|
|
||
پرتوي آملي، مهدي. "ريشه تاريخي امثال و حكم". دوره 7-16، ش 93 (تير 49): ص 47-49. |
||
|
|
||
|
خلاصه : "باسلام و صلوات" ،"بزاخفش"
، "بزخوكردن" ، "بعدازخرابي
بصره" .: |
|
|
ريشههاي تاريخي امثال و حكم
«مهدي پرتوي»
«با سلام و صلوات»
با سلام و صلوات وارد شدن «يا وارد
كردن» كنايه از تجليل و احتراميست كه در
موقع ورود شخصيتي ممتاز بمجلس يا شهر نسبت
بوي بعمل ميآيد في المثل «فلاني را با سلام
و صلوات وارد كردند» يا باصطلاح ديگر «از
فلاني با سلام و صلوات استقبال بعمل آمد».
اطلاع و آگاهي از ريشة تاريخي اين عبارت و
مثل سائر براي مزيد اطلاع بعضي از
خوانندگان محترم خالي از فايده نخواهد بود.
اخلاق و عادات جوامع بشري در احترام
بيكديگر از قديمترين ايام تاريخي هميشه
متفاوت بوده است وهم اكنون نيز اين احترام
متقابل در ميان ملل و اقوام جهان بصُوَر و
اشكال مختلف تجلَّي ميكند. بعضيها در موقع
برخورد و ملاقات با يكديگر درود ميگويند «البته
بزبان خودشان». برخي ضمن درود گفتن با
يكديگر دست ميدهند كه اين روش در حال حاضر
بهمه جا سرايت كرده است. هنديها كف دستها
را بهم چسبانده محاذي صورت نگاه ميدارند.
ژاپنيها خم ميشوند و تعظيم ميكنند. بعضي
از اقوام خاور دور بينيها را بهم ميمالند
وقس علي ذلك. در ايران قديم بر طبق نوشتههاي مورخين يوناني احترام بيكديگر با وضع حاضر تفاوت فاحش داشت. هرودوت دربارة اخلاق و عادات ايرانيان قديم ميگويد: «وقتي در كوچهها بيكديگر ميرسند از كردار آنها ميتوان دانست كه طرفين مساويند يا نه، زيرا درود با حرف بعمل نميآيد بَلْ آنها يكديگر را ميبوسند. اگر يكي از حيث مقام از ديگري قدري پست تر است طرفين طرفين صورت يكديگر را ميبوسند و هر گاه طرفي از طرف ديگر خيلي پست تر باشد بزانو در آمده پاي طرف ديگر را ميبوسد1…». استرابون در اين زمينه چنين گفته است: «اگر آشناياني كه از حيث مقام مساويند بيكديگر برسند يكديگر را ميبوسند و هرگاه مساوي نباشند بزرگتر صورت خود را پيش ميَبَرد و طرف ديگر هم همين كار را ميكند ولي نسبت باشخاص پست فقط بدن را خم ميكنند ... 2». اما در ايران بعد از اسلام احترام
بيكديگر از عمل بحرف تغيير شكل داد و با
اداي «سلام» يا «سلام’ عليكم» از طرف
كوچكتر نسبت به بزرگتر احترام بعمل ميآيد.
تا قبل از انقلاب مشروطيت ايران هر گاه
شخصيت ممتاز و عاليمقامي وارد مجلس يا
شهري ميشد مردم براي تجليل وي بصداي بلند
صلوات ميفرستادند. بقول شادروان عبدالله
مستوفي: «دست زدن و زنده باد گفتن از
مستحدثاتيست كه با مشروطه بايران آمده است
و اين تظاهرها بيشتر براي شاه و علماء ميشد.
