ستاري،‌جلال. "رموز قصه از ديدگاه روانشناسي". دوره 8-9،‌ش 96 و 97 (مهروآبان 49):ص49-55،‌تصوير.

 

خلاصه:  بررسي فرضيه‌هايي كه در تعبير افسانه‌ها و قصه‌ها برحسب معناي ظاهري و يا معناي باطني بكار رفته است: توجه قصه براساس عوامل طبيعي ـ فرضيات مبتني بر زبان شناسي، مردم‌شناسي، تاريخ و جغرافيا ـ معاني گوناگوني كه يك قصه ممکن است دارا باشد: 1- معناي ظاهري و تاريخي (روايات حماسي)، 2- معناي قدسي يا مينوي (آموزش رواني قصه)، 3- معناي آموزشي ـ ذكر نمونه قصه‌ها و اسطوره‌ها و حماسه‌ها.

رموز قصّه از ديدگاه رواشناسي

جلال ستاري

تعبير افسانه‌ها و قصه‌ها برحسب معناي ظاهري(porfane) با معناي باطني (initiatique) آنهاست و در هردو مورد فرضيه‌‌هاي بسيار وجود دارد. فرضيه‌هايي كه در تعبير ناظر به معناي ناسوتي حكايات و اساطير بكار مي‌روند عبارتند از: توجيه قصه براساس عوامل طبيعي چون ماه و خورشيد و رعد و برق و روشنايي و تاريكي و آتش و مرگ و ولادت كه انسان ابتدايي آنها را بصورت خدايان درآورده پرستيده است، فرضيات مبتني برزبان شناسي، مردم شناسي، تاريخ و جغرافيا، توجيهي كه از تمثيلات فلسفي مشرق زمين (يعني حكمت نو افلاطوني حوزة اسكندريه) مدد مي‌گيرد، يا فرضيه‌اي كه منبع همة افسانه‌ها و اساطير را هند مي‌داند و بفرجام و توجيهات مبتني بر روانشناسي.

بموجب مكتب مردم شناسي(anthropologiqueAndrew Lang، Mannhardt، E. B. Taylor ، James Frazer-قصه و افسانه بقاياي فرهنگ و مذهب ابتدايي مبتني بر جان بيني(animisme) و سحر(magie) است، اما اين مكتب در توجيهات خود فقط به جان بيني نظر داشته و از سحر غافل مانده است. مثلاً به اعتقاد بعضي دانشمندان همة موجودات شگرف هزار و يك شب محصول تخيل قصه گويان نيست؛ برخي از‌آنها اثرات و بقاياي آداب و رسوم دوران جان بيني يعني روزگاري است كه انسان گياهان و جانواران و جز آن را بعنوان خدا مي‌پرستيده است. مسخ شدن بصورت درخت و حيوان يا حلول در گياهان و جانوران در هزار و يك شب و فرهنگ عامه بسياري از اقوام ديده مي‌شود بازماندة آيين پرستش جانوارن و گياهان به عنوان خداست و انگيزة اين پرستش بيم انسان از نيروي جانوران درنده و گزنده يا خواص مرموز بعضي گياهان بوده است. در مرحله بعدي Totem يا حيوان مقدسي كه نياي نوع انسان پنداشته شده مورد پرستش قرار مي‌گيرد و قربان كردن اين حيوان و خوردن گوشتش به اميد بهره‌ور شدن از نيروي مادي و معنوي اوست. در مرحله‌اي ديگر(مثلاً‌در مصر) جانوران اساطيري كه تركيبي از اندامهاي جانوران گوناگون‌اند و همه مظاهر و رمزي صفات يا كيفيات مختلف بشمار مي‌روند، به جمع جانوران واقعي افزوده مي‌شوند.

