سمسار، محمدحسن. "مهرهائي از پادشاهان، شاهزادگان و سرداران صفوي، از مجموعه آقاي محسن فروغي". دوره 8، ش 91 (ارديبهشت 49): ص 7-19، تصوير.

 

خلاصه: معرفي هفت مهر از روزگار صفويان از مجموعه مهرهاي مهندس محسن فروغي، معرفي مشخصات ظاهري شامل نوشته‌هاي روي و دور آنها، تاريخ، جنس و اندازه اين مهرها.

مهرهائي از پادشاهان،‌شاهزاده گان و سرداران صفوي

(از مجموعة‌ جناب آقاي سناتور محسن فروغي)

محمد حسن سمسار   رئيس موزه هنرهاي تزئيني

 

هزاران سال است كه سر انگشت تواناي هنر آفرينان ايراني، بر سينه پرنياني كاغذ، و سيماي فيروزه‌اي كاشي، و دل سخت سنگ به نقش آفريني پرداخته اند. در اين جولانگاه گسترده، نقش آفريني بر سنگ،‌و از ميان آن كنده گري مهرها جائي ويژه دارد.

امروز هنگاميكه دل زينهاردار خاك، سپرده‌هاي پدران گذشته ما را بما باز ميگرداند، از ميان مرده ريگ گرانبهاي آنان كم و بيش مهر‌هائي بدست ما ميرسد.نقش زيباي اين مهرها، گاهي بدرجه‌اي شگفت انگيز است كه چشم بيننده، از نازك خيالي و چيره دستي كنده گر خيره مي ماند.  [7]    نگارگري بر سنگ هنريست كه هزاران سال پي در پي بدست هنرمندان ايراني انجام شده، و امروز اين نشانه‌هاي هنرمندي و توانائي سرانگشت هنر آفرينان وطن ما، زيب موزه‌هاي بزرگ، و مجموعه‌هاي هنري هنر دوستان در سراسر جهان است.

مهر شاه سليمان صفوي

تا ديروز سخت ترين و استوارترين سنگ‌ها، زير ابزار تيز، و انگشت تواناي هنرمند كنده گر ايراني چون موم نقش ميگرفت،‌و افسوس كه ما امروز گواه فرو افتادن و فراموش شدن اين هنر پر ارزشيم.

اين پديده‌هاي هنري گذشته از آنكه ياد آور گونه‌اي از هنرهاي بي شمار ايران، و شادي بخش چشم و دل ماست، و از ديد تاريخ هنر براي ما ارزش بسيار دارد، از ديد تاريخ اجتماعي و سياسي نيز در خور توجه بسيار است.

چه اين مهر ها ياد آور كسانيست در تاريخ كشور ما نقشي داشته اند، و يا يادآور رويدادهاي تلخ و شيريني است، كه تاريخ سرزمين مارا ساخته اند.

در اينجا بشناسائي چند مهر صفوي از مجموعة‌مهرهاي سناتور محترم جناب آقاي مهندس محسن فروغي مي پردازيم:

و بايسته است ا ز ايشان،‌كه با گشاده روئي و دلبستگي بسيار اين مهرها را در اختيار نگارنده قرار داده اند، سپاسگزاري كنم.

مهر 1:

نوشته:‌(دور ) ، الملك لله الحمد لله الذي فضلنا علي كثير من عباده وصل لله علي خير خلقه محمد و اله.

ميان : انه من سليمان و انه بسم الله الرحمان الرحيم 1.

تاريخ :‌1079  هجري .

جنس : در كوهي.

اندازه:‌ ارتفاع 57 ميلي متر.

در اينجا بايستي پيرامون مهرهاي پادشاهان صفوي، بگفتگوي كوتاهي بپردازيم. شاهان صفوي، بشيوه ديگر پادشاهان ايران ، هر يك داراي چندين مهر بودند. براي نمونه شماره مهرهاي شناخته شده شاه سليمان بشش ميرسد2.   [7]

مهري كه از آن ياد شد، يكي از شش مهر اوست. هر يك از مهرها براي مهر كردن گونه اي از فرمانها يا نامه‌هاي شاهي بكار ميرفت. و نيز هر يك از آنها ارزشي ويژه داشت.

جنس مهرهاي شاهي بيشتر از گوهرهائي چون فيروزه، ياقوت، در، يا سنگهاي قيمتي ديگر بود.

شاردن كه خود تاجگذاري شاه سليمان را ديده است مي نويسد:

(امر شد هر چه زودتر اسم شاه عباس (دوم) از روي مهرهاي دولتي كه هميشه از جواهرند و از دربار در كيسه مختوم بمهر صدراعظم آورده بودند محو شود، و به جاي آن نام صفي حك گردد . و در بعضي كه نام عباس را بتنهائي نميتوان محو كرد ،‌ هر چه كنده شده محو كنند و اگر تاب تراش نداشته باشند بكلي خرد نموده و تجديد نمايند.3

نوشته شاردن بر پايه اينكه شاه دستور داد تنها نام عباس را از مهر بزدايند ، و بجاي آن نام صفي را بكنند نادرست است.

لغزش شادرن از آنجا سرچشمه ميگيرد،‌كه چون بر مهر شاهان سفوي نام شاه در ميان و دور آن اشعاري در ستايش علي (ع) يا نامهاي ائمه كنده ميشد، و اين اشعار و نامها بيشتر همانند بودند، شاردن چنين انگاشته، كه تنها نام شاه ، ‌دوباره كنده ميشده است. چنانكه اين دو بيت بر بيشتر مهرهاي شاهي صفوي ديده ميشود:

هر كه گو باش من ندارم دوست

جانب هر كه با علي نه نكوست

گر فرشته است خاك بر سر او

هر كه چون خاك نيست بر در او

و يا آنكه ميبينيم كه بر بيشتر مهرهاي شاهي پس از شاه طهماسب اول شاه خود را (بنده شاه ولايت ) مي خواند.

