|
|
||
شفائيه، هادي. "دوره8و10 ، ش93 (تير49): ص 56-60، تصوير. |
||
|
|
||
|
خلاصه: كمپوزيسيون تصوير بوسيلة سطحها: شرحي دربارة سطحهاي بزرگ و كوچك، فرم سطحها. |
|
|
عكّاسي
(ه.ش)هادي
كمپوزيسون تصوير به وسيله ي
سطحها
بطوريكه همه ميدانيم، «تصوير يا
عكس» عبارت از رسم موضوعي است بر روي يك
سطح هموار و مسطح. اين عرضه و نمايش بايد
محتوي و معنايي داشته باشد. تنها طرز ديد
هنري كافي نيست و يك تصوير نبايد فقط فهم و
شعور را تحريك كند، زيرا كه در وهله ي اول
براي نگاه كردن و ديدن به وجود آمده است.
براي ارضاي چشم شرائط چندي لازم است كه در
ميان آنها تأثير «لكه»ها را نيز به شمار
ميآورند: منظور تحريكاتي است به وسيله ي
سطحهاي روشن و تيره، بزرگ و كوچك، گرد و
زاويه دار كه به تماشاگر انتقال مييابد
ودر او احساساتي برميانگيزد. سطحهاي بزرگ و كوچك موضوعي كه در ميان چهار خط ميدان
تصوير محدود شده از سطحهاي كوچك و بزرگ
تركيب يافته كه بعضي از آنها مربوط به اشيا
است و برخي ديگر به زمينه تعلق دارد. لازم
است قبلاً در نظر داشت كه هر «لكه» در
تأثير كلي تصوير، در جهت مثبت يا منفي،
سهمي دارد و هيچيك از آنها قابل چشم پوشي و
صرفنظر نيست. چه بسا يك «لكه»ي بسيار كوچك
كه در جاي مناسب و خوبي قرار گرفته باشد
ميتواند معجزه كند، در حاليكه اگر در جاي
بد و نامناسب واقع شود قادر است تمام تصوير
را بهم بزند. ارزش نهايي يك لكه ي جزئي را
نميتوان بدقت سنجيد، اما در مورد ارزش
تصوير كل بآساني ميتوان قضاوت كرد. اين نكته غيرقابل انكار است كه لكههاي
بزرگ بيشتر از لكههاي كوچك وزن دارند و
توجه تماشاگر را از لحظه ي اول بسوي خود
جلب كرده و در روي خود نگه ميدارند.
بنابراين بي تفاوت نخواهد بود اگر در
تركيب تصوير از لكههاي بزرگ بيشتر از لكههاي
كوچك استفاده شود. لكههاي بزرگ احساس
آرامش و سكون برميانگيزند، زيرا كه چشم و
نگاه را خسته نميكنند و به آن راحتي ميبخشند.
درك و ضبط آنها نيز سهل تر است. لكههاي
كوچك بندرت ميتوانند نسبت به بزرگترها
برتري پيدا كنند، مگر اينكه در سايهي
داشتن كنتراست و تضاد قدرت خودنمايي داشته
باشند و يا بطور واضح و آشكار در جايي از
تصوير واقع گردند.وقتي تمام تصوير را اشغال
كنند مسلماً نميتوان آنها را ناديده گرفت.
