دانش‌پژوه، محمدتقي. “گلزارصفا: صيرفي“. دوره8، ش93 (تير49): ص 30 -42.

 

خلاصه: فهرستي ازچند نسخه رساله خطي موجود در كتابخانه ملك درتهران و دانشگاه تهران، معرفي منظومه (گلزارصفا) درباب ترغيب به خوشنويسي، كاغذ خوب و وصف صفات رنگهاي مختلفه كه درنقاشي‌هاي ايراني ازآنهااستفاده مي‌شده: زرد، سرخ، كبود، زنگاري...

گُلزار صفا: صيرفي

محمد تقي دانش پژوه

از اين منظومه در همين مجله (ش 7-86 ص 34و35) ياد كرده ام و تاكنون نتوانسته ام بجز نسخة پاريس نسخة ديگر از آن بشناسم. اين منظومه در 410 بيت و در 950 (صيرفي ساكن گلزار صفا) سروده شده و از شاعري شيعي است، اينك آن را از روي همين نسخه در اينجا ميآوريم:

نخست از چند نسخة ديگر از رساله‌هاي خط كه تازگي بدانها برخورده ام ياد ميكنم تا فهرست اين رساله‌ها كامل تر باشد.

در كتابخانه ملك در تهران اين رساله‌ها هست:

1ـ آداب خط مجنون رفيقي هروي (5-4211) در پنج باب و پس از شاه اسماعيل ساخته شده است.

2ـ خط و سواد همو (7/526).

3ـ رسالة اصول خطوط ستة صيرفي (4/2097).

4ـ صراط السطور يا منظومة خط سلطان علي مشهدي. (2و1/4226-4765 نستعليق سده 11-7/5765 از سدة 11).

5ـ رسالة خط از آغاز و انجام افتاده (1/1565).

6ـ رسالة خط ديگر (11/777).

7ـ مركب سازي (3/4211).

8ـ نمونة خط و رسم المشق (6406 از سدة 11و12).

9ـ مرآت الخيال در خط با ديباچه اي دراز به نثر و نظم كه در آن از خواجه عبدالله صيرفي و ملايحيي شيرازي و عبدالله هروي و حافظ قوطة هروي و خواجه عبدالله هروي و مير علي تبريزي وملا جعفر تبريزي و ملااظهر و علي مشهدي ياد شده است. (9/4341 مورخ9-1218). اين يكي جز مرآت الخيال امير شير علي امجدخان لودي است كه در 1102 ساخته شده و سرگذشت شاعران است (استوري1: 824-مشار1419و2767).

10ـ سراج الكاتبين از حسن عشقي مؤيد نظام لشكر نويس پسر محمد تقي لشكرنويس باشي تفرشي تبريزي كه در 1318 بنام مظفرالدين شاه به نظم فارسي ساخته و خطبه و ديباچة منثوري هم دارد، در خوشنويسي است و مثنوي‌هاي سلطان علي مشهدي و مجنون رفيقي هروي را در آن گذارده است بي آنكه بگويد از كيست و شايد هم نمي‌شناخته است. (دانشگاه تهران ش 6181 (683 نفيسي) كه مؤلف آنرا در تبريز در روز چهارشنبه 8ج2/1318 سيچقان ئيل بنام همين شاه بانجام رسانده است).    [30]

11ـ از رسالة خط فتح الله سبزواري هم نسخه اي در دانشگاه هست، مورخ 9ع1/930 به شمارة 5819 (320 نفيسي).

قطب الدين محمد يزدي كه از رسالة قطبية او در هنر و مردم (7-86: 38) ياد كرده ام نسخه اي از ديوان اميدي سعدالدين مسعود (ارجاسب) تهراني كشتة درع 1/930 را در 994 نوشته است.

اين نسخه را من ديده ام و به اندازة ربعي است به نستعليق خوش با يك ساده سر لوح مذّهب با جدول زر و لاجورد و شنگرف داراي 45 برگ كهن و نوشتة در 86 ص. با ديباچه اي در آغاز بفارسي در سرگذشت اميدي و نجم ثاني و ميرزا شاه حسين در 5ص ديگر به خط نستعليق ديگر نو نويس سدة 12. نسخه پيشها از آنِ ميرزا ابوطالب و ميرزا آقا نامي بوده است.

در اين نسخه پس از اين ديباچة نونويس منثور فارسي كهنه ايست به خط اصل ديوان و پيداست كه از مسعود حسيني است كه اين ديوان رابراي خزانة عامره گرد آورده و در آن از خود و از « شاه صفي سرور افتخار آل نبي» ياد كرده است. اين صفي نبايد «شاه صفي» صفوي باشد. در اين ديوان قصايد است در ستايش نجم ثاني و ميرزا شاه حسين و مير عبدالباقي و خواجه حبيب الله و علي (ع) سپس ساقي نامه و پنج غزل و بيست و شش رباعي و پنج فرد و يك قطعه همه از اميدي(1).

آغاز ديوان: ستايشي كه زبان بيان از اداي آن عاجز آيد متكلمي را در خور است كه الوان نعم و الفاظ رنگين مايده اي از موايد انعام اوست. . .

گسست رابطه تار و پود ليل و نهار

نو خط ذقني بود ز ياري

زآيينه دل برد سياهي

سفيده دم كه از اين عنكبوت زرين تار

انجام: آبي كه بود برو غباري

وين طرفه كه آه صبح گاهي

 

كتبه العبد المذنب قطب الدين محمد اليزدي غفرالله ذنوبه و ستر عيوبه في سنته 994.

