|
|
||
پوركريم، هوشنگ. "دهكده سما". دوره 8، ش 95 (شهريور 49): ص31-44، تصوير، طرح، نقشه. |
||
|
|
||
|
خلاصه: موقعيت جغرافيائي و طبيعي دهكده،احوالعمومي: زبان و مذهب، نماي عمومي ده و خانهها، نهرها و چشمهها، نحوه معيشت، آسياب ده، نانپزي، آبياري. |
|
|
|
دهكده
سما
(1)
هوشنگ پور كريم
از تحقيقات اداره فرهنگ عامه درشماره شصت و ششم « هنر ومردم » ،
كه در فروردين 1347 انتشار يافت ، مقاله ئي
مربوط به
برگزاري مراسم
عيد نوروز
و جشنهاي باستاني ديگر در
دهكده «سما»
به مناسبت فرارسيدن
نوروز آن سال به خوانندگان گرامي تقديم شد.
آن موقع اميد مي رفت كه همه مطالعات راجع
به «سما» در مجموعه ئي منتشر شود. ولي اين
كار در يكي دوسال گذشته به چند علت ميسر نشد
و بزودي نيز
ميسر نمي شود.
ناچار با
توسل به
عنايت و حوصله
خوانندگان گرامي
« هنر ومردم » ، در چند
مقاله جداگانه
، قسمتهائي
از شؤون
گونه گون زندگي
مردم « سما » مستقلا“
وبه تدريج توصيف مي شود. اميد است كه
پذيرفته شود. 1-
موقعيت
جعرافيائي واحوال عمومي ده : زبان ومذهب ،
رابطه با شهر ، راه وماجراي آن ، امامزاده
و « دراز خرابه» ، نماي ده وخانه هايش ،
چشمه ها ونهر ، حمام و حمامي ، مسجدو تكيه
وروضه خوان ، مدرسه وسپاهي دانش ، كدخدا
وانجمن ده ، جمعيت وكار ومعيشت. دهكده «سما _
sama »م1 دردره سبز وخرمي قرار گرفته است كه
رودخانه كوچكي به همين نام از سرتاسر آن
دره مي گذرد. كوه «سنج _
sanj» در غرب دهكده وكوه « مازين گراز
mazin
garaz_ » در مشرق آن است. ولي سرچشمه
هاي رودخانه از كوههاي جنوبي «سما » است.
كوههاي : «سي سر- si
sar» و « گلستانك – golestanak » و«شومزار _ cumazar » و « جيرچال_jir
cal » و « كي كوه _
ki ku
» كه از « سنج » و « مازين گراز » رفيع ترند
وهمه شان پوشيده از جنگل و سرسبز. اين
كوهها كه نامهاي محلي شان را آوردم بخش
كوچكي هستند از كوهستانهاي دامنه شمالي «البرز»
ودر مغرب « كجور» كه باشهرهاي «چالوس » و «
نوشهر » از سمت جنوب چهار فرسنگ فاصله دارند.
فاصله ئي كه كوههاي بزرگ وكوچك ديگري را
دربرگرفته است. رودخانه كوچك «سما» ،
پيش از آنكه به « سما» برسد ، در جنوب از
دهكده « منجير_ manjir » مي گذرد. بعد هم ، وقتي كه به « سما »
مي رسد و از آن مي گذرد ، در حوالي دهكده «دشت
نظير» كه همسايه شمالي «سما» است به مغرب
مي پيچد و ضمن گذشتن از دره ها ودهكده هاي
ديگري با چند رودخانه كوچك ديگر مي پيوندد
و به «چالوس رود» مي رسد وباآن به «درياي
مازندران » مي ريزد. «سما» و «منجير» و «دشت نظير» از جمله آباديهاي دهستاني هستند به نام « پنجك رستاق ». اين دهستان ، علاوه بر آن سه ده ، هيجده دهكده ديگر را هم شامل است كه هريك بردامن كوهي يا در بستر دره ئي بنا شده اند. مردم دهكده هاي [31] «پنجك رستاق» عموما” با گله داري وكشت گندم وجو وارزن بسر مي برند و ندرتا“ در بعضي از دهكده ها ودرزمينهاي پست وآبگير حاشيه رودخانه ها برنج هم كشت مي كنند. پنجك رستاقيها و از جمله مردم دهكده « سما» مسلمان وشيعه مذهبند و به مازندراني گفتگو مي كنند و اندكي هم لغت واصطلاح گيلكي را در گفتگوهاشان بكار مي برند. ولي مردم برخي از دهكده هاي همسايه «پنجك رستاق » ، كه در دوره صفويه به اين ناحيه كوچانده شدند و بعدها در دوره هاي افشاريه وزنديه به دفعات در همين حوالي نقل مكان كردند ، به كردي سخن مي گويند و برخي شان در سلك طريقت «اهل حق » هستند.البته ، چه كردها و چه مازندرانيهاي اين ناحيه عموما“ فارسي هم مي دانند و هر وقت كه لازم بدانند مي توانند به فارسي گفتگو كنند. |
|
راهي كه به « سما » مي رسد
از جاده شوسه « كجور » واز حوالي دهكده «
دشت نظير » جدا مي شود. اين جاده ، كه
تاسالهاي اخير كوره راهي بود واخيرا“
وزارت راه آن را احداث كرده است ، از محلي
كه بر سرراه « كرج – چالوس » وكمي پائين تر از « مرزن آباد
» قرار دارد به سمت مشرق گشوده شده است و پس
از عبور از چند دهكده و ازجمله دهكده « دشت
نظير » به « كجور » مي رسد. اين يك فرسخ راه
را هفت هشت سال پيش يك شركت ايراني خريدار
چوبهاي درخت گردو براي حمل درختهاي گردوئي
كه از « سما » خريده بود گشود. شركت براي يك
كمپاني خارجي كه طالب چوبهاي صنعتي بود
دلالي مي كرد و چه منتها مي گذاشت به سمائي
ها كه « ببينيد برايتان ماشين جاده صاف كن
راه انداخته ايم وجاده باز كرده ايم ».
