محمودي بختياري،‌عليقلي. "خانسار ـ خاني". دوره 8، ش 94 (مرداد 49): ص 46-48.

 

خلاصه:معني واژه خان و خانسار، اين واژه‌ها در گويش‌هاي مختلف.

خانسارـ خاني

از: عليقلي محمودي بختياري  استاد مؤسسه عالي علوم ارتباطات اجتماعي

 

واژه خاني بمعني چشمه است. اين واژه در گويشهاي گوناگون ايراني بصورتهاي: خان، كان، كهن،‌كن، كهني، كاني، خوني و خاني بازمانده است و بكار ميرود. مصغر آن خانيچه و خانيجه است. با بررسي ژرف، پيرامون اين واژه و پيشينه‌ي آن، به انگيزه ي نامگذاري بسياري از ديهاي ايران پي ميبريم، چه همه به ارزش آب و درخت از ديدگاههاي- بسبب كمبودش- آگاهيم. آب و درخت از ديدگاههاي گوناگون در ايران در خور بررسي است. در اينجا تنها واژه‌هاي خاني و خانسار را برميگزينم وپيرامون آنها هر چه فشرده تر سخني ميداريم.

واژه ي خانسار يا خانيسار كه امروزه آنرا بصورت (خوانسار) مي‌نويسند، بمعني چشمه سار است. با بررسي موقعيت جغرافيايي همين شهر كنوني خانسار كه در نزديكي گلپايگان واقع است، سبب نامگذاري آن را در مي‌يابيم. زيرا اين روستا يا شهرك چشمه ساري است كه كشاورزي و زندگي مردم آنسامان به آن چشمه‌ها بستگي دارد. در تمام كتابهاي جغرافيايي قديم و تاريخهايي كه بمناسبتي نام «خوانسار» در آنها ياد شده است همه جا املاي آن را بهمين صورت «خانسار» نوشته اند. تنها در آثار جديد است كه ندانسته آنرا بصورت «خوانسار» ضبط كرده اند (همين اشتباه را درباره «هفتخان» نيز كرده اند و آنرا بصورت هفتخوان نوشته اند).

ياقوت حموي در معجم البلدان مي‌نويسد: «خانسار: بكسر النون و السين مهمله، قريه من قري جر باذقان ينسب اليها احمد بن الحسن بن علي بن الحصيب (مكني) بابوسعد- الخانساري ...»1.

و خواندمير در حبيب السير نوشته است: «خانسار از اعمال جربادقان (گلپايگان)» است 2. و نيز در كتاب نزهت القلوب حمدالله مستوفي (صفحه 277) خاني بمعني چشمه بكار رفته است و در صفحه 220 آن، خانيسار نسخه بدل خانسار آمده است و عين عبارت آن اينست:

«آب قمرود از كوه خانيسار و لالستان بولايت جربادقان برميخيزد. . . . و هرزه اش به مفازه منتهي ميشود... » 3.

لسترنج در جغرافيايي تاريخي سرزمينهاي خلافت شرقي آنرا با توجه به نزهت القلوب و جغرافياهاي ديگر بصورت «خانسار» ضبط كرده است. در ترجمه عربي آن نيز همين املاء ضبط شده است. او مي‌نويسد: «فخرج نهرقم في ناحيه كلبيكان قرب جبل خانسار علي ماجاء هذا الاسم في المستوفي. و هذا الجبل يرتفع بين نهرقم و الرافد الايسر لنهر اصفهان. . .» «(و اشاره المقدسي الي جربادقان فقال هي في نصف الطريق بين كرج ابي دلف و اصفهان و ان قريه خانسار و قد عرفت الناحيه باسمها 4.

در ترجمه فارسي اين كتاب (كه بوسيله آقاي عرفان انجام گرفته است) مترجم بگمان اينكه مؤلف در املاء اين نام اشتباه كرده است در ميان دو كمانك آنرا بصورت (خوانسار) نوشته است. اين اشتباه را همه ي نويسندگان امروزي كرده اند و هر كجا به واژه خانسار برخورده اند آنرا بصورت «خوانسار» نوشته اند. چنانكه گفته شد همين كار را با «هفتخان» نيز كرده اند. چنانكه در نوشته لسترنج ديديم، جغرافي نويسان قديم چون اين خرداذبه، المقدسي و ديگران همه در املاي اين واژه همداستانند. مرحوم قزويني در يادداشتهاي خود مي‌نويسد: «قطعاً خوانسار حاليه اصلش «خانيسار» يعني چشمه سار بوده است چنانكه همين روزها كلمه «خانيسار» يا (خنسيار مخففاً) را جائي در كتب جغرافيين عرب ديدم ولي يادم نيست كه مراد همين خوانسار خودمان بوده يا جاي ديگري . . . . قطعاً‌با واو نوشتن خوانسار برسم حاليه غلط است» 5. در درستي املاي خانسار يا خانيسار بيش از اين نياز به گواه نيست. اكنون به بيشتر روشن شدن معني واژه خاني و پيشينه و صورتهاي گوناگون آن ميپردازيم:

واژه خاني بمعني چشمه و خانسار بمعني چشمه سار، در متنهاي تورفاني مانوي بصورت «خانيگ Xânîg» و «خانسار Xânsâr» بكار رفته است. در يكي از بخشهاي آثار مانوي ترفاني (زير عنوان: پدر بزرگي و بهشت) اين عبارت آمده است:  [46]   دارُگ،‌خانيگ اُد آبروُد پَد هُو وارينديسپ روز Dârûg Xânîg ud âbrôd pad hô wârênd wîsp roz يعني درخت، چشمه و گياه به او (بوسيله او) به وجد آيند همه روز. و در عبارت ديگري از همين سرودهاي ترفاني (زير عنوان: اهريمن و دوزخ) واژه خانسار آمده است:

زَهرين خانسار ِازدمند اژ هو  zahrên Xânsâr isdamênd az hô

يعني زهر گين چشمه سار (چشمه سار زهرآگين) بيرون دمند از او  (از آن بيرون ميجهند) و نيز در منظومه درخت آسوريك (كه آنهم از آثار منسوب به مانوي است) در يك بيت ضمن مناظره بُز با درخت خرما واژه خانيگ (كه هم بصورت پارتي خانيگ و هم بگونه پهلوي جنوبي خانيك خوانده ميشود) بكار رفته است و آن بيت اينست:

از خانيك آب سرد» 6

«گياه تازه خورم

و چنانكه گفتيم در متنهاي پهلوي ساساني بصورت خانيك بكار رفته است از جمله: در بندهشن 7(نكته‌يي كه يادآوري آن بايسته است اينست كه «گ»هاي انجامين پارتي در پهلوي ساساني تبديل به «ك» ميشوند و در فارسي پس از اسلام ميافتند و اين تحول را در همين واژه مي‌بينيم: خانيگ xânîg پارتي ـ خانيك xânîk پهلوي = خاني xânî فارسي امروزي).

گمان ميرود كه اين واژه و صورتهاي گوناگون آن از ريشه اوستائي كان (Kân يعني كندن) آمده باشد زيرا عين اين ريشه اوستايي بصورت اسم در گويشهاي امروزي ايراني زنده است (چنانكه در آغاز اين گفتار آمده است) و در زير به آنها اشاره ميشود:

\\\

صورت اين واژه در گويش طبري «خوني xûnî» است. در نصاب طبري در بيتي به اينصورت آمده است:

پنار تالار، خوني چشمه و گلخوم بود گلخن» 8

«بدان پرلاتو، قشقل داغ، چو لوط او چليك آنگه

(كه در اينجا واژه «خن» يعني جزء دوم گلخن هم بايد از ريشه اوستائي كان باشد) جزء دوم گاوخوني و گاوخاني نيز همين واژه است. (باتلاقي است در جنوب شرقي اصفهان).

\\\

در گويشهاي كردي اين واژه بصورت «كاني Kânî» و «كهني kahanî» امروز هم، بكار ميرود.

\\\

در گويش ديهاي پيرامون كرمان (اطراف: پاريزـ سيرجان) اين واژه بصورت كهن (با فتح كاف) بجا مانده است زيرا امروزه در اين ديار كهن بمعني چشمه و قنات است و كهگين بعضي كاريز كن (مقني) است. در كتاب سلجوقيان و غز در كمان نوشته ي محمدبن ابراهيم (قرن 11 هجري) ويراسته ي دكتر باستاني پاريزي، اين واژه چندين جا بكار رفته است و ويراستار نيز بشيوه ي نويسنده ي كتاب در مقدمه، آنرا بكار برده است و مي‌نويسد: «علاوه بر آنكه كارگر و برزگر (بازيار) و كهگين كه بايستي روز وشب مشغول زراعت و چاهخوئي خود باشند . . . . » 9. و در متن كتاب نيز آمده است: «پس فرمودند تا جمله بازيار و كهگين حواله بم و نرماشير جمع كردند و از بيست فرسنگ رود آوردند و در خندق افكند . . . 10.