نسخه اي از ديوان اميدي با ديباچة همين مسعود حسيني (حسني، در فهرست) در موزة بريتانيا در مجموعة شمارة مورخ 1073 هست (ذيل ريوش 422 VII).

آغاز آن در ديباچة مانند اين نسخه است و در آن هم از شاه صفي ياد شده است. از نسخه اي از آن در فهرست لنينگراد (ص 198) به شمارة B 213 ياد شده است با ديباچة مسعود حسيني و قصايد و غزل و رباعي و قطعه. همچنين در فهرست مجلس (3: 661) از نسخه اي ياد شده گويا مورخ 1008 داراي 600 بيت و تنها 13 قصيده و آغاز آن چيزي ديگر است. نسخة ديگر آنجا (8: 405) مورخ 959 است و داراي قصيده و غزل و قطعه ورباعي (رويهم 900 بيت) و آغاز آن در ديوان مانند نسخة موزة بريتانيا است.

در نسخة ش 1017 فهرست بادليان يك قصيده است (زهي طلعتت بر قرار ركائب- فروزان چو بر آسمان نجم ثاقب). (به خط نستعليق) (ذريعه 9: 97- فرهنگ سخنوران 59- ميخانه ص 141- اته در فهرست بادليان و ريو تاريخ مرگ او را به نقل از لب التواريخ و حبيب السير چنين نوشته اند نامهاي فهرست فيلمهاي دانشگاه). اين نكته را هم ناگفته نگذارم كه آنچه در اين منظومه (گلزار صفا) آمده است درست بهمان ترتيب و نزديك بيك مضمون در رسالة كاغذ و رنگ سازي دو نسخة شماره 11/4767 و5/3121 مجلس شوراي ملي (فهرست 13: 160و10: 690) به نثر ديده ميشود (چاپ آقاي گلچين معاني در مجلة ادبيات تبريز 14: 3و آقاي اذكائي در هنر و مردم ش 85).    [31]

(گلزار صفاي صيرفي)

حمد تو لوحة ديوان سخن

صفحة صبح زر افشان از تو

نقره افشان تو كني از كوكب

آوري كاغذ رعنا پيكر

وز شفق كاغذ گلگون سازي

ورق لاله ز تو گلناري

تو دهي نسخة گلشن تزيين

زعفراني ز تو روي من زار

زرد رخساره زتكثير گناه

مرحمت كن به حق آل عبا

صفحة روي مرا ساز سفيد

اي مذهب زتو عنوان سخن

زينت دفتر دوران از تو

لاجوردي ورق روز به شب

نور خورشيد و شفق شام و سحر

نامة شام دگرگون سازي

صفحة باغ ز تو ژنكاري

تو كني دفتر گلبن رنگين

ارغواني زتو رخسارة يار

من كيم دلشدة نامه سياه

بر من نامه سيه لطف نما

مكن از لطف جميلم نوميد

 

سبب نظم كتاب است بخوان

سرنگون كرد دوات زر خور

پر سياهي زپريشان كاري

وز غم فرقت او بي سر وپا

چون قلم ناله كنان در حركات

سرخي افشان شده بر صفحه زرد

همچو كاغذ ز قلم در افغان

پيچشي داشتم و نالة زار

دود ميشد به سرم گريه كنان

نتوان بود دمي در عالم

از فلك باشد كين چشم كبود

كه بهم باشند پيوسته جليس

قطع آن صحبت و عشرت سازد

وز فلك عزم شكايت كردم

دوري صوري ديدن به خط است

اوست همرازتو مهجوري چيست

كو بود گوهر گنجينة دل

قرب معني نگر اي خسته جگر

نسخه اي جمله بانگيز خيال

نسخه اي رشگ پري خانه چين

نسخه اي شربت جان بيمار

گر همه رنگ كنند از نيرنگ

پس بآن سرو سرافراز نماي

حالت خستگي و مهجوري

مشگل خويشتن آسان سازي

كني از خوبي گلزار صفا

سر نهادم به كتابت چو قلم   [32]

اندرين فن شده بودي حاصل

هست اين حاصلم از عمر شريف

دلرباي من و ممدوح منست

كند از لطف خود اين نسخه تمام

اندرين نسخه كند باز نظر

قبل الله جميع المسئول

دوش چون كاتب ديوان قدر

چرخ را شد صدف ژنكاري

من سودا زده از يار جدا

پر از سودا دل زارم چو دوات

اشك و رخسارة من بود ز درد

دلم از تير بلاي هجران

گاه چون نامه بخود از غم يار

گاه چون نامه به سوداي جوان

كه از آن شوخ كه بي او يكدم

من جدا از چه شدم حال چه بود

هركجا بيند و با هم دو انيس

تيغ كين بر سرشان افرازد

با دل اينگونه حكايت كردم

هاتفي گفت كه هان اين غلط است

در دلت اوست بگو دوري چيست

روي او بين تو در آيينة دل

بعد صوري و مكاني منگر

تحف اي ساز پي روز وصال

نسخه اي چون ورق گل رنگين

نسخه اي داروي درد دل زار

كاغذي را كه بود رنگارنگ

رنگها را همگي باز نماي

كه به صد رنگ حديث دوري

عرضة آن گل خندان سازي

نام آن نسخة خوب و رعنا

چون شنيدم سخن او در دم

عمل چند كه از صافي دل

نظم كردم به عبارات لطيف

آنكه مطلوب من و روح منست

در كه قيوم اميد انام(؟)