عاقبت قريب به هزار درخت گردوي سمائي ها و
مردم دهكده هاي همسايه شان را به ثمن بخس
از همان جاده در بردند وبه روستائيان
فهماندند كه حضورشان در دهكده ها ورابطه
ومعامله شان چه بوي وطعمي دارد. |
|
ضمن اين راه ، كمي بالاتر
از امامزاده ، درمحلي آثار خرابه هائي را
مي توان يافت كه مردم « سما » آن محل و
خرابه هايش را به علت كشيدگي درازايش «
دراز خرابه » مي نامند. بعضي از سمائي ها از
اين محل كه ظاهرا“ جز مشتي سنگ و چاله چيزي
در آن پيدا نيست. براي كود دادن به مزارع
خود خاك برداري كردند و گاهي هم به كاسه
كوزه هاي شكسته
[32] وسنگ آسياي دستي وبه خرد
وريزهاي ديگري برخوردند كه معلوم مي كند
اين محل روزگاري آباد بوده است . سمائي ها
هم همين اعتقاد را دارند و مي گويند كه پيش
از آباد شدن دهكده كنوني « سما » ، درمحل «
دراز خرابه ها » دهي بوده است كه گويا
اجدادشان تا پيش از خراب شدن آن ده در آنجا
بسر مي بردند. بعد از امامزاده و « دراز
خرابه » دورنماي « سما » را با خانه هاي
چوبينش مي بينيم وبا توده درختان بيد و
گردوئي كه خانه ها را در برگرفته اند. اطراف ده از هر سو با
كوههاي جنگلي احاطه شده است. در اين كوهها،
هرجا كه مقدور بود، قطعه زمينهائي
را براي كشت ديمي گندم وجو به زير شخم
كشيده اند ومزرعه
هائي ايجاد كرده اند. ولي بيرون از اين
مزارع، قسمتهاي عمده كوه و دامنه ها با
بوته ها ودرختان جنگلي پوشيده است.
درختهاي «مازي- mazi
» ( = بلوط) ، « چر –
cer»
، « ليورlivar_»
، « ملچ _
malac
» ، « پلت palat_
» (=افرا) ، « كرزل_korzel »
، (=ممرز ) ، « راش_ rac » و…
خانه هاي « سما» عموما“ يك آشكوبه است وهر
خانه ئي حداقل يك اتاق وايوان دارد. مستراح
وطويله از ساختمان خانه جداست و درسمت
ديگر حياط. بعضي خانه ها كه دو آشكوبه اند ،
طويله و كاهدان در آشكوب پائين آنها ست.
جلو ايوان اين خانه ها را كه در آشكوب
بالاست نرده كشيده اند. ولي ايوان خانه هاي
يك آشكوبه را با ديواره ئي از تخته كه
سمائي ها « لتارزه –
lataze
» مي نامند محصور كرده اند تا سرماي زمستان
كمتر به خانه نفوذ كند. سرمائي كه در آن
منطقه كوهستاني بسي سخت و طاقت فرساست.
اجاق خانه را سمائي ها « كله _kale» مي نامند كه براي نان پزي هم بكارشان
مي آيد. البته در چند خانه تنور نان پزي هم
دارند كه همسايگان همان خانه ها هر وقت كه
بخواهند در تنور نان بپزند از همانها
استفاده مي كنند. ولي عموما“ در اجاق نان
مي پزند. اجاق را هم در اتاق وهم در ايوان
مي سازند ؛ تا زمستانها در اجاق اتاق
وتابستانها در اجاق ايوان پخت وپز كنند.
مرغهاي خانه هم لانه تابستاني وزمستاني
شان جداست . لانه تابستاني مرغها را كه «
كركلي_
kerkeli » مي نامند ، در حياط ، با چوب وتخته و
بر چهار پايه چوبي مي سازند. ولي لانه
زمستاني مرغان را در گوشه ايوان ويا در
[33] اتاقي كه خود در آن بسر مي برند با سنگ و گل
درست مي كنند. سقف اتاقها را « تيربند» مي
كنند و روي تيرها را كه « پلور palvar_
» مي نامند با تخته هاي كوچكي به نام « پردي
pardi_ » مي پوشانند. فضاي بين سقف اتاق و بام
خانه را « بوم سر _
bum sar
» مي نامند وريسه هاي سيرو پياز ، ارزن ،
كشك وبرخي خرده ريزهاي زندگي شان را در
آنجا مي گذراند. بام خانه را هم كه شيب تندي
دارد « تيربند» مي كنند. تيرهاي بام را «
هلا_
hala» وسرشاخه هائي را كه روي آنها بسته مي شود
« شيش_ cic» مي نامند. اين سرشاخه ها با پوست نوعي
درخت جنگلي به نام « اوجو_ ujow
»م2 به تيرهاي بام بسته مي شود وروي آنها را
به ترتيب از دامنه هاي بام به بالا با تخته
هائي كه قطع آنها كم وبيش نيم متر در بيست
سانتيمتر است مي پوشانند. اين تخته ها را
كه سمائي ها « بت_ lat
» مي نامند ازتنه درختان جنگلي مي برند و
مي تراشند. حياط خانه ها در « سما » عموما“
كوچك است. فقط بعضي از حياط ها پرچين
ودروازه دارد. در حياط چند خانه ئي كه از
نهر ميان آبادي دورترند جوي آب گذرانده
اند تا اهل آن خانه ها براي آبي كه به
مستراح مي برند وريخت وپاشهاي ديگري كه
پيش مي آيد در مضيقه نباشند. ولي آب
نوشيدني و آبي را كه براي پخت و پز مصرف مي
كنند ، زنان با كوزه هاي گلي ياظرفهاي مسي
از چشمه ها مي آورند. چشمه بزرگي را كه در وسط
آبادي و كنار نهري است كه از رودخانه جدا
كرده اند ، « باب علي » مي نامند. ولي چشمه
كوچكي كه در پائين آبادي است « فگ چشمه»
نام دارد. اين چشمه كوچك را به مناسبت يك
درخت « فگ_ Feg » (=بيد) كه دركنار آن است « فگ چشمه »
ناميده اند. يك چشمه ديگر هم دارند كه فقط
بهار آب مي دهد و نام شناخته شده ئي ندارد.آب
اين چشمه وچشمه « باب علي » به نهر مي ريزد
كه از سرتاسر آبادي مي گذرد. ازنهر به يك
آسياب و « آبدنگ » هم آب مي رسد و نيز به
حمام ده كه خزينه اش رابراي آنكه آبگير
باشد پائين تر از سطح زمين ساخته اند. حمام « سما» قديمي وملكش
عمومي است. مردم ده يكي از مرداني را كه كشت
و كار كمتري دارد به حمامي انتخاب
[34] كرده اند.
