياري ديگر، در 21 صفر سال 1333 هجري قمري (مطابق
با 1294 هجري شمسي و هشتم زانويه 1915 ميلادي )
در همدان بدنيا آمد، تحصيلات ابتدائي و
دوره اول متوسطه تا سال چهارم را در آن شهر
نموده و از سال 1933 عازم فرانسه –
پاريس –
شد، تحصيلات متوسطه را در آن جا بپايان
رسانيد، سپس به تحصيل علوم فيزيك و
رياضيات مشغول گرديد… از 1937 تا 1940 در سوئيس- لوزان- بادامه
علوم فني و فيزيك اشغال داشته و مدت يكسال
نيز در رم بتحصيل زبان و ادبيات پرداخته و
از آن پس تا سال 1947 در زوريخ به ادامه
رياضيات عالي و فلسفه علوم مشغول بوده است.
رسالهاي از ايشان در سال 1944 تحت
عنوان (فكر متود در علوم) برنده جايزه و
مدال قسمت رياضيات و فيزيك مدرسه پلي
تكنيك زوريخ گرديد. تأليفات نامبرده بزباني فصيح
بفرانسه نوشته شده كه عبارتند از : 1- فكر متود در علوم1 در هفت جلد. 2- پندار در باره اتساع پذيري لايتناهي حقيقت 2 در دو جلد 3- زرتشت، آئين و گفتار.
4-
يونانيان
و بربرها (روي ديگر تاريخ)3 در چهار جلد .
5-
سكوتهاي
علم4. نخستين
كتابي كه از مؤلف فوق بهمت آقاي احمد آرام
بفارسي بر گردانده شده كتاب(يونانيان و
بربرها) است. آقاي
بديع در تأليف كتاب مورد بحث، غالب نوشتههاي
يونانيان را در باره روابط يونان و
شاهنشاهي هخامنشي مطالعه كرده و تفسيرهاي
نويسندگان غرب را نيز تحت بررسي قرار
داده، سپس با دقتي خاص، حقايق را از آن
ميان بيرون كشيده است. برداشت
كتاب، معرف كار بسيار مؤلف آن است. تحقيق
پي گير، دقت فوق العاده، استنتاج مدلل و
پيوستگي مطالب دراين كتاب قابل ستايش است. قدرت
مؤلف در تنظيم كتاب آنچنان است كه انسان
وقتي كتاب او را ميخواند، ظرافت و نكته
سنجيهاي او را ميبيند، استدلال و اثبات
مسائل مطرح شده او را مرور ميكند، دلايل
صريح و استوار و رابطه ناگسستني مطالب او
را دنبال مينمايد، پي باين نكته ميبرد
كه كه چگونه نا آگاهانه و بغلط تا كنون
بازگو كننده عقايد و افكاري از مورخين
گمراهي بوده كه بعمد و غرض يا عشق ورزي و
شيفتگي به دنياي يونان، براي ما گذاشته
بودند. مؤلف
در ابتداي جلد اول اين كتاب لبه تيز براهين
خود را متوجه كلمه (بربرها) مينمايد و
ميگويد( بربر) كلمهايست بسيار معمولي
براي معرفي كساني كه از سرزمينها و
شهرهاي ديگرند- غير يوناني- و اخلاق و
عادات ديگري دارند و در هر زبان معادلي
دارد كه معني آن چيزي جز (اجنبي) يا (بيگانه
) نيست و جملة (بربر كسي است كه بزبان اجنبي
سخن ميگويد.) از نيكول او رسم
5 سخنشناس
قرن 14 را شاهد اختيار ميكند و معلوم
ميسازد كه اطلاق كلمه ( بربرها) به ايرانيان
در گذشته بهيچ وجه جنبه تحقير نداشته و
معناي مجازي اين واژه با مفهوم اصليش در
دوران هخامنشيان بكلي متفاوت بوده است ، در
واقع هر بار كه نويسندگان قديم يونان در
باره ايران صحبتي كردهاند، با استفاده
كلمه (بربر) در حقيقت خواستند ياد آور ملتي
باشند كه (يوناني) نبودند. تسلط
و توانائي بسيار مؤلف در بسط و توسعه، و
بيان رساي او تصور هر گونه شبهه را باطل
ميسازد. تفسير افكار او از خلال نوشتههايش
كاري است بس مشكل و عبث، بهتر است تمامي
كتاب مورد بحث با دقت- تا حد كنجكاوي-
خوانده شود. آقدي
بديع در صفحه 11 –
جلد اول- گفته مؤلف كتاب (شرق و يونان
باستان)6
را ياد آور ميشود كه ( …..پيروزمندي
[48] يونانيان در جنگهاي ايران و يونان سبب
گسترش تمدن يونان قديم شد… و
اگر ايرانيان پيروز ميشدند ناگزير اين
تمدن متوقف ميماند….)
