|
|
||
محمودي بختياري،عليقلي. "شكرستان". دوره 8 و 9،ش 96 و 97 (مهروآبان 49): ص34-36. |
||
|
|
||
خلاصه:تاريخچهاي از اين سرزمين (خوزستان) واژه "خوز" و معني آن، شرح واژه اهواز. |
|
|
شكرستان
محمود بختياري مگو شكر حكايت
مختصر كن
چو گفتي سوي خوزستان گذر كن
(نظامي)
بخش بزرگي از سرزمين ايران در كرانههاي
شمالي و غربي خليج فارسي جاي گرفته است و
روزگاري با فارس يك ايالت بزرگ را تشيكل ميداد
قرنها پايتخت ايران و دل جهان به شمار ميآمد
و شهرهاي آباد و پرنعمت و دشتهاي سرسبز و
پرجنگل و كشتزارهاي فراوان نيشكرش زبانزد
مردم جهان بود. اين سرزمين كه خوزستان يا
شكرستان نام دارد، با گذشت زمان فراز و
نشيب فراوان ديده است. خوزستان اگرچه در
دورههاي اسلامي آسيبهاي زيادي ديد،
اما از روزيكه اروپاييان پاي به درياي آن
يعني خليج فارس گشودند، سرزمين شكرستان كه
بنام(هند) نيز نامور بود رو به ويراني نهاد.
دست تبهكار بيگانگان و سياست شوم و
اهريمني آنان هر روز بخشي از جنگلها و نيز
نيزارهاي آنجا را به تباهي ميسپرد، تا
آنجا كه: انبار و
سرزمين شكر جهان تهي و لخت و سوزان و
شهرهاي زيبا و ديباخيزش چون شوشتر ويران
شد. در سفرنامههاي بسياري كه بدست
جهانگردان نگارش يافته است، خوزستان از
نظر سرسبزي و جنگل و كشتزارهاي انبوه
نيشكر و آباديهاي پرثروت و آباد، چون
مازندران امروز توصيف شده است. چنانكه از
اين سفرنامهها پيداست جهانگردان، هفتهها
راه پيمودهاند ولي از فراواني و انبوهي
جنگلها نگاهشان به خورشيد نيفتاده است
شهرهاي بزرگي كه براثر كاوشها از زير خاك
بيرون آمدهاند و باستان شناسان و حتي
بينندگان عادي را خيره ميسازد، گواه اين
سخنان است. قلعة شوش كه هنوز استوار و پا
برجاست نمودار اين آباديهاي فراوان
پيرامون آن ميباشد دانشگاه گنديشاپور
قبله گاه دانش پژوهان روزگار كهن و كانون
علم بشري بود. بازمانده سدي كه از روزگار
ساسانيان برروي كارون بسته شده است نشان
دهنده هنرمندي و كوشش پيگير مردم اين ديار
است. با پيجويي در تاريخ و پرده گرفتن
از جعلهاي تاريخ و تقلب تاريخ نويسان غرض
ورز در مركزيت خوزستان و موقعيت طبيعي آن
اين سخنان را پشتيبان ميباشد. زيرا بركسي
پوشيده نيست كه سرزمين زيباي يمن و شهرهاي
آباد حيره و هاماوران بخشي از شاهنشاهي
ايران بوده است. ناگزير سرزميني از
آمودريا تا نيل و از شمال خزر تا جنوب
پايتختش هركجا بوده است آباد و شكوهمند و
پرنعمت بوده و خوزستان روزگاري دراز چنين
موقعيتي را ميداشت. شكر اين سرزمين كام
مردم جهان آن روزگار را شيرين ميكرد و
ديباي شوشترش تنپوش نو عروسان و
نازپروردگان جهان بود. اين ديار فرخنده
نعمت خيز، اما ستم ديده از كهن ترين روزگار
تا كنون ولي نعمت مردم بوده است. آنچه را در
بالا گفتم حاصل برونش بود و آنچه از پنجاه
سال پيش تاكنون بسياري از كشورهاي غارتگر
جهان را بنوا رسانيده است، اندوختههاي
درونش ميباشد. اگرچه همين گنج نهانش
انگيزه ويراني و رنج فراوانش گشت، اما
كمتر سرزميني را به اين اندازه پر بار و
آباد ميتوان ديد. آمادگي اين ديار تا
آنجاست كه ميتواند با كوشش پيگير در
زماني كوتاه، فر و شكوه ديرين خود را
بآساني بدست آورد. اين سرزمين كه از چند سال پيش بار
ديگر براي بدست آوردن فر و زيبايي و شكوه
ديرينه بجنبش آمده است با همه ستمهايي كه
ديده با شتاب راه آبادي و سرسبزي و شكرخيزي