كار حمامي ، آب انداختن به خزينه حمام
وهيزم آوردن و هيزم شكاندن وآتش كردن ، «
تينك_ tink » (= تون ، گلخن) حمام است . او ، هر چند
هفته ، چند روز با گاونري كه پالانش كرده
است از دوروبر هيزم مي آورد. بعلاوه ، بايد
براي فصل زمستان هم هيزم ذخيره كند كه در
آن فصل هم مصرف هيزم درحمام زياد است و هم
گرد آوري اش مشكل. شستشوي حمام با زن حمامي
است . اودربعضي كارهاي ديگر حمام هم اگر
شوهرش نباشد كمك مي كند. در « سما» ، زنان و
دختران پيش از ظهرها به حمام مي روند. از
يكي دو ساعت بعداز ظهر ، تا صبح روز بعد ،
حمام مردانه است . غير از حمامي ، كارگر
ديگري در حمام نيست وكيسه كش هم ندارند.
مزد حمامي ، براي هر كودك ، درسال ، پانزده
قران است وبراي هرزن وشوهر علاوه بر سه
تومان ، يك « پيمانه » (= دوازده كيلو )گندم.
مزد حمامي را هر ساله در دو وعده مي دهند.
يك بار اول پائيز ، وقتي كه حمامي را
انتخاب مي كنند و يك بار هم تابستان وقتي
كه خرمن كوبي شان تمام مي شود. |
|
سمائي ها تا چندي پيش
مدرسه ومعلم نداشتند ؛ ولي چند سال است كه
يك دبستان سپاه دانش در « سما» دائر شده
است واكنون سي و چند پسر ودختر سمائي در آن
درس مي خوانند. سالي كه من با « سما » رفت
وآمد داشتم سپاهي دانش آنجا جواني بود
تبريزي وبزرگ شده تهران . در مدرسه كه از ده
كمي جدا افتاده است ، ساعتي را باهم مصاحبت
داشتيم . ديدم دربند درسهائي است كه بايد
براي كنكور ياد مي گرفته . احساس غربتي كه
داشت ودرسي كه مي خواند باعث شده بود كه
بامردم ده كمتر آشنا بشود. از حال وروزگار
ده چندان خبر نداشت. ولي براي شاگردانش
دلسوز بود. وقتي كه سرخك به ده افتاده بود ،
چند شاگرد اهل « كندوسر_ kandu
sar »
م3 را گذاشت كه به مدرسه «
سما » نيايند و خودش هر هفته دوروز به «
كندوسر » مي رفت و درسشان مي داد وبه مشق
وتكليفشان مي رسيد. « سما » ، كد خدا وانجمن
ده هم دارد. اعضاء انجمن وكدخدا به رأي
مردم واز كساني انتخاب مي شوند كه معمولا“
بيشتر از ديگران زمين ودام ونفوذو اعتبار
دارند. « انجمن » كه بايستي دو درصد در
آمدها رابراي عمران وآبادي ده جمع مي كرد
در كار خود پيگير نبود واز طرف بخشداري
بازخواست مي شد. وقتي كه من آنجا بودم صحبت
بود كه انجمن مي خواهد به توصيه سپاهي دانش
و تاكيد ماموران بهداشت خزينه حمام ده را
به دوش تبديل كند. در پي اين صحبتها قرار
شده بود يكي دومستراحي را هم كه به چشمه ها
نزديكند وبه احتمال آب چشمه ها با وجود
آنها آلوده مي شود خراب كنند. سمائي ها نود وچند
خانوارند. هر خانواري حداقل چند قطعه زمين
براي كشت ديمي گندم وجو دارد ويكي دوقطعه
زمين آبي براي كشت ارزن. بسياري از خانواده
ها ، علاوه بر كشت و ورزي كه دارند ، گاو
وبز و گوسفند هم نگهداري مي كنند. از اين
عده ، دوسه خانوار كه تعداد احشامشان
زيادتر است زندگي شان نيز بالنسبه مرفه تر
است . البته ، مردان وجواناني هم هستند كه
نه كشت و ورز قابلي دارند ونه گاو يا بزو
گوسفند. اين عده ناچارند براي آنهائي كه
دامهاشان زيادتر است گالشي وچوپاني كنند و
يا درجنگلها وكوره هاي ذغال و در هر كار
ديگري مثل شخم و درو وچارواداري كه پيش
بيايد كار كنند و زندگي شان را بگذرانند.
در مجموع ، كارو معيشت عمده سمائي ها ،
كشاورزي ودامداري است كه توصيف هر يك را
جداگانه خواهم آورد و ابتدا كشاورزي را . 2-
كشاورزي
وآدابش : زمينهاي زراعتي ، بذرپاشي وشخم ،
درو ، « كوپا » ، خرمن و خرمن كوبي ، آسياب
وآسياباني ، آردوالك وكولي ، نان ونان پزي
، ارزن و كشت آن ، آبياري وشب پائي ، ارزن
كوب و آبدنگ وآبدنگ چي. زمينهاي زراعتي « سما »
يا دربستر دره افتاده است ويا در دامن كوه .