و بر رد اين بيهوده گوئي، كم بيني و كوته
فكري اضافه ميكند كه … (ولي
اين فرضي بيش نيست و آن هم فرضي بيدليل از
آن جهت كه پيروزي ايرانيان بر يونانيان
آسيا به هيچ وجه و در هيچ زماني، مانع
شكفتگي و گسترش فرهنگ يوناني در سرزمين
آسيا در دامن امپراطوري هخامنشيان نشد…) و
حتي ميتوان گفت كه اگر اسكندر نظمي را كه
شاهان هخامنشي در نيمي از جهان آن روز
بوجود آورده بودند بهم نميزد چه بسا اينكه
دنياي امروز از اين كه هست جلوتر و پيش
رفته تر بود …..شكي
نيست كه ايران و مشرق زمين در مقابل گوسفند
منشي عدهاي وقايع نگار مغرض، ستايشگراني
نيز داشته كه با آگاهي و تعمق، پيوستگي و
اهميت تمدني را كه در آن از زردشت تا غزالي
و از رازي تا ابن سينا همه جا عقل، مقام
بسيار ارجمندي داشته، ستوده اند….. (من
اين را تكرار مي كنم كه سر چشمه همه چيز در
آنجا (آسيا ) است، آنچه در جهان يافته شده،
توانسته است در جاي ديگر يافته شود پس از
آن بوده است كه بهبود پيدا كرده، بشكل ديگر
در آمده،گسترش يافته يا كاهش پيدا كرده
است. اين افتخار درجه دوم مخصوص ما است، و
بديهي است كه بشر در
هر جا كه هست وظيفهاي دارد. آنچه كه حيات
را شامل ميشود اختراع است و باقي هر چه هست
فرعي و دست دوم است…. (او
(آسيائي) لب به سخن نميگشايد، شما را
مينگرد، شما او را احمق ميپنداريد. و
او شمارا كور ميداند. چنان ميپنداريد كه
با ناداني سروكار داريد و او چنان گمان ميكند
كه با كودكي روبرو است. و به همين علت اصلي
است كه آسيائيان براي عقل و شعور اروپائي
چندان قدر و منزلتي قائل نمي شوند. آنچه
مخصوص ايشان است ايمان است و با اين ايمان
خود به جهاني در ماوراي عقل ميرسند كه
عقل در آن هم كار نمي كند، در صورتي كه ما
برآنيم كه در آن طرف عقل چيزي جز خلاء وجود
ندارد. در آن جا كه ما نه چيزي مي بينيم و نه
چيزي احساس مي كنيم، آنان فضائي مي يابند
كه به آن دلبستگي دارند و در آن به آسايش
تنفس مي كنند، من نمي گويم كه در اروپا
مردم از آن جهت كه چنين فكر ميكنند
مقصرند، ولي چون همه چيز درست در نظر گرفته
شود، طبيعت نا انديشيده و به عبارت بهتر
غريزه آسيائي، چنان چيزهاي بزرگي را در
زمينه دين، فلسفه و شعر تخيل كرده است كه
شكل زيستن آنان در نظر من شايسته كمال
احترام است واگر اين غريزه وجود نمي داشت و
عمل نميكرد، ما چيزي براي تحليل كردن يا
براي طرد كردن يا براي فهميدن در اختيار
نمي داشتيم…) عبارات
فوق از كتاب (سه سال در آسيا )7 از كنت دو