آنچنان خوب كه چون آن دلبر

كند اين نظم گرانمايه قبول

 

ترغيب نمودن به حسن خط

جانم آشفتة غوغاي خطت

مشق كن مشق مكن يكدم بس

حسن خط خوبترست از همه چيز

عقدها بايد ازين علم گشاد

تا توان مشق كن و درس بخوان

كار زين هر دو شود نيك انجام

بنويسي پي عقبي مصحف

كه دهد وايه دنيا تحقيق

كه درو نيست نشان اشفاق

قيمت ده ورقش دان درمي

وان زاستادي پيراسته شد

نه يكي بلكه دو صد بدرة زر

حسن خط تو مرا مطلوب ست

هوس خط دل آزاده كند

بلكه در قدر بياض است زياد

خاصه از خامة زيبا صنمي

بهتر از ملك سليمان باشد

كه خط خوب چه دلجوري نكوست

اين هوس چونكه ترا هست بس است

دارم اميد كزان يابي كام

اي دلم نسخة سوداي خطت

چون خط خوب مرا هست هوس

جان من در نظر اهل تميز

نصف علم است خط اي خوب نهاد

خط كليد در رزق است بدان

از دو خط در دو جهان يابي كام

زان يكي نسخ كه از عين شرف

وان دگر هست خط نستعليق

تا تواني منما مشق سياق

كاغذي را كه نباشد رقمي

رقعه اي چون به خط آراسته شد

قيمت اوست بر اهل نظر

اين هنر چون كه بسي مرغوبست

بوالهوس ميل رخ ساده كند

نزد امي چه بياض و چه سواد

پيش دانا به خط خوش رقمي

خوشتر از روضة رضوان باشد

بنگر از روي حقيقت اي دوست

شكرالله كه ترا اين هوس است

هست كام دلت اين كار مدام

 

صفت كاغذ مجموع

مايل خط به از ريحان است

كاغذ خوب طلب اول بار

ميتوان كرد بخوبي مرغوب

از دمشق آيد و هند و بغداد

آيد از آمل هم كاغذ خوب

خشك و بي مايه و با نشو بود

كز سفيدي به بصر صد ضرر است

خامه بر كاغذ بي رنگ مران

تا بود خط تو و چشم درست

بهر تو مختصري ميگويم    [33]

اي دلم سر بخط فرمانست

ميل مشقت چو شود اي دلدار

زانكه بر كاغذ زيبا خط خوب

بهترين كاغذ مجموع بلاد

پس سمرقندي باشد مرغوب

كاغذ جاي دگر حشو بود

كاغذ ار رنگ كني خوب تر است

ضرر چشم پسنديده مدان

رنگ كن كاغذ زيبا ز نخست

از تو چون زين هنري ميجويم

 

صفت رنگ زرد

در دلم درد زتاب غم تو

بر رخ زرد من زار نگر

ريشة پاك ز هر خار و خسي

ريزه اش سازي از لطف كمال

وز زجاجش پس خوشحالي كن

پيش خورشيد بمانش در سوز

شيره اش زرد شود جرم سفيد

بكنش پاك و بدارش مرغوب

بگذارش كه نشيند ته آن

پس نگهدار ز گردش به تميز

تا رود در جسدش رنگ فرو

در رواقيش در افگن به طناب

صيقلي كرده ببر در كارش

اي رخم زرد زتاب غم تو

هوست كاغذ زردست اگر

زعفراني كه بود تلخ بسي

چون ستاني تو از و يك مثقال

آب يك سير به مثقالي كن

سر آن سخت كن و تا به سه روز

چون سه روزش بگذاري درشيد

پس بياور قدحي چيني خوب

پس به دستار بپالاي روان

وانگهي در طبقي پاك بريز

پهن كن كاغذ پاكيزه درو

مده از پرتو خورشيدش تاب

چون شود خشك بده آهارش

 

صفت رنگ سرخ

وي زحسن تو جهاني در سوز

كنم از ديده روان آب بقم

بيش ازين رخ زمن خسته مپوش

هست طوماري از كاغذ سرخ

رنگ از روي خود و اشكم ياب

و زمن اين رنگ بخوبي آموز

هر سه در وزن برابر با هم

بس بجوشان كه شود كم نيمي

كه بگفتيم به وجهي مجمل

چون دگر رنگ قرارش نبود

دركنش يكمن و نيم آب درست

 زانکه اين رنگ بسي پاک نکوست

كاغذ آنگاه بدان رنگ بگير

تا شود صاف كه اينست قرار

اي گل روي تو بستان افروز

بنگر كز غم تو چون هر دم

در تنم خون ز غم تست بجوش

دلم از آرزوي آن خد سرخ

كاغذ ار سرخ كني بهر كتاب

آب گير ازگل بستان افروز

آب شمتوت و ديگر آب بقم

ضم كن و هيچ مكش زان بيمي

رنگ كن هم به طريق اول

ليك اين گونه مدارش نبود

پنج سير آور از لاك نخست

رنگ سرخ ارکني از لاک نکوست

پس بجوشان كه بماند ده سير

ليكن اين رنگ گذاري بسيار

 