هر جائي را كه شخم زدن ميسر بود ، قطعه قطعه
به زير كشت كشاندند. هرقطعه ئي را كه « لت – lat» مي نامند ، با پرچين ويا سنگچين ويا
با خار وبوته ها محدود مي كنند. در قطعات
پست و آبگير ارزن مي كارند. ودرقطعات ديم ،
گندم وجو. زمين هاشان دو آيش است .سالي را
كه دريك قطعه زمين كشت كرده باشند ، آن
قطعه را سال بعد به حال خود رها خواهند كرد
تاقوت بگيرد. سمائي ها « دوآيش » را
اصطلاحا“
[35] « داير باير » مي نامند وهر ساله
همه قطعاتي را كه دريك سمت آبادي است كشت
مي كنند و مواظب مي شوند كه گله هاشان از آن
سمت رفت وآمد نداشته باشند. در حاليكه ،
همان سال همه قطعات زراعتي سمت ديگر ده را
به حال خود مي گذارند. به همين مناسبت ،
براي دو آيش ، غير از اصطلاح « داير باير »
، اصطلاح « اين كش ، آن كش –
inkac
, an kac » هم دارند. يعني كه «
اين سمت ، آن سمت» يا « اين كناره ، آن
كناره » |
|
مثلا“
، قطعه زميني را كه يك « چارك_
çarax » ( = ¼
من ، هر من = سه كيلو) بذرافشان داشته باشد ،
يك « چارك » زمين مي دانند. زميني را كه در
آن يك « من» بذرافشانده شود ، يك « كاسه_kase » وهر چهار « كاسه » را يك « كيله_ kile » يا يك « پيمانه » مي نامند. هر ده «
كيله » يا ده « پيمانه » زمين را مي گويند
كه يك « خروار » زمين است ودرچنان زميني
تقريبا“ صدوبيست كيلوگندم بذر افشاني مي
شود. زميني را كه بخواهند
گندم كشت كنند ، اول پائيز بذر مي پاشند و
شخم مي زنند. شخم بعد از بذر پاشي ، اين
فايده را هم دارد كه باعث مي شود بذر به
زمين شخم ديده بنشيند ودانه چين پرنده ها
نشود. سمائي ها بذر را « تيم_tim » و شخم را « ورز_ varz » مي نامند. با « جت ازال_ jat
azal » (= گاو آهن) شخم مي زنند كه با دوگاو
نر اخته شده كشيده مي شود. با داس درو مي
كنند و با لگد اسبها خرمن مي كوبند. نه در «
سما » ونه در دهكده هاي دوروبر آن ، هيچ جا
وسيله هاي موتوري كشاورزي راه پيدانكرده
است. در آن قطعه زمينهاي پراكنده كه در
سنگلاخيهاي كوهستان و ناهمواريهاي جنگل
افتاده اند ، هنوزبراي اين ابزارهاي آهنين
ماشيني ميداني نيست. |
|
اگر آفات زمين وآسمان
مجال بدهند ، بذر گندم ده بيست روزه جوانه
مي زند كه سمائي ها آن را « تق teq » مي نامند. در اين صورت ، مثلا“ اگر
بخواهند بگويند كه در مزرعه شان جوانه ها
رو آمده اند مي گويند كه : « تق لو بي ما_ teq
lu bima » (= جوانه رو آمد ). جوانه ها
اندك اندك مزرعه را سبز مي كنند. جوانه
البته بايد در برف وبارانها وطوفانهاي
زمستان سركشي كند وساقه برافرازد تا از
گرمي وعطوفت آفتاب بهار بي نصيب نماند. هر
ساقه ئي درسه ماه بهار به تدريج سه « بند band » قد مي كشد و در نخستين روزهاي
تابستان خوشه مي زند ودانه هاي شيري آن سي
چهل روزه مي رسد. اين خوشه ها ، كه آن هارا «
قتل qatal » مي نامند ، هر دم با وزش كمترين نسيم
تابستاني نجوا مي كنند و سمائي را به درو
مي طلبند. ميانه تابستان وقت درواست.
كشتهائي را كه بيشتر آفتاب مي گيرند وطبعا“
زودتر مي رسند، زودتر از كشتهائي درو
[37] ميكنند كه كمتر آفتاب مي بينند و ديرتر مي
رسند. سمائي ها آن سوئي از كوهها را كه
زمينشان آفتابگير باشد « خورتاب
_xor tab
» يا « خورديم_ xor dim
» ويا « گراز_ garaz
» مي نامند. ولي آن سوي ديگر كوهها را كه
كمتر آفتاب ببيند «نسام_nesam
» يا « نمور_namur
» مي نامند كه كشتهاي آن ده پانزده روز
ديرتر از كشتهاي « خورديم » مي رسد ودرو مي
شود. سمائي ها داس درو را «
دهر_ dahra » مي نامند كه تيغه گردش مانند اره
دندانه دار است ؛ البته ريزتر از دندانه
اره هاي معمولي . يك داس ديگر هم دارند ، كه
داس درو نيست وبرخلاف داس درو ، دراز است و
دسته بلندي هم دارد ودرشاخه بال بريدن
درختان بكارشان مي آيد و يا در « چپر_ capar
» (= پرچين) كردن حياطها و مزرعه ها. اين داس
را كه تواناتر است ودندانه ندارد « فنداره_ fendare
» مي نامند. اما داس دروكه كوچكتر وسبكتر
است بايد دندانه داشته باشد تاساقه هاي
گندم را كه در آن منطقه حتي در وقت درو هم
اندكي مرطوب است بتوانند راحت تر درو كنند. در وقت درو ، هر درودگري
، به هر دو دستش ويابه دستي كه ساقه ها را
با آن مي گيرد دستكشي مي پوشاند كه خودشان
آن را « بال كش_ bal kac
» مي نامند. « بال كش » را ممكن است زنان
سمائي مانند جورابهاي پشمين باچند ميل
جوراب بافي از پشم گوسفند ببافند ؛ ونيز
ممكن مي شود كه آن را كفاشان از چرم بز يا
گوسفند بدوزند. به هر صورت ، اين دستكشها
در درو سخت بكارشان مي آيد. زيرا كه ساقه
هاي گندم يا جو در وقت درو دستهاي بي دستكش
را مي خراشند و نيز با هر حركت داس ، اگر
خطائي پيش بيايد ، ممكن است دستي كه ساقه
ها را به مشت گرفته وبي دستكش است با ضربتي
مجروح شود. در كار درو ، مردان و
