|
|
||
نعيمي، حسين. نگاهي به كتاب يونانيان و بربرها ـ روي ديگر تاريخ. دوره 8 ،ش 91 (ارديبهشت 49): ص 49-59. |
||
|
|
||
|
خلاصه: نوشتههايي از درون كتاب و شرحي بر زندگي و آداب و رسوم و اعتقادات ايرانيان و مواردي كه موجب جنگ بين ايران و يونان ميشود، پيشرفت اسكندر در آسيا ـ كوشش در بازشناسي تحريفات تاريخي برمبناي آنچه از "دموستنس" و مخالفان او باقيمانده. |
|
|
تاكنون تاريخ كشور ما با رعايت اصل «حقيقت طلبي» نوشته نشده است، زيرا تقريبا ماية همة آنچه تدوين شده، نوشتهها و روايات مورخاني بوده است كه هر چند مابه مقام علمي آنان احترام ميگذاريم ولي ميدانيم كه در مورد ما غالبا بي طرف نبودهاند. از سخنان محمد رضا پهلوينگاهي به كتاب .
يونانيان و بربر ها- روي ديگر تاريخ
گفته پومپيوس تروگوس
28 را از زبان
يوستينوس29 بشهادت گرفته كه چنين است: (اسكندر لباس شاهان پارس به تن كرد و
تاج بر سر گذاشت كه شاهان مقدوني پيش از وي
از چنين چيزها بي خبر بودند، اين در واقع
پذيرفتن آداب و رسوم قوم مغلوب بود، براي
آنكه با رفتارش ناخرسندي اطرافيان خود را
بيشتر نكند، به درباريان خود فرمان داد كه
آنان نيز قباي بلند ارغواني زربافت
بپوشند، لشكريانش از اين خشمگين بودند كه
وي چندان از مقام پدرش فيليپ تنزل يافته
بود كه حتي نام وطن را طرد كرده وراه و رسم
پارسيان را پذيرفته بود كه به سبب همين راه
و رسمشان توانسته بود بر آنها پيروز شود
ولي براي آنكه در تسليم و رذايل كسانيكه با
شمشير بر آنها پيروز شده بود تنها نماند به
سربازانش فرمان داد تا اسيراني را كه به
آنان دل بسته بودند به همسري در آورند و
اين قاعده حتي در زمان جانشينان اسكندر
نيز باقي بود…. از اين پس اسكندر بر آن شد كه با
هموطنان خود نه مانند يك پادشاه بلكه
مانند يك دشمن رفتار كند…) آنگاه مؤلف بدون هيچگونه اظهار
نظري گفته گوئينتوس كورتيوس30 را بعنوان
نتيجه ميآورد: (…. پيروزي به بهاي بيش از آنچه از
جنگ به غنيمت گرفته بودند تمام شده بود،
بيشتر آنان (كهنه سربازان فيليپ) بودند كه
در واقع شكست خورده و محكوم به آداب و رسوم
[49]
بيگانهاي شده بودند كه از نژادي مخالف با
نژاد ايشان به عاريت گرفته شده بود، با
لباس شبيه لباس زندانيان در بر،با چه رو
بخانههاي خود باز گردند؟ با اين انديشه
احساس شرمساري در چهره آنان نفوذ كرد. از آن پس شاهشان، بيش از آنكه به
پيروزمندان شبيه باشد به شكست خودگان
شباهت داشت، و از صورت رئيس مقدوني به صورت
شهرباني از داريوش درآمده بود…) و بدنبال بحث يونانيگري و يوناني
مآب شدن جهان باستان مؤلف محترم ادامه
ميدهد كه : اگر مقصور از يوناني مآب شدن دنياي
قديم، نفوذ و استقرار معيارهاي فكري و
هنري يونانيان در سرزمين آسيا و افريقا و
در روحيه و اخلاق فرزندان اين سرزمينهاست،
مقتضي است كه اين مطلب دانسته شود كه اين
نهضت، كه سه قرن پيش از تولد اسكندر شروع
شده بود با پيروزيهاي اسكندر به اوج خود
نرسيد بلكه اين زمان آغاز انقراض آن بود چه
اين پيروزي خاتمه كار يونان حقيقي باستاني
يعني يونان هومروس31، پينداروس32 ، افلاطون و دموستنس33
بوده است) و اين حقيقتي است، حقيقتي كه حتي ميتوان
در خلال نوشتههاي مورخين غرب ديد چه آقاي
پير گيون
34 در كتاب تاريخ ادبيات گفته است
كه : (… پس از مرگ اسكندر… يونان خاص،
خود را جذب شده در جهان تازهاي يافت…
سرزمين كوچك يونان با شهر كشورهاي باشكوه
بصورت ايالات محقر و بخواب رفتهاي درآمد
كه اين جا و آنجاي آن دهكدهاي ديده ميشد و
فقر و فلاكت در ميان ويرانههاي بي مردم
آن خانه كرده بود سازمانها بر گرده سلطنتهاي
مركزي پذيرفته شده بود كه اگر سر پوش قديمي
آن را بر ميداشتند رنگ شرقي آن بيش از رنگ
يوناني آشكار ميشد35…) و بالاخره آقاي بديع اضافه ميكند كه
: ( آنچه ايران را علي رغم پنج قرن
وسوسه يوناني مآبي و علي رغم حضور خفتبار
مقدونيان، و علي رغم يوناندوستي بسيار
علني خداوندگارانش، مانع از آن شد كه
يوناني شود، همان
چيزي بود كه بعدها نيز آنرا از استيلاي
وحشيانه مغولان و مد ويرانگر حمله اعراب
