غروي، مهدي. "دوستي جاودانه روابط فرهنگي ايران و هند و جلوه‌هاي پرشكوه آن". دوره 8  ش 95 (شهريور 49): ص6-15، تصوير.

 

خلاصه:تاريخچه‌اي از روابط فرهنگي بين ايران و هند،‌در زمان بابريان، اعتلاي نقاشي در دربار تيموريان هند،‌معرفي آثاري از مكتب هند و ايراني،‌معرفي ايرانياني كه در دربار بابريان درخشيدند.

دوستي جاودانه روابط فرهنگي ايران وهند وجلوه هاي پرشكوه آن 1

مهدي غروي معاون رايزن فرهنگي درهند و نپال

 

در تاريخ پرشكوه دوملت باستاني ايران وهند هيچ عاملي مانند روابط فرهنگي عميق ودامنه دارشان جلب توجه نمي كند، عاملي كه چون روح وموجوديت با رگ وپوست وخون واستخوان همه ما در هم آميخته است.

از آن زمان كه افراد اين خانواده بزرگ آريائي در سرزميني از آسياي بزرگ از هم جداشدند تا كنون بيش از سه هزار سال گذشته است اما گوئي ديروز از هم جدا شده اند زيرا در طي اين سه هزار سال تاريخ هيچ قرني نيست كه براي اين دوملت بزرگ خالي از نوعي برخورد ودرهم آميزي فرهنگي نباشد. از آن هنگام كه آريائي هاي آسيا – نياگان ما – تكلم به زبان آريائي را آغاز كردند تا امروز كه در سراسر اين منطقه سخنگوئي به صدها زبان ولهجه آريائي (هند – ايراني) متداول شده است هيچ عاملي نتوانسته است اين خصوصيات نژادي ما يعني علاقمندي به فرهنگ وتمدن ملي را ريشه كن وحتي متزلزل سازد درين مدت طولاني چه بسا ملتها كه آمدند وچند روزي درخشيدند آنچه داشتند از دست دادند ويااينكه توسط تمدنهاي ديگر جهاني جذب شدند ولي ما هنوز ايستاده ايم. دشمنان ملي مشترك را كه با تفوق نظامي برما مسلط شده بودند با نيروي معنوي خود كه همان علاقمندي به مليت ريشه دار خودمان است به زانو درآورديم.

متأسفانه مطالعات من درباره هند بحدي نيست كه بتوانم كوچكترين مطلب مستندي ارائه دهم اما از آنجا كه در تاريخ ايران كمي مطالعه دارم مي توانم به جرأت بگويم كه راز ديرپائي وفروشكوه غرور آفرين ملت ما درطي تاريخ درخشان خود چند چيز است :

نخست – اعتقاد راسخ به حكومت پادشاهي بطوري كه اكنون شاه دوستي براي فرد فرد ملت ما يك خصيصه ذاتي وپديده خوني است.

دوم – علاقمندي وتوجه به علم ودانش. درين مورد هيچ شاهدي بهتر از گفتار پيامبر بزرگ مامحمد (ص) نيست كه مي فرمايد:

لوكان هذالعلم معلقا“ بالثريا لناله رجال من فارس، يعني اگر اين علم از ثريا آويخته بودي مرداني از پارس بيافتندي (فراسنامه ابن بلخي).

سوم – اعتقاد وايمان راسخ به عدل وانصاف ، ما در آسياي غربي ومركزي امپراتوري هخامنشي رابرخرابه هاي امپراتوري آشور پيافكنديم شاهنشاه دادگر ماكوروش به همه ملت حق زندگي داد ونخستين اعلاميه حقوق بشر را خلق كرد واين در همان قرني بود كه امپراتور آشور بياد پيروزيهاي مرگ آفرين خود چنين نوشت:

من خاك شهر شوشان را به آشور كشيدم ودرمدت يك ماه ويك روز من سرزمين ايلام را بتمامي عرض وطول جاروب كردم، من آن كشور را از عبور حشم وگوسفند ونيز از نغمه هاي موسيقي بي بهره ساختم وبه جانوران درنده و مارها وسوسمارهاي بياباني وغزال اجازه دادم كه آن كشور را فروگيرند (تاريخ ايران : سايكس ، نقل به اختصار).