گوبينو است كه بنقل از كتاب(يونانيان و
بربرها) آورده شده تا مؤيد ستايشگري
غربيان از (بربرها) باشد. آقاي
كنت دو گوبينو با عبارات فوق نه تنها بر
خلاف نيانديشيده بلكه خواسته واقعياتي
قابل لمس از استنباطات خود را به كمك كلمات
در قالبي بريزد تا واقع بيني خاصي به
انديشه خود داده باشد. نمونهها آنچنان
بسيار است كه در هر كتاب بفراواني ميتوان
عبارات ستايش آميز در باره مردمي كه از بين
خود زرتشت، مسيح و ديگران را به جهانيان
عرضه نمودند،ديد. هرودت
غالبا براي سرزنش هم ميهنانش رفتار و
كردار ايرانيان را به رخ آنها مي كشيد و با
ذكر عناوين يونانياني كه در خدمت شاهنشاهي
ايران بودند، مقام و منزلت دربار هخامنشي
را آشكارتر ميساخت. (ميلتيادس8، جبار آينده خرسونسوس9، پيش از آنكه سپهسالار نيرومند آتنيان در ماراتون باشد، همچون فرماندهي در خدمت ايرانيان بود. تميستوكلس10 فاتح سالاميس را آتنيان تبعيد كردند و اسپارتيان مورد تعقيب قرار دارند و در نزد ايرانيان پناه جست، باشكوه و جلال پذيراي او شدند، پااوسانياس11، فاتح پلانايا12 چنان در برابر كسان شاه بزرگ چاپلوسي مي كند كه هم وطنانش از خشم او را در معبد آتنايا13 كه در آن پناه جسته بودند زنده بگور مي كنند….)م [49] و
هم از آن جملهاند كتسياس
14 پزشك دربار
اردشير، كسنوفون
15 شاگرد سقراط و غيره.
آقاي بديع با معرفي تعداد زيادي از
يونانيان بنام، كه كار اثر چاپلوسي در
دربار شاهنشاهان ايران و خيانت به ميهن
خود بمقامي رسيده اند، نشان ميدهد كه عظمت
و درخشش دربار هخامنشي آنچنان خيره كننده
بوده كه سران و گردنكشان و فاتحان يوناني
در مقابل آن در خود نياز به ستايشگري و
خدمتگزاري مي ديدند و اين معرفي را بر
مبناي نوشتههاي تاريخ نويسان يونان و
بالاتر از همه آنها بر اساس ده جلد تاريخ
هرودت انجام ميدهد. آقاي مؤلف نظر دانشمند
امريكائي پروفسور پوپ را كه يكي از بهترين
كارشناسان تمدن ايراني است چنين نقل مي
كند…. (خلاصه
آنكه جهان بندرت، فرهنگي اين اندازه زنده
و فعال ديده است. يونان ورم در دورههاي
تاريخي از حيث شماره افكار ثمر بخش و وستعت
دامنه كارآمدي اين افكار بر ايران تفوق
پيدا كردند، ولي روزگار يونان و روم در
مقايسه با روزگار ايران بسيار كوتاه بوده،
اگر واحد مقياس، زندگي تاريخي ايران باشد،
يونان جز واقعهاي افتخار آميز و عظمت
روم، جز پردهاي از نمايشنامه جهاني جلوه
گر نميشود، نمودي با چنين عظمت و
نيرومندي آدمي را در صحنه تاريخ به اشتباه