حتي در دورة مظفرالدينشاه چون قدري تجدد
بواسطة مدارس جديد وارد اجتماعات شده بود
صلوات هم نميفرستادند و مؤدب در معبر شاه
ميايستادند. بعضي كه ميخواستند در شاهدوستي تظاهري كرده باشند تعظيم ميكردند. اين تعظيمها هم اكثر از اشخاصي بود كه شاه آنها را ميشناخت و عامة مردم بيسرو صدا و بي تظاهر بودند ولي در مورد علماء چون متَّوليها و حول و حوش آنها با جملههاي «حق پدر و مادرش را بيامرزد كه يك صلوات بلند ختم كند. لال نميري دوم صلوات را بلند بفرست. از شفاعت پيغمبر محروم نشوي سومي را بلندتر بفرست، از مردم صلوات مطالبه ميكردند ورود آنها سرو صداي بيشتري داشت آنها كه نزديك آقا بودند يا آقا از نزديك آنها ميگذشت اعَّم از شناسا و غير شناسا درك ثواب سلام هم ميكردند... 3». از شرح مقدمة بالا اينطور استنباط گرديد كه سلام كردن اختصاص بافراد آشنا و معمولي دارد. صلوات فرستادن تا قبل از مشروطه براي تجليل از ورود شخصيتهاي مشهور و ممتاز بمجلس يا شهر بعمل ميآمد ولي سلام و صلوات از مستحدثات بعد از مشروطيت است كه
تا چند سال پيش بازار گرمي داشت و افراد
زيرك و موقع شناس از آن براي مقاصد سياسي
در مجالس و مجامع بهره برداري ميكردند. در
حال حاضر تجليل و احترام با سلام و صلوات
كمتر معمولست و تنها در مجالس عزاداري و
روضه خواني از علماء و روحانيَّون «بعضاً»
بعمل ميآيد ولي چون اين عبارت رفته رفته
بصورت ضرب المثل در آمد لذا
[47] معني مجاذي آن
در زمان حال بمنظور نماياندن تجليل و
احترام از رجال و شخصيتهاي سياسي و
اجتماعي بكار ميرود. «بُز
اَخْفَشْ» انسان وقتي موضوعي را تصديق يا
انكار ميكند كه بدواً تصور آن موضوع را
بكند و علم بوجود و حقيقت آن موضوع داشته
باشد. كسانيكه در موضوعي تصديق بلاتصور
كنند و ندانسته و در نيافته سر را بعلامت
تصديق و تأييد تكان دهد اينگونه افراد را
به «بُز اخفش» تشبيه و تمثيل ميكنند. اكنون
ببينيم اخفش كيست و بُز او چه خاصيتي داشت
كه نامش تا اين اندازه بر سرزبانها افتاده
است: اخفش از نظر لُغَوي بكسي گويند كه
چشمش كوچك و ضعيف و كم نور باشد. در تاريكي
بهتر از روشنائي و در روز ابْري
و تيره بهتر از روز صافي و بي ابْر
ببيند. بقول سوزني:
در تذكرهها نام يازده تن اخفش
آمده كه در اينجا مراد و مقصود سعيدبن
مسعده معروف به ابوالحسن ميباشد. وي عالمي
نَحْوي اهل ايران و از موالي بني مجاشع و
از شاگردان و اصحاب استاد سيبْويْه بوده
است. اگر چه از سيبويه بزرگتر بود ولي به
شاگردي وي افتخار ميكرد و تأليف آن
دانشمند را محفوظ داشت. وفات اخفش بسال 215
يا 221 هجري و صاحب تأليفات زيادي از قبيل
تفسير معاني القرآن- الاشتقاق- الاربعه-
العروض- المسائل الكبير- المسائل الصغير-
القوافي و. . . . ميباشد. ميگويند چون اخفش زشت صورت و كريْه
المنظر بود هيچيك از طلاب مدرسه با او حشر
ونشري نداشت ودر ايام تحصيل و تلمّذ با او
مباحثه نميكردند. بروايت ديگر اخفش بحث و
جَدَل را خوش نداشت و مايل بود هر چه
ميگويند ديگران تصديق كنند. قولي ديگر اين
است كه اخفش در مباحثه بقدري سماجت بخرج
ميداد كه طرف را خسته ميكرد باينجهه هيچ
طَلبه اي حاضر نبود با او مذاكره كند پس
بناچار بزي را تربيت كرد و مسائل علمي را
مانند يك همدرس و همكلاس بر اين بُز تقرير
ميكرد و از آن حيوان زبان بسته تصديق
ميخواست. بُز موصوف طوري تربيت شده بود كه در
مقابل گفتار صاحبش سروريش ميجُنباند و
حالت تصديق و تأييد بخود ميگرفت! عقيدة
ديگر اينست كه ميگويند اخفش براي آنكه از
مذاكره با طلاب بي نياز شود بُزي خريد و
طنابي را در موقع مطالعه بدور شاخ بُز ميبست
و آن حيوان را در مقابل خود بر پاي ميداشت و
سرِ ديگر طناب را در دست ميگرفت. هر گاه
ميخواست دنبالة بحث را ادامه دهد خطاب
بآن
حيوان زبان بسته ميگفت «پس مطلب معلوم شد.