اسکندر بيك در اين باب مينويسد:‌

( چون از غايت اخلاص و حسن اعتقاد بحضرت شاه ولايت….. خود را بنده شاه ولايت ميناميد از اتفاقات حسنه (بنده شاه ولايت طهماسب) تاريخ جلوس همايون شده…

يافته چون ز بدايت طهماسب

شرف بندگي شاه نجف

بنده شاه ولايت طهماسب4

نقش مهرش شده تاريخ جلوس

بدين سان ( بنده شاه ولايت) از زمان شاه طهماسب، بر همه مهرهاي شاهي و سكه‌ها نقش شده است.

انگيزه شكستن مهرهاي شاهي پس از درگذشت آنان نيز روشن است. اين كار براي آن بود كه از بهره گيري نادرست از مهرهاي شاهي پيش گيري شود.

اين روش نيز پس از درگذشت شاه طهماسب و كشمكش بين پسران او.‌حيدر ميرزا و اسماعيل ميرزا پديد آمد.

اسكندربيك مينويسد:

( در شبي كه واقعه هائله شاه حنت مكان روي نمود سلطان حيدر ميرزا كه مدعي سلطنت و ولي عهدي بود حسب الاشاره پدر عاليقدر يا براي و تدبير والده اش يا باختيار، علي التقدير در دولتخانه توقف نموده بود، آنجا را بحصول مقصود نزديكتر دانست.

صباح آنروز تاج شاهي بر سر نهاد و شمشير خاصه شاه جنت مكان را حمايل كرده وصيت نامه بمهر مبارك آنحضرت ظاهر ساخته و مدعي آن شد كه آن وصيت نامه سراسر بخط اشرف آن حضرت است كه او را وليعهد و قايم مقام ساخته و تمامي شاهزادگان و امرا و صوفيان و هواخواهان اين دودمان باطاعت او امر فرموده،‌و آن نوشته را بر گوشه دستار زد و بر ايوان چهل ستون برآمد. معاندان شاهزاده مي گفتتند كه آن وصيت نامه بخط مبارك خاقاني نيست  بلكه خط يكي از مخدرات حرم است كه بخط اشرف مشابهتي داشت و بعد از فوت آن حضرت نوشته شده و انگشتري از دست آن حضرت بيرون آورده مهر كردند. العلم و عندالله تعالي)5.

بايد يادآور شد كه يكي از مهرهاي شاهي بر انگشتري كه هميشه شاه در دست ميكرد قرار   [8]   داشت و آنرا (مهر انگشتري) ميخواندند.

مهرهاي شاهي در جعبة‌ويژه اي كه با مهري كه بر گردن شاه آويخته بود مهر ميگرديد، نگاهداري مي شد.

از اين جعبه در زمان شاه عباس دوم شاه سليمان مادر شاه نگاهداري ميكرد6 .

آنچه در باره مهر مورد گفتگوي شاه سليمان گفتني است اينكه،‌شاه سليمان بسال 1077 ه. بنام شاه صفي بتخت شاهي نشست. پادشاهي او بسبب جواني 7 و نا آزمودگي و زياده روي در شرابخواري، همراه با آشفتگي بسيار در كار كشور و بيماري او گرديد.

هرج و مرج كشور را نايابي خواربار، و رويدادهائي چون زمين لرزه و بيماري‌هاي همه گيره، سخت تر كرد.

درباريان و مشكوي نشينان كه گفته (حكيم باشي) را پذيرفته،‌و بر آن بودند كه شاه در بر گزيدن (ساعت سعد) براي تاجگذاري بخطا رفته است، شاه را بر آن داشتند بار ديگر تاجگذاري كند.

شاه صفي نيز براي رهائي از پريشاني و گرفتاريهاي گذشته نام خود را از صفي به (سليمان) بر گردانيد و بار ديگر در سال 1079 ه . تاجگذاري كرد. با تاجگذاري دوباره مهرهاي شاهي نيز دوباره كنده شد.

(اما آنچه بايسته يادآوري است آنكه،‌به هنگام دو باره كندن مهرها ، همان تاريخ 1077 ه.يا 1078 ه. كه بر مهرهاي پيشين كنده شده بود، نقش گرديد. بطوريكه يكياز مهرها تاريخ 1077 ه. و سه مهر تاريخ 1078ه. و دو مهر ديگر، كه مهر مورد گفتگوي ما نخستين آنهاست تاريخ 1079 و 1080 دارد).

مهر 2 :

بنام :‌طهماسب حسيني الصفوي.

نوشته : المتوكل علي الله ،‌الملك الغني.  طهماسب الحيني الصفوي.

تاريخ‌: 106 ه (؟)

اندازه: قطر دايره 35 ميلي متر.

جنس :‌عقيق خاكستري آبي.

آنچه پيرامون اين مهر ميتوان گفت آنكه، نه نوشته  و نه كنده گري آن، همانند مهرهاي شاهي نيست.

نداشتن تاريخ روشن و رسا، خودانگيزه ديگريست كه گمان شاهي نبودن مهر را استوارتر ميسازد. اين گمان نيز كه مهر مربوطه به پيش از بشاهي رسيدن شاه طهماسب اول يا دوم باشد نيز نميتواند پايه اي داشته باشد. زيرا تاريخ 106 كنده شده بر مهر ، كه بايستي آنرا 1106 يا 1006 هجري دانست و اين گمان را رد ميكند.

چه شاه طهماسب اول بسال 984 ه. در گذشته و شاه طهماسب دوم در حدود سال 1117 ه. بجهان آمده است. از دو شاه طهماسب كه بگذريم دو شاهزاده طهماسب ميرزا نام باقي مي ماند. نخست شاهزاده طهماسب ميرزا برادر شاه عباس بزرگ است، كه از سال 994 ه. بفرمان حمزه   [9]    ميرزا، و سپس بفرمان شاه عباس بزرگ در بند كشيده شد، وتا پايان عمر در دژهاي ورامين و طبرك و جز آن با برادر ديگرش ابو طالب ميرزا در بند بود. و در سال 999ه. بفرمان شاه عباس نابينا گرديد.