نجات بخشيد… اين چيز، روح و كردار مردم آن بود كه
از اصل با روح و كردار قوم يوناني تفاوت
داشت، و اگر كسي بخواهد علت شكست يوناني
مآبي را در ايران بفهمد ناگزير بايد بكوشد
تا اين روح و كردار را بشناسد…) نويسنده كتاب در مبحث مربوط به
ايرانيان و يونانيان پديدههاي دو دنياي
آن روزگاران را در مقابل هم قرار ميدهد، از
ايران سخن ميگويد و از يونان، ادامه ميدهد: (از يكسو در ايران، گله داران و دهقانان بودند كه همانگونه كه
مونتسكيو بحق اشاره كرده، (بنابر اصول ديني زمين را كشت ميكردند. )
از طرف ديگر در يونان جامعهاي از
پهلوانان و جنگاوران بودند. از يكطرف در ايران كرداري چنان منزه
است كه راستگوئي را معيار رفتار مردمان و
خانواده را شالوده شهر و كشور قرار ميدهد. از طرف ديگر در يونان اخلاق و
عاداتي است كه اغماض از آنها تنها وقتي
ممكن است كه آدمي متوجه اين امر بشود كه آن
نيرو كه فرد يوناني را بطرف چيزهاي زيبا
ميكشيده، چه اندازه مقاومت ناپذير و عشق
يونانيان بآزادي چه اندازه زياد بوده، و
آنچه زندگي بيمانع و مردانه را مجسم
ميسازد، چه جذبهاي در نظر ايشان داشته
است. از يكطرف در ايران، آئين پرستش است
كه در رديف عميقترين اصول عقايد ديني جاي
گرفته و ميتوان آن را در ميان كاملترين
محصولات فكري بشري جاي داد. از طرف ديگر در يونان ديني است كه
حتي در نظر بزرگان فكر يونان چيزي جز
افسانهاي مخالف با عقل و اخلاق نيست و
بيش از آنكه تشويش جاوداني عقل و جان را
تسكين بخشد، مايه افروختن قريحه شاعران
هزلسراست. از يكطرف در ايران، ايزداني چندان
مجرد است كه حتي مجسم ساختن آنها ناممكن و
بي فايده است. از طرف ديگر در يونان خداياني است
از گوشت و استخوان برآمده كه دل از هوي و
هوس در سينههايشان ميطپد. از يكطرف در ايران جهاني است آن
اندازه از مادي و دنيوي بريده كه مثال
الاهي تجسم خود را جز در آتش نمييابد و
پرستشگاهي جز آتشداني كه آتش در آن ميسوزد
ندارد. از طرف ديگر در يونان اجتماعي است
دلباخته شكل و عاشق فن صورتسازي و پيكر
سازي و بتها و معابد كه همه از آن آگاهند.) و بدنبال آنچه كه در فوق گفته اضافه
ميكند: (.. بي شك همين اختلاف است كه قبل از
هرچيز، سخت در مخيله يونانيان تأثير كرده
و فقره معروف نخستين كتاب تاريخهاي هرودت،
بنابر آن نوشته شده است.) سپس از هرودوت چنين نقل ميكند: (… در مورد رسوم و آداب ايرانيان
اين است آنچه من ميدانم، مجسمههاي
خدايان و معابد و محرابها از آن چيزها است
كه آنان عادت بساختن آنها ندارند و حتي
ملتهائي كه چنين چيزها ميسازند متهم
بديوانگي ميكنند. و اين بنظر من از آن جهت
است كه ايشان مانند يونانيان هرگز براي
خدايان، طبيعت بشري قائل نبودند. … در آئين پرستش ايشان قربانيهائي
بزئوس تقديم ميشود، آنان قربانيهاي خود را
بر قلههاي كوهي تقديم ميكنند و آنچه كه
زئوس مينامند مجموعه قبه فلكي است…) لازم است كه گفته شود، زئوس
بزرگترين خدايان يونان بود، هرودت –
اهورامزداي ايران هخامنش را با زئوس (بزرگترين
خدايان يونان) يكي ميشمارد چه با اينكه در
اين مورد افرودتيه را نيز با آناهيتا
برابر ميداند… در فصل كينه (نسبت به بربرها ) مؤلف
توجه خود را بنوعي (مادپرستي ) كه يكي از
علل ايجاد كينه يونانيان نسبت به دنياي
شرق بوده معطوف كرده و هم از اوست كه
ميخوانيم:
(… و ميان ماراتون37 و گئوگمالا
38،
با وجود مصيبت سالاميس
39 و با وجود روز
بلاخيز ايسوس40 كه از آن پس ديگر هيچ چيز
باقي نمانده كه مايه چشمترس اسكندر شود،
يونان كه با دهشت آميخته به استعجاب منحصر
به زئوس شاهد عبور خشايارشا ميبود ا زشاه
بزرگ ترسيد و با تعجب و تحسين با كينه يا بي
كينه ولي بي تعطيل به تعظيم وي پرداخت.
چنان شد كه مانند رقابت ميان شهر كشورها،
تهمت (مادپرستي) درد پنهاني يونان بود….) براي اينكه بهتر پي به وسعت دامنه
اين تهمت ببريم، اين درد پنهاني يونانيان
را بشناسيم و انگيزه اين (ماد پرستي) كه
يونانيان را بوحشت انداخته بود، بدانيم،
بهتر است جملات زير را از اريستو فانس41 كه
در (شادينامه صلح) آورده بخوانيم. (…. بخاطر همه يونانيان پرواز ميكنم….