در دوران ساسانيان ايران و هند بارديگر چون عصر هخامنشيان همسايه شدند ودر اين همسايگي به تبادل افكار ودرهم آميزي فرهنگي پرداختند ، سفيران ايران بارها به هند رفتند وبزرگترين سفارت در عهد خسرو اول انوشيروان بهند اعزام شد، شاهنشاه ما كه درايران مظهر عدل وداد بود به تأسيس دانشگاههاي بزرگ پرداخت و دربارش پناهگاه علما و دانشمندان رانده شده مغرب زمين گرديد وي سفير   [6]   دانش پژوهي به هند فرستاد كه از اين سرزمين دانش ومعرفت ارمغان تازه اي به ايران بياورد داستان كتاب بزرگ پنج حكايت (پنچا تنترا) كه امروز در سراسر جهان به نام كليله ودمنه خوانده مي شود معروفتر از آن است كه بنده درباره اش سخني بگويم .

1  [7]

در عصر اسلام آئين محمد (ص) با دست تركان در هند رواج يافت اما بقول گاون هامبلي 2 : نبايد اشتباه كرد وتركان را معمار اصلي وپايه گزار هنداسلامي دانست با تركان ايرانيان نيز آمدند ايرانيان كه درنسلهاي بعد جنگجويان ، سرداران ، دانشمندان ، هنرمندان وعالمان وعارفان بسيار از ميانشان ظاهر شدند گروهي كه توانست ماشين حقيقي تمدن سازي هند اسلامي را بحركت در آورد ودرين سازندگي عظيم عوامل اصلي را از فرهنگ پرشكوه ايران بگيرد، با تركان ديگران هم آمدند همچون افغانان ، عربان ومغولان ولي هيچيك اهميت چشمگيري نداشتند.

همين نويسنده مينويسد:

«تركان مسلمان كه دگرگوني فرهنگي وتمدني هند را خلق وپديده هاي جديد را پابرجا ساختند دست پرورده ويا بازمانده خاندانهاي ترك مسلمان شده آسياي غربي بودند و يا بازمانده خاندانهاي ترك مسلمان شده آسياي غربي بودند ودر ميان همه اين خاندان هاي ترك سلجوقيان از همه نامدارتر ومدبرتر بودند ايشان بظاهر مسلمان ولي در حقيقت ايراني شده بودند وتحت تأثير شديد تمدن وفرهنگ ايراني بخصوص مسأله سلطنت كه يك پديده ي اصيل ايرانيست قرار داشتند.»

وسپس چنين ادامه مي دهد:

پديد آورنده چهره درخشان تمدن اسلامي هند در قرنهاي 13و14 كساني بودند كه از شهرهاي نيشابور، مرو، هرات، بلخ و سمرقند آمده بودند وهمه اين شهرها مراكز تمدن ايراني بود در اين عصر زبان وادبيات فارسي با دست شاعران وعارفان درهند رايج شد وترقي كرد و امير خسرو بزرگترين شاعر پارسي گوي جهان در خارج از محدوده اصلي ايران ظهور كرد، مراد ومرشد امير خسرو نظام الدين اولياء نيز درعالم وارستگي خاص خود از مروجان بنام زبان وادبيات فارسي در سراسرهند بود…

ولي در قرنهاي 16و17 درخشندگي تمدن مغولي هند ارث سمرقند يا بخارا نبود هرات منبع اصلي الهام ونوربخش واقعي اين تمدن درخشان شمرده مي شد وجامي وبهزاد ستارگان قدر اول اين آسمان عظيم فرهنگ اسلامي هند بودند.

گفتيم كه در تاريخ سه هزار ساله روابط دو ملت ايران وهند هيچ قرني از برخوردهاي دوستانه ودرهم آميزي هاي فرهنگي تهي نبوده است اكنون اضافه مي كنيم كه عصر طلائي اين ارتباطات فرهنگي را بايد دوران پايه گزاري واعتلاي امپراتوري بابري هند دانست ، بابر وهمايون پايه گزاران اين دوران پرعظمت بودند. امپراتور اكبر جهانگير وشاه جهان اين تمدن درخشان را كه برپايه زبان فارسي استوار شده بود به اوج ترقي واعتلا رساندند. ورود به اين بحث ومعرقي عواملي كه بار اين پيش برد وسازندگي فرهنگي را بردوش كشيدند نياز به فرصت ديگر دارد اما آنچه ناگفتنش ناسپاسي است اين است كه درين كوشش همه جانبه ملكه هاي زيبا، وزيران دانشمند ، شاعران ونويسندگان سخن پرداز، معماران ، هنرمندان ، عارفان وصوفيان پاك نهاد دست بدست هم داده وبا رهبري پادشاهان خردمند خود همكاري داشتند.