اينطور نيست؟» و در همين حال طناب را
ميكشيد و سرِ بُزْ بعلامت انْكار بالا
ميرفت يعني «مطلب معلوم نشد!». اخفش مطلب
را دنبال ميكرد و آنقدر دليل و بُرهان
ميآورد تا ديگر اثبات مطلب را كافي
ميدانست آنگاه سر طناب را شُل ميداد و سرِ
بُز بعلامت قبول پائين ميآمد. از آن تاريخ
مَثَلِ «بُز اخفش» تمثيل ميكنند. اشعار زير از سحاب در براهين العجم
آمده كه بالمناسبه نقل ميشود:
«بُزْ خو
كردن» اين اصطلاح در مواردي بكار ميرود كه
بخواهند چيزي را مخفيانه بربايند و يا از
شَّر راهزنيِ افراديكه سر راه برقوافل و
اتومبيلها ميگيرند در امان باشند و در
فرصت مناسب آنها را دستگير كنند. معني
استعاره اي عبارت بالا كمين كردن و منتظر
فرصت مناسب بودن است: بُزْ خو اصطلاح شكاري است و از زبان
شكارچيان بافواه عامَّه سرايت كرده است.
بُزْ خو لغت مركب و از دو واژة «بُزْ» و «خو»
تركيب يافته است. در اين عبارت «بُزْ» همان
بز كوهي است كه در قلل كوهها زندگي ميكند و
جنس نرينة آنرا كه بيشتر مورد توجه
شكارچيانست «كَلْ» ميگويند. از واژة «خو»
معنيِ «خواب» افاده ميشود كه در ميان سكنة
مازندران و بعضي از ساكنان بلاد غرب ايران
مصطلح ميباشد. بُزْهاي كوهي در سپيده دم
وقتيكه از چشمههاي گواراي كوهستان و يا
رودهائيكه در درّههاي كوهستاني جريان
دارد آب نوشيدند بشكاف كوهها ميروند و دور
از انظار شكارچيان ميخوابند. البته اين
نكته را هم بايد دانست كه در اينموقع بُزْ
كوهي را نميتوان شكار كرد زيرا در هر گلَّه
يكي از بُزْها در نقطة مشرف و مرتفعي سِمَت
نگهباني و ديده باني دارد و بمحض آنكه
احساس خطر كند با صداي مخصوصي بزها را از
خواب بيدار و مجبور بفرار ميكند. هنگام
غروب آفتاب كه هوا خنك ميشود بُزْها از
خواب خوش برخاسته مجدداً بجانب درّه
سرازير ميشوند و پس از نوشيدن آب كافي از
كوهها بالا ميروند و در چمن زارهاي سرسبز
آن بچرا مشغول ميشوند. اصولاً بُزْكوهي از
ترس شكارچيان و بيم تعرض حيوانات
[48] دَرَنْده
روزها ميخوابد و شبها چرا ميكند. در تمام
روز فقط دوبار يعني صبح و عصر از شكاف
كوهها بجانب چشمه يا دره سرازير ميشود و پس
از رفع عطش بر ميگردد بهمين جهه شكارچيان
جز در اين دو موقع نميتوانند باين حيوان
سريع و تيزتك نزديك شوند وشكار كنند. اتفاقاً دست يابي بر بُزْ كوهي در
اين دو موقع هم خالي از اشكال نيست چه حَّس
شامَّه اين حيوان بقدري تند و قويست كه
چنانچه شكارچي در جهه موافق باد حركت كند