صفت رنگ آل

وي خطت فتنه و آشوب جهان

رخ زيباي تو چون كاغذ آل

رنگش از هجر تو ديگر گونست

كه بود رنگ معصفر اشجار

وين گره نيز روان بگشايم

سخني روي برو مي‌گويم

در لفاني كن و انگاه بران

همگي آيد از كيسه فرو

قليه افگن كه بود اين تدبير

بشود زان كف تو سرخ چو خون

اندك اندك به سرآن مي‌ريزد   [34]

يا نه از ترشيئي آنگاه نظام

يا نه از سركه و از غوره بيار

كاغذ صاف در آن رنگ بنه

پي برون آر به حسب دلخواه

پس بدستور بكن خشك دگر

اي درخت تازه گل گلشن جان

ساخته جامع ديوان جمال

مژه ام در غم تو درخونست

خون روانست از وزان هنجار

رنگ آل ار طلبي بنمايم

با تو اين نكته نكو مي‌گويم

قدري ورد معصفر بستان

آب ميريز كه آن زردي او

پس بهر نيم من از آن گل يكسير

پس جمالش كه شود ديگر گون

آب گرم آنگهي از روي تميز

تا برون آيد از او رنگ تمام

شربت نارنج با ليمو و نار

رنگ را چاشني تند بده

يك شبانروز رها كن آنگاه

مشكلست اين تو درو نيك نگر

صف رنگ كبود

در كبودي فلك مثل تو نيست

 آسماني چه عجب از تو قبا

آسماني چو بپوشي جامه

رخ زردم شده دور از تو كبود

كه ورق نيز باين رنگ كني

تخم خور گردش گيري پس از آن

لتة پاك بآن سازي تر

دگرش رنگ كني تا به سه بار

خاك را نم كني اي جان جهان

كه برآيد وي از آن بوي بهم

تا دم كار نگاهش ميدار

آب سرد اندك اندك مي‌ريز

خشك در سايه كن اي سرو روان

اي كه در حسن ملك مثل تو نيست

مهر گردون جمالي به صفا

خور كند گرم بتو هنگامه

سوي من بين كه ز بس سنگ حسود

به كبودي اگر آهنگ كني

شرط اينست كه در تابستان

شيرة وي بفشاري و دگر

خشك در سايه كني اي دلدار

آب نوشادر آري و به آن

لته در خاك گذاري يكدم

لاجوردي چو شود بيرون آر

پس به چيني نه و بروي هم تيز

كاغذ آنگاه بكن رنگ بآن

صفت رنگ ژنگاري

از پي زيب خط ژنكاري

چون دل بسته بود پر ژنكار

بي تو اي دوست نباشم يكدم

كه بود هم ورق ژنكاري

از من دل شده ميدار بياد

كن نگهداريش از گرد و غبار

ليك در كاسة چيني حل كن

افگن و مهر سرش كن بشتاب

پس ازين قاعده بيرون آرش

رنگ كن كاغذ زيبايي ننگ

اي كشيده برخ گلناري

غنچة بيلك تو در دل زار

چون تو مقصود مني در عالم

هوس زيب كتاب ار داري

گويم اين قاعده بهر ارشاد

از خل و مس چو بگيري زنگار

حل زنگار همان از خل كني

پس به يك سير ازو ده سيرآب

يك شبانروز دگر بگذارش

صافيش ساز جدا از بد رنگ

صفت رنگ حنايي

بسته بردست به صد ناز حنا

يا بخون من مسكين گشته

رشته اي غنچة زنبق در دست

نيست خود رنگي ازانم حاصل

كه بدين رنگ نمودم اظهار

نشوي غره بيك رنگ فقط

آيد و باز نمايي خود رنگ

رنگ خود رنگ نكو ميدارند

خود باين رنگ هم آهنگ كني   [35]