و در آسمان نزد زئوس ميروم ميخواهم از او
بپرسم كه در باره يونانيان چه كاري
ميخواهد بكند و اگر نخواهد آن را بمن
بگويد، درمقابل حقانيت او را متهم ميكنم
كه بخاطر مادها به يونان خيانت كرده است…) ولي (مادپرستي ) تنها عامل كينه نسبت
به (بربرها ) نيست، چه آقاي بديع ميگويد: (…. ولي از هم اكنون بايد متوجه اين
مطلب باشيم كه اين كينه نسبت به بربرها كه
براي فيليپ و اسكندر عنوان شعار بسيج
عمومي داشت و توانستند بوسيله آن همه
يونان را درزير پرچم مقدوني كه بر ضد ايران
افراشتند، متحد كنند، بهانهاي بود تا
بدينوسيله بر ثروتهاي ايران دست يابند….) سپس بشرح و بازگوئي اولين
برخوردهاي سياسي و جنگي در جهان غرب و شرق
ميپردازد و اين كار را نه بعنوان يك وقايع
نگار بلكه بمنظور نتيجه گيري و بهره
برداري به سياق خود انجام ميدهد…. او نشان
ميدهد كه فقر يونان و يونانيان مسبب چه
عواملي در داخل آنان بوده و به ثروت و مكنت
ايران زمان هخامنشي با چه نظري نگاه
ميكردند. از او ميخوانيم: (… شاهنشاهي هخامنشي، بمحض آنكه
وارد تاريخ شد، براي يونانيان بصورتي در
آمد كه تا آخرين روز بقاء خود، بهمان صورت
ماند. منبعي از قدرت و ثروت كه يونانيان
ميكوشيدند تا، بي شرم و بي دغدغه خاطر، از
آن بهره مند شوند….) (……. اينكه يونانيان سوگند خود را
شكسته باشند تا در زير حمايت هخامنشيان
زندگي كنند، و اينكه يونانيان ديگر ساكن
جزاير، در آن زمان كه فرمانرواي شوش هنوز
فنيقيه را بتصرف در نياورده و هنوز آن
اندازه ناوگان ندارد كه در آن سوي مرزهاي
دريائيش مايه بيم شود، خود را تسليم او
كنند، خود نشانههائي از آن است كه
هخامنشيان از آغاز ورود در تاريخ، بيش از
آنكه حس كينه يونانيان را نسبت بخود
برانگيزند دلبستگي و مهر ايشان را
برانگيختهاند….) و در مورد علل جنگهاي ايران و
يونان، آقاي بديع باستناد به هرودت،
ميكوشد تا نشان دهد كه اين يونانيها بودند
كه با كمال ميل، ايران را دعوت به دخالت در
امور سياسي خود براي تفوق بر دشمنانشان
نمودند…. (…… مردماني از طبقه ثروتمند- بقول
هرودت از طبقه فربهان- توسط مردم ناكسوس42
[52]
از
آن بيرون رانده شدند. اينان به ميلتوس
43
آمدند كه در آن هنگام زير فرمان آريستا
گوراس
44، داماد هيستيايوس
45، بود و اين
هيستيايوس در شوش در بند داريوش بود، اين
ثروتمندان كه به ميلتوس رسيدند از وي
خواستند كه بياري ايشان برخيزد و بر ايشان
سپاهي فراهم آورد كه در بازگشت به ناكسوس
مددكار ايشان باشند. به گفته هردوت، آريستا گوراس فرصت
را غنيمت شمرد تا مالك ناكسوس شود و به شاه
بزرگ تقرب جويد، به همين جهت به پناهندگان
چنين پاسخ داد: (ارتافرنس شهربان ايونيا و لوديا
دوست من است، چون برادر شاه داريوش پسر
ويشتاسب است، مالك كشورهاي دريائي آسيا و
سالارسپاه پر شماري است، به مدد او ميتوانيم
آنچه را ميخواهيم انجام دهيم)… تبعيديان كه از شنيدن چنين سخنان
شادمان شده بودند، هدايائي وعده كردند و
حتي متعهد شدند كه هزينه لشكر كشي را
بپردازند و آريستا گوراس به ساردئيس رفت
تا تسخير جزاير يوناني را به ارتافرنس
پيشنهاد كند. و ارتافرانس بدين ترتيب توسط
يونانيان دعوت شد كه تبعيديان را به
ناكسوس برگرداند و در مقابل ….. (… علاوه بر مصارف لازم براي لشكر
كشي، مقادير هنگفتي سيم و زر در نزد من (آريستا
گوراس) خواهي داشت، و تو به سرزمينهاي
شاه، جزايري خواهي افزود كه از آن جمله است
ناكسوس و متعلقات آن همچون پاروس46 و
آندروس47 و جزاير ديگر كه آنها را كوكلادس
48 مينامند… از آنجا براحتي ميتواني به
رائوبويا
49 حمله كني كه جزيرهاي پر ثروت و پر وسعت است و بزرگي آن كم از
قبرس نيست و گرفتن آن آسان است، براي تصرف همه اين جزاير صد کشتي بسنده است…) و پس از ذكر اسناد فوق از او
ميخوانيم كه: (… ميبينيد كه به شهادت مورخ
يوناني، مردان بسيار ثروتمند يكي از جزاير
بسيار شكوفان مجمع الجزاير، يك ايوني
اصيل، داماد و عموزاده هيستيايوس و جبار
ميلتوس شهر بسيار پر ثروت و آباد آن زمان
ايونيا را بر ميانگيزد تا نزد شهربان
داريوش رود و او را حاضر كند تا به هزينه
ايشان جزاير يونان را مسخر سازد…) و يا (…. اين روايت كه از لحاظ روابط
ايران و يونان، براي يونانيان بسيار كم
افتخار آميز است بخوبي نشان ميدهد كه
يونانيان، از اواخر قرن ششم ق .م . و بمحض
آنكه با ايرانيان ارتباط پيدا كردند،بر
آن شدند كه با كشاندن هخامنشيان در
نزاعهاي دايمي خودشان از قدرت ايشان
استفاده كنند…) (آري در پايان قرن ششم ق.م. آتن كه
نخستين شهر كشور يونان و از همه مقتدرتر و
نامدارتر و نيز گردنفرازتر بود برضد
اسپارت در صدد اتحاد با ايران و ياري گرفتن
از شاه بزرگ برآمد و نمايندگان آن در پاسخ
در خواست خود چنين شنيدند كه اگر بخواهند
امنيت و سلامت