در اينصورت احساسي از حركت، حتي تلاطم
آشفتگي و پراكندگي، ايجاد ميكنند. براي
درك اين مسئله ميتوان «عمل و مكانيسم ديدن»
را به خاطر آورد كه جهت ارزيابي و تقويم
مجموعه،چشم را مجبور ميكند تا از لكه يي به
لكه ي ديگر بجهد. تغيير سريع تأثيرات فرم، بعد، رنگ و
همچنين ارزش و اهميت و كميت آنها به مخيله
ي تماشاگر انتقال ميبابد و اين اختلاف و
تنوع به آشفتگي و تلاطم تبديل ميگردد. اگر
تأثيرات و احساسات خود را به هنگام تماشاي
يك عكس، مورد تجزيه و تحليل قرار دهيم
متوجه خواهيم شد كه ابتدا نگاه شروع ميكند
به آشنايي يافتن با مجموعه ي تصوير، اما
به سهولت روي لكههاي بزرگ بر ميگردد و در
آنجا مكث ميكند. سطحهاي بزرگ بيشتر و
طولانيتر از
سطوح كوچك مورد توجه قرار ميگيرد، يعني در
حقيقت كوچكترها بطور نامحسوس از نظر
ميگذرد. |
|
بدين ترتيب ملاحظه ميشود كه «زمينه»
گرچه خود از سطحهايي تشكيل يافته و قسمتي
از تصوير
[56] را بوجود ميآورد معهذا كمتر از
خود «موضوع» مورد دقت قرار ميگيرد و حتي
گاهي بكلي از نظر دور ميماند. اگر در عكسي
موضوع اصلي از زمينه آنچنان مسلم و بطرز
قاطعي مجزا شده باشد كه دور و بريها
در بوتهي فراموشي قرار گيرند كمال توفيق
عكس را نشان ميدهد. برعكس، زمينه ي مزاحم و
چشم گيري كه صريحاً خود را به تماشاگر عرضه
ميدارد و توجه او را از موضوع اصلي معطوف
ميسازد، بسيار نامطبوع است. قرار گرفتن «كوچك»
و «بزرگ» در كنار هم، توجه را
برانگيخته،كنتراست و تضاد خوش آيندي
ايجاد ميكند كه به مجموعه ي كمپوزيسيون
روح و حيات ميبخشد و بجاي تقارني سخت و
غير قابل انعطاف، تنوعي زيبا و مطبوع
ميآفريند. اين وضع، يعني نزديكي «كوچك و
بزرگ» كه موجب مقايسه ميگردد و واسطه يي
است ميان سكون و حركت، پيش از هر چيز با
قدرت تمام توجه را به سوي قسمت مهم
كمپوزيسيون تصوير جلب ميكند. از اينروست كه عكاس هميشه سعي دارد
مهمترين موضوع را در پلان اول تصوير جاي
دهد تا آنچه در اطرافش قرار دارد بشكل فرع
و ضميمه در آيد و تابع موضوع اصلي باشد.
طبيعي است كه تعيين قواعد و دستورالعملهاي
قطعي در اينمورد ابداً امكان ندارد. زيرا
گاهي امكان ساختن تصويري فقط با چند توده و
لكَّه ي بزرگ و سنگين وجود دارد كه خود
توفيقي در سادگي تركيب است و برعكس،
ميتوان تصاويري تصور كرد كه مركبند از لكههاي
كوچك بسيار زياد، كه در عين حال، احساسي از
«وحدت» Unite
و «يگانگي» ميآفريند. اما نبايد كتمان
كرد كه طريق ي اخير مستلزم قدرت و قابليت
استثنائي است زيرا بسيار امكان دارد كه
بجاي وحدت و يگانگي چيزي بوجود آيد كه نام
«سالاد لكه» برايش مناسب تر باشد. فرم سطحها
سطحهايي كه تصاوير از آنها تركيب
مييابد نه تنها داراي ابعاد معيني است،
بلكه شكل و فرم آنها نيز معين ميباشد. درست
است كه به بعضي از اين شكلها، مانند
دايره و بيضي و چهار گوش، اغلب بر خورد
ميكنيم معهذا تأثير خاص و قدرت درخشندگي
خود را حفظ ميكنند؛ فرمهاي مدور محيطي
مطبوع و دلپذير بوجود ميآورند، در حاليكه