«وچند نوبت بسر گلكار و كهگين و سرهنگان نقب آمدند . . . .» 11.

«و ملك و حشم را مضايق و مداخل كوچ و بلوص دركشيد و به پاي قلعه راسوخان برد . . . . » 12.

و در همان صفحه 209 واژه «بيرخون» آمده است كه بي گمان بمعني (بيدچشمه) يا «چشمه بيد» است. آقاي دكتر باستاني پاريزي در پانويس همين كتاب در توضيح واژه ي كهگين مي‌نويسد: «اين نكته را بايد بگويم كه باز در همان كوهستان، قنات و كاريز را كهن (با فتح كاف) گويند و قنوات آنجا اغلب بهمين نام شهرت دارد: كهن چنار ـ كهن سبز ـ كهن گيسك ـ و در بلورد: كهن شهر . . . » و نيز در پانويس صفحه 172 همين كتاب پيرامون راسوخان مي‌نويسد: «كلمه خان = كان، همان پسوند معروف فارسي است كه معناي منزل محل يا چشمه و منبع و معدن ميدهد از نمونه: خوانسار، گاوخوني، خان سرخ  . . . ، من عقيده دارم كه كلمه معروف «كهن» كه در نواحي حدود سيرجان و پاريز به معناي قنات است با همين كلمه كان و خان از يك ريشه است.» مي‌بينيم آقاي دكتر باستاني با اينكه بمعني  [47]    واژه خانسار پي برده است (شايد برحسب عادت) املاي آنرا بصورت نادرست «خوانسار» نوشته است. در اطراف شوشتر دهي است بنام سهركون Sôhekûn) كه همان سرخ كان است مانند خان سرخ.

\\\

واژه خان و خاني در نام ديها و جاها:

در فرهنگ ديها و روستاهاي ايران و نيز در مجموعه آمار عمومي (نشريه آمار ـ در آبانماه 1335) ده‌ها ديه و روستا بنام خان آباد و خاني آباد و چندين روستا بصورت خانيك بچشم ميخورد كه بي گمان در نامهاي «خان آباد» نيز همه با كسر نون تلفظ مي‌شوند كه آنها را نيز ميتوان «خاني آباد» ضبط كرد كه جزء اول همه آنها (خان آباد ـ خاني آباد) همين واژه خاني بمعني چشمه است و من گمان ميكنم جزء دوم اين نام‌ها يعني «آباد» بايد در اصل «آبه» يا «آوه» بوده باشند زيرا «آبه» و «آوه» بمعني جا و گنبد است كه نمونه آنرا در «گرمابه يا گرماوه» 13 «سرداب يا سردابه» در «مهراب يا مهرابه» «خوراب يا خورابه ـ خرابات» و نيز بصورت مستقل و قديمي مانند «آوج» مي‌بينيم 14 كه در اينصورت خان آبه يا خاني آبه بمعني چشمه سرا يا سراچشمه است. با بررسي موقعيت جغرافيايي ديهاي يادشده (در فرهنگ روستاها و آمار عمومي) مي‌بينيم كه زندگي و كشاورزي اين روستاها از آب چشمه است (واگر صورت خان آباد را نيز بپذيريم همين معني آباد شده از چشمه را ميدهد) و نيز روستاهائي كه بنام خانيك نامگذاري شده اند همين معني چشمه را دارند (يعني بهمان صورت ياد شده در متنهاي پهلوي) براي نمونه شرح يكي از اين ديها را مي‌نويسم:

«خانيك دهي است ازبخش صوماي شهر رضائيه در شمال هشتيان در دامنه كوهي واقع است، هوايش سرد و سالم است، زبان مردم آن يكنوع كردي است و مذاهب تسنن دارند آب آنجا از چشمه تأمين ميشود». در شرح ديگر روستاهاي بهمين نام، همين موقعيت را مي‌بينيم. در تهران چند محله را بنام «آب» و «چشمه» مي‌خوانند مانند «سرچشمه ـ آب فرمانفرما ـ آب شاه ـ آب سردار . . .» و نيز محله معروف «خاني آباد» كه خياباني نيز در آن محله بهمين نام است بايد در اصل «خاني آبه» بوده باشد بمعني: چشمه سرا يا سراچشمه.