درتاريخ فرهنگ وتمدن ايراني دوران درخشان سلطنت شاهنشاه اكبر به عصر طلائي مأمون شباهت فراوان دارد در هر دو دوره تمدن وفرهنگ ايراني با دست وزيران دانش پژوه ودانشمندان از خود گذشته از گزند زمان مصون مانده و ترقي كرد.

درعصر مأموران فرهنگ آسيا جامه نوين عربي بخود پوشيد تا راه جديدي را كه در پيش داشت بهتر بپيمايد ونقش جهاني خود را ايفا كند؛ در عصر اكبر فرهنگ بومي هند به فارسي برگردانده شد و همراه با مظاهر فرهنگ ايراني در سراسر جهان پارسي گوي وشبه قاره هند گسترش يافت ، توجه وعلاقه پادشاهان بابري هند به زبان وادبيات فارسي بجايي رسيد كه پادشاه وملكه در گفتگوهاي روزانه خود با شعر سخن مي گفتند و گروهي از پادشاهان وشاهزادگان اين دودمان از خود ديوانهاي پر ارزش شعر فارسي برجاي گذاشتند و به فارسي كتابها نوشتند. به جرأت مي توان گفت كه درهيچ دوره اي از تاريخ درخشان فرهنگ ايراني چنين بذل و بخشش وبه عبارت بهتر سرمايه گزاري عظيم فرهنگي بعمل نيامده است. اين بخشندگي ادبي و سرمايه گذاري فرهنگي را بابر وهمايون آغاز كردند هنگامي كه همايون در ايران بود در ازاي الماس معروف كوه نور كه همراه جواهرات ديگر به شاه طهماسب تقديم كرد به دريافت بياض خطي نفيسي نايل شد كه در نوع خود بي نظير است وبه جرأت مي توان گفت كه اين اثر گرانبهاترين جنگ شعر فارسي در سراسر جهان است. همايون بخوبي مي دانست كه درين داد وستد سود برده است نه زيان. وي پس از استقرار مجدد در هند وبدست آوردن تخت وتاج همه اوقات فراغت را به تحصيل ومطالعه ونويسندگي سرگرم بود و بيشتر ساعات روز را در كتابخانه خود برج شير مندل واقع درقلعه كهنه دهلي مي گذراند وهمانطور كه همه مي دانيم سرانجام نيز جان خود را در راه دانش اندوزي وكسب معرفت از دست داد.

همايون با چند نفر از علماي بنام هيئت ونجوم از جمله   [8]    الياس اردبيلي ، ابوالقاسم جرجاني كه هردو را خود از ايران آورده بود مشغول رسد كردن ستاره زهره بود كه ناگاه بانگ اذان برخاست وهمايون باشتاب رهسپار مسجد شد واز پلكان برج فرو افتاد وچند روز بعد درگذشت.

امپراتور اكبر كه درسايه پدري چون همايون پرورش يافت از كودكي شيفته علم ودانش بود ودر زندگي طولاني خود هم جوينده بود هم سازند. جويندگي وي ازكودكي آغاز شد وهنوز دوران نوجواني را پشت سر نگذاشته بود كه بامضمون كليه كتابهاي فارسي آن عصر آشنائي كامل يافته بود.او خود نمي خواند ونمي توانست بخواند اما بيش از هر كتابخوان ديگر از كتاب استفاده كرد. دوران سازندگي وي با ترجمه گنجينه اي از علم وادب هند به فارسي آغاز گرديد، در همين عصر بود كه به فرمان وي خان خانان خاطرات سرسلسله بابريان را از تركي جغتائي به فارسي برگرداند ودر ترجمه مهابهارت كه بزرگترين كتاب هندوان است با نقيب خان مترجم كتاب همكاري كرد. رويهمرفته درترجمه اين كتاب دانشمندان بزرگي چون فيضي وبدايوني همكاري داشتند. درين دوران هزاران نفر شاعر ونويسنده وخوشنويس وخطاط براي تكميل نسخه ي ادبي وهنري امپراتور به كار سرگرم بودند و آثار جاوداني بزرگي چون داستان امير حمزه يا حمزه نامه با 1400 تصوير با برنامه ، ظفرنامه ، اقبالنامه ، شاهنامه ، خمسه نظامي اكبرنامه راماين و… خلق شد كتابخانه شاهي حاوي 24 هزار كتاب بود ودر خانه ابوالفضل چهل نفر كاتب سرگرم نوشتن بودند. بقول پروفسور ماكس مولر هندشناس معروف آلماني اكبر درجستجوي معرفت بود و با تيز بيني وكوشش پايان ناپذير به مطالعه درباب مذاهب سرگرم بود. علماي تمام مذاهب را به دربار خود طلبيد و هر كتابي بدست آورد به فارسي ترجمه كرد.