شكلهاي زاويه دار- مخصوصاً مثلث- القا
كننده ي فعاليت است چنان بنظر ميآيد كه با
گوشههاي مهاجم خود به كند و كاو و تجسس
فضا ميپردازند. اغلب اين دو شكل در جوار هم
قرار ميگيرد و يا در هم ميآميزد، همديگر
را قطع ميكند و بالاخره تشكيل گروههايي
را ميدهد. مطالعه در مورد عمل كاراكترهاي
متضاد آنها بيهوده است زيرا در نتيجه ي
اجتماع فرمهاي مزبور همواره چيز جديدي
بوجودميآيد و اطلاع دقيق از عملشان ميسر
نميگردد. |
|
آنچه
[59]
در آفرينش يك تصوير، عجيب و
قابل تحسين مينمايد اينست كه از تركيب فقط
چند فرم عادي و معمولي ميتوان نتيجههاي
بيشماري بدست آورد. بطوريكه همواره با هم
اختلاف داشته و معنا و افاده يي تازه ابراز
كنند. در راه رسيدن بهدف، تنها با ترتيب و
تركيبهاي مشهور و معلوم سر وكار نداشته و
به انواع فراوان ديگري كه بسي عجيب و غريب،
غير عادي و نامأنوس با طبيعت و انسان است
بر ميخوريم و بدين ترتيب ميليونها تركيب
جديد خلق ميشود. بدون هيچ شك و شبهه،
كمپوزيسيونهايي كه با فرمهاي ساده
بوجود آمده، توجه تماشاگر را بيش از انواع
شلوغ و انباشته تحريك و بيدار ميكند. وجه
تمايز يك عكس حقيقتاً خوب در اينست كه براي
تأثير نزديك شدن به آن لزومي نداشته و از
فاصلهي دورتري نيز ميتواند مؤثر واقع
شود. به عبارت ديگر پيش از آنكه جزئيات
تصوير بنظر رسد حس كنجكاوي انسان بر
انگيخته ميشود. براي تهيه ي تصويري خوب و جالب
نبايد بدنبال چيزهايي بود كه دائماً در
برابر چشمان هر كسي قراردارد، همچنين از
رديف كردن فرمهاييكه براي همه آشناست
خودداري بايد كرد. اما اين بدان معني نيست
كه فقط موضوعهاي ديده نشده براي گرفتن
عكس خوب است. بلكه از ساده ترين و عادي ترين
چيزهاييكه روزانه ميبينيم ميتوان
تصاويري غير منتظره و استثنائي گرفت؛
منتهي براي اين كار لازم است متحمل رنج و
زحمت شد و با تغيير «نقطه ي ديد»- از قبيل
بالاتر و پائين تر و نزديك تر رفتن- زواياي
ابتكاري و بي سابقه يافت. عكس بايد توجه
برانگيزد و اگر چنين نباشد در پايين حد
خوبي قرار دارد. براي رسيدن باين نتيجه از
هر وسيله بايد كمك گرفت و استفاده كرد. بي
آنكه به فراخي و دست و دل بازي «فرمها» در
خدمت گرفته شود، «گرديها» در برابر «تيزيها»
«درازها» در مقابل «كوتاهها» قرار گيرد
بر انگيختن توجه ممكن و ميسر نيست. با وجود
تنوعات فرمهاييكه دور و بر ما را گرفته
ايجاد و آفرينش كنتراستها و تضادها
محققاً مشكل نيست. بهر حال بايد به تماشاگر اختلافات بزرگي را عرضه داشت: اختلافاتي كه در آخر حساب به «وحدت يا Unite» بيانجامد. چنين تركيب و كمپوزيسيوني بطور وضوح بر خلاف تركيبي است كه از جمع كردن عناصر يكسان و همانند، چون رديف ستونها و نظاير آن، بوجود ميآيد. در اينجا قصد و انديشه كاملاً متفاوت است؛ زيرا در كمپوزيسيون «شبيهها» منظور ايجاد سكون و آرامش است نه ابراز حركت. اما نبايد تصور كرد كه هميشه رديف و صف بندي و تكرار عناصر يكسان، كه در صورت امكان بطور قرينه نيز واقع شده باشد، از لطف و جاذبه محروم است. [60] |