پاك كن وانگهي از گرد و غبار

پس حنا ريز در آن آب درست

يكي از برگ حنا و ده آب

صاف كن آب بآن رنگ بنه

خشك سازش پس از آن در سايه

از بخونريز من بي سروپا

از حنا دست تو رنگين گشته

يا گرفتي به طرب سرخوش مست

بوسم آن ساعد سيمين مشكل

حاصل گفتنم اي طرفه نگار

هست آن كز پي آرايش خط

جهد كن تا همه رنگيت بچنگ

كاتباني كه به جد دركارند

كاغذ اي دولت چو خود رنگ كني

بستان برگ حنا را بسيار

آب كن گرم در آن رنگ نخست

وزن آن آب حنا را درياب

يك شبانروز بجاييش بنه

كاغذ از رنگ تو گيرد وايه

صفت رنگ كاهي

نيست از درد منت آگاهي

آه از هجر كه بس جان كاهست

چند اين نالة جانكاه كشم

كاه چون طاقت كوه آرد آه

تحفه يك برگ خزان مي‌آرم

سوي تو آمده ام كز سر ناز

شرح درد من از آن بر خواني

رقعه بر صفحة كاهي بهتر

بستان رنگ معصفر بي غش

كه همين رنگ نمايد مرغوب

بده آهار و مده تأكيدش

اي رخم در غم عشقت كاهي

همدمم بي تو دمادم آهست

تا يكي در غم تو آه كشم

كوه غم بر دل من زار چو كاه

ره بسوي تو روان مي‌آرم

غلطم زانكه پي عرض نياز

حالم از چهرة زردم داني

كه زعشاق بسوي دلبر

رنگ كاهي چو كني اي مهوش

پس بدان رنگ بكن كاغذ خوب

خشك گردان ببر خورشيدش

در صفت عود رنگ

ناله و سوز من از تو شب و روز

ننوازي چو مرا ناله چه سود

سوزيم جان كسي عود صفت

خط چو عودي است از آن رود لجوست

كه زني هم به سفيدي رقمي

كه بدان عمر گرامي معهود

يعني آن هر دو قرين هم كن

رنگ كن اول و آنگه صيقل

اي چو عود از تو مرا ناله و سوز

چند سازم به غمت همچون عود

چند از آتش و درد و محنت

رنگ عودي از پي خط نيكوست

چو بدين رنگ كني ميل دمي

رنگ لاك و دگر آن رنگ كبود

با هم از تجربة خود ضم كن

چون كني هم به طريق اول

صفت رنگ سبز

رخ زيباي تو مطلوب دلم

يا بود خضر پر آب حيوان

جا گرفته بلب تنگ شكر

رنگ سبز است بسي خوش درياب

پس به زرد آن معصفر برسان

خواه ازين خواه از آن كن بسيار

رنگ كن هست همينش اوصاف

اي خط سبز تو آشوب دلم

خط سبز است به لعلت اي جان

يا بود طوطي رعنا پيكر

از پي زيب خط و حسن كتاب

قدري رنگ كبودك بستان

اصلش اينست تو هستي مختار

بگذارش كه شود آنگه صاف

صفت رنگ گلگون

چند باشد ز تو چشمم پرخون

زاري من ز غم و درد نگر

همچو گل خلعت گلگون پوشي

چهرة زردم گلگون سازي

ديده حيران رخ زيبايت

آرزو نيست عجب از عاشق     [36]

هست بر كاغذ گلگون رعنا

اين كند خط عذارت روشن

 كه بود گونة كاغذ گلگون

زعفران ريز درو از تدبير

چون كني تجربه آميزش آن

كه بگفتم بتو اي با فرهنگ

اي خطت سبز و عذارت گلگون

اشك سرخم به رخ زرد نگر

اي خوش آندم كه به قتلم كوشي

بركشي تيغ و مرا بنوازي

افتد اي سرو سرم در پايت

گر بدين كار نباشم لايق

اي مه مهر چنين خط طلا

خط برين گونه بدو مستحسن

چون شود ميل ضمير تو فزون

اولاً رنگ هم از لاك بگير

زعفران بيشترك بهتر دان

پس بدان رنگ نما كاغذ رنگ

صفت رنگ فريسه  

قامتت سرو خرامات دلم

راست در چشم بدان ميل كشي

چون فريسه به جغه بر بسته

خط برين گونه لطيف دلجوست

چاشني گير و بكن جانا ضم

رنگ كن كاغذ و پس خشك نما

اي درخت شمع شبستان دلم

چون به رخسارة خط نيل كشي

نيل با زلف كجت پيوسته

خوش بود رنگ فريسه اي دوست

 آب مازو و كبودك با هم

به شب و روزي بگذارش يكجا

صفت رنگ نارنجي   

چشم بد از رخ خوب تو بعيد

كرده خورشيد از افلاك نظر

همچو نارنجي بر حوضة آب

رنگها پيشش منسوخ بود

كايد اين گونه ترا نيز بدست

كاغذ آنگاه در آن آب انداز

خشك در سايه نمايش از آن

زعفرانرا پس از آن سازي حل

باشد اين گونه خوش با نيرنگ

اي جمالت به صفا چون خورشيد

تا به رخساره خوش است اي دلبر

اوفتاده به فلك در تب و تاب

رنگ نارنجي بس شوخ بود

هم باين رنگ اگر ميل تو هست

زعفران آب معصفر ضم ساز

نيمة روزش در رنگ بمان

كاغذ ار آل كني از اول

كاغذ آل بآن سازي رنگ

صف الوان مختلف

خرد و صبر به يغما برده

چهره آرايي بر رنگ دگر

رنگها ميزني اي شوخ بر آب

بستة طرة طرَّار توايم

ما گرفتار و تو از ما فارغ

سخن از رنگ دگر هم بنيوش

بلكه بر زينت و آرايش خود

رنگها كرده و پرداخته اند

به حنا و به كبودك در كار

زعفرانرا بنمودست تباه

كرده پيدا زميانه رنگي

بگرفتست از آن تخم لعاب

كرده اخلاط وي از آب بدر

كاغذ آنگاه بآب آلوده

خط برين گونه نظيف است بسي

گفتمت حال بدين رنگ تمام

كه چه سانست طريق آهار    [37]