[53] خود را تأمين كنند بايد
دوباره هيپياس
50 را كه بر اثر فشار خاندان
الكمايونيداي متحد شده با اسپارتيان از
سلطنت استعفا كرده و در شوش و نزد داريوش
عزلت گزيده بود، به فرمانروائي بپذيرند…) آقاي بديع در اين فصل تمام عوامل
بروز جنگهاي ايران و يونان را كه منتج به
كينه بعدي نسبت به (بربرها) شده بود بررسي
ميكند، اختلاف يونانيان و كمك گرفتن از
هخامنشيان، آتش زدن ساردئيس بدست شورشيان
ايوني و آتني و سپس عمل متقابل بمثل
ايرانيان در آتن و آتش زدن آن، همه و همه
مواردي است كه مؤلف درصدد توجيه و توضيح آن
برميآيد… (….آري، ايرانيان با آتش زدن آتن
بدانگونه كه آتنيان ساردئيس را آتش زدند،
توهين را با توهين جواب دادند…) و سند ديگري از ديودوروس ارائه
ميدهد: (….ايرانيان بدين ترتيب از
يونانيان آموختند كه پرستشگاههاي خدايان
را به آتش بكشند و به انتقام اين عمل جز آن
نكردند كه توهين و آزار كساني را كه ابتدا
باين جنايت دست زده بودند با توهين و آزار
ديگري جواب گويند…) و وقايعي چنين كه بخواست يونانيان
براي حل اختلاف داخلي آنان بوجود ميآمد،
بعدها ميبينيم كه وسيله نويسندگان و
مورخين غرب، بزرگ و بزرگتر شده و بمنزله
وقايع مؤثر تاريخي دو جهان در آمدند ولي،
اگر شكستهاي ايرانيان در ماراتون،
سالاميس و غيره در اثر خيانت سرداران
سوگند خورده يوناني كه در خدمت شاه بزرگ
بودند عايد شد، و براي يونانيان جزو
افتخارات بزرگي بحساب رفت، حماسهها
سروده شد و مبالغه گويان به زيادي از آن
سخن گفتند و در بين آنها مورخين غرب نيز از
آنها تأسي جستند، براي ايران و ايرانيان
زمان هخامنشي واقعهاي بس ناچيز بود و حتي
شايد يك عقب نشيني بسيار ساده ولي…. (بايد گفت كه آنچه كاملا تاريخ قديم
را تحريف و قلب كرده پيوسته دروغ پردازي
بمنظور پوشاندن ناداني نويسندگان تاريخ
نبوده است، تاريخ ايران هخامنشي، بدان
صورت كه در آثار مورخان يوناني ديده
ميشود، آلوده به تهمتهائي است، و
هواخاهان طرز فكري كه فيلسوف آن ارسطو و
مزور و لفظباز آن ايسوكراتس
51 و بهرهبرداري
از آن فيليپ و اسكندر مقدوني بوده، دانسته
آن را قلب كردهاند…) در فصول بعدي مؤلف به بحث پيرامون
مقدمات حمله مقدوني ميپردازد و نشان ميدهد
كه اين لشكر كشي بايران كه جز ايجاد هرج و
مرج و بي نظمي نتيجهاي نداشت، تنها به
سبب خيالبافي و ارضاء هوسهاي اسكندر و
عواملي كه ذكر آن به مختصر گذشته، بود. ولي
در ابتداي امر هيچ صحبتي از ايجاد حكومت
واحد جهاني و ممزوج كردن دو تمدن شرق و غرب
در ميان نبوده چه بقول كلمان هوار
52 و
لوئي دولاپورت
53: (اسكندر با دنبال كردن انديشههاي
پدرش كه مرگ رشته آنرا از هم گسيخته بود
شاهنشاهي ايران را بزرگترين ستمگر نسبت به
يونان تصور ميكرد و قصد آن داشت كه با
كشاندن جنگ به قلب سرزمين دشمن، يونان را
نجات بخشد54…..) ولي آقايان كلمان هوار، لوئي
دولاپورت، هانري بر
55 و غيره كه با
لفظبازيهاي خود فيليپ و اسكندر را بعرش
رسانيدند و نبوغ و قدرت نظامي او را ستودند
و اسكندر را همچون نجات بخشي بجهانيان
تحميل كردند، غافل از آن بودند كه فيليپ و
اسكندر در زمان خود از جانب يونانيان
مطرود شده بودند و يونانيان آنها را از خود
نميدانستند چه ميبينيم كه ….. دموستنس
خطيب معروف يونان در سال 354 ق . م . آتنيان را
چنين مخاطب قرار ميدهد: (اي آتنيان ، خطيبانيكه كارهاي بزرگ نياكان ما را ميستايند ظاهرا
قصد آن دارند كه سخناني بگويند كه براي شما رنگ چاپلوسي داشته، ولي گمان
نميكنم كه واقعا براي كساني كه مدح ايشان ميكنند خدمتي انجام دهند….بدون شك
شاه ايران، در نظر من دشمن مشترك همه يونانيان است ولي اين دليل آن نميشود
كه بشما اندرز دهم تا باو اعلان جنگ دهيد…. چه، در ميان خود يونانيان، نه
اشتراك احساسات ميبينم نه دوستي، بلكه كساني ازيشان را ميبينم كه نسبت
باو (اردشير سوم) بيشتر اعتماد دارند تا به بعضي از هموطنان خويش اما…. هنگاميكه ما دشمنان
شناخته شده (فيليپ مقدوني) داريم چرا در
جاي ديگر دنبال دشمنان خود بگرديم؟….) و همين دموستنس 13 سال ديرتر در 341 ق.م
با صراحتي نزديك به دشنام اين حقايق تلخ را
به رخ آتنيان ميكشد: (…. اوه همه چيز را خواهم گفت، كاري
جز اين نميتوانم، همه سالاران سپاهي كه
زماني از اينجا با چند كشتي براه افتادند-
و اگر اين سخن را ميگويم دروغ باشد هر
مجازاتي را قبول ميكنم- از خيوس
56 و
اروترا پوس57 و از هر جا كه توانستهاند
يعني از شهرهاي (يوناني) آسيا پول بدست
آودهاند…. آيا خيال ميكنيد كه يكي از
آنها در غم يونانيان آسيا بوده باشد؟ در برابر اين كي هست كه بشما آنچه را
كه راست است ميگويد: اي آتنيان، اين فيليپ است كه همه
شرها را براه انداخته است…..) (اي آتنيان،قبل از هر چيز خوب
بخاطر بسپاريد كه فيليپ با ما جنگ ميكند….