زنان وجوانان وهم حتي كودكان هشت ده ساله
دست دارند. هر چند خانواده به ياري هم
كشتهاشان را درو مي كنند. در روزهاي درو ،
آب ونانشان را هم به مزرعه مي برند ، ووقت
ظهر ، در همانجا ، زير سايه ئي ودور هم به
ناهار و چاي مي نشينند ولختي هم
مي آسايند وبعد باري ديگر به درو مي
خيزند. هر دروگر ، با همه سختي و زحمتي كه
در هواي گرم تابستان تحمل مي كند ، در آن
اجتماع دروگران – كه همه دركارند –
شاد وسرزنده است. در فصل تابستان ، روزهاي
درو ، روزهاي كار و همبستگي وحركت و حرارت
است . در آن روزها از خموديها و انزواطلبي
ها واز سكون و سردي اثري نيست. سمائي ها ،
هر دسته كوچكي از ساقه هاي گندم را كه بايك
حركت داس درومي كنند ، در كنار دوسه دسته
ديگر با چند ساقه بهم مي پيچند وبر روي ته
ساقه هاي درو شده باقي مي گذارند.بعد هم ،
در همان روز ، هر چند دسته را كه « كر_ kar » يا « كرد » مي نامند با ريسمان بهم مي
پيچند و با سروكول خود به خرمنگاه مي برند
؛ چه مرد و چه زن . در خرمنگاه ، كه آن را «
جينگاه –jinga » يا « جينگاسر » مي نامند ، اين دسته
ها رابرروي هم مي چينند وتوده ئي پديد مي
آورند به نام « كلاسه_ kalase » . تا پايان درو ، بر حسب كوچك وبزرگي
مزرعه ، ويا برحسب كم وزيادي محصول ، چند «
كلاسه » در خرمنگاه همان مزرعه فراهم
خواهد شد كه بايد روي « كوپاچين_kupacin »
خرمنگاه چيده شود. « كوپاچين » را كه چهار
پايه چوبي دارد ويكي دومتر از سطح زمين
بلندتر است ، در خرمنگاه ، با چوب وشاخه مي
سازند و گندمهاي دروشده را روي آن مي چينند
وبه اصطلاح « كوپا_kupa
» مي كنند كه تاوقت خرمن كوبيدن محفوظ مي
ماند. گاهي هم ممكن مي شود روي درختي « كوپا
» كنند كه كنار مزرعه است و مي توان ميان
شاخه هايش دسته هاي درو شده را انباشت . در
اين صورت چنان درختي را « كوپاچين دار_ kupacin
dar » مي نامند. سمائي ها در هر
مزرعه ئي براي « كوپا » كردن دسته هاي درو
شده همان مزرعه يكي دو « كوپاچين » دارند و
يا يكي دو « كوپاچين دار ». «كوپا » كردن كار مردهاست كه سه چهار نفري به كمك هم براي همديگر « كوپاچيني » مي كنند. دونفر بالي « كوپاچين » مي روند ، ودونفر ديگر ، دسته ها را يكي يكي از « كلاسه » مي گيرند و براي آنان بالا مي اندازند. « كوپا » چيدن ، هم مهارت و هم دقت زياد مي خواهد. |
|
زيرا ، دسته
ها بايد به طرزي روي « كوپاچين » چيده شود
كه نه باران به خوشه ها نفوذ كند ونه باد
دسته هاي گندم را براندازد.به اين سبب
،حداقل ، يكي از آن دونفر كه « كوپا » را
بالاي « كوپا چين » مي چينند ، بايد در اين
كار تجربه كافي داشته باشد. اوبايد دسته ها
را با نظم و ترتيب در چهار دور « كوپاچين »
كنار هم به رديف بچيند ؛ طوري كه خوشه هاي
هر دسته درون « كوپا » وساقه ها بيرون
بماند تا گنجشكان وپرندگان ديگر بعدها
نتوانند خوشه ها را نوك بزنند و دانه جمع
كنند. به تدريج كه دسته ها روي هم چيده مي
شود ، « كوپا » مانند كلبه هاي گالي پوشي
گيلانيان شكل مي گيرد. بعد هم مقداري كاه
يا شاخه وبرگ درخت را روي « كوپا» مي ريزند
تاگندم از باران بيشتر محفوظ بماند. يك چوب
سركج را هم كه به عصا شباهت دارد وآن را «
قلن_ golan
» مي نامند از بالا به كوپا فرو مي كنند تا
« كوپا» در برابر باد بهتر بايستد. |
|
طرح
از آسييو asio
(=آسياب)
د ردهكده سما با ظبط نامهاي محلي اجزا آن: 1-نو
nu
م
10-
پارس pars 2-چل
cal
م
11-
سرنو sar nu 3-پر
`ar
م
12- بن نو ben nu 4-هسمك
hasmak
م13- كركرزنك kar
kar zanak 5-رو
ro
م
14- نودار nu
dar 6-اودار
udar
م
15-
سرسنگ sar sang 7-پارس
pars
م
16-
پايين سنگ pain sang 8-كلويدار
kalvidar
م
17- توره ture 9-بلسكه beleske م18- آرد نوكا arde nuka |
|
در « سما »، منظره « كوپا » چيني كه
درآن هرچهار پنج نفر با هم وبه كمك هم
وبراي هم « كوپا » مي چينند بسي زيباست.
حركات آنهائي كه دسته ها را به « كوپا چين »
پرتاب مي كنند ، وآنها كه مي گيرند ومي
چينند، در آن حرارت آفتاب ودر حرارت
برخاسته از تن هائي كه با كار عجين شدهاند
، ونيز گفتگوهاشان كه عموما“ خالي از مزاح
نيست ، همه در مجموع
[38] ، اندكي از آن
هيجاناتي را بروز مي دهند كه درنهاد زندگي
حركت مي كنند و چون خون در رگ به وجود و
هستي حرارت وتوانائي مي بخشد. سمائي ها نيز چنانگه در برخي ديگر
از روستاهاي گيلان ومازندران ديده ام ، در
روزهائي كه « كوپا » مي چينند ، ناهارشان
را نيز همانجا باهم مي خورند. در « سما»
ناهاري را كه بايد به مناسبت « كوپا» چيني
بهتر از معمول خورده شود « كوپاسري_kupa sari
» مي نامند. ناهار « كوپاسري » را وچاي آن
ناهار را صاحب « كوپا» تهيه مي بيند. اوبا
جمعي كه به همكاري او آمده اند ، در زير
سايه يكي از « كوپاچين » ها دور هم مي