بُز كوهي بُوي انسان را احساس و بسرعت از
منطقة خطر ميگريزد. شكارچي ناگزير است كه
غالباً چند ساعت قبل از سپيدة صبح آنهم در
جهه مخالف باد بآبشخور بُز كوهي برود و در
محلي كه شكار در موقع حركت بسوي آبشخور يا
هنگام مراجعت در تيررس او قرار ميگيرد
كاملاً مخفي شود تا بتواند شكار را هدف
قرار دهد. توقف شكارچي در اين محلهاي تيررس
گاهي چند ساعت طول ميكشد و شكارچي ناچار
است بهمان ترتيب كه بُز كوهي در شكاف كوهها
ميخوابد ساعتها باصطلاح «بُزْخو» كند تا
از ديد شكار مخفي بماند و سرفرصت او را
بزند. با اين شرح اجمالي ملاحظه ميشود كه
اصطلاح «بُزْخو» بمعني خوابيدن بُز كوهي
در شكاف كوهها و پنهان شدن شكارچي در محل
تيررس يا كومه براي صيد شكار است كه
تدريجاً بلسان عامَّه راه يافت و بصورت
مَثَل در آمد. «بعد از
خرابي بَصْره» هر گاه شخصي در مقابل عمل انجام شده
قرار گيرد ديگر اقدام و اتْيان بهر عملي
بيفايده است زيرا آنچه كه نبايد واقع شود
صورت تحقق يافت و آنچه كه مانع از بروز
خسران و ضرر ميشد در موقع مقتضي انجام
نگرديد. اگر كسي در چنين موقع به امْداد و
كمك برخيزد و در مقام چاره جوئي برآيد جواب
او همان مَثَل «بعد از خرابي بَصْره» است
كه اتفاقاً در ميان تمام وجوه طبقات مردم
مورد استفاده و اصطلاح ميباشد. اما ريشة آن: چون مسلمين در نيمة اول قرن اول
هجري عراق را فتح كردند براي جلوگيري از
حملات احتمالي شرق بمسكن و پايگاه نظامي
احتياج داشتند كه بهمين ملاحظه در مدت كمي
سه شهر بصره و كوفه و واسط را ساختند و اين
سه شهر بعدها از مهمترين بلاد اسلامي
گرديدند. بَصْره كه ميگويند بمعني «سنگ
سياه» است بسال هفدهم هجري بفرمان عُمربْن
خُطَّاب بنا گرديد و زمينهاي آن بين قبائل
عربي كه پس از انقراض ساسانيان بآن منطقه
مهاجرت كرده بودند تقسيم گرديد. جمعيت
بَصْره ابتدا از هشتصد نفر تجاوز نميكرد
ولي رفته رفته آباد و پرجمعيت شد و تا مدتي
والي عراق و ايران كه در مدينه تعيين ميشد
در بَصْره اقامت ميكرد. حُسْن موقع نظامي و
تجاري بصره موجب شد كه بزودي ابد گردد و با
شهر كوفه در شمار ام البلاد ممالك اسلامي
درآيد. در سال سي و شش هجري جنگ معروف جَمَل
بين علي و طرفدارانش از يكطرف و عايشه
وطلحه و زُبيْر از طرف ديگر در حوالي بصره
روي داد كه سرانجام بكشته شدن طلحه و
زُبيْر و غلبه و پيروزي علي بن ابيطالب «ع»
خاتمه يافت ولي خرابي زيادي بشهر بصره
وارد نيامد. در زمان خالدبن عبدالله قسري(4)