را ميپيمايد اين پيشرفت فراوان با كوششي
اندك، گواه اين مدعاست. آمادگي اين سرزمين
براي آباد شدن و حاصلخيزي و بازگشت به
پيشينه خود از هرجاي ديگر ايران زمين
بيشتر است. چنانكه با همين كارهاي بسيار
ساده و ناچيز كه صورت ميگيرد، بحكم آمادگي و استعداد طبيعي
بگونه
[34] شگفت انگيزي پيشرفته است. در اين گفتار بيشتر كوشش من روي
واژه خوزستان است نه پيشينه آن. زيرا در
چند نوشته ديدم كه براي واژه خوزستان و
شهرهاي آن چون اهواز، معنيهايي ياد كردهاند
كه نادرست بود. همين نكته برآنم داشت تا
پيرامون معني آن بپردازم و گرنه شرح
پيشينهاش از كتابي افزون است. خوز-خوزستان
واژه خوز به معني: شكر و نيشكر است. و
خوزستان يعني سرزمين نيشكر و يا نيشكرستان
و جاييكه در آنجا شكر بدست ميآيد و كشت
آن رواج دارد و نيز به معني كارخانه
شكرسازي بكار رفته است. در برهان قاطع چنين
آمده است: «خوز بروزن، روز، نام ولايتي است
از فارس كه شكر خوب از آنجا آورند، و
شوشتر، شهر آن ولايت است و به معني نيشكر
هم گفتهاند».و در همين واژهنامهها
زير نام «خوزستان» آمده است: «نام ولايتي
است كه شكرخيز از فارس كه شوشتر شهر آن
ولايت است. و هرولايتي كه شكرخيز باشد، چو
خوز به معني شكر هم آمده است و نيشكرزا،
كارخانه شكرسازي را نيز گفتهاند». خوزستان يا چنانكه خواهد شد «هند»
بهمين معني: شكرستان و سرزمين نيشكر در
ادبيات فارسي بسيار بكار رفته است، كه در
اينجا شيرينتر از همه نمونههايي از از
كتاب خسرو شيرين نظامي گنجهيي كه خود
خوزستاني است برگزيدهام تا بهمراه ياد
خوزستان، كام خوانندگان را شيرين كرده
باشم. نظامي در توصيف شيرين دختر زيباي
ارمن كه عشق خسرو از ارمنستانش به تيسفون
كشانيد از زبان خسرو به شاپور صورتگر كه با
وصف آن دلبر آتشي در جان او برانگيختهبود
ميگويد: چو بنيادي به اين خوبي نهادي تمامش
كن كه مردي اوستادي مگو شكر حكايت مختصر كن چو
گفتي سوي خوزستان گذركن و در آنجا كه خسرو با شيرين نشسته
است و از باده ناب سرمست شده و كام خود را
از او ميخواهد و شيرين به خواهش بيهنگام
او تن در نميدهد از زبان شكرريز شيرين
چنين ميگويد: نخست از من قناعت كن بجلاب كه حلو اهم
تو خواهي خورد مشتاب به اول شربتي، حلوا مينديش
كه حلوا پس بود جلاب در پيش چو ما را قند و شكر در ميان هست به خوزستان چه
بايد در زدن دست و نظامي خود در وصف شيرين چنين داد
سخن ميدهد: كشيده گرد مه مشكين كمندي چراغي
بسته بر دور سپندي بنازي قلب تركستان دريده
به بوسي دخل خوزستان خريده و سرانجام پس از پيوند خسرو با
شيرين در توصيفي كه از بيدار شدن خسرو پس
از مستي ميكند، و شيرين را با جهاني
شيريني و دلربايي در كنار خود ميبيند،
بدينگونه شكر ميفشاند: سحر گه چو
بعادت گشت بيدار فتادش ديده
بر گلهاي بيخار عروسي ديد زيبا، جان درو بست تنوري گرم،
حالي نان درو بست چو ابر از پيش روي ماه برخاست شكيب شاه نيز از
راه برخاست خرد با روي زيبا ناشكيب است شراب
چينيان ماني فريب است به خوزستان درآمد شاه سرمست طبرزد ميربود
و قند ميخست يعني وارد شكرستان شد و لب او را كه
مانند قند بود ميجويد. و نيز در وصف شكر
دختر افسونگر و زيباي اصفهاني كه در عين
پاك دامني به بد نامي نامور بود و دست
سرنوشت بشبستان خسرو كشانيد. ميگويد: يكي گفتا سزاي بزم شاهان شكر
نامي است در شهر سپاهان به شكر بر زشيرينش بيداد وز
او شكر به خوزستان بفرياد در ادبيات فارسي نمونههاي بسيار