نشينند وباهم ضمن شوخي و خوش طبعي وگفت و
شنودهاي روستايانه به چاي و ناهار مشغول
مي شوند و بعد از ناهار بارديگر « كوپا»
چيني شان را دنبال مي كنند. « كوپا » كردن دسته هاي درو شده گندم
در بالاي « كوپا- چين » ها چند علت دارد :
يكي آن كه گندم تاوقت خرمن كوبي از باد
وباران محفوظ مي ماند. ديگر آن كه چون «
كوپاچين» از سطح زمين بلندتر است ، خوشه
هاي گندم رطوبت زمين را به خود نمي گيرند
وخشك تر مي مانند و
بعد هم در وقت خرمن كوبي بهتر و آسان تر
كوفته مي شوند. بعلاوه ، به همين علت بلندي
« كوپاچين » سر ودهن دامها وپوزه خوكهاي
وحشي به « كوپا » نمي رسد و خرمن هدر نمي
رود. |
|
|
تاوقت خرمن كوبي ، « كوپا » روي « كوپاچين » باقي مي ماند ، بعد هم ، وقتي كه سمائي ها از درو كردن همه تكه زمين هاي كشت شده شان خلاص بشوند ، براي خرمن كوفتن ، هر وقت كه هوا مناسب باشد و خودشان هم فراغتي داشته باشند ، به سراغ « كوپا » هاشان مي روند. خرمن را هر چند مرد به كمك هم وبا دواسب مي كوبند. هر روز قسمتي از دسته هاي « كوپا» را به پاي « كوپا چين» مي
ريزند و مي گسترند وهمان روزآن قسمت را مي كوبند.4 مردي كه در
خرمن كوبي آزموده تر است ، به وسط خرمن مي
رود وافسار دو اسب
را مي گيرد و آنها را روي
خرمن به دور خود مي گرداند تا خرمن با لگد
اسبان كوبيده شود . دونفر ديگر هم با چوب
بلند دوشاخه ئي كه آن را « ليفا_ lifa
» مي نامند گندمها را جابجا مي كنند وهر دم
دسته ئي گندم را كه از ميدان لگد كوبي
اسبها بيرون مانده است به ميدان مي
اندازند تاخرمن بهتر كوفته شود. سمائي ها ، اسبي را كه در وقت خرمن
كوبي به مرد خرمن كوب نزديك تر است ودور
كوچكتري را طي مي كند « دلورد_ delevard» مي نامند و آن اسب ديگر را « دركاورد_ dergâvârd » . البته « درگاورد» نسبت به « دلورد »
ضمن خرمن كوبي دور بزرگتري را مي گردد و به
همين جهت زودتر خسته مي شود. ولي مرد خرمن
كوب كه افسار اسبهارا به دست دارد وبا تركه
ئي به آنها نهيب مي كشد ، هر ساعت ، دور
اسبها را در خلاف جهت عوض مي كند تا آنان
جابجا بشوند وآن كه دور بزرگتر را ميگشت به
جاي آن اسب ديگر دور كوچكتر را داشته باشد. |
||
|
بلو- balu با دسته چوبي و تيغه آهني، وسيلهيي براي جوي كندن و مرمت نهر |
|
وقتي كه خرمن كوبيده شود ، كاه آن
را
كه « كمل_ kamal » مي نامند با « ليفا » ها بيرون مي
كشند و گندمي را كه با خرده كاهها مخلوط
است درهمانجا « كوت –kut
» (=توده ) مي كنند و آن را با پاروئي كه عينا“
شبيه پاروي برف روبي است باد مي دهند
تاگندم از خرده كاه ها جدا شود. اين پارو را
« فيه_ fiye » وخرده كاه هائي را كه دورتر از گندم
وروي هم انباشته مي شود « انگو_angu
» مي نامند . گندم باد داده ، هنوز هم اندكي
« انگو » با خود دارد وآنها را باجاروئي كه
« ساجه_ saje
» مي نامند و از خار وتركه ها مي سازند جارو ميكنند تا كاه وگندم كاملا“ از
هم جدا شود. بعد هم ، اگر اسبهاي خرمن كوبي را كرايه كرده باشند ، بايد
گندم را پيمانه كنند تا از هر ده پيمانه يا ده « كيله » يك « كيله » را به
صاحب اسبها بدهند.
5
گندم را بعد از «
كيله » كردن در
[40]
جوال ها مي ريزند و با همان اسبهاي خرمن كوبي به خانه مي رسانند6 از
اين پس ،شستن گندم ، الك كردن وآرد كردن آن
و سرانجام پختن نان به عهده زنان خانه هاست. زنان سمائي ، گندم را با تشتكهاي
چوبي كه « لاك_ lak » مي نامند وبا ظرفهاي مسي در كنار نهر
يا در پاي چشمه ها مي شويند تا خرده كاهها
ودانه هاي گل وگياه وحشي ويادانه هاي نارس
گندم كه از گندم سبك تر است به روي آب
بيايند و با جريان آب بروند وگندم شسته شده
باقي بماند. اين گندم را روي نمدها در آفتاب مي
گسترند تاخشك شود و بعد هم آن را غربيل مي
كنند تاريزه سنگهائي كه با گندم قاطي است
از غربيل بيرون بريزد. گندم غربال شده را
با « دونه پاچ_ dune pac
» كه ظرفي چوبي ومانند سيني است بوجاري مي
كنند تاگندم خالص از خره سنگهائي كه درشت
تر وسنگين تر از دانه هاي گندم است جدا شود.
سمائي ها بوجاري را « برپاچ _ bar
pac » مي نامند و گندم « برپاچ » شده را در
« همون_hamun »
(=انبان ) ويا در صندوقهاي چوبي كه در
اتاقهاشان دارند ذخيره مي كنند تا هرچند
روز يكبار به اندازه ناني كه در هفته مصرف
مي كنند قسمتي از آن را به آسياب ببرند و
آرد كنند. سمائي ها آسياب را «آسييو - asiyo » مي نامند ودر دهشان سه آسياب دارند.
هر آسياب را چند نفر شريكند، زني اداره
ميكند. زن،وقتي كه بخواهد آسياب را به كار
بياندازد، آب نهر را به «نو nu
» (= ناودان چوبي) مي اندازد تا با فشار به
روي پروانه آسياب بريزد وسنگ روئين را
بگرداند. پروانه آسياب در قسمت زيرين
ساختمان آسياب، كه آن قسمت را«چل بن_ cale
ben » مي نامند، كار گذاشته شده است.