باري مكتب مردم شناسي انگليس افسانه و قصه‌ها و ضرب‌المثل‌هاي اقوام مختلف را كه مضامينشان غالباً معدود و در زمان‌ها و مكان‌هاي مختلف كم و بيش همانند. شواهد يا بقاياي معتقدات و نظرات بسيار كهن مي‌داند. حكايات جانوران چون داستانهاي كليله و دمنه و بعضي قصه‌هاي مربوط به شكار از اين لحاظ اهميت بسيار دارد. در فرهنگ عاميانة ترك آيين خوردن طعامي مذهبي كه در پايانش حيواني كه غذاي ميهمانان بوده دوباره زنده مي‌شود و ميهمانان نذر مي‌كنند كه ديگر از گوشت آن نخورند ذكر شده است. نظير اين داستان در اساطير ممالك اسكانديناوي نيز بازيافته مي‌شود. اين كه با گوشت حيوان «تتم» (Totem) ساخته شده است (Robertson, Smith)، معتقادات عاميانة ديگري كه Wetzstien در شام و Lane در مصر بازيافته‌اند مربوط به دوران مادر سالاري(Matriarcat) پيش از تاريخ است كه نشانه‌هايي از آن در برخي از بخش‌هاي كهن تورات برجاي مانده است. اين جمله به موجب مكتب مردم شناسي آثار و بقاياي تمدني مرده در تمدني زنده است كه امروزه در اجتماع نفوذي ندارد و معنايش برما پوشيده است.

به اعتقاد C. W. Von Sydow قصه‌ها پيش از پيدايش فرهنگ هند و اروپايي، در دورة megalithique پديد آمده‌اند، و به نظر Otto Huth دو مضمون اصلي قصه‌ها: سفر به جهان ديگر و وصلت‌هاي شاهانه متعلق به مذهب     [49]      megalithique است. مراكز اصلي اين فرهنگ را اسپانيا و آفريقاي شمال غربي دانسته‌اند و چنين پنداشته‌اند كه دامنه‌اش از آن نقاط تا اندونزي و پولي‌نزي امتداد داشته است. به زعم Huth اشاعة فرهنگ مگاليتيكي در سه قاره مبين سير و سياحت قصه‌ها در پهنة گيتي است. اما اين فرضيه قابل قبول نمي‌تواند بود، چون آگاهي ما از مذهب مگاليتيكي ناچيز است.

W. E. Peuckert و برخي ديگر مي‌پندارند كه زادگاه اصلي قصه‌ها مديترانة شرقي در دورة neolithique است و از همين رو خصوصيات نظام اجتماعي و ساختمان فرهنگي آن روزگار من جمله نظام مادر شاهي و آداب تشرف به اسرار و آيين ازدواج خاص مردم كشاورز هنوز در قصه‌ها بچشم مي‌خورد. بر اين اساس امتحاني كه قهرمان قصه‌ها بايد براي ازدواج با دختر ديو بدهد برابر با مراسم زناشويي كشاورزان آن دوران دانسته شده است، چون طبق آن آداب شرط زناشويي اين بود كه خواستگار بتواند كشتزاري را شخم زند، يك خانه بسازد و جز آن. اما اين امتحاناتي كه براي ازدواج كردن بايد داد در حماسه‌ها (مثلاً‌رامايانا) و در Saga (كارنامة پهلواني و قهرماني) نيز آمده است و مشكل بتوان Saga يعني شعر خاص اشراف و نجيب زادگان را متأثر از معتقدات مردم كشاورز دانست. علتي كه اين دسته مديترانة شرقي(خاوري ميانه Protohistorique )را زادگاه اصلي قصه‌ها دانسته‌اند اين است كه آن منطقه هم حاصلخيز و هم پرنعمت بوده است و هم مراسم و آداب پرستش الهة باروري و رموز تمثيلات جنسي در آن رونق و رواج بسيار داشته است.