مي اندازد. نه تنها تاريخ آسيا بلكه تاريخ
جهان هم تا زماني كه منابع قدرت ايران كشف
و بيان و اندازه گيري نشود و دامنةتأثير
آن به سنجش در نيايد و درست تفهيم نشود غير
قابل فهم خواهد ماند….)م16 و
در مقابل نشان ميدهد كه آقاي بوسوئه
17 با
تمام آگاهيهائي كه در مورد اخلاق و رفتار
ايرانيان داشته و با ناديده گرفتن نيكيهائي
كه خود يونانيان بدان معترف بوده اند،
چگونه از روي عمد و بدنظري و مغرضانه
درباره ايرانيان سخن رانده است و دراين جا
مؤلف از زبان بوسوئه با او سخن ميگويد و از
منابع بوسوئه برايش مدارك ميآورد، و از
هومر18 و اشعارش خصوصا قطعه معروف به
ملاقات (هكتور)19 با (آندروماك)20
در كنار دروازه (سكه) از
هرودت، افلاطون، كسنوفون، ديودوروس
22 و
پلوتارك كه كتابهايشان منبع فصل پنجم (امپراطوريها)
ي بوسوئه است دليل اقامه مي كند و نشان
ميدهد كه هرگز ايرانيان در نظر يونانيان (چيز
نفرت انگيزي ) نبودند. در
مقابل گفتهاي از بوسوئه كه : (….هنگامي
كه يونان،كه بدين گونه برآمده و تربيت
شده بود، به مردم آسيا و ظرافت و خود آرائي
و زيبائي زنانه آنان مي نگريست نسبت به
آنان در خود چيزي جز نفرت احساس نمي كرد…) شاهدهائي
از كسنوفون ميآورد ونتيجه ميگيرد كه اين
خود آرائي، زيبائي زنانه و تناسائي
هخامنشيان چيزي جز مظاهر زندگي منظم و
متمدن آن زمان نبوده و اضافه مي كند: (…
چنان مينمايد كه هيچ كس نمي خواهد بفهمد كه
آنچه در ايرانيان قديم مايه عيبجوئي و
خرده گيري يونانيان شده است، همان چيزي
است كه ملتهاي فقير، در آن باره، ملتهاي
ثروتمند را سرزنش مي كنند و همان چيزها است
كه ملتهاي محروم با بانگ بلند ملتهاي
مرفه را از داشتن آنها در معرض انتقاد قرار
ميدهند و آن را تجمل پرستي ميخوانند،
اما در حقيقت اين تجمل پرستي غالبا چيزي جز
وسيله تأمين رفاهيت آدمي نيست.) سراسر
كتاب آقاي بديع كوشش ميكند برتري اخلاق و
تمدن ايران را بر يونان بنابر گفته
نويسندگان قديم يونان روشن نمايد و اين
كار را از روي عدم تعصب و با كمال بي طرفي
انجام ميدهد. پس
از رد كردن عقايد بوسوئه، به مطالعه و
تعبير گفتههاي دارمستتر23 ، ميپردازد
با اينكه دار مستتر راجع به ايران باستان
نظر مساعدي داشته باز تحت نفوذ و عقايد عصر
خود نتوانسته است از قيد افكار محيط، خود
را آزاد كند، وي نيز يونان را به منزله
كشور ايده آلي در برابر مشرق يعني ايران به
حساب آورده است و در مورد پرس پوليس اين
بازمانده عظمت ايران باستان گفته است: (….