مهر گوهر سلطان صفوي

مهر شاه طهماسب صفوي

اين طهماسب ميرزا تا پايان زندگاني شاه عباس بزرگ همچنان در بند باقي بود و ديگري شاهزاده حسن ميرزا پسر دوم شاه عباس بزرگ است كه اورا طهماسب ميرزا ميخواندند. تاريخ در گذشت اين شاهزاده بايستي در حدود 998 ه. يا كمي بعد تر باشد.

بدين سان اگر تاريخ مهر را 1006 ه . بشمار آوريم، ميتوان گفت كه مهر نامبرده بايستي مهر شاهزاده طهماسب ميرزا برادر شاه عباس بزرگ باشد. و گرنه اين مهر از يكي ديگر از شاهزادگان صفوي طهماسب ميرزا نام است كه براي نگارنده ناشناس مانده است .

مهر 3:

بنام : گوهر سلطان

نوشته: سرو چمن شاهرخ مصطفوي است .( گوهر سلطان ز دودمان صفوي است )

تاريخ :‌ندارد

جنس :‌عقيق نارنجي

اندازه :‌ارتفاع 29 ميلي متر.

نگارنده در تاريخ صفوي بدو گوهر سلطان بر خورده است،‌كه نخستين آن گوهر سلطان   [10]   خانم دختر شاه طهماسب اول همسر ابراهيم ميرزا، برادر زاده شاه طهماسب، شاهزادة هنرمند و نام آور صفويست كه به فرمان شاه اسماعيل دوم كشته شد.

گوهر سلطان نيز بنا به نوشته اسكندر بيك در عالم آراي عباسي (…..چند روز بعد از واقعه ميرزا از بسياري ناله و زاري و اندوه و سوگواري پهلو بر بستر ناتواني نهاد و عزيمت سفر آخرت نمود.)و ديگر گوهر سلطان خانم دختر شاه اسماعيل دوم است و با آگاهي بر اين كه دراين مهر به نام همسر گوهر سلطان (شاهرخ مصطفوي ) بر مي خوريم، بايستي گمان برد كه مهر از آن گوهر سلطان دختر شاه اسماعيل دوم باشد.

مهر 4:

بنام :‌سلطان حسين بن شاه سلطان

نوشته :‌الملك  الله ، الواثق

تاريخ : ندارد

جنس : عقيق سرخ

اندازه : 16×14 ميلي متر.

دارنده اين مهر شناخته نشده .

مهر 5 :

به نام :‌قنبر خان شاملو

نوشته :‌غلام شاه قنبر خان شاملو

تاريخ :‌1001 ه .

جنس : ‌عقيق شيري

اندازه: قطر دايره 21 ميليمتر.

اين مهر از قنبر خان يكي از سرداران ايل بزرگ شاملو است كه به روزگار شاه عباس بزرگ حاكم غوريان بوده است .

چنانكه ميدانيم قزلباش( سرخ سر ) به طوايف گوناگوني گفته ميشد كه در كار به شاهاي رساندن صفويه و گسترش مذهب تشيع در ايران كوشش و فداكاري بسيار كردند.

قزلباش از ايلهاي متعدد تشكيل ميشد، كه مهمترين آنها ايل شاملو بود.

اسكندر بيك در عالم آراي عباسي مي نويسد كه طايفه شاملو، ( معظم طوايف قزلباش و به قدمت خدمت و حقوق و جانسپاري از همه پيش و سر دفتر اويماقند،‌و در زمان خاقان جهانستان، و ظهور اين دولت و خاندان،‌و اوايل جلوس همايون حضرت شاه جنت مكان،‌امراء بزرگ و خانان عاليشأن در ميان طبقه شاملو بودند)8.

و در جاي ديگر مينوسد: ( طايفه جليله شاملو …..سر دفتر قزلباشند … ) 9.

بسياري از سران بزرگ قزلباش و سرداران و سران دولت صفويه از ايل شاملو بودند.

از رويدادهاي سال 1009 هجري كه برابر با چهاردهمين سال شاهي شاه عباس است، يكي نيز سركشي نور محمد خان ازبك و لشگر كشي شاه عباس به سوي ابيورد و مرو شاهجان و دستگيري نور محمد خان است.

قنبر خان شاملو كه در اين هنگام حاكم غوريان بود در محاصره مرو شركت داشت10.

مهر6:

بنام :‌حسين قورچي شمشير

نوشته :‌غلام شاه عباس حسين قورچي شمشير

تاريخ :‌ندارد     [11]

جنس : عقيق نارنجي

اندازه :‌قطر دايره 18 ميليمتر

پيش از آنكه پيرامون اين مهر بگفتگو بپردازيم، بايسته است بدانيم قورچيان چه كساني بودند؟ و چه نقشي در دوره صفوي داشته‌اند

قورچيان  برگزيده افراد قزلباش بودند، كه بسبب دلاوري و انجام خدمات شايسته، يا ارزش خانوادگي بقورچي گري برگزيده ميشدند.

اين گروه را شاه براي خدمات و نگهباني از شخص خويش و كاخهاي شاهي برمي گزيد. در بر گزيدن اين گروه دلاوري و جنگاوري نخستين شرط بود.

چنانكه اسكندربيك مي نويسد:‌(….و آوازه جلادت و شجاعت گروه قورچي بمثابه‌اي بود  كه در هر معركه كه يكصد نفر قورچيان شاه بودند، با يك هزار نفر از ساير طبقات حشم برابر بودند)11.

نقش قورچيان در جنگ بسيار ارزنده بود. پرفسور مينورسگي مي نويسد:

(قورچيان يعني بازماندگان سواران عشيره‌اي و ايلياتي سابق. آنان مانند مخازن اسلحه متحرك، بكمان و تير و شمشير و خنجر و تبر و سپر مسلح بودند. كلاه اصلي اين جنگجويان تركمان كه بهمان مناسبت نام قزلباش گرفته بودند،  كلاهي سرخ بود كه پدر شاه اسماعيل براي مريدان خويش اختيار كرده بود. اما در جنگهاي خود بسر ميگذاشتند كه داراي زرهي زنجيردار بود و بر گونه‌ها  ميافتاد. سبيل‌هاي بلند نيز از مشخصات قورچيان بود)12.