بدما را ميخواهد …. دشمن كشورو سرزمين آتن
و دشمن همه جهان است.) (همه كارهاي نادرستي كه انجام آن
ميسر بوده، خواه بدست لاكدايمونيان در مدت
سي سال، خواه بدست نياكان ما در مدت هفتاد
سال،اي آتنيان با آنچه فيليپ در مدت كمتر
از سيزده سال كه از تاريكي خود برخاسته بر
سر يونان فرو ريخته برابري نميكند و حتي در
مقابله با آن ناچيز مينمايد….) ( شما اكنون نيك ميدانيد كه هر بلائي كه يونانيان از دست
لاكدايمونيان يا از دست خود ما (آتنيان ) ميكشيدند، لااقل كسي كه بر ايشان
بلا ميريخت فرزند مشروع يونان بود…. اما در مورد فيليپ و آنچه اكنون ميكند،
احساسات ديگري در كار است، آري اين مرد نه تنها يوناني نيست و هيچ وجه مشتركي
با يونانيان ندارد، بلكه حتي (بربري ) نيست
كه از نژاد شريفي برخاسته باشد، مقدوني
بدبختي است كه از سرزميني بيرون آمده است
كه تا چندي پيش ممكن نبود كسي
[55] بتواند از آن
سرزمين غلام درستكاري بخرد… يونانيان بيهوده شاهد گستاخيهاي
فيليپ شده و آن را تحمل ميكنند و براستي كه
در نظر من همچون كساني هستند كه به رگبار
تگرگ مينگرند… هر يك دعا ميكند كه دانه
تگرگ بر سر او فرو نيفتد…..) ولي با اين همه فيليپ بقدرت رسيد و
مقاومتهاي آتنيان را فرو كوفت و هم …. (اسكندر، پس از آنكه مقاومت مردم تباي و غرور و رشادت مردم
اسپارت،يعني مهره پشت سراسر يونان را شكست با سپاهيان خويش به مقدونيه
بازگشت تا مجلسي مشورتي از سران قشون و سرهنگان فيليپ تشكيل دهد و طرح رفتن
بآسيا را در معرض شور ايشان قرار
دهد سئوالاتي كه برايشان طرح كرد روشن و
ساده بود…. آيا لازم است، بار ديگر در باره
لشكر كشي بآسيا، كه پدرش درنظر داشت،
اقدامي شود؟….) و بالاخره: ( آنچه پس از آن پيش آمد، يكي از غم انگيزترين صفحات تاريخ تمدن
است كه در آن فرو افتادن قطعي يونان و فروريختن شاهنشاهي هخامنشي و مرگ
اسكندر و جنگهاي جانشينانش كه بيرحمانه و بي شرمانه بر سر تقسيم چپاولهاي شاهنشاهي ايران ونيز آتن و
اسپارت، همچون گرگان گرسنه بجان يكديگر
افتادند ثبت شده است. اسكندر يوناني فروكوفته را پشت سر
گذاشت و بجنگ با ايراني كه مايه ويراني آن
شد براه افتاد، و باين ترتيب مقدمه بر
افتادن دو تا از بهترين تمدنها را كه با
محتويات اصيل و معتبر خود مايه زيبائي
زمين شده بودند فراهم ساخت واز آنجا كه
ناچار بر روي ويرانههاي اين دو تمدن است
كه تمدن دورگه و حرامزاده ديگر يعني تمدن
امروزي ما بنا شده، هيچ مورخي نيست كه
امروز هم اسكندر را ناشر گشاده دست شكل
عالي از فرهنگ بشناسد…) آنگاه مؤلف پيشرفت اسكندر در آسيا
را قدم به قدم و مرحله به مرحله دنبال
ميكند و لشكر كشيهاي اسكندر،به ايران را
تحت مطالعه قرار ميدهد. در مواردي آنرا با
جنگهاي خشايار شاه در يونان مقايسه كرده و
جنبه مسخره آميز حركات اسكندر را در مقابل
رفتار شاهانه خشايار شاه قرار ميدند و
اضافه ميكند: (….. ولي از ذكر اين نكته نميتوانم
خود داري كنم كه ايراني را كه او را در حال
شكست وانحطاط معرفي ميكنند با شهامت جنگيد
و با از خود گذشتگي در گرانيكوس
58 ، ايسس وس
و اربل
59 ايستادگي كرد و بيش از آنكه خود اسپارت و آتن مقاومت كرده بودند مقاومت
نمود. در واقع ايران هخامنشي در آن هنگام
منقرض شد كه شاهش از پاي درآمد، و آنچه
درآن هنگام پيروز شد يوناني مآبي نبود،
بلكه در قيد مشرق زميني بود، ايراني كه
آنرا در حال انحطاط مي خوانند هنوز، در
همان زمان پيروزيهاي فيليپ و اسكندر،
عنوان داور محترمي را داشت كه يونان
مستأصل بآن روي ميآورد. ولي اگر به دروغ ايرانيان را متهم
به عقب نشيني و فرار در مقابل قواي اسكندر
نمودهاند وتا آنجا كه براي مورخين غرب
مقدور بوده از آن داد سخن دادهاند نه آن
عقب نشيني بود كه بايرانيان نسبت ميدهند
بلكه : (….. و اما در باره عقب نشيني ده هزار
نفر كه از موهبت لطف سخن كسنوفون نامدار شد
و غالبا به تحسين از آن ياد ميكنند،
ناچاريم كه بار ديگر آنچه را عمدا فراموش
ميشود خاطر نشان كنيم و آن اينست كه اين
عقب نشيني يوناني بوده است نه ايراني آنهم
عقب نشيني يونانياني كه اگر هم ديوانهوار
ميگريختند از مقابل ايرانيان ميگريختند….) ( آري علي رغم احكام نسنجيدة
مؤلفاني كه يك تمثيل بي اساس و يك حكم بي