ويرانههاي پرس پوليس هنري تركيبي را به
ما ميشناساند كه از هوسي شاهانه برخاسته
و انواع گوناگون هنري كه در ايالتهاي
آشور، مصر و يونان آسيائي، بچشم او خورده،
با يكديگر تركيب كرده و وحدتي ساختگي از آن
بيرون آورده است. اين، هوس يك متفنن بسيار
نيرومندي است كه شوق آن داشته است كه بناي
عظيمي بسازد…) آقاي
بديع در رد اين گونه تهمتها و تفنني بودن
ساختمان پرس پوليس و هوس شاهي به تشريح كاخ
پرس پوليس پرداخته و اضافه مي كند: (در
اين كه پرس پوليس اثر كارگران امپراطوري
هخامنشي است، چه كسي ميتواند و مي خواهد
شك كند؟ بايستي كسي كور با شد تا در ميان
ويرانههاي شوش و پرس پوليس، در يكي نشانه
و در ديگري حضور هنرمندان آشوري و مصري يا
يوناني را تشخيص ندهد، آشكارا بودن اين
مطلب خود از اينجا بيشتر واضح ميشود كه آن
كساني كه به ساختن بناهاي شوش فرمان داده
بودند به بانگ بلند اعلام كردند كه در
ساختن نخستين بناي شاهانه واقعي از ثروتها
و هنرهاي سراسر امپراطوري مدد گرفته اند…) سپس
به سند موجود فرمان شروع بناي شوش –
كتبيه داريوش- اشاره كرده و نتيجه ميگيرد:
(….ولي
از اين سخن، تا پذيرفتن اينكه هنر
پرسپوليس كه از (هوس شاهي ) برخاسته،
تركيبي و ساختگي است و قبول اينكه
ايرانيان ابتكاري در هنر نداشته اند، گامي
بوده كه نبايد برداشته شود، از آن جهت كه
داشتن ابتكار در موضوع هنر بي شك حركت
طبيعي روح ايراني است…) در
صفحات آخر جلد اول، مؤلف در مورد تصويري كه
مغرب زمين براي خود از مشرق زمين ساخته،
گفتگو ميكند و با روش خاص خود سعي در رفع
ابهامات وقايع و حذف پيرايههاي ناخوش
آيندي كه بسهو و عمد اضافه شده اند مينمايد
و ميگويد: (خلاصه
مطلب آنكه بر خلاف تصور متأخران، در نظر
برجسته ترين نمايندگان تمدن يونان،يعني
مرداني چون كسنوفون، افلاطون، آيسخولوس24
،هرودت، توكوديدوس
25
و سترابون26
،
ايراني قبل از هر چيز رقيب، حريف و بيگانه
است بي آنكه اختلاف و تعارض ميان دو ملت
الزاما متضمن آن بوده باشد كه از لحاظ روحي
و اخلاقي ايران درجه پست تر و يونان درجه
عاليتر داشته باشد…) وسپس
باسخناني از آيسخولوس در مورد داريوش، به
جلد اول كتاب خود خاتمه ميدهد: (آيا
شاه در گذشته، داريوش، شاه برابر با
خدايان، بانگ مرا مي شنود؟ آيا سوز و
زاريها و شكايتهاي غم انگيز مرا كه همه
رنج و دردم در آن انباشته شده و به زبان خاص
او كه زبان روشن و آشنا بگوش او است ميشنود؟
من به بانگ بلند بدبختيها و رنجهاي بي
پاياني را كه روح مرا فرا گرفته است اظهار
ميدارم، آيا او از قعر تاريكيها بانگ مرا
ميشنود؟ اي
زمين و اي ارواح جهان زيرزميني، بگذاريد
كه موجود الهي و با شكوه خدائي كه در شوش
زاده شده و ايرانيان او را ميپرستيدند از
منزلگاههاي شما بيرون آيد….. زيرا
اين مرد، براي ما گرامي است و روح و كرانههائي
كه اورا در خود گرفتهاند براي ما عزيز
است. اي
خداي جهانهاي زير زمين، تو اي آيدونئوس،
بگذار كه داريوش به كاخ خويش باز گردد. اين
او نبود كه سربازان خود را به شكستهاي
خونين كشانيد. ايرانيان
ميگويند كه وي آكنده از خداست و با الهام
خدايان بود كه وي كشتي خودرا هدايت ميكرد. اي
شاه، اي شاه پير، به ميان ما باز گرد- بر
بالاي زميني كه گور ترا پوشانده است ظاهر
شو. پاي
خود و پاپوش زرين خويش را بر اين سنگ بگذار
و يك بار ديگر روا دار كه قبه تاج شاهي را
بنگريم. آوخ
كه در آن هنگام، كه شاه پير، شاه توانا،
شاه شكست ناپذير و بي عيب، داريوش برابر
خدايان، بر اين سرزمين فرمان ميراند،
زندگي چه با عظمت و چه زيبا بود….) اين
سخنان آيسخولوس است، يكي از جنگدگان در
سالاميس، يكي از مردان بر جسته تمدن
يونان، مردي كه با تمام وجودش آكنده از خشم
نسبت به خشايار شاه بوده، مردي كه با همه
سنگدلي نسبت به خشايارشاه ميانديشيده
ولي، همين مرد، در كتاب (ايرانيان) سخن
بدانگونه در مورد داريوش، شاه بزرگ رانده،او
را ستوده،از او بنيكي ياد كرده و در سوگ
او بسختي ندبه كرده و در جائي ديگر يونان و
ايران را دو خواهر از يك خون توصيف كرده
است… جلد
دوم اين كتاب بخشهاي گوناگوني را شامل
ميشود كه ذكر يكايك آنها دراين مقاله نمي
گنجد و بررسي آنها نيز در اين مختصر نميآيد.