قورچيان هميشه سواره بجنگ ميرفتند، ‌و بهنگام حركت با شاه سوار بر اسب ميشدند، و ايجاد نظم در اين گونه موارد با ايشان بود.

شماره قورچيان بهنگام مرگ شاه طهماسب اول 4500 نفر بود. و در زمان شاه عباس بزرگ به 12000 رسيد. اين گروه زير فرمان عيسي خان بيك شيخوند داماد شاه بودند. فرمانده قورچيان لقب قورچي باشي داشت.    [12]

قورچيان بايستي هميشه آمادگي جنگي داشته باشند.

مهر قنبر خان شاملو

مهر بنام سلطان حسين بن شاه سلطان

(در زمان شاه عباس قورچيان بفرمان وي هميشه آمده خدمت بودند، واگر بجنگي مأمور ميشدند بايستي ظرف دوازده ساعت مهياي حركت ، ‌و در زير بيرق حاضر باشند. هر يك از ايشان نيز به نسبت منصب و مقام از پنج تا پنجاه ملازم شخصي داشت. بطوريكه جمع ملازمان و نوكران اين طبقه از سي هزار ميگذشت)13.

قورچيگري در دربار صفويه ارزش و مسئوليت بسيار داشت، زيرا هر گاه قورچيان در انجام وظيفه كوتاهي ميكردند، بآنان بيش از ديگر گروهها سخت گيري ميشد. كوچكترين كوتاهي در كار ببركناري آنان از قورچيگري ميانجاميد. و اين شكستي بزرگ براي يك قورچي بود.

اسكندر بيك در رويدادهاي سال شانزدهم شاهي شاه عباس بزرگ (سال 1011 هجري) و گزارش جنگ بلخ و گشودن قلعه اندخود مي نويسد:

(بالجمله از اندخود كوچ بر كوچ روانه شده،‌حضرت اعلي در كمال حزم و احتياط و آگاهي در شدت گرما كه از حرارت هوا قرص آفتاب در تنور فلك بريان ميشد، قشون و لشگر را بتأني برده، در هر مرحله آنچه نهايت ملاحظه سپاهيان بود بجاي آورده دقيقه‌اي فرو گذاشت نمي فرمودند.

در حوالي قتلش جمعي از اوزبكيه كه بعزم دستبرد آمده بودند، بفوجي از قورچيان استاجلو كه بحراست دست چپ اردو معين بودن باز خوردند. قرچيان از نخوت غرور از طريق حزم دور افتاده متفرق و بي پروايانه ميرفتند. بعضي از اوزبكيه كه از راه شبرغان بحراست الكاء آمده بودند كاز غفلت ايشان خبردار شده، علي الغفله ريخته، تا جمع شدن قورچيان و بمدافعه قيام نمودن چند نفري از ايشان بضرب تير اوزبك ضايع شدند. و حضرت اعلي يوزباشيان آن طبقه را بمعرض يرغو و عتاب و خاطاب درآورده، رقم اخراج بر كل آن جماعت و ايل و ايماق ايشان كشيده. چند سال مغضوب بودند تا در سفر آذربايجان و محاربات روميه مردانگيها از ايشان صدور يافت و هر يك مكررا خدمات نمايان كردند، تا آن تقصير را تدارك نموده بدستور درسلك قورچيان انتظام يافتند. اما همه وقت اين طائفه بين الاقران بآن تقصير مورد سرزنش اكفاء و اقرانند)14.

فرمانده قورچيان كه قورچي‌باشي ناميده ميشد، در دربار صفويه پايه اي بلند داشت و پس از وزير اعظم نيرومندترين مرد دربار صفوي بود. تا پيش از پا گرفتن و پيدايش ارتش هميشگي در زمان شاه عباس قورچي باشي وزير جنگ بشمار ميرفت و لقب ( امير الامرائي ) داشت.

در تذكره الملوك قورچي باشي (يكي از عمده ترين امراء اركان دولت قاهره و ريش سفيد قاطبه ايلات و ايماقات ممالک محروسه ) معرفي شده 15 .

و باز در همين کتاب نوشته شده است که قورچي باشي يکي از هفت نفري است که ( شوراي مملكتي) را تشكيل ميدادند.

حقوق ساليانه قورچي باشي در تذكره الملوك هزارو سيصد و نود و يك تومان و هفت هزارو دويست دينار و كسري نوشته شده، گذشته از آن شهر كازرون نيز قوچي باشي بوده و يكصد تومان نيز (حق التوليه ) ميگرفته است.

چنانكه گذشت كار پاره اي از قورچيان همراه نگهباني از جان شاه و بكار بردن دستورات و انجام خدمات شاه بود. اين گروه كه از ميان سران قزلباش برگزيده ميشدند، قورچيان يراق نام داشتند. اينان در دربار پيرامون شاه قرار ميگرفتند.

فهرستي از قورچيان يراق ( در كتاب سازمان اداري حكومت صفوي) وجود دارد.    [13]

اين فهرست چنين است:

قورچي دستار         دستاردار

قورچي شمشير       شمشير دار

قورچي خنجر         خنجر دار

قورچي كمان         كمان دار

قورچي نيزه         نيزه دار

قورچي تركش      تركشدار

قورچي سپر         سپردار

قورچي زره         زره دار

قورچي چكمه       چكمه دار

قورچي دستكش   پهله دار

قورچي كفش       پاي افزار دار

قورچي جام         پياله دار

قورچي يراق       ركابدار

قورچي دهانه       جلو دار 16

گذشته از اين فهرست، در كتابهاي دوره صفويه بنام پاره اي ديگر از قورچيان يراق چون قورچي تفنگ و قورچي چتر نيز بر ميخوريم.

در كتاب عباسنامه  آمده است كه، پس از آنكه شاه عباس دوم كشندگان ميرزا تقي اعتمادالدوله را بكيفر رساند. (شاه نظر بيك قورچي تفنگ جهت ضبط اموال و اسباب واقعه در كرمان جاني خان قورچي باشي معين شد)17.