دليل را براي توضيح يكي از وخيمترين زير
و زبر شدنهاي تاريخ كافي ميدانند،شاهنشاهي
شاهي بزرگ كه هرگز (مجسمهاي عظيم با پائي
گلي نبوده) در سال 334 ق . م نيز بسيار بيش از (شبحي)
بود و چهار سال تمام با عزم راسخ بر ضد همين
اسكندري جنگيد كه توانست با قلع و قمع
تباي، اسپارت و آتن و آنچه را مايه عظمت
اين و آن شده بود يعني شهامت و عشق به آزادي
را از ميان بردارد. ) (هر كس بخواهد تاريخ اسكندر و نتايج
سيزده سال سلطنت او را فهم كند كه بهر جا
رسيد مايه ويراني آن شد بايد اين مطلب را
بپذيرد كه اضمحلال جهان باستاني – هم
يوناني گري واقعي و هم تمدن هخامنشي – نه
در گئوگمالا پس از شكست سپاهيان داريوش
سوم صورت گرفت و نه در شوش و پس از آتش سوزي
قصر شاهي بلكه در خايرونيا…..) و مؤلف بدنبال سخنان فوق نتيجه
ميگيرد كه فيليپ مسئول و علت العلل محو
تمدنهاي غرب و شرق است چه، روزي را كه
آتنيان در مقابل فيليپ از آزادي يونان
دفاع ميكردند، فيليپ جزئيات برنامه محو
تمدن يونان را با بقدرت رسيدن خود بررسي
ميكرد و هم اسكندر فرزند او بود كه بي
رحمانه بر سرنوشت و تمدن ايران تاخت و
ميتوان گفت كه اگر شاهنشاهي هخامنشي
برافتاد، از آن جهت بود كه حريف و مخصوصا
شريك آن، آتن در بازي بزرگ تسلط بر
مديترانه راه را بر فيليپ نبسته بود…. آقاي بديع
در آخر اين جلد ميگويد: (… اعتبار فوق العادهاي كه وقايع
نگاري مزدور يا طرفداران اسكندر در نظر
مورخان بسيار واقع بين پيدا كردهاند
بيشتر از آن جهت مايه تعجب ميشود كه گرچه
يك سطر نوشته هم از ايرانيان بر جاي نمانده
است كه آن را با گفتههاي مداحان پسر
فيليپ در مقابل هم قرار دهيم، اثر دموستنس
باقيست كه سختترين ادعا نامه بر ضد يك
شخص (فيليپ) و اعمال اوست كه نتيجه آنها در
كار پسرش اسكندر آشكار شد ولي مورخين كه
حقيرترين نوشتههاي پلوتارك را هم ناديده
نگرفتهاند اثر دموستنس را شايسته توجه
دوستداران فصاحت و بلاغت در سخن راني
شمرده و از رجوع بآنچه اين شاهد روشن بين
در پرونده فيليپ و اسكندر و ياران مقدوني
ايشان گذاشته است تغافل ورزيدهاند….) و در زير نويس از قول موسي خورني
اضافه ميكند: (…. اگر بپرسند كه اسامي حوادث و كارهاي بسياري از نياكان خود
(ارمنيان ) را از كجا آوردهاند در جواب خواهم گفت در سالنامههاي كلداني و
آشوري و ايراني…….. كسي نبايد تعجب كند كه هنگاميكه
نويسندگاني از چند ملت وجود دارد چنانچه
همگان اين را ميدانند مخصوصا ايرانيان و
كلدانيان كه در آثار ايشان غالبا سالنامههاي
ملت ما (ارمنيان ) ديده ميشود.) اين وقايع نامهها و سالنامهها
چه شد؟ و در اين مورد آقاي بديع توضيح
ميدهد: (….. هر كس بما بگويد كه باقي خزاين و
گنجينههاي شوش و هگمتانه و پرسپوليس و
جاهاي ديگر كه توسط سربازان مقدوني پس از
اشغال و غارت اين شهرها راه يونان را در
پيش گرفت چه شد، نيز ميتواند بگويد كه
سرنوشت اين سالنامهها چه بوده است. اين
گنجينهاي بود كه به بايگاني تاريخ
نگاران اسكندر درآمد….) جلد سوم اين كتاب كوششي است در
بازشناسي تحريفات تاريخي برمبناي آنچه كه
از دموستنس و مخالفان او باقيمانده است. در
اين كتاب مؤلف نشان ميدهد، از آن زمان كه
فيليپ آهنگ تسلط بر يونان كرد و تا آن زمان
كه پسرش اسكندر در معبر گرانيكوس با سپاه
شاه بزرگ روبرو شد مقاومت ايرانيان چگونه
بوده است و چگونه در مقابل افواج مهاجم
ايستادگي ميكردند و هم سعي ميكند برفع
اشتباه كساني بپردازد كه با حسن نيت باور
دارند كه حملة مقدوني، خدمتي به مدنيت
بوده است و هم ميكوشد تا سكوت ايران
هخامنشي را كه جاودانه بي فروغ شد توجيه
كرده و توضيح دهد. مسلم است كه بررسي همه
مطالب فوق در اين مقال نميگنجد ولي سعي
شده كه گفتنيهائي از آن بسيار براي نشان
دادن چگونگي قلب مواردي از تاريخ
[57] آورده،
تا سيماي مورخين و دانشمندان باصطلاح
ايراني دوست كه مسبب و عامل اينگونه
تحريفات بودهاند بهتر ديده شود و نيت
آنها آشكار تر گردد. آقاي مؤلف در مقدمه جلد سوم كتاب
يادآور ميشود: (….. بايد بخاطر داشته باشيد كه به
ديده يونانيان، تهاجم مقدونيها به ايران
انتقام خواهي يونانيان (دويست سال بعد؟ )
نسبت به دخالتهاي سياسي ايران در يونان
از طرف شاهنشاهان داريوش اول و اردشير