در اينكه خاني بمعني چشمه است (با توجه به آنچه گفته شد و در زير خواهد آمد) هيچ شك نيست. در برهان قاطع آمده است «خاني، بر وزن فاني، . . . حوض و چشمه آب را نيز گفته اند». «خانيچه،  بر وزن بايچه، حوض كوچك، چشمه كوچك را گويند». راوندي در راحه الصدور مي‌نويسد: «صدقه جاريه آنست كه پادشاهان مدرسه‌ها سازند و وقفها كنند و مساجد و خاني‌ها و چشمه سارها و كهريزها آورند . . . »

\\\

در ادبيات و شعر فارسي اين واژه بكرات بكار رفته است كه نمونه يي از آنها را در اينجا ميآوريم:

قطران تبريزي در يكي از چكامه‌هاي خود گويد:

از آن روي ناري و زلف دخاني

دوخاني پديد آيد اندر دو چشم

كه شاعر در اينجا به آساني ميتوانست بگويد: «دو چشه پديد آيد اندر دو چشم. ولي جناس «دوخاني» را با «دخاني» بمعني «دودي و دودي رنگ» ترجيح داده است.

خاقاني شرواني در چكامه معروفش:

خوانمش خاقاني اما از ميان افتاده قا

گويد اين خاقاني دريا مثابت خودمنم

كه اگر «قا» را از ميان «خاقاني» بيندازيم خاني بجا ميماند بمعني چشمه.

نظامي گنجه يي در داستان شيرين و خسرو ميگويد:

بظلمت رفته آب زندگاني

ز شرم آب آن رخشنده خاني

و در پاسخ دادن شيرين به خسرو ميگويد:

چو دريا راز پنهانت ندانم

هر آنچم در دل آيد بر زبانست

تو آن رودي كه پايانت ندانم

من آن خانيچه ام كابم عيانست

و نظامي در هفت پيكر ميگويد:

چشمه آب زندگاني بود

آب كوثر نه آب خاني بود

\\\

آخرش آب زندگاني داد

اولش گر چه آب خاني داد

\\\

بود از آن خاني آب آن بنگاه

تا برد سوي خانه پنهاني

خانيي آب بود دور از راه

كوزه پر كرد از آب آن خاني

اوحدي مراغه يي نيز چند جا واژه خاني را به معني چشمه در اشعارش بكار برده است از آن جمله:

عاشقان را سينه آتشخانه بايد ديده خاني

نام خود عشق نهادي چيست اين افسردگيها

\\\

صد خانه ي چون دوزخ صد ديده ي چون خاني

يك روز نمي‌آيي تا در غم خود بيني

\\\

اشك چون خون و چشم چون خاني

حاصل ما ز زلف و عارض اوست

\\\

و خواجوي كرماني گويد:

تو خان و مرا ديده از گريه خاني [48]

تو ماه و مرا پيكر از ديده ماهي

 

”پاورقي‌ها”

معجم البلدان ـ چاپ بيروت 1956 جلد دوم.

حبيب السير ـ چاپ كتابخانه خيام جلد سوم صفحه 516.

نزهت القلوب ـ مقاله سوم صفحه 220 ـ چاپ لندن.

كتاب: بلدان الخلاقه الشرقيه تأليف: لسترنج. منقول به عربي از: بشيرفرنسيس كوركيس عواد ـ چاپ بغداد 1956 صفحه‌هاي 245ـ244.

يادداشتهاي قزويني ـ به كوشش ايرج افشار ـ چاپ دانشگاه تهران جلد چهارم.

درخت آسوريك ـ متن پهلوي ـ ويراسته ي دكتر ماهيار نوابي ( انتشارات بنياد فرهنگ ايران صفحه 8.

بندهشن ـ چاپ انكلساريا صفحه 160.

واژه نامه طبري ـ ويراسته ي دكتر صادق كيا شماره 9 ايران كوده صفحه 40.

سلجوقيان و غز در كرمان تأليف محمد ابراهيم ـ ويراسته ي دكتر باستاني پاريزي صفحه شش مقدمه.

10ـ سلجوقيان و غز در كرمان تأليف محمد ابراهيم ـ ويراسته ي دكتر باستاني پاريزي صفحه 103.

11ـ سلجوقيان و غز در كرمان تأليف محمد ابراهيم ـ ويراسته ي دكتر باستاني پاريزي صفحه 209.

12ـ سلجوقيان و غز در كرمان تأليف محمد ابراهيم ـ ويراسته ي دكتر باستاني پاريزي صفحه 176.

13ـ سعدي ميگويد:

اگر خامشي نقش گرماوه اي

اگر ناطقي طبل پرياوه اي

14ـ نگاه كنيد به «راهي بمكتب حافظ» (از نويسنده) بخش «مهراب» «خرابات».