چنانكه گذشت قورچيان هميشه در حضور شاه، گوش بفرمان براي انجام دستورات شاهي بودند. فرمانهاي كشتن و گرفتن دارائي خانها و سران قزلباش و جز آن را بيشتر قورچيان انجام ميدادند.

بهنگام بار قورچيان يراق جاي ويژه اي براي ايستاده داشتند. در تذكره الملوك آمده است كه مقرب الخاقان دو تدار مهر انگيز آفتاب اثر (در مجلس عام در صف قورچيان يراق در پهلوي دو تدار قديمي كه دوات دار پروانه جاتسيت ايستاده ميشود)18.

و نيز در مورد مقرب الخاقان دوتدار چنين نوشته شده است كه (جاي او كه مي‌ايستد آنست كه در صف قورچيان يراق پهلوي قورچي صدق كه مهر دار مهر شرف نفاذ نيز بود ايستاده ميشد)19 .

پس از اين آشنائي كوتاه با پاره اي از قورچيان بمهر مورد گفتگو بازميگرديم. نامورترين قورچي شمشير روزگار شاه عباس بزرگ حسين خان شاملو است كه در سال 1000 هجري حاكم قم بود، و سپس در سال 1007 ه . بحكومت دارالسلطنه هرات و اميرالامرائي كل خراسان رسيد20 .

حسن خان شاملو بيست سال در هرات حكومت كرد، و سپس در سال 1027 هجري درگذشت.

(حسين خان شاملو بيگربيگي كه از ملازمان قديمي حضرت اعلي بود و بحسن خدمات لايقه و قدمت خدمت مورد تربيت و ترقي گشته بيست سال بود كه در كمال اقتدار و استقلال والي نافذ الامر دارالسلطنه هرات و بيگلربيگي خراسان بود و در احكام و مناشير پير غلام قديمي خطاب مينمود، در اين سال مريض گشته باجل طبيعي فوت شد….. در روضه مقدسه مدفون گشت)21.    [14]

مهر 7:

بنام :  اغورلو

نوشته : بمهر شاه صفي خاتم سليماني

          ز لطف خود با غورلو نمود ارزاني

تاريخ : 1042 ه.

جنس :‌در كوهي شفاف – كمي بنفش

اندازه : قطر بزرگ 25 ميليمتر  و قطر كوچك 22 ميليمتر

اما اغورلو كه بود؟

اغورلوخان شاملو بروزگار شاه عباس بزرگ از جمله ايشيک آقاسيان بود، و پس از قتل زينل خان شاملو در زمان شاه صفي بپايه ايشيك آقاسي باشي رسيد.

زندگي او نيز چون زندگاني ديگر كسانيكه پنجه خونين شاه صفي گريبان آنان را گرفت، خون آلود است.

پيش از آنكه بنوشتن سرگذشت اغورلوخان بپردازيم، بد نيست بدانيم كه ايشيك آقاسي باشي بچه كسي گفته ميشد؟

ايشيك آقاسي باشي (رياست تشريفات دربار شاهي) را بعهده داشت.

تذكره الملوك وظايف او را چنين شرح مي دهد:

(مشاراليه ريش سفيد كل يساولان صحبت و ايشيك آقاسيان ديوان و آقايان قاپوچيان ديوان و يساولان و جارچيان ديوان و امور نسق مجلس از جماعت مجلس نشين و ترتيب نشستن مجلس نشينان و ايستادگان مجلس از اعلي تا ادنا متعلق به ايشيك آقاسي باشي ديوان، و اگر خلاف قاعده در ترتيب قواعد مجلس بهمرسد از ايشيك آقاسي باشي بازخواست ميشد)22.

ايشيك آقاسيان كه زير دست ايشيك آقاسي باشي بكار مي پرداختند، بنا بنوشته تذكره الملوك از ميان (امرا زاده وغير از امرا زاده از آقايان معتبر هر كدام لياقت خدمت حضور دارند) برگزيده ميشدند تا در دربار بكار پردازند23.

مشكوي شاهي نيز خود ايشيك آقاسي باشي جداگانه اي داشت.

ايشيك آقاسي باشي نيز چون قورچي باشي يكي از سران هفتگانه دربار صفوي بحساب ميآيد. چنانكه گذشت اغورلوخان شاملو ايشيك آقاسي باشي دربار شاه صفي بود. شاه صفي در ميان پادشاهان صفوي بخون ريزي و سنگدلي نامور است.

نام اصلي او سام ميرزا، و فرزند صفي ميرزا پسر شاه عباس بزرگ بود.

نوشته اند هنگاميكه بجهان پا گذاشت دستهاي او پر از خون بود. چون شاه عباس آگاه شد گفت اگراين پسر بشاهي برسد خونهاي بسيار خواهد ريخت. بهمين سبب بود كه بدستور شاه اورا در مشكوي بزرگ كردند و به او ترياك ميخوراندند تا سست رأي و ناتوان بار آيد.

اما دست روزگار نقشي ديگر در آستين داشت، و سرانجام نيز او بسلطنت رسيد، و آنچه شاه عباس گفته بود براستي پيوست.

سيزده سال و نيم شاهي او همراه با كشتار بسيار بود. بيشتر شاهزادگان صفوي كشته شدند. همسرش را با دست خويش شكم دريد، و مادرش با جمعي از زنان مشكوي را بدستور او زنده بگور كردند. و حتي دستورداد تا وليعهدش را كور كنند. اما خواجه‌اي كه بايد شاهزاده را كور كند از امر شاه سر پيچيد و وي از كوري نجات يافت. بسياري از سران و سرداران قزلباش از دم تيغ او گذشتند و پاره‌اي نيز بدست خود او كشته شدند. از جمله قربانيان شاه صفي امامقلي خان    [15]   (اميرالامراي ) فارس بود.