پروانه آسياب را «چل_ cal
» و پره هايش را «پر_ Par
» مي نامند. ميله آهنيني را كه زير «چل» ودر
محل محور آنست وسنگيني اش را به يك تير
چوبي افقي به نام «اودار_u dar »
منتقل مي كند «هسمك_ hasmak » مي نامند، «هسمك» بر يك تكه آهن به
نام «رُ _ ro » كه روي «اودار» كار گذاشته شده است
كه آن را «بلسكه_ beleske
» مي نامند. انتهاي فوقاني «بلسكه» از سقف«چل
بن» گذشته است و از سنگ زيرين آسياب بيرون
آمده ودر قطعه ئي آهن كه در سوراخ سنگ
روئين آسياب گذاشته اند بند شده است. اين
قطعه آهن را «توره_ ture
» وسنگ روئين را «سرسنگ –
sar sang
» و سنگ زيرين را «پائين سنگ» مي نامند. زني
كه آسيابان است، گندمي را كه بايد آرد شود
دريك مخزن چوبي ناودان مانند به نام «سرنو – sar
nu » مي ريزد وگندم از سوراخ زير «سرنو »
اندك اندك به ناو چوبي كوچكي كه در زير «سرنو»
بند شده است وآن را « بن نو_ ben
nu » مي نامند ريخته مي شود.يك سر ديگر «
بن نو» به چوبي بسته شده است كه آن چوب را
به سنگ روئين آسياب تكيه داده اند ووقتي كه
سنگ در گردش باشد آن چوب نيز كه « كركرزنك – kar
kar zanak » نام دارد با سروصدا به
جنبش مي افتد و« بن نو» را هم به جنبش مي
اندازد ودانه هاي گندم بر حسب تندي يا كندي
گردش سنگ روئين اندك اندك از «بن نو» به
سوراخ سنگ روئين مي ريزد و آرد مي شود. «
كركرزنك » ونيز « بن نو» را با طناب نازكي
كه به دورتيري به نام « نودار_ nu
dar » پيچيده شده است به آن تير بسته اند ؛
تا هر وقت كه لازم باشد ، با كوتاه تريا
بلندتركردن آن طناب ، « بن نو » را بالاتر
يا پائينتر بكشند و باعث بشوند كه گندم
كمتر يا بيشتر به سوراخ سنگين روئين بريزد. |
|
زناني كه جو يا گندم آنان در آسياب
آرد مي شود ، همانجا آرد خود را الك مي كنند
تاسبوس آرد را كه خودشان « سوس_ sus » مي نامند از آرد جدا كرده باشند.
الكي كه آرد گندم را در آن الك مي كنند با
الك آردجو تفاوت دارد. چون جورا هميشه
ريزتر آرد مي كنند و گندم را درشت تر . به
همين علت الك آردجو كه آن را « شهر –
çahr » مي نامند سوراخهائي ريز دارد. ولي
الك آرد گندم سوراخهايش اندكي درشت تر است
وآن را « پارچن_pârjan
» مي نامند. « پارجن » با رشته هائي از پوست
گوسفند و « شهر » با تورهاي فلزي ساخته مي
شود. البته جداره اين هر دونوع الك از چوب
است . اين الك ها ونيز وسيله هاي ديگري
مانند داس وانبر و سيخ را چادر نشينان كولي
، كه هر چند خانوار با هم در روستاها مي
كوچند ، براي روستائيان مي سازند وبه آنان
مي فروشند. كولي هاي آن حوالي زمستانها را
كنار روستاهاي دورو بر « نوشهر » و « چالوس
» بسر مي برند و تابستانها را به دهكده هاي
واقع در ارتفاعات « البرز » مي كوچند. بعضي
از آنها ضمن اين گشت و گذارهاشان چند روزي
را هم در حوالي « سما » چادر مي زنند واطراق
مي كنند. در آن چند روزه ، مردان كولي براي
سمائي ها ابزارهاي مختلف كار وزندگي مي
سازند ويا ابزارهاي كهنه و شكسته شان را
مرمت مي كنند وزنان كولي برايشان فال مي
گيرند و طالع مي بينند وبه زنان سمائي سحر
امام مي دهند. بازگرديم به موضوع مان. گفته بودم كه زنان سمائي آردشان را در همان آسياب الك مي كنند. آنان بعد از آنکه حق وحساب آسيارا دادند ، آرد را در همان انباني مي ريزند كه گندم يا جورا با آن به آسياب آورده بودند. |
|
تصوير و طرح از
اودانگ (= آبدانگ ) در دهكده سما با ظبط
نامهاي نامهاي محلي اجزا آن 1- نو nu
م7- كله kalle 2- پر par
م
8- دنده dande 3- چل cal
م9- چال cal 4- چل تير cal
tir
م10- پدار pedar 5- چيلاق caplaq
م11- مرزو marzo 6- اودنگ پل odang pol م12- سرين sarin م [43] |
|
غير از نان ، خوراك عمده سمائي ها
پلو است كه گا هي از برنج وگاهي هم از ارزن
مي پزند. با ارزن كه آن را « گرس_ goros » مي نامند ، معمولا“ آش هم مي پزند.
درواقع بعد از گندم عمده ترين ماده غذائي
سمائي ها ارزن است كه در زمينهاي آبگيرشان
كشت مي كنند. در « سما » زميني را كه بخواهند ارزن
بكارند ، اوائل بهار بذر مي پاشند و
بلافاصله آب مي دهند وشخم مي زنند. بذر
ارزن چند روزه جوانه مي زند ومزرعه سبز مي
شود. سمائي ها ، هر ده پانزده روز يكبار
مزرعه ارزن را آب مي دهند وبه همين علت
معمولا“ در زمين هاي كنار رودخانه ارزن مي
كارند. جوئي را كه از آن به مزرعه آب مي
برند « كيله » و محلي كه جو از رودخانه جدا
شده است « كيله سرون kile
sarvan »
مي نامند. از هر جوئي چند قطعه مزرعه
آبياري مي شود. براي آبياري مزرعه ، كناره
جو را در جائي با بيل مي گشايند تا از آن جا
راه كوچكي به نام « پل گا pal ga
» باز شود و آب از آن به قطعه ئي از مزرعه
بريزد. وقتي آبياري قطعه ئي تمام شود ، «پل
گا» را در آن قطعه مي بندند و براي قطعه
ديگر « پل گا» ئي ديگر مي گشايند. براي
آبياري شان در تابستانها كه آب كمتر است
گاهي بگو مگو و مرافعه هم پيش مي آيد. به هيمن
علت ناچارند بعضي سالها « ميرآب» بگيرند و
حقوقي هم از بين خودشان برايش جمع كنند
تابراي آبياري شان نظارتي در كار باشد. مزرعه ارزن ، علاوه بر آبياري ،
حداقل يكبار هم بايد وجين بشود. بعلاوه ،