هست كه خوزستان را بهمان معني شكرستان
بكار بردهاند كه در اينجا بهمين بيتها از
نظامي بسنده شد. باري با گذشت زمان بسياري از
نويسندگان بهمراه معنيهاي گوناگوني كه
براي خوز و اهواز و مانند آنها ميكردند
برخي
[35] نيز ميپنداشتند كه خوز نام دودماني
است و خوزستان سرزمين خوزهاست و گويش آنجا
را خوزي ميناميدند. امام چنانكه ديديم
خوز به معني نيشكر و خوزستان، معنايي جز
شكرستان ندارد كه با توجه به وضع تاريخي و
جغرافيايي سرزمين خوزستان اين معني روشن
ميشود. به ويژه كه ميدانيم كه سرزمين
خوزستان را از كهنترين روزگار «هند» و «اند»
و «انديا» ميناميدند و نشان اين واژه
هنوز در بسياري از شهرها و بخشهاي
خوزستان است. مانند اندكا-انديمشك-اندره و
هنديجان. و مانند آنها. و سرزمين كنوني هند
بنام «بهاراتا»، «آرياورتا» و «اريا»
بمعني سرزمين آريايي بوده است. و اينكه نام
هند با واژه شكر يا سرزمين شكرخيز در
ادبيات فارسي بسيار بكار رفته است ناشي از
يك اشتباه تاريخي است، زيرا سخنوران
ايراني دوران اسلامي پس از سده چهارم
نادانسته و به پيروي از تاريخ نويساني كه
روي باورهاي ديني چنين اشتباهي را مرتكب
شدند هند را سرزمين شكر ميدانستند و آنجا
را هندوستان كنوني ميانگاشتهاند.
مراعات و ملازمه هند با شكر درست است در
صورتيكه هند را همين خوزستان و كرانههاي
خليج فارس بدانيم. در تفسيرهاي قرآن آمده است كه: چون
شيطان آدم را بفريبفت و بفرمان خدا آدم و
حوا و مار از بهشت به بيرون پرتاب شدند،
آدم بسرزمين هند افتاد و از آنجا به حجاز
رفت اين داستان و نمونههاي آن در هند را
در همين خوزستان نشان ميدهد كه امكان
رفتن از آنجا به حجاز شدني است و نويسندگان
پيشين به آن توجه داشتند ولي جعلهاي
تاريخي در نام جاها سبب گمراهي شد. و با پيجويي
و پيدا كردن نامها و معني آنها بسياري از
دشواريها و تاريكيهاي تاريخ آسان و روشن
ميشود. گفتگوي پيرامون اين گونه جعلها
خود در خور دفتريست. و اين گفتار گنجايش آن
را ندارد. اكنون كه سخن به اينجا كشيده شد
بيجا نيست كه معني شهر اهواز و همانندگان
آن را نيز بياوريم. زيرا معنيهاي بسيار
نادرستي از اين شهر و شهرهاي ديگر كردهاند
كه همه گمراه كننده ميباشند. واژه اهواز يا آهواز از دو جزء درست
شده است: 1-آهو 2-آز، واژه آهو به معني همان
جانور زيبايي است كه سرزمين خوزستان
پرورشگاه آن ميباشد. و امروز مانند همه
چيز خوزستان نسل آن رو به نيستي گذاشته است.
و پسوند آز به معني جا و مكان است كه روي هم
واژه اهواز به معني جايگاه و مكان آهو است
و جاهاي ديگري به همين نام مانند آهودشت
داريم
و اين پسوند آز به مني جا و مكان در
بسياري از نام شهرها و جايها وجود دارد
مانند: شيراز كه به معني جاي شير است. و در
نوشتههاي قديم شيراز را بمعني بطن الاسد
آوردهاند كه همان معني شيراز و يا جاي
شير است. و نيز حجاز به معني جاي حج ميباشد
زيرا حج به معني عبادت و ستايش آمده است، و
از برخي واژهها با همين پسوند آز فعل
درست شده است. در واژه نماز و نمازگزادن
اين پسوند نقش خود را بازي ميكند زيرا
جزء اول نماز يعني نم به معني و بر وزن خم و
خم شدن است كه با پسوند آز به معني تعظيم
كردن و خم شدن و احترام گذاشتن و عبادت
كردن است. اگرچه اصل سخن پيرامون خوزستان بود
اما از اين يادآوري ناگزير بودم باشد كه
اين نوشته انگيزة پيجوييهاي تازهاي
شود. |
|
|
|