مهر اغورلوخان شاملو

مهر بنام حسين قورچي شمشير

امامقليخان پسر الله ورديخان سردار نامور شاه عباس بزرگ،‌حاكم فارس و سپهسالار ايران بود. وي پس از مرگ پدرش بدستور شاه عباس بفارس رفت.

امامقليخان با گشودن بحرين و قشم و هرمز و تصرف لار، حدود ولايات زير فرمان خود را گسترش بسيار داد. تمامي فارس، كوه كيلويه و سواحل خليج فارس تا اروندرود زير فرمان او بود.

وي دراين سرزمين گسترده با كمال توانائي حكومت ميكرد، و فرمان او حتي از فرمان شاه عباس برتر بود. چنانكه بهنگام منع شرابخواري و شرابفروشي از طرف شاه عباس، در سال 1029 ه. تنها در فارس اين فرمان اجرا نشد.

دستگاه حكومتي امامقليخان از دربار شاهي كمتر نبود- مخارج امامقليخان با مخارج دربار شاه عباس برابري ميكرد. دارائي وي بحدي بود كه همه ساله پيشكشهاي گرانبهاي بسيار براي شاه ميفرستاد.

او در وفاداري نسبت به شاه سر‌آمد همه سرداران صفوي بود. بهمين سبب شاه عباس باو سخت مهر ميورزيد. در اعتماد شاه عباس نسبت به امامقليخان همين بس كه در تمام مدت حكومت وي شاه هرگز بفارس نرفت، و دست او را در حكومت باز نگاهداشت. در حضور شاه هميشه بالاتر از همه امرا و حكام و بزرگان و در كنار شاه مي نشست.

شاه به تنهائي و گاهي با سفراي خارجي در اصفهان بخانه او ميرفت.

امامقليخان مردي پاك انديشه و مهربان بود. در شيراز و ديگر شهرهاي فارس مدرسه، كاروانسرا، و پلهاي بزرگ ساخت.هنرمندان و دانشمندان را گرامي ميداشت.

چنانكه نوشته اند بپاداش قصيده اي كه ملاترابي بلخي براي او سروده بود وي را بزر كشيد. پيكشهاي امامقليخان بشاه در ميان همه پيشكشهائيكه بمناسبت نوروز يا جشن هاي ديگر تقديم ميشد، سرآمد بود.

در سال 1029 ه. هدايائي كه امامقليخان تقديم داشت برابر نوشته پيتر دولاواله از اين قرار است:   [16]

(چهل اسب همه با جلهاي ابريشمين زربفت، شش يا هفت شتر حامل صندوقهاي كوچك پر از سنگهاي قيمتي كه شايد پادزهر بود. زيرا بهترين نوع اين سنگ را در فارس ميتوان يافت. مقدار زيادي ارابه نيز پر از عمامه مخصوص قزلباش كه هر يك را اسبي ميكشيد.

دريك ارابه هم دو نان قندي بسيار بزرگ ديدم. هزار گونه اشياء ديگر نيز از اين گونه در ميان هداياي خان ديده ميشد.

ولي بهترين پيشكش او كيسه‌هاي پر از پول نقره سر بمهر بود، كه هر يك دوازده تومان ارزش داشت و آنها را يكرديف از جوانان در تمام طول ميدان در دست گرفته بودند.

هداياي خانرا گذشته از پول نقد و چارپايان به بيست هزار تومان تخمين ميزدند كه مبلغي هنگفت بود…)24.

يكي ديگر از نويسندگان خارجي دراين باره مي نويسد:

(سه سال پيش امامقليخان هدايائي براي شاه عباس فرستاد، اين هدايا مركب بود از پنجاه تنگ بزرگ از طلاي خالص، هفتاد و دو تنگ ظريف نقره و معادل 465000 فلورن نقره مسكوك بر سيصد و پنجاه شتر قيمتي بار كرده بودند….)25.

يكي از قربانيان شاه صفي امامقليخان بود.

ريشه اختلاف شاه صفي و امامقليخان از روزگار شاهي شاه عباس بزرگ آب ميخورد.

شاه عباس همه ساله چندين تن از زنان و كنيزكان مشكوي را، بسرداران مورد مهر خود مي بخشيد .. از آن جمله زني نيز از زنان مشكوي را كه آبستن بود به امامقليخان بخشيد. اين زن با وي بفارس رفت. از اين زن پس از شش ماه پسري بدنيا آمد كه او را صفي قليخان ناميدند.

صفي قليخان كه پسر شاه عباس بود، همواره مايه بيم و هراس شاه صفي بود، و ميكوشيد تا امامقليخان و پسرانش از جمله صفي قليخان را از ميان بردارد.

اما امامقليخان كه مردي زيرك بود، دست آويزي براي اينكار بدست شاه صفي نميداد.

در سال 1042 ه. شاه حكام ولايات و سرحدات را باصفهان خواست. دراين ميان داود خان اميرالامراي فراباغ و برادر كوچكتر امامقليخان از آمدن به اصفهان خودداري كرد، و يكي از پسران خود را به اصفهان فرستاد.

شاه صفي دوباره وي را احضار كرد. داودخان كه از رفتن به اصفهان بيمناك بود سر به مخالفت برداشت. پاره اي از مورخين نوشته اند كه داود خان با تهمورس خان گرجي امير كاختي قرار گذاشته بود تا با كمك امامقليخان شاه صفي را از ميان بردارد، و صفي قليخان پسر شاه عباس را جانشين او سازد.

شاه صفي امامقليخان را به بهانه اينكه ميخواهد پيرامون اوضاع گرجستان و قراباغ با وي كنكاش كند، به اصفهان فراخواند. امامقليخان كه از اوضاع آگاه بود، حمله گشتي‌هاي پرتقالي به هرمز را بهانه ساخت و از آمدن به اصفهان خودداري كرد.

اما در برابر پافشاري شاه ناچار، نخست صفي قليخان را بدربار فرستاد و سپس خود با چند تن از پسرانش به اصفهان حركت كرد.

امامقليخان نيك ميدانست كه بقتلگاه ميرود، اما ناچار از فرمانبرداري از شاه بود.