از وقتي كه ارزن خوشه مي زند ، در مزرعه شب
پائي هم مي كنند تا خوكهاي وحشي را كه
مشتاقند درمزرعه ارزن بچرند و بغلتند از
مزرعه رم بدهند. سمائي ها از خوك كه آن را «
ورزا_ varaz
» مي نامند
7
سخت در عذابند. به هر حال ،
سمائي ها ناگزيرند دوسه ماه از هر سال را
در مزارع خود شب پائي كنند كه خودشان اين
كار را شو پي_
çu
pey » مي نامند. هر كس براي شب پائي مزرعه
خود ، كومه ئي از شاخه و برگهاي درخت در آن
مي سازد وشب را در كومه به بيداري ومراقبت
بسر مي برد. شب پاها وقتي كه خش خش خوك ها را
بشنوند از كومه بيرون مي آيند وهايهوي راه
مي اندازند. آنها معمولا“ « قلاسنگ
- gala sang
» (= قلاب سنگ ) هم با خود مي برند تاخوك ها
را باسنگ برانند. به همين منظور ، روزها ،
از دوروبر، سنگ به كومه مي برند تا هايهوي
شبانه شان توپ خالي نباشد. بعضي ها ، در
شبپائي ، سگ هم مي برند تا اگر در كومه
چرتشان برد وخوك ها به مزرعه زدند سگ پارس
كند و بيدار شوند و با هم خوك ها را دنبال
كنند و برانند. با اين توصيف مي بينيد كه شب
پائي كار پرزحمتي است . خواب خوش را دور
اززن وبچه به پاي خوك وحشي حرام كردن خيلي
تحمل مي خواهد. ولي چه مي توانند كرد ؛
ناگزيرند از وقتي كه مزرعه خوشه مي زند تا
وقتي كه درو مي شود در شب پائي غفلت نكنند. سمائي ها ارزن را دراواسط پائيز درو
مي كنند. وسيله درووطرز بسته بندي
وكوپاچيني وخرمن كوبي ارزن هم مانند جو و
گندم است ولي ارزن را برخلاف گندم نمي شويند
وارد نمي كنند آن رابه « اُدنگ_ odang » (=آبدنگ ) مي برند و مي كوبند تا پوسته
ارزن از هسته اش بريزد وقابل پخت وپز بشود. در « سما » دوآبدنگ است . هر آبدنگ را
كه يك زن اداره مي كند چند نفر شريكند. زني
كه آبدنگ را اداره مي كند ، « گرس كتن_
gores keten »
(=ارزن كوب ) ناميده مي شود . اووقتي كه
بخواهد آبدنگ را به كار وا دارد ، آب نهر ار
به ناوداني مي بندد كه از تنه درخت تراشيده
اند. ناودان يك سرش از پائين به پره هاي
چوبي آبدنگ نزديك است. آب بافشار ازناودان
روي پره ها مي ريزد و پروانه آبدنگ را كه «
چل » مي نامند مي گرداند. از محور « چل » تير
چولي بزرگي گذشته است كه آن را « چل تير
_cal tir »
مي نامند. اين تير با گردش پروانه آبدنگ ،
به دور خود مي گردد و يك زبانه چوبي را كه «
چيلاق _
caplaq
» نام دارد ودرميان آن كار گذاشته اند مي
گرداند. « چپلاق » ، با هر دور گردش پروانه
وتير ، يك بار مي گردد ؛ ودر هر گردش بر سر
تير ديگري كوبيده مي شود كه آن را « ادنگ پل
–
odang pol
» مي نامند. يك سر ديگر « ادنگ پل » كه « كله _ kalle » نام دارد و آن را آهن كوبي كرده اند
در يك چاله چوبي قرار مي گيرد كه در آن چاله
ارزن ريخته مي شود. همين « اودنگ پل » از
وسط بر روي قطعه چوب ديگري به نام « پدار _ pedar » اهرم شده است وهر وقت كه « چپلاق » بر
سرش كوبيده مي شود ، سرديگر آن از چاله
بلند مي شود ؛ وبا رها شدن « چپلاق »
بارديگر بر چاله فرو مي افتد و قسمت آهن
كوبي شده آن كه « دنده _ dande » نام دارد ارزن ها را مي كوبد. وقتي كه
ارزن هاي چاله كاملا كوبيده شود ، زني كه
آبدنگ را اداره مي كند. ارزن هاي كوبيده
شده را از چاله بيرون مي كشد و باري ديگر
مقداري ارزن كه بايد كوبيده شود در چاله مي
ريزد. در « سما » ، چند زن با دو آبدنگ وبا
دوزني كه آبدنگ ها را اداره مي كنند سروكار
دارند. آنها ارزن هائي را كه بايد كوفته
شود از زنان خانه ها تحويل مي گيرند و
خودشان به آبدنگ مي برند و بعد هم ارزن
كوبيده شده را به خانه ها بازمي گردانند
وآن را با « دونه پاچ » بوجاري مي كنند. اين زنان كه « ادنگ چي _ odang
ci » ناميده مي شوند ، از هر پنج « كيله »
ارزن كوفته شده ، يك من آن را در آبدنگ به
ارزن كوب مزد مي دهند واز هر سه « كيله » يك
من هم خودشان مي گيرند وآن را با صاحبان
آبدنگ نصف مي كنند. پاورقي:
1-
«سما – sama ده از دهستان پنجك رستاق بخش مركزي
شهرستان نوشهر ، 49 كيلومتري جنوب نوشهر .
كوهستاني . سردسير . سكنه 350 ، شيعه ، گيلكي
وفارسي. آب از چشمه ، محصول غلات ارزن
لبنيات ، شغل زراعت وگله داري . راه مالرو .»
به نقل از «فرهنگ جغرافيائي »رزم آرا.
2- درخت « اوجو » يكي از انواع نارون است ونام
علمي آن را چند جا ديده ام كه « Ulmus
carpinifolia
» ضبط كرده اند. 3- نام دهكده
كوچكي است در مغرب « سما » كه فقط ده دوازده
خانوار جمعيت دارد.
4-
قسمتي از زمين پاي « كوپاچين » را كه بايد
در آن خرمن بكوبند كمي آب مي پاشند تاسفت
شود ونيز كمي پوست ارزن كه « اوش –
uç
» مي نامند در آن مي پاشند كه زمين خرمنگاه
چيزي شبيه كاهگل پشت بامها مي شود. 5- كيله سمائي ها
ظرفي است چوبي كه مانند بسياري ظروف چوبي
ديگر از تنه درختان جنگل مي تراشند. در
كيله كه به تابه بي شباهت نيست چهار من سه
كيلوئي گندم جا مي گيرد.
6-
كاه را هم با تورهائي كه از موي بز بافته
اند وآن را « ونده – vande » مي نامند به چهارپايان بار
ميكنند و به خانه هاشان مي رسانند و در
كاهدان براي خوراك احشامشان ذخيره مي كنند.
7-
خوك نر را « وزرا » ولي خوك ماده را « خي – xi » مي نامند. |