در آن عصر تاريك تعصب مذهبي كه سراسر اروپا وآسيا در آتش بيداد گري عناصر طرفدار مذهب مي سوخت شاهنشاه اكبر با آزادمنشي خاص خود در هند آزادي مذهب برقرار ساخت وآرزومند بود كه در قلمروش هند ومسلمان وزردشتي وبودائي چون افراد يك خانواده خوشبخت زندگي كنند اين روش كه با بزرگ منشي وواقع بيني همراه بود به سياست كشورداري شاهنشاه بزرگ ما كوروش شباهت فراوان داشت.

برخلاف بابر وهمايون كه هر دوزنان ايراني مسلمان داشتند ، ملكه اكبر هندو بود وجهانگير از يك مادر هندو تولد يافت اما اين تولد نيز مانند تولد خود اكبر خالي از ماجرا نبود. همايون هميشه آرزومند بود كه ملكه اش از خاندان شيخ جام باشد و اين آرزو هنگامي برآورده شد كه وي در تبعيد بسر مي برد و اكبر نيز در تبعيد بدنيا آمد واز پيچ وخم آنهمه ماجرا سلامت جست و به وليعهدي وسلطنت رسيد.

همايون واكبر هردو با نظر لطف و كرامت شيخ احمد جام به ثمر رسيدند احمد ژنده پيل عارف بزرگ رباني ايران. تولد جهانگير نيز دركنار خانقاه محقر صوفي بزرگ شيخ سليم چشتي وبا لطف وكرامت وي صورت گرفت. نام واقعي جهانگير (شاهزاده سليم) از نام شيخ چشت گرفته شده بود واكبر هميشه فرزندش را بهمين مناسبت شيخو مي خواند. لازم به تذكر نيست كه عرفان اسلامي با شالوده اي هندي در ايران ريشه دوانيد وبانيروي اسلام نشو ونما يافت واگر بزرگترين علل گسترش اسلام درهند را تصوف ايراني بدانيم راه خطانپيموده ايم.

جهانگير كه يكبار نيز مورد غضب وخشم پدرش اكبر قرار گرفت و با وساطت مادر اكبر حميده بانوبيگم بانوي اول دربار اكبر بخشيده شده بود پس از جانشيني پدر همه كارهاي فرهنگي وي را جز دين الهي ادامه داد. دين الهي اكبر همانطور كه ذكر شد وسيله اي بود براي تعديل تعصبات مذهبي وناگفته نبايد گذاشت كه شالوده اين آئين جديد سياسي بيش از هر چيز برآيئن زردشتي وآداب ورسوم وفرهنگ ملي باستاني ايران استوار شده بود اگر چه فرصت كوتاه است اما براي اثبات اين نظر ناچار هستم كه راي چند نفر از هند شناسان بنام را ذكر كنم : اكبر به پرستش خورشيد پرداخت زيرا خورشيد را بزرگترين مظهر تجلي خداي يگانه مي دانست وي جشنهاي باستاني ايرانيان را تجديد كرد. سال وماه ايران باستان را بجاي سال وماه قمري مرسوم كرد وآتش را مقدس شمر د چون شمار پارسيان ناچيز است اين كار اكبر را نمي توان ناشي از سياست كشورداري براي جلب رضايت اين گروه محدود دانست (پروفسورا .رها تك : Emperor Akber’s Repudiation of Islam. ) اكبر درتكوين دين الهي مراسم مذهبي وجشنهاي زردشتي را پذيرفت شايد پرستش خورشيد وآتش را از هندوها گرفته باشد اما اين احتمال بسيار كم است زيرا وي همانطور كه تقويم زردشتيان را پذيرفت احترام به خورشيد (Transactions of the literary Society of Bombay) را نيز از ايشان گرفت.