از طرفي شاه بسوي آذربايجان حركت كرد، و در قزوين ارود زد. امامقليخان و پسرانش در قزوين بشاه پيوستند. شاه در قزوين از سپاه سان ديد و سپس سه شب در قزوين كه بمناسبت ورود شاه چراغان شده بود،‌بميگساري پرداخت.

شب سوم، در حاليكه با جمعي از سران سپاه و فرزندان امامقليخان از جمله صفي قليخان بميخواري نشسته بود، ناگهان برخاست باطاقي ديگر رفت. پس از خارج شدن شاه، جلادان وارد شدند و پسران خان فارس را يكي پس از ديگري سر بريدند و سرها را در طبقي زرين نزد شاه بردند.    [17]    شاه دستور داد بخانه امامقليخان بروند و سر او را نيز از تن جدا سازند. شگفتا كه فرستادگان شاه داود بيك و عليقي بيك دامادهاي امامقليخان بودند، كه بهمراه كلبعلي بيك ايشيك آقاسي بخانه امامقليخان رفتند. خان فارس مشغول نماز بود كه مهمانان ناخوانده فرا رسيدند. امامقليخان تنها در خواستكرد كه باو اجازه دهند تا نمازش را بپايان رساند، و سپس بدون آنكه نشاني از ترس و بيم در چهره‌اش نمايان گردد تن بمرگ داد.

شاه صفي بآنچه كه گذشته بود راضي نشد و اغورلوخان ايشيك آقاسي باشي را بولايات ايالت كوه كيلويه و فارس بشيراز فرستاد. تا بازماندگان فرزندان خان را كه بگفته اي پنجاه ودو نفر بودند بكشد، يا كور سازد.

اسكندر بيك در ذيل علم آراي عباس مي نويسد:

(مقرر گرديد كه از ورود بآن حدود ساير اولاد امامقليخان را معروض تبع سياست گردانيده، در مملكت فارس از ايشان اثر و نشان نگذارد. و بمقتضاي قضا چون در خدمت مرجوعه مساهله و مدارا نموده بود، بجرم آن غفلت و كم خدمتي از ايالت كوه كيلويه معزول گرديد و بمنصب ايشيك آقاسي باشيگري قناعت گزيد)26.

اغورلوخان چنانكه گذشت بفارس رفت. نوشته اند كه از بازماندگان خان فارس بجز دو كودك شير خوار كسي بر جا نماند. و پاره اي ديگر از مورخين نوشته اند كه تنها يكي از پسران او توانست با مادر خويش بحدود بصره بگريزد.

شايد سبب بر كناري اغورلوخان، ناخرسندي شاه از او همين باقيماندن دو كودك، يا فرار يكي از پسران خان فارس باشد، كه بنا بنوشته اسكندر بيك (مساهله و مدارا) بشمار آمده است.

مهر مورد گفتگوي ما در همين سال 1042 ه. كه قتل امامقليخان و كشتار خاندان او انجام پذيرفته است كنده شده . و شايد اغورلوخان آنرا بمناسبت رسيدن بحكومت فارس و كوه كيلويه كنده است.

اما سرنوشت خود اغولوخان چگونه بود؟

در آغاز سال 1043 هجري هنگاميكه شاه صفي در ييلاق سهند بسر مي برد، شب جمعه دوم صفر طالب خان وزير و جمعي از سران قزلباش از جمله حسنخان شاملو بيگلربيگي خراسان. اغورلوخان شاملو ايشيك آقاسي باش و حسن بيك يساول صحبت 27 داماد وزير، در چادر طالب خان گرد آمده و بميگساري نشستند.

نيمه‌هاي شب بهرام بيك استاجلو كشيكچي باشي بچادر وزير آمد، واز اغورلوخان خواست تا بر سر كشيك خود بخرگاه شاهي رود. وزير كه مجلس را گرم يافته بود از كشيك چي باشي خواست كه اغورلوخان را ساعتي از كشيك معاف دارد.

اما كشيك چي باشي پافشاري كرد، و كار بمجادله كشيد. تا آنكه بدستور وزير، بهرام بيك را از چادر بيرون افكندند.

پس از آن ماجرا، اغورخان و حسن بيك مست و بي خبر بخرگاه شاهي رفتند. در پشت خوابگاه شاه كار ستيزه و گفتگوي بهرام بيك و اغورلوخان بالاگرفت ،‌و سرانجام اغورلوخان با چوبدست خود بر سر بهرام بيك كوبيد و خون بر سر و روي او روان شد. شاه صفي در خوابگاه بيدار بود و بآنچه بيرون خوابگاه ميگذشت گوش ميداد.

فردا صبح بهرام بيك با سر و روي خون آلود بدادخواهي نزد شاه رفت، و شاه دستور دادرسي داد.

مجلس دادرسي در چادر حسنخان بيگلربيگي خراسان كه آنروز شاه در آنجا مهمان بود بر پا شد. طالب خان وزير برسم هميشگي كه با شاه بسبب جواني بگستاخي سخن ميگفت، آنروز    [18]     نيز چنين كرد. شاه كه از رفتار او دلي پر خون داشت، از او پرسيد كوچك شمردن ولينعمت را مجازات چيست؟ وزير بي خبر پاسخ داد مرگ. شاه نيز بي درنگ شمشيرش را در شكم وزير فروبرد، و غلامان را دستور داد تا سر او را با تبرزين فرو كوفتند و وزيرار از بند زندگي رهاندند .

يكي از غلامان كه بي تاب شده بود، ونتوانست خود داري كند و چشم خود را بسوي ديگر دوخت. شاه متوجه اين رفتار شد و فرمان داد تا چشمان بگفته شاه (ظريف) او را از كاسه در آوردند. قرباني ديگر اين واقعه قاضي محسن يكي از فضلاي عصر بود، كه چون تاب ديدن مرگ دردناك طالب خان را نياورد، پابرهنه از خيمه بيرون دويد. شاه چون از كار وزير آسوده شد، قاضي را نيافت، چون از او پرسيد مخالفين قاضي كار او را جانبداري از وزير جلوه گر ساختند.