اي به صد رنگ دل از ما برده

هر دم از عشوة نيرنگ دگر

وز پي بردن دلهاي خراب

ما به صد رنگ گرفتار توايم

تو ز حال دل شيدا فارغ

از من سوختة بيدل و هوش

كاتبا از پي آسايش خود

اختراع عجبي ساخته اند

زعفران برده يكي بهر مداد

آن يك از غوره اي از رنگ سياه

زين سه آورده بهم نيرنگي

تخم خطمي دگري كرده در آب

يك شبان روز از آن پس ديگر

پس به دستارچه اي پالوده

ولي اين خوب و لطيف است بسي

ديدي از رنگ چو اي شوخ نظام

وصف آهار شنو ديگر بار

صفت آهار نشاسته  

طلبم ناز تو هر دم به نياز

شيرة گندم صافي باشد

پس بپالاي و ببر باز بكار

بشنو از من صفت آن دلكش

نمد افگن بسرش يا كرباس

قدحي آب همان پيش آور

كاغذ اي سرو روان ده آهار

پي به آهار بمالش چالاك

صفحه زين قاعده هموار شوي

اي مرا ديده و دل سوي تو باز

حال آهار كه وافي باشد

طبع كن شيوة گندم بسيار

چونكه آهار كني اي مهوش

تخته اي پيش نه از روي قياس

قدحي پر كن از آهار دگر

جزوي آهار به پنبه بردار

تركن از آب دگر پنبة پاك

كه همان مصلح آهار شوي

صفت آهار سريشم ماهي   

فرقه اي رسم دگر بنهادند

داده آهار به خاطر خواهي

بنهادند كه تا گشت لعاب

چونكه شد نرم نمودند آهار

 

بعضي آهار بدين سان دادند

ز سريشم كه بود از ماهي

كه سريشم سه شبان روز به آب

نرم كردند بآتش در كار

 

صفت آهار مختلفه

كه مقّويست بسان آهار

كه لعابش چو مصفا باشد

پس برون آركه يابي راحت

آبش آهار پي تزيين است

چارمين شيرة صاف انگور

كو بود خالي از چربي آب

اين همه هست بجاي آهار

هست شش چيز دگر اي دلدار

اولاً بذر قطونا باشد

كاغذ انداز درو يك ساعت

دومين خربزه شيرين است

سومين تخم خيارست ضرور

از برنج است دگر بار لعاب

آب صمغ است دگر آخر كار

 

صفت زرو سيم حل كردن

بر دلم رحم كن اي سنگين دل

بمن اي شاه ترا نيست نظر

هستم اندر قدمت سرگردان

چون روي سوي تو ايم بشتاب

چون نهي رو بمن خسته جگر

بي خودم از تو و سرگردان نيز

به رخ و اشك من زار نگر

به سريشم بشكن هر ورقي

چون شود حل بده ابش در حال

از من دلشده بنيوش سخن

آب را از سر او ساز تبه

قلم موي بدان جزم شود

ليكن ار صمغ كني به آيد

اي زخورشيد رخت ماه خجل

شد زعشق تو رخم همچون زر

آفتابي تو و من ساية ان

هستم از مهر رخت اندر تاب

باز چون نيست مرا تاب نظر

پاي پس از تو نهم رو بگريز

ميلت ار هست به حل كردن زر

ورق زر بفگن در طبقي

به نمك كن حل و آن نيك بمال

باز در ظرف دگر خالي كن

بگذارش كه نشيند در ته

به كتابت چو ترا عزم شود

سيم را نيز چنين حل بايد

 

صفت حل كردن لاجورد

لاجوردي رخ عشاق حزين

خون برو آمده از ديده فرود    [38]

كز پي رنگ كند رنگ آميز

لاجورد آوري ار زانكه بكار

ليك يك قسمش مقبول بود

اولين قابل و باقي است غلط

آب صمغش چو خمير آر بكار

تا بگردد بسي از حال به حال

گاه گاهي بكن آن جوهر تر

كار خامه به اجابت برسد

با قلم رنگ نما نوك قلم

حسن خط بنگر و مايل مي‌باش

كه مدارش بود و بس نيكوست

كه سرابي بود او اي دلدار

پاك دارش تو زهر خار و خسي

ده بآن نيل كه گردد مقبول

دست باز از عمل نيك مدار

قشر بيض است مكلس شده آن

قشر را آورد ارباب هنر

تا همان روشن و شفاف كند

قشر در وي كند و بگدازد

زانكه بس روشن خوب دلجوست

عمل چند هم اظهار كند

اي ز سنگ ستم باز پسين

رويم از دست غمت گشته كبود

لاجوردي شده لعلي انگيز

از پي حسن خط اي طرفه نگار

آن سه قسم است چو مغسول بود

وان سرابست و ميان آب و شمط

لاجوردي كه سرابست بيار

بفگن آن در قدح و نيك بمال

زاب صمغي كه دقيقي است دگر

چون به سر حد كتابت برسد

قلم موي بياور در دم

پس كتابت كن و خوشدل مي‌باش

لاجورد عملي هم دارو است

نيل پاكيزه بگير اول بار

زاب صمغش بنما سحق بسي

پس سفيداج لطيف مغسول

اين عمل راست مدار بسيار

نوع ديگربود اي سرو روان

ز سفيداج كند قطع نظر

و آن بشويد بسي و صاف كند

كوزه اي از گل حكمت سازد

از پي زيب عمارت نيكوست

طلق محلوب همين كار كند

 

صفت حل كردن شنجرف

خط ژنگار كشيده پي حال

همچو گوگرد شده زرد رخم

داده از آتش دل رنگ برو

كز پي نسخة تو شنگرفست

بشنو از من صفت آن زين پس

تا شود نرم و پياپي راحت

كين صلابه بسي اي طرفه نگار

رنگ او سرخ شود همچو شفق

سنگ از رنگ بشو پاك درو

آب سرد از سرش آنگاه بريز

باقي رنگ برويش بگذار

زاب صمغش به حد كار رسان

اي زرخسارة شنجرف مثال

از جفاي تو و از كثرت غم

زيبق اشك روان كرده برو

از رخ و اشك روم اين طرف است

حل شنگرف گرت هست هوس

سحق بر سنگ كن آن يك نوبت

زاب نار ترشش ديگر بار

تا درو جرم نماند مطلق

آب گرم آور و ظرفي نيكو

يكدو ساعت بگذارش به تميز

آب ناديده سفالي پيش آر

چون شود خشك بهنجار رسان

 