اگر چه دين الهي اكبر از تمام اديان مايه گرفته بود و وي كوشش مي كرد كه قرآن را خوب بفهمد واز دين برهمني وبودائي ومسيحي اطلاعات فراوان داشت اما پايه دين الهي وي برشالوده توحيد و مراسم مذهبي زردشتيان استوار شده بود (دائره المعارف بريتانيكا).

ابوالفضل وزير دانشمند اكبر بزرگترين وقوي ترين كسي بود كه ازين پديده بزرگ اجتماعي دفاع مي كرد وسرانجام نيز جان خود را درين راه فدا كرد گوئيا شاهنشاه ووزيرش مصمم بودند كه علي رغم طوفان خشم وغضب مسلمانان افراطي كه از اقيانوس اطلس تا اقيانوس كبير در همه جا پراكنده بودند مهرپرستي ايران باستان را از نو زنده كنند و بقول فيضي شاعر  [9]   بزرگ دربار اكبر وبرادر بزرگ ابوالفضل :

آيينه   با   سكندر   و  با   اكبر   آفتاب

قسمت نگركه درخورهرجوهري عطاست

اين  مي كند مشاهده  خود در آفتاب

او  مي كند  معاينه  خود  در آينه

اگر چه جهانگير ناچار شد كه دين الهي را منسوخ سازد اما تقويم و جشنهاي ايراني در عصر جهانگير وشاهجهان نيز معمول بودند روحيه خاص جهانگير وتربيت مغولي (ايراني) وي سبب شد كه از راههاي ديگر نيز مروج هنر و ادبيات ايراني درهند باشد درين عصر بزرگترين مجموعه هاي هنري مصور عالم اسلام تدوين شد.

[10] 2

نقاشي ايراني كه در عصر همايون به هند آمده بود در دوران جهانگير به حد اعلاي تكامل رسيد وصورت سازي كه تا اين زمان در مشرق زمين معمول نبود مورد توجه اكبرو پسرش جهانگير قرار گرفت اكنون دومرقع بسيار نفيس كه در حقيقت از بزرگترين گنجينه هاي هنري جهان شمرده مي شوند بنامهاي جهانگير و گلشن در برلن وتهران نگهداري مي شوند.

براي تجسم علاقمندي جهانگير به ايران هيچ چيز بهتر از بررسي دونقاشي جالب كه به دستور وي تهيه شده نيست:

در نقاشي نخستين در عالم رؤيا شاه عباس را در آغوش كشيده است جهانگير در روي پشت يك شير نشسته وشاه عباس روي پشت يك بره نشسته ايستاده اند هر دو حيوان روي كره زمين قرار دارند شير در روي هند و سراسر آسياي مركزي نشسته است وگوسفند سراسر نواحي آسياي غربي را در برگرفته است اين نقاشي توسط نقاش معروف ايراني دربار بابريان ابوالحسن ملقب به نادر الزمان به مناسبت عيد نوروز سال 1018 يا 1019 تهيه شده است. در بالاي سر دوپادشاه در داخل گردي خورشيد با خط ريز نوشته شده است :

شاه ما درخواب آمده پس مرا خوشوقت كرد

دشمن خواب منست آنكس كه از خوابم ربود

پشت سر دو پادشاه تصوير ماه و خورشيد كشيده شده واين دليل بر آن است كه ذهن جهانگير تا آخر عمر از تأثير مستقيم دين الهي كه برپايه نور استوار شده است خالي نبود لقب جهانگير نورالدين بود واين لقب را نيز پدرش تحت تأثير دين الهي بوي داد. نادر الزمان خود شاه عباس را نديده بود وفقط با پرسش از كساني كه شاهنشاه صفوي را ديده بودند صورت وهيكل وي را كشيده.

در نقاشي دوم دو پادشاه روي تخت بزرگي كنار هم نشسته اند جهانگير سخن مي گويد وشاه عباس گوش مي كند خان عالم سفير معروف آن عهد ايستاده وبه رسم صفويان شهباز سفيدي در دست دارد. در طرف ديگر آصف خان سپهسالار جهانگير وبرادر ملكه نورجهان ايستاده است دربالاي مينياتور نوشته شده است شبيه حضرت نورالدين جهانگير پادشاه وپدران جهانگير از تيمور تا اكبر نامبرده شده اند،در كنار صورت شاه عباس جهانگير با خط خود نوشته است : شبيه برادرم شاه عباس در بالا وپائين اين نقاشي با خط نستعليق بسيار خوب اين اشعار نوشته شده است:

دو شاه جوانبخت ظل اله

چو شاه جهانگير وعباس شاه

بدولت نشينند پهلوي هم

بشادي گرفته بكف جام جم

بباشند آسوده خلق جهان

جهان گردد آباد از عدلشان

الهي زدولت بهم برخورند

چويار وبرادر بهم در خورند

اين مينياتورها بعنوان اعلاترين نقاشي سبك مغول (هند وايراني) در گالري فريرر Freer واشنگتن امريكا نگهداري مي شوند.