شاه نيز دستورداد چشم و گوش و بيني قاضي را كندند، و دست و پاي او را بريدند و در ميدان افكندند. اين خون ريزي بهمين جا پايان نيافت زيرا هنوز دو قهرمان ديگر اين ماجرا زنده بودند.

حسن بيك يساول كه داماد وزير بود، چون از حادثه باخبر گرديد آشفته وارد خيمه حسنخان بيگلربيگي گرديد، و بي اجازه بسوي شاه رفت. حسنخان راه را بر او بست و شمشيرش را گرفت و با اشاره شاه در شكمش فرو برد.

داستان آخرين نفر ، يعني اغورلوخان نيز شگفت انگيز است.

او آنروز صبحگاه در گاه حاضر نبود، و با آنكه كسي چون او بايد پيش بيني چنين ماجرائي را ميكرد. بي خبر و بي خيال بحمام رفته بود.

اسكندربيك در ذيل عالم آراي مي نويسد:

(در طريق و آداب صوفيان سلسله عليه صفويه بر اغورلوخان لازم بود، كه بر تقصير و گناه خود معترف باشد و بتوحيد خانه همايون پناه جسته و خود را در سلك گنه كاران شمرده و از مرشد كامل استدعاي عفو گناه خود خواسته باشد، و تا رضاي مرشد كامل حاصل نشود از توحيدخانه بيرون نيامده در آنجا ملتجي باشد. او اين مقدمه را سهل انگاشته وقعي ننهاده صباح آن روز نيز بخدمت نيامده بود اين معني موجب مزيد غبار خاطر اشرف گشت)28.

شاه دو تن از سرداران بنام عليقلي بيگ و قزاق خان چركس را مأمور كشتن اغورلوخان كرد. اين دو تن كه از دوستان اغورلو بودند، هنگامي وارد حكام شدند كه اغورلو لباس مي پوشيد.

اغورلو خان دريافت كه آندو خبر خوشي نياورده اند. اما بسيار دير دريافت. زيرا پس از گفتگوي كوتاهي سر اغورلوخان از بدن جدا شد، و بشيوه آنروزگار عليقلي خان گونه او را سوراخ كرد و انگشت درآن افكند و نزد شاه برد.

نوشته اند كه اغورلوخان نيز مانند بسيار از سرداران قزلباش داراي سبيلي بلند بود. بطوريكه آنرا از دو سو دور گردن مي پيچيدند وباز دو سر آن بدهانش ميرسد29.

اغورلو بسبيل خود كه دردربار شاه صفي انگشت نما بود خيلي ميباليد. چون سر اغورلو را نزد شاه گذاشتند شاه صفي با عصاي خود ضربتي چند بر آن زد و گفت اغورلو مرد باهوش وزيركي بودي متأثرم كه ترا بدينصورت مي بينم ولي چه ميشود كرد خودت خواستي كه چنين شود مخصوصا براي سبيلهاي قشنگ مردانه ات خيلي متأسفم،30.

پس از مرگ اغورلوخان شاه پسر او را احضار كرد و عقيده اش را در باره مرگ پدر پرسيد: واو چاپلوسانه پاسخ داد كه (جانثار بجز قبله عالم پدري ندارد) و اين خوش آمد گوئي دارائي پدرش را كه معمولا بايد بسود شاه ضبط شود نجات داد،‌و خود نيز بعدها در دربار شاه صفي بكار گماشته شد.   [19]

 

(پاورقي‌ها)

1-                  آيه 30 سوره النمل، قرآن كريم.

2-                  شاردن در سفرنامه خود تنها از پنج مهر شاه سليمان نام برده است.

3-                  ص 47 ، شرح تاجگذاري شاه سليمان، ترجمه علي رضا.

4-                  ص 45، ج 1، عالم آراي عباسي.

5-                  ص 192، عالم آراي عباسي ، ج 1 .

6-                  براي آگاهي بيشتر و آشنائي با مهرهاي گوناگون پادشاهان صفوي و در يافت ارزش هر يك نگاه كنيد بمطالعه نگارنده زير نام (فرمان نويسي در دوره صفويه) شماره 6، سال دوم و شماره هاي 1و 2 سال سوم مجله بررسي‌هاي تاريخي.

7-                  شاه سليمان بيست ساله بود كه بشاهي رسيد.

8-                  ص 138، عالم آراي عباسي.

9-                  ص 1084 ، عالم آراي عباسي.

10-               ص 603 ، عالم آراي عباسي.

11-               ص 142 ، عالم آراي عباسي.

12-               ص 53، سازمان اداري حكومت صفوي، ترجمه مسعود رجب نيا.

13-               كتاب زندگاني شاه عباس:‌استاد نصرالله فلسفي.

14-               ص 629 ، ج 2 عالم ، آراي عباسي.

15-               ص 7 ، تذكره الملوك.

16-               ص 87، سازمان اداري حكومت صفوي.

17-               ص 68، عباسنامه محمد طاهر وحيد قزويني بكوشش آقاي دهگان.

18-               ص 1 ،26 تذكره الملوك.

19-               ص 27،‌تذكره الملوك .

20-               ص 574 ، عالم آراي عباسي .

21-               ص 942 ، عالم آراي عباسي.

22-               ص 8 ، تذكره الملوك .

23-               ص 27،‌تذكره الملوك،

24-               ص 285، ج 3 ، زندگاني شاه عباس ، نوشته استاد نصرالله فلسفي.

25-               ص 286 ، همان كتاب.

26-               ص 267،‌ذيل عالم آراي عباسي.

27-               يساول صحبت كسي بود كه سفيران و ديگران را بحضور شاه راهنمائي ميكرد.

28-               ص 145 ، ذيل عالم آراي عباسي.

29-               ص 12 ، ج 2 ، زندگاني شاه عباسي.

30-              از مقاله دستهاي خون آلود، نوشته استاد نصرالله فلسفي، مجله اطلاعات ماهانه ، شماره 11،‌سال سوم.