سوم بوده است و باز به نظر آنها اين دخالتها
نتيجه حس جهانگشائي بي حد و حصر شاهنشاهان
هخامنشي بوده است….) و موردي از هرودوت نقل ميكند كه: (…. در آن سال ايونيها از طرف
ايران مورد تعرض قرار نگرفتند و بر عكس
مقامات ايراني اقدامات بسيار مفيدي براي
بهبود حال يونانيان ساكن ايوني معمول
داشتند، حاكم سارد نمايندگان شهرهاي
ايوني را احضار نمود و آنها را وادار كرد
كه براي حل اختلافات خود به زور و انتقام
جوئي توسل ننمايند و از قوانين جاري
استفاده كنند…) و سپس به تحقيق در گفته فوق
ميپردازد و نتيجه ميگيرد كه : ( … در آن سال ايونيها از طرف
ايران مورد تعرض قرار نگرفتند و بر عكس
مقامات ايراني اقدامات بسيار مفيدي براي
بهبود حال يونانيان ساكن ايوني معمول
داشتند، حاكم سارد نمايندگان شهرهاي
ايوني را احضار نمود و آنها را وادار كرد
كه براي حل اختلافات خود به زور و انتقام
جوئي توسل ننمايند و از قوانين جاري
استفاده كنند…) و سپس به تحقيق در گفته فوق
ميپردازد و نتيجه ميگيرد كه : (اين يونانيها هستند كه بوسيله
سران معزول خودشان ايران را به دخالت در
امور سياسي يونان براي مقهور كردن دشمنان (خودي)
دعوت كردند….) و نشان ميدهد كه چگونه شهرهاي مختلف يونان كه با هم در نزاع
بودند از شاهنشاهان ايران دعوت ميكردند كه در آن مورد دخالت كند و به كمك
شهري براي سركوبي شهري ديگر بيايد و معلوم است كه اين دخالت در امور سياسي
يونان، وسيله ايرانيان، نميتوانست
نتيجه حس جهانگشائي شاهنشاهان ايران باشد
بلكه اين سران شهرهاي مختلفه يونان بودند
كه خواستار اين دخالت ميشدند و بر قراري
نظم وضع را در قدرت شاهنشاهان ايران ميجستند
و اجراي قوانين را در رفع اختلافات داخلي
يونان در قوه شاه بزرگ ميدانستند. و هم
بشهادت تاريخ، لشكر كشيهاي شاهنشاهان
ايران نه بمنظور تصرف يونان بوده بلكه
كوششي بود در اداره بر قراري صلح و آرامش
مناطق ملتهب و تأثير اين مدعا كتيبهاي
است از خشايار شاه كه ميگويد: (من صلح و
آرامش را در دنيا بر قرار كردم)و حال چرا و
چگونه به اين نيت سيماي (جهانگشائي) و (دخالتهاي
سياسي) از طرف يونانيان و مورخين غرب داده
شد؟ سئوالي است كه با مراجعه به اسناد
يونانيان و مورخين تناقض گوي آنها روشن ميشود.
مؤلف در مورد ( ماراتون ) جنگي كه
بصورت پيروزي جهاني يونان بر جهان شرق
قلمداد شده و آن را در سرنوشت دنياي كنوني
مؤثر دانستهاند معتقد است كه اين جنگ در
حقيقت بين هيپياس پسر پيزايستراس حاكم
مقتدر سابق آتن و ميلتياد پسر سومن، جابر
غير قانوني خرسونس بوده كه منجر به دخالت
شاه بزرگ گرديده و اضافه ميكند: (….آنهائي كه به اين گفته من اعتقاد
ندارند به جلد ششم هرودوت از بند 31 تا 140
مراجعه نمايند….) و هم به عقيدة مؤلف، داريوش قصد
تهاجم و دخالت در امور داخلي يونان را
نداشته است و بر اين مدعا و به اتكاء نوشتههاي
يونانيان از هرودوت نقل ميكند: (…. داريوش در بهار سال 492 سرداراني
را كه مأمور سركوبي ياغيان در آسياي صغير
بودند ار كار بركنار كرد….) و سپس جملاتي از كتاب (ايران از آغاز
تا اسلام)60 گيرشمن را ميآورد كه: (داريوش براي حمله به يونان 700000
سرباز را آماده كرده و قبلا بوسيله كشتيهائي
كه در اختيار داشت اطلاعاتي از سواحل
يوناني و جزاير و غيره بدست آورد، دموسدس
پزشك مخصوص شاه مأمور شد كه بحريهاي
ترتيب دهد….) به آساني ميتوان فهميد كه اگر در
سال 492 داريوش قصد لشكر كشي به يونان را
داشته هيچ علتي نميتوانست سبب
[58] بركناري
سرداران كار آزموده او گردد و هم ميتوان
فهميد كه اظهارات و نوشتههاي مورخين غرب
نميتوانند كاملا بي طرفانه باشند و
گيرشمن نيز با همه علائقي كه به ايران و
ايراني دارد در مواردي نتوانسته خود را
مصون از تأثير محيط سازد. از گيرشمن ميخوانيم كه : (… داتيس به يونان پياده شد و ارتري
61 را محاصره كرد، در شهر اختلافي ميان
دموكراتها و كنسرواتورها وجود داشت،
مردم تصميم گرفتند مقاومت كنند، تا
بالاخره شهر بدست ايرانيها افتاد (در
نتيجه خيانت) سردار مادي اشتباه بزرگ
مرتكب شد و آن اين بود كه بجاي اينكه
بطرفداران ايران نزديك شود دستور داد
معابد را بسوزانند و مردم را به شوش به
اسارت برد. اين اشتباه بسيار بزرگي بود و
باعث انزجار تمام يونانيان گرديد.