درينجا لازم است كه به يك نقاشي ديگر در همين مجموعه نيزاشاره اي بعمل آيد ، همانطور كه گفته شده جهانگير نظر كرده شيخ معين الدين چشتي ومريد شيخ سليم چشتي بود ودر سراسر دوران حيات خود ، شايد براي جلب توجه وكسب علاقه بيشتر صفويان با عرفا وصوفيان روابطي بسيار صميمانه داشت ، درين صحنه وي به تنهائي برتخت سلطنت كه برروي يك ساعت شني بزرگ استوار شده نشسته است ، پشت سرش تصوير ماه وخورشيد بچشم مي خورد ، شاه با قيافه اي بسيار متأثر وفروتني فراوان كتابي را به يك مرد روحاني كه شايد نماينده عارف بزرگ چشتي باشد مي دهد در كنار وي يك تصوير عام از امپراتوران عثماني و تصوير جمز اول پادشاه انگلستان ديده مي شود با توجه به اين دوسطر شعر كه با خط نستعليق در بالا وپائين صفحه نوشته شده :

پادشاه صورت ومعني است از لطف اله       شاه نورالدين جهانگير اكبر بادشاه

گرچه درصورت شهان دارند در پيشش‌قدم      ليك در معني بدرويشان كند دايم نگاه

درجه ارادت وعلاقمندي جهانگير به شاه عباس معلوم مي شود. امپراتور مقام شاه عباس را كه درين زمان در اوج قدرت بود بالاتر از آن مي داند كه درمجمع اين شاهان وارد سازد در حاليكه اشاره به تواضع وي نسبت به درويشان در حقيقت تواضع نسبت به صوفي كامل يا صوفي بزرگ است.   [11]

[12]3

در ميان همه ايرانياني كه درعصر طلائي بابريان به هند رفتند نام ميرزا غياث درخشندگي خاص دارد وي چند سال پس از ورود به هند در اثر هوش سرشار و استعداد بي نظير ترقي كرد و در دربار جهانگير مقامي رفيع يافت داستان عشق وعاشقي جهانگير با مهرالنساء دختر ميراز غياث كه پس از ملكه شدن نورجهان لقب يافت معروفتر از آن است كه بدان اشاره كنيم جهانگير ونور جهان تا آخر عمر چون عشاق ومعشوق واقعي زندگي كردند ملكه شدن مهرالنساء وصدارت ميراز غياث سپهسالاري آصف خان پسر ميراز غياث (اعتمادالدوله) دربار جهانگير را بيك دربار ايراني مبدل ساخت وتمام مظاهر فرهنگ و تمدن ايراني درين دربار پرشكوه هنر آفرين از نو درخشيد نورجهان علاوه بر اداره دربار در جنگها نيز شركت مي كرد و چون سربازي شجاع شمشير مي زد به بينيد اين بيت را چه خوب دروصف گفته است:

 

زنم بر زلف اگر شانه ز سنبل داد برخيزد

چو بردارم ز رخ برقع زگل فرياد برخيزد

زجان بلبلان شور مباركباد برخيزد

به اين حسن و كمالاتم چو در گلشن گذرسازم

جهانگير كه خود شاعر و شعر شناس بود از شاعران تجليل فراوان بعمل آورد و با ملكه با زبان شعر سخن مي گفت:

خطاب به ملكه :

كه برخيزند ازخواب وبيارايند مجلس را

تو شمع مجلس افروزي بفرماآن‌دونرگس‌را

پاسخ نورجهان :

مكن بيدار اي ساقي ز خواب ناز نرگس را

كه بدمست است وبرهم مي زند في الحال مجلس را

جهانگير در شعر وشاعري با شاعران دربار رقابت مي كرد خود وي در توزوك جهانگيري مي نويسد كه روزي اين بيت شعر از اميرالامرا در دربار خوانده شد:

يك زنده كردن توبه صد خون برابر است

بگذر مسيح از سر سرگشتگان عشق

جهانگير از شاعران دربار مي خواهد كه از ين بيت استقبال كنند وبه نظر وي علي احمد مهر كن از همه بهتر مي گويد:

يك خم شكستن توبصد خون برابر است

اي محتسب ز گريه پير مغان بترس

وجهانگير با فروتني بسيار درباره خود مي نويسد:

چون طبع من موزون است گاهي با اختيار گاهي بي اختيار مصراعي وربعي يا بيتي درخاطرم سر مي زند اين بيت بر زبان گذشت :

يك دل شكستن توبصد خون برابر است 3

از من متاب رخ كه نيم بي تو يك نفس

شاهزاده خرم فرزند برومند جهانگير ووليعهد وي نيز با دختر آصف خان يعني برادر زاده نور جهان ازدواج كرد و ما همه از حماسه عشقي اين بانو وشاهزاد ه خرم بنام شاهجهان كه براريكه پادشاهي بابري هند تكيه زد آگاهيم ومدفن عشق اين دو زوج نمونه بنام تاج محل شهرت عالمگير دارد.

اين پايان ماجرا نيست زن ديگر شاهجهان دختر مظفر حسين ميرزاي صفوي بود ودو پسر شاهجهان پرويز وشاه شجاع نيز با دختران رستم ميرزاي صفوي ازدواج كردند وملكه اورنگ زيب نيز دلارا بانو دختر شاه نواز خان صفوي بود.

دختر اورنگ زيب زيب النساء بيگم با تخلص مخفي يكي از نامي ترين شاعران زن در تاريخ ادبي ما است.

وي نيز با پدر خود بجاي مكالمه با زبان شعر سخن مي گفت وجرأت وي در مقابل پدر خودخواه خونخوارش در يكه تازي هاي ادبي تا بجائي رسيد كه يك روز آئينه نفيس امپراتور مي‌شكند ووي (اورنگ زيب) مي گويد:

از قضا آئينه چيني شكست

ووي (زيب النساء) مي گويد:

خوب شد اسباب خودبيني شكست

زيب النساء زني باذوق ونكته سنج وشاعري تيزبين وحاضر جواب بود. در پاسخ عاقل خان سردار بزرگ امپراتور كه عاشق دلخسته وي بود وگفته بود :

مي شوم پروانه گر در انجمن بينم ترا

بلبل رويت شوم گر در چمن بينم ترا

من همي‌خواهم كه دريك پيرهن بينم ترا   [13]

خودنمائي مي‌كني‌اي شمع محفل‌خوب‌نيست

4

چنين گفت :

بت پرستي كي كند گر برهمن بيند مرا

بلبل از گل بگذرد چون در چمن بيند مرا

ميل ديدن هركه دارد در سخن بيند مرا

در سخن مخفي شدم مانند بو دربرگ گل

سيل مسافرت ومهاجرت ايرانيان به هند كه در دوران عظمت صفويان به حد كمال رسيد در عصر واپس ماندگي وشوربختي ايشان نيز ادامه يافت، هنگام تركتازي افغانان ، هند پناهگاه ايرانياني بود كه از بيدادگري دشمن چاره اي جز ترك وطن نداشتند از آن جمله بود شيخ محمد علي حزين كه در روزگار سياه تسلط افغانان در اصفهان بسر مي برد برادرانش كشته شدند و خود وي پس از ده سال سرگرداني و در بدري در نواحي مختلف ايران وهمسايگان ايران : عراق، حجاز ، يمن ومسقط سرانجام به هند رسيد وبيست سال آخر زندگي خود را در شهر بنارس بسر برد ببينيد در اين دوبيت چگونه شرح   [14]    زندگي خود را مي دهد:

همي‌دانم كه گوش ازدوست آوازي شنيد اينجا

زباندان محبت بوده ام ديگرنمي‌دانم

سرشوريده بر بالين آسايش رسيد اينجا

حزين از پاي ره پيما بسي آسودگي ديدم

 

در تاريخ روابط فرهنگي ايران وهند نام اسداله غالب شاعر بزرگ پارسي گوي اين سرزمين چون ستاره تابناكي مي درخشد ستاره اي كه در اعماق آسمانهاي شعر وادب در شبي تاريك نورافشاني مي كند.

در عصر غالب از طرفي گسترش وتكميل زبان اردودامنه گويندگي فارسي را درهند تنگ وفشرده مي ساخت واز طرف ديگر نفوذ تمدن جديد اروپائي كه با تلخي ورنج آفريني فراوان به هند تحميل مي شد فرهنگ وتمدن هندي را كه در آن عصر بسيار ايراني شده بود در تنگنا قرار داد.