در
ابتداي اين جلد مي بينيم كه مؤلف قسمتي از
گفته فوستل دو گلانژ
27 را نقل كرده است: (روش
آموزش و پرورش ما كه از زمان كودكي ما را در
ميان يونانيان و روميان بزندگي واميدارد،
به اين معتادمان ساخته است كه پيوسته آنان
را با خود مقايسه كنيم و تاريخشان را از
روي تاريخ خودمان مورد قضاوت قرار دهيم…
آنچه از ايشان ميگيريم و آنچه ايشان براي
ما به ميراث گذاشتهاند، اين عقيده را در
ما ايجاد كرده است كه آنان مانند ما بوده
اند. براي ما دشوار است كه آنان را چون ملتهائي
بيگانه تصور كنيم، تقريبا پيوسته خودمان
را در ايشان ميبينيم، از همين جا است كه
بسياري از خطاها پيدا شده است….) فوستل
دو كلانژ، مورخ روشن بين و كم تعصبي بوده و
اگر گوسفند منشي اسلاف خود را با جملات فوق
توجيه كرده و توضيح داده نه بخاطر آنست كه
كتمان واقعيت كند، بلكه خواسته بگويد كه
اين (يوناني مآبي) چيزي جز خودستائيهاي
مورخين غرب و گزافههاي آنان نيست و يا
اين( خود يوناني بيني) چيزي جز حقيقت تلخ و
ژرفي نيست كه منشاء پيدايش تمام خطاها و
قضاوتهاي نادرست آنان، در مورد دنياي (غير
يوناني) بوده است. آقاي بديع بحث پيرامون
منشاء و پيدايش اشتباهات اوليه را دنبال
نموده و سعي كرده است كه هيچوقت مدعي نباشد
و ادعانامه صادر نكند ولي كوشيده تا
ادعاهاي ديگران را با اسناد و مدارك
خودشان مردود سازد… در
مورد نتايج ورود اسكندر به مشرق زمين و
ادعاي (يوناني مآب شدن جهان باستان) ميگويد: (…
مدعي اين شدن كه به محض طلوع اسكندر، تاريخ
يونان براي هميشه با تاريخ جهان يكي شده،
همانگونه كه پيش از اين اشاره كردم، بدان
معني است كه آدمي بخواهد چين و هند
[52] و ايران
و عربستان و حتي مصر و باقي سرزمينهاي آسيا
و آفريقا را كه نيزه
داران مقدوني و افواج رومي بر آنها عبور
كرده اند از جهان حذف كند…. از
روي پراكندگي حواس نيست كه من از جهان
يوناني مآب، ايران ايرانيان و مصر مصريان
را حذف كردهام. يكي از هدفهاي نوشتن اين
كتاب اثبات اين امر است كه علي رغم وجود
سلوكيان و علي رغم وجود اشكانيان كه خود را
يونان دوست ميگفتند و چندان به آن باور
نداشتند و علي رغم مملكت (يوناني) بلخ،
جهان واقعا ايراني و ملت ايران و فرهنگ آن،هرگاه
كه تمدن يوناني توسط فاتح بيگانه برآن
تحميل ميشد، آشكارا و با سرسختي در بروي آن
ميبستند و بصورت مطلق راهي براي تأثير
اين فرهنگ باز نميگذاشتند…
صحت اين مطلب چندان است كه ميتوان گفت كه
ايران هخامنشي چيزهاي فراوان و بيشمار از
يوناني مآبي خاص به عاريت گرفته بود، و در