صفت حل ساختن ژنگار

كاتب صنع براي رونق

زده اعراب به ژنگار برو

شده بر لعل تو پيراية جان

گر كني ميل خط ژنگاري

وان قدر سر كه برو كن به قياس

تا كه از علت سالم آيد     [39]

تا چهل روز مده زحمت او

كه بود بسته و باشد زنگار

كه ورا رنگ بماند روشن

آب صافي بكن اي سرو درو

در قدح ساز صلايه زنگار

كه چه زان حسن خطم آمده پيش

فستقي ميل كني بشنو از آن

پس بدان رنگ كتابت فرما

اي رخت مصحفي از قدرت حق

آن نوشتست بسرخي نيكو

وان خط فستقي اي سرو روان

چون خطت بر ورق گلزاري

بستان پارة‌نو پاك نحاس

ظرف كاشي پي او مي‌بايد

در چه آب بياويز فرو

بعد چهل روز ز چه بيرون آر

پس به بيز آن و بچيني افگن

اندروني كه بود پاك و نكو

پس بآن آب لطيف اي دلدار

پس كتابت كن و بنگر خط خويش

ورچو خط لب خود اي جانان

زعفران داخل زنگار نما

 

صفت حل كردن طلق

وي بجانم ز غمت صد آزار

گشته در دست غمت بيچاره

زعفران باشد و طلق محلوب

نيست آگاه ازين راز كسي

كه بتو باز نمايم اين راز

تا بسي خرد شود جهد نماي

زين هنر شمع ضميرت بفروز

اندران كه ز براي نيرنگ

خوبتر زين دو نوات خرما

سعي كن تا شود آن طلق فرو

باز از گرد بدارش به تميز

زعفرانش پي وايه ميكن

مهره از جزع كنش اي مطلوب

رنگي اي دوست نكو انگيزي

زيب آن چون دهي از كاغذ آل

اي بت سيم تن مه رخسار

همچو طلق از تو دلم صد پاره

رخ و اشكم زغمت اي مطلوب

عمل طلق غريب است بسي

بشنو از من سخن اي ماية ناز

طلق فضي طلب و خرده بساي

پس زكرباس يكي كيسه بدوز

طلق در كيسه كن و ريزة سنگ

عوض سنگ بود يخ زيبا

كاسة آب به پيش آر و درو

چون نشيند بته آن آب بريز

زاب صمغش تو صلايه ميكن

تا چو زر رنگ دهد در مكتوب

چونكه شنگرف باو آميزي

ليك تنها بود آن سيم مثال

 

صفت حل كردن زر نيخ

بنگر از عين تلطف سويم

رخ زرد من دلخسته كبود

لاجورديست به زرنيخ قرين

مي‌نمايم حل زرنيخ نكو

هست بر كاغذ آل آن رعنا

آيد آن رنگ برو خاطر خواه

آن بسي طرفه و نغز و دلجوست

كه بدان چون دل تو شد مايل

سحق كن تا كه بيابد رونق

زاب سردش بنما آنگه تر

به قلم باز روان دريابش

اي چو زرنيخ ز هجرت رويم

تا بكي گردد از سنگ حسود

رخ زردم كه كبود است ببين

بتو اي عمر گرامي زين رو

رنگ زرنيخ نمايد زيبا

كاغذ ار زانكه كبود است سياه

لاجوردش چو قرينست اي دوست

عملش آن بود اي راحت دل

بستان جزوي زرنيخ ورق

پس به كرباس به بيزش ديگر

پس صلايه كن ده صمغ آبش

 

صفت حل كردن گل هرمز

گل هرمز زخم زلف تو رنگ

راحت جان پريشان منست

مردمك چون گل هرمز باشد

كه خط عودي دلخواه بود   [40]

كز گل هرمزي بُد بي تزيين

ريز آن در قدحي بي اكراه

پس بديگر قدحي ميريز آن

سرآبش همه يكسو سازي

اي گرفته بهزاران نيرنگ

دهنت چشمة حيوان منست

بحر چشم من عاجز باشد

دلت از خال و خط آگاه بود

ميل طبعت چو شود جانب اين

بستان زان قدري و آنگاه

آب كن در سرش اي سرو روان

از قدح چون به قدح پردازي

 

مثنوي      

زاب صمغش برساني به نظام

كه بسي خوب و لطيفست و روان

زبدة آن چو بگيري به تمام

در دو آتش كن و بنويس بآن

 