مساحت آن تا دو فرسخ در دو فرسخ رسيد و در
واقع تا سي وشش ميل مربع بدون پستي و بلندي
در زمين هموار بصره خانه و مغزه و ابنيَّه
ديده ميشد(5). بصره بعلت موقعيت حساس نظامي در
زمان خلفاي عباسي مركز جنگها و فتنههاي
عديده بود واز اين رهگذر صدمه و آسيب
فراوان ديده است. در سال 257 هجري كه كار
فتنه و آشوب زَنْج(6) بالا گرفت رهبر
و پيشواي اين غائله كه خود را از اخلاف
حضرت علي بن ابيطالب ميدانست شهر بصره را
يكسره ويران ساخت و قسمت عمدة آن شهر را
آتش زد كه مسجد جامع معروف بصره نيز طعمة
حريق گرديد. سربازان مدت سه روز شهر را
غارت كردند و از مال و ثروت و آبادي چيزي
باقي نگذاشتند. شهر بصره يكبار نيز بسال 311 هجري در
معرض نَهْب و غارت قرار گرفت و رئيس
قرمطيان(7) مدت هفده روز بغارت شهر
مشغول بود. بر اثر اين فتنه و آشوبها شهر
بصره آنچنان خراب و ويران گرديد كه ناصر
خسرو در سال 443 هجري چون گذارش باين شهر
افتاد آنرا عظيم خراب و پراكنده ديد
بقسميكه از محله اي تا محلة ديگر نيم فرسنگ
طول خرابي و ويراني بود. احتمال قريب بيقين
ميرود كه عبارت بالا پس از غائلة «زَنْج»
بزبان و قلم آمده باشد چه رهبر و پيشواي
اين
طايفه آنچنان انتقام موحش و دهشتناكي
از سَكَنة اين شهر گرفت كه پس از چندي خود
پشيمان گرديد ولي ندامت و پشيماني او «بعد
از خرابي بَصْره» سود و فايدتي نداشت. ”پاورقيها”
1و2ـ ايران باستان، جلد دوم
صفحات 1534و1545. 3ـ شرح زندگاني من،جلد
دوم، ذيل صفحه 167. 4ـ حاكم بَصْره در زمان
عبدالملك مروان. 5ـ دانشمندان نامي اسلام
صفحه 146. 6ـ زَنْج يا زنگ همان
غلامان زنگي اشراف و اعيان بَصْره بودند
كه پيرامون علي بن محمد بن احمدي علوي گرد
آمدند و فتنة عظيمي برپا كردند كه چهارده
سال طول كشيد و در دو شهر بَصْره و ابّله
خرابيهاي زيادي ببار آوردند. عاقبت
الموفَّق برادر المعتمد خليفة عباسي صاحب
الزَّنج را مقتول كرد و فتنه را خوابانيد. 7ـ حَمْدان اشعث معروف به
قِرْمط رئيس فرقة قرمطيان بود كه در قرن
سوم هجري مذهب قرمطي را كه از شُعَب مذهب
اسمعيلي محسوب ميشود بوجود آورده است.
قرمطيان معتقدند بقيام سيف و قتل و حَرقْ
مخالفان خود از ساير مذاهب اسلامي بوده
اند و شعار آنان مانند اسمعيليان رايت
سفيد بوده است. اين فرقه ميگفتند كه نبَّوت
حضرت رسول بعد از غديرخُم از آنحضرت سَلْب
و نصيب حضرت علي بن ابيطالب گرديد. «لغت
نامة دهخدا- شماره 71 صفحه 231».
|