يونانيان در اين موقع اختلافات خود را
كنار گذاشته در برابر مهاجم متحد شدند….) از هرودوت ميبينيم كه : (…. روز هفتم، اوفوربوس پسر
آلكيماكوس و فيلاگروس پسر كينتاس كه از
بزرگان شهر بودند شهر را بتسليم ايرانيان
درآوردند، آنها وقتي وارد شهر شدند معابد
را بباد غارت و آتش دادند و اين به تلافي از
آتش سوزي سارد بود كه بدست آتنيها انجام
گرفته بود…) معلوم است كه آقاي گيرشمن چگونه
توانسته است گفتههاي هرودوت را بآن صورت
درآورد و باز هم از گيرشمن ميخوانيم: (… ايرانيها از دلوس بطرف (ارتري)
رهسپار شدند، مردم ارتري از آتنيها كمك
خواستند، آتنيها چهار هزار ملوان
برايشان فرستادند ولي وقتي ملوانان ديدند
كه مردم ارتري تصميم به جنگ ندارند و بعضي
ميخواهند به ارتفاعات فرار كنند و برخي
ديگر از آمدن ايرانيها بنفع جيب خود بهره
برند، آنها نيز به آتن برگشتند و باين طريق
(ارتري) بدست ايرانيها افتاد بدون اينكه
آتنيها كه عامل اين جنگ بودند بتوانند به
آنها كمكي كنند…) و از افلاطون عين واقعه را بدين
صورت نقل شده ميبينيم كه : (دايتس با عدهاي از لشكريان ايران
براي سركوبي آتنيها و مردم ارتري آمد….
وي ارتري را بزور تصاحب كرد، مردم يونان را
وحشت گرفت و از آتنيها كمك خواستند….
ولي، وقتي مردم شهرهاي يونان را بمدد
طلبيدند هيچ كس به آنها جوابي نداد، جز
اهالي لاسدمون، ولي آنها نيز چون با شهر
مسن در جنگ بودند يك روز پس از خاتمة جنگ به
ارتري رسيدند ….) آقاي گيرشمن و ساير نويسندگان كه
اصرار دارند آتن را نگهبان آزادي يونانيان
به جهانيان بشناسانند و در اين عقيده
رفتار وحشيانه !! ايرانيان را عامل نفاق
داخلي يونان ميدانند و به سياق خود وضع
مردم ارتري را توجيه ميكنند معلوم نيست
با وجود حقايقي آنچنان كه از دهان
يونانيان شنيده ميشود چگونه بخود اجازه
اين همه تحريف را بنفع ملتي و به ضرر مردم
ديگر ميدهند. به هر حال بر خلاف آنچه كه گيرشمن
ميگويد، يونانيها دست از اختلاف ميان خود
بر نداشتند و در مقابل دشمن يكزبان
نگرديدند بلكه اين اظهارات، زائيده
تصورات گيرشمن است كه به نويسندگان يوناني
قرض ميدهد. حملات مستدل و منطقي مؤلف، لبة تيز
انتقادات او، تنها به نويسندگان ظاهرا حق
بجانب معاصر نيست، وي گفتههاي مورخين
يوناني را نيز موشكافي ميكند و بسياري از
حقايق تاريخي را بر اساس مقابله گفتارهاي
متناقض، از آنها بيرون ميكشد. سراسر كتاب، محتوي مدارك بسيار دقيقي است كه مؤلف با صرف وقتهاي
بسيار يا بهتر گفته شود، با خون دل خوردنهاي بسيار گردآورده و در برابر چشم
خواننده قرار ميدهد كه نقل آنها باطاله كلام خواهد كشيد و بالاجبار بارگويي
قسمت يا قسمتهائي از كتاب را بهمين جا خاتمه ميدهم ولي فرم مطالب كتاب طوري
است كه با يك بار خواندن آن،خواننده هر قدر هم بخواهد طرفدار تمدن عالي
يونان در برابر خشونت جهان شرق باشد، دگرگون ميشود و خيانت نويسندگاني را
كه حقايق تاريخي را بنابه تأثير عوامل
مختلفه ملوث و تحريف كردهاند عيان
ميسازد. و يا در مورد آن ميتوان گفت: كه كتاب (يونانيان و بربرها) نتيجه
زحمتي است در خور ستايش، كوششي براي
بزرگداشت بحق ايراني، و جهتي براي روشن
كردن موارد تاريك تاريخ ما.
(پاورقيها) 28- Pompee Trogue. 29- Justin. 30-Quinte – curce.
31-Homer.
32-
Pindare.
33-
Demosthene.
34-
Pierre Guillon.
35-
تاريخ ادبيات (Histoir des litteratutes) تأليف
پير گيون در دائرهالمعارف Pleiade
پاريس
1955 ص 47 – 446 .
36-
روح القوانين، كتاب X فصل
III
37-Maraton 38-Gaugameles 39-Salamis.
40-
Issos.
41-Arstophane.
42-Naxos.
43-Milet.
44-Aristagoras.
45-Histiee.
46-Paros. 47-Andros. 48-Cyelades.
49-Noting
50-Hippias.
51-Isocrate.
52-Clement Huart. 53-Luis de Laport.
54-كتاب L’Iran antique چاپ
تجديد نظر شده از La
Perse antique تأليف
كلمان هوار و لوئي دولاپورت. كتابفروشي
آلين ميشل، پاريس، 1943، ص. 275.
55-Henri Berr. 56-Chios. 57-Erythres. 58-Granique. 59-Arbeles.
60-
ايران از آغاز تا اسلام تأليف رومن گيرشمن.(L’ Iran des Origine a' Pislan) R, Ghirshman Paris 1951.
61-
Erétrie. |