صفت حل كردن سفيداب

حالم از نرگس مست تو خراب

مشتعل تا شده در جان حزين

استخوانم چو سفيداب شده

بشنو از بنده به وجهي مرغوب

زاب صمغ عربي ساز خمير

در قدح ريز چو خاك هرمز

هم به صمغ عربي آر بكار

روشن و صافي و سنجيده بود

اي چو قلعي ز تو جانم بي تاب

آتش عشق تو اي زهره جبين

سوخته جان و دلم آب شده

از سفيداب چو خواهي خط خوب

بستان جنس و ز حسن تدبير

حل نما زاب مشو زان عاجز

پس سرابش بستان اي دلدار

خط بدين گونه پسنديده بود

صفت رنگ عروسك

گرم از حسن تو بازار جمال

اشك من سرخ و رخم زرد بود

نخل عمرم ز غمت كرده خزان

استخوانيست نماينده ز پوست

راست مانند عروسك بر ني

خوبي رنگ عروسک بر زيبا

كه به فصلي كه زمستان باشد

بكني يك نفسي با يخ يار

چون شود بسته كني كار دگر

بر لب كاسه گذاري دلكش

تا چكد رنگ و شود كاسه تهي

زاب صمغش بكن آنگه به خمير

رنگ را جمله طلا كن بر وي

 قدري حل كن و در كار در ار

ميشود تيره كه رنگيست عجب

اي بخوبي گل گلزار جمال

همدمم بي تو غم و درد بود

زردي چهره ام از درد بدان

تنم از درد فراقت اي دوست

زردي پوست كشيده بر وي

در كتابت بود اي مه سيما

شرط در ساختنش آن باشد

رنگ شاه آب معصفر بسيار

تا ببندد همه مانند جگر

آوري پشم لطيف بي غش

قدحي ديگر زيرش بنهي

رنگ را در قدحي پاك بگير

پس بياور قدري پارة ني

خشك در سايه كن و در دم كار

ليك در آب چو ماند يكشب

خاتمه نسخة گلزار صفا 

وي دلارام من و ممدوحم

باشي اي جان جهان جاويدان

شده اين نخل سخن جلوه نما

هست در مدح تو اي حور سرشت

داده آرايش بازار سخن

از خط سبز بتان داده نشان

همچو خال رخ تركان چگل    [41]

ميكند نقد دل جان افنا

بنمايد حركات و سكنات

هر الف تازه نهاليست درو

تا بود نام جهان بادا اين

طبق نقل بر اهل نظر

غنچة گلبن نگشاده دهان

دل ارباب نظر پامالش

درج دل ديده ازو گوهر شوق

از سر سرو دهد روي گشاد

شكن برگ سمن كرده مدام

گشته از روي طلب معني جو

داده آرايش چندين مجلس

از سر فكر نشانها داده

عاري از زينت و زيب اوصاف

بر سر گنج سخن اژدر گنج

راست قلاب محبت باشد

مشعر آب حيات از ظلمات

دهد از نقطة فواره نشان

چون سفينه است سرافگنده فرو

كه گل شعر بچين زين گلشن

هست اين زيب گلستان جهان

به صفا و به فضا نيست چنين

صيرفي بلبل گلزار صفاست

همچو بلبل چو شدم دستان زن

صيرفي ساكن گلزار صفا

چون شمردم كه بدانم چندست

چارصد بود و ده اي طرفه نگار

ز وصال تو بيابد تشريف

كه بتو ختم شده محبوبي

التفات ازلي كم نكني

گاهي از لطف به پيشم خواني

وز دل غرقه بخونم پرسي

وز حروف و رقم خامه نشان

چشم بدبين به جمالت مرساد

كم مباد از سر من ساية تو

حصن ذات تو نبي باد و ولي

بر تو اين نسخه مبارك بادا

احسن الله زهي حسن كلام(1)    [42]

اي تو مطلوب دل مجروحم

جز توام نيست مرادي بجهان

بهر سير تو به گلزار صفا

اين گلستان كه بود رشك بهشت

راست نخلي است ز گلزار سخن

سبزة خط وي اي سرو روان

نطقهايش ز پي بردن دل

حركات و سكناتش جانا

چون نگاري كه بخوبي صفات

هست هر سطر چو يك سرو درو

حرف بايش دو جهانرا آيين

حرف تا آورد از معني تر

معنيش گلبن و هر جيمي از آن

دال بر زلف نكويان دانش

ري درو راست كليد در شوق

ارة سينش از روي سواد

چشمة صادق از حسن كلام

حرف طايش ز پي زينت او

چشم عينش به صفا چون نرگس

فاي او چونكه دهن بگشاده

قاف او عالم معني را قاف

كاف تشبيهي او معني سنج

شكل لامش كه به دقت باشد

چشمة ميم وي از عين صفات

نون او حوضه اي و نقطة آن

صورت واوش بر وجه نكو

هايش از روي هنر چشمك زن

يا درو برگ گل معني دان

اين چه باغست كه فردوس برين

نام گلزار صفايش ز فضاست

پي تاريخ تمامي سخن

آمد از گلشن افلاك ندا

بيتهايش كه گهر مانندست

آنچه تحقيق شد از روي شمار

چونكه اين نسخة زيباي لطيف

خواهم اي مهر سپهر خوبي

چشم از بنده فراهم نكني

از سگان در خويشم خواني

از من احوال درونم پرسي

تا بود از كتب و نامه نشان

نامت اي جان جهان نامي باد

باد برتر ز فلك پاية تو

حصن تو چون بود از نام علي

دولتت افسر تارك بادا

به دعاي تو شد اين نسخه تمام

 

”پاورقي‌ها”

1ـ نسخه اي كه اين منظومه از روي آن به چاپ ميرسد گذشته از غلطهايي كه دارد در برخي جاها در عكس سفيد درآمده و ناگزير شدم كه به قياس تصحيح كنم و در برخي جاها هم نتوانستم حدسي درست بزنم و نشانة استفهام يا نقطه‌هايي گذارده ام. اميد كه نسخة ديگري بدست بيايد و بتوان آن را تصحيح نمود.