دوران افتخار آميز تفوق خود غالبا از
خبرگي و استادي يوناني، در هر جاكه پسران
هلاس شايسته تر از فرزندان ايران بودند،
بهره مند شده بود، چنين ايراني، بسيار جدي
تر و بسيار با دوام تر از ايران سلوكيان و
ايران جانشينان اسكندر، در زير تأثير
انديشه هنر يونان بوده است…) و
نتيجه مي گيرد كه اين تمدن يوناني است كه از
فكر و روح ايراني و مصري متأثرشده و اين
يوناني است كه تغيير شكل يافته و بصورت
ديگر درآمده و اضافه ميكند: (….
پس اين درست نيست كه گفته شود، اسكندر مصر و
تقريبا تمام آسيا را به جهان يوناني گري
ضميمه كرد، بلكه بايد گفت اسكندر سرزمينهاي
شاه بزرگ را به متصرفات خود افزود، ولي، او
و جانشينانش و روميان كه وارث چپاولهاي
ايشان بودند هيچكدام نتوانستند ملت ايران
و ملت مصر را به جهان يونانيگري ضميمه كنند…) و
سپس چنين ادامه ميدهد: (…
يوناني مآب شدن ايران از همان زمان محكوم
به شكست شد كه،اسكندري كه پيش ازگام
نهادن به خاك ايران خيال يك امپراطوري
جهاني را در سر ميپروراند كه در تحت فرمان
مقدونيان باشد، چون به ايران رسيد و مسحور
زندگي ديگري جز آنچه در پلاي ميشناخت شد
و خود رنگ ايراني گرفت.)
(پاورقي)
1-
(فكر متود در علوم).L’Idee
de la Methode de la sciences) Payot, Lausanne 1953. ) 2- (پندار در باره اتساع پذيري لايتناهي حقيقت).
(L’illusion de l' Extensibilite infinie de la verite’)Payot, Lausanne
1960. 3- (يونانيان و بربرها يا روي ديگر تاريخ).
(les Grecs et les Barbares, L'autre face de l'his toire)Payot Lausanne
1963. 4- (سكوتهاي علم. (Les silences de la sciences.
5-
Nicole Oresme.
6-
(شرق و يونان باستان). (L’Orient
et la Grece antique). تأليف
Jannine
Auboyer , Andre Aymard از
مجموعه (Histoire
generale des civilisations) پرس
او نيور سيتر دو فرانس پاريس 1953.
7-
Comte de Gobineau, (Trois ans en Asie)Paris 1923. مؤلف
كتاب:
8-
Miltiade.
9- Chersones.
10-
Themistocle.
11-
Pausanias.
12-
Platees.
13-
Athena.
14-
Ctesias.
15-
Xenophon.
16-
آرتور آپهام پوپ Arthur Upham Pope
مؤلف
(A
Survey of Persian Art) آكسفورد
يونيورسيتي پرس 1937
17-
(Bossuet (Discour sur l'histoire universelle.
18-
Homer.
19-
Hector.
20-
Andromaque.
21-
سرود بيست و دوم ايلياد مسراعهاي 400 –
330.
22-
Diodore.
23-
Darmesteter (James), (Coup d' c Eil sur l'his toire
de la Perse)
24-
Eschyle.
25-
Thucydide.
26-
Strabon
27-
Fustel de Coulange. (la Cite Antique) 1864. |