زندگي غالب سراسر رنج و محنت بود واين بيت زبان حال اوست كه مي گويد:

قانون باغباني صحرا نوشته ايم

آلوده ايم برسرخاري به خون دل

وي در كار شعر وسخنوري تابجائي بالارفت كه آخرين پادشاه بابري هند بهادر شاه ظفر ويرا براي به نويسي وبه نگاري به دربار خواست. غالب پس از بسته شدن كاخ سعادت گوركانيان هند به رام پور رفت و به ارادتي كه نواب رام پور به وي داشت مدتي از عمر خود را درين شهر گذراند امروز آثار مهمي از غالب در كتابخانه گرانبهاي رياست رام پور وجود دارد.

در طي صدسالي كه پايانش عصر جنگهاي جهاني جديد بود روابط فرهنگي دو كشور گسترش بيشتر يافت در دوراني كه ما در چنگال اهريمني توسعه طلبان گرفتار بوديم وهند فشار فرساينده استعمار را تحمل مي كرد دو ملت برادر جز همدردي ودلستاني ازهمديگر چه ميتوانستند كرد؟ در هند هزاران كتاب اصيل فارسي بچاب رسيد فريادهاي آزاديخواهان ايران را روزنامه هاي فارسي كه در هند چاپ مي شد به گوش جهانيان وحتي خود ايرانيان رساندند وگزاف گوئي نيست اگر گفته شود كه انقلاب مشروطيت ايران بدون كمك برادران هندي بسختي امكان پذير مي نمود. در سراسر جنگ جهاني نخستين ما هردو ملت از مصائب جنگ ورنجهاي حاصل از آن سوختيم جنگي كه بر مبناي سودجوئي دولتهاي بزرگ بر پا شد اما ملل كوچك از آن بهره مند شدند.پس از جنگ جهاني اول بود كه انگيزه ناسيوناليسم در هردو ملت آريائي آسيا از نو بيدار شد شما در پرتو وجود رهبراني بزرگ و از خود گذشته كوششهاي استقلال طلبانه خود را در يك سطح عالي و بي نظير به ثمر رسانيدوما در ايران در پرتو وجود مردي بزرگ مردي كه همه مظاهر وجودش تجديد كننده افتخارات گذشته ايران بزرگ بود تولدي نو يافتيم.

جنگ دوم نيز براي همه ملل جهان از بزرگ وكوچك رنج وفقر وگرسنگي ومرگ ببار آورد بحرانهاي پي گير پس از جنگ نيز ملل كوچك را در تبي هولناك فرسودو اكنون ما در آسيا عصر جديدي را پايه گزاري وآغاز كرده ايم وتصور مي كنم براي معرفي اين عصر تعريفي جامعتر و كاملتر از آنچه رهبر بزرگ ما شاهنشاه آريامهر فرمودند نتوان يافت:«عصر همكاري مسالمت آميز».  خوشبختانه بطوري كه گفته شد ايران وهند آنچنان بهم پيوستگي دارند وفرهنگ وتمدن دوملت با چنان در هم آميزي شگفت آوري بهم مربوط شده است كه پژوهش هاي فرهنگي هر طرف براي طرف ديگر نيز سود فراوان دارد وبدون شك مابا همكاري وهم فكري بيشتر خواهيم توانست كه از فروغ روانبخش اين خورشيد عالم افروز در پيش برد صلح جهاني وگسترش حسن تفاهم بين المللي وهمكاري دسته جمعي بهره مند شويم.

به گفتار خود پايان مي دهم واميدوار هستم كه دانشمندان ودانش پژوهان ايرانشناس هند وجود مرا در جمع خود بپذيرند وموافقت كنند كه درين راه با ايشان همگام وهمراه باشم و بجاي آخرين سخن بگويم :

چون ابر بكار بوستان آمده ام

چون چشم به پاي بوس جان آمده ام

يعني ز زمين به آسمان آمده ام    [15]

چون مهر بطوف آستان آمده ام

 

 

پاورقي:

1- اين مطالب مربوط به متن سخنراني آقاي مهدي غروي است كه دردانشگاه بمبئي ايراد شده است.

2- شهرهاي مغولي هند Cities of Mughal India by Ghavin Hambly ص 14 چاپ لندن 1968.

3- توزوك جهانگيري چاپ عليگر ص 111.