باز مثالي از هزار و يك شب بياوريم. گرچه هزار و يك شب بصورت كنونيش در دوره‌اي متأخر تدوين يافته است اما چون قصه‌پردزان و نقالان و نساخ مختلف طي چندين قرن آن را ساخته و پرداخته‌اند، برخي از داستانهاي الف ليله و ليله داراي ريشه‌هاي عميق و دور و درازي است كه با گذشتة اقوام بيابانگرد و شهرنشين سراسر زمين پيرامون بحرالروم از نيل تا دجله به هم آميخته است. بدين گونه بعضي حكايات هزار و يك شب روايات مسخ و تحريف شده يا تغيير و تبديل يافتة‌مضامين بسيار كهني است كه اصلشان در پاپيروس‌هاي مصري، الواح نينوا و سومر و احاديث تورات و تلمود و قرآن موجود است. از ياد نبايد برد كه بقاياي با شكوه سومر و عكاد و نينوا و بابل در سرزمين كهنسال بين النهرين نهفته است و از اين رو نشانه‌هاي الهه ايشتار و گيل گامش و Houmbaba نگاهبان بهشت و Dilmoun در قصه‌هاي بغدادي بر جاي مانده، چنانكه خاطرة مصر فراعنه در داستانهاي مصري جلوه‌گر شده است. تأثير شگرف خرابه‌هاي باستاني مصر در ذهن خيال پرداز مردم از جمله بصورت داستان شهرهاي افسانه آميز عاد و شداد و ارم ذات العماد هزار و يك شب نمودار گشته است. مدينة نحاس يا شهر رويين هم كه شهرهايي اسرار آميز و سحر انگيزند و نگاهبان گنجينه‌هايشان طلسمي است شوم‌پي و مصيبت انگيز براي ناآگاهان به رموز، از جمله شهرهاي باستاني مصر مي‌توانند بود. اين داستانها روشنگر وحشت اندوهي است كه جهانگردان روزگاران گذشته از ديدار خرابه‌هاي مصر باستان احساس مي‌كردند، زيرا آنان مي‌پنداشتند كه ارواح فراعنه و صاحبان قبور در آن خرابه‌ها آمد و شد دارند و به كساني كه قصد دزديدن آن گنجينه را داشته باشند آسيب مي‌رسانند. پس برخي از داستانهاي هزار و يك شب زادگاه كهن دارد و از روي افسانه‌هاي جادويي بسيار قديم پرداخته شده‌اند و برخي ديگر كه عاري از پيراية سحر و جادوست زادة خيال نويسندگان متأخر و نمايشگر زندگي روزانة مردم يا وقايع تاريخي دوران خلفاي اسلامي است. داستانهاي دسته اول در گشودن رازهاي سربهمر زندگي گذشتگان رهنموني گرانقدرند.

مكتب طبيعي برخلاف مكتب مردم شناسي قصه‌ها و افسانه‌ها را نمادهاي پديده‌هاي طبيعي و كائنات مي‌داند و بر اين گمان است كه غولها و ديوها و اجنه و شياطين نمودار پديده‌هاي طبيعي چون طوفان و تگرگ و سيل و جز آن است. بموجب اين فرضيه اسرار طبيعت آدمي را بخود مشغول ساخته و به خيالبافي كشانيده است. از ديدگاه انسان ابتدايي همه چيز طبيعت شگرف است و در نيافتني و مرموز، از اينرو پرستش ماه و خورشيد موجب پيدايش سحر و جادو كلمات جادويي بوده است. در قصه‌بسيار معروف كلاه قرمزي كوچك دخترك معرف سپيده دم است كه خورشيد بلعنده كه بصورت گرگ نموده شده او را به كام در مي‌كشد. به تعبيري ديگر تاريكي و گرگ مظاهر زمستان هم مي‌توانند بود. مي‌دانيم كه يك شكارچي كلاه قرمزي را از شكم گرگ(زندان) بيرون مي‌آورد و اين به اعتباري تمثيل دور و نظام ثابت فصلهاست. زن زيبا يا سپيده ‌دم به همسري خورشيد كه پنهان شده (شب) در آمده است. چون خورشيد از پرده برون مي‌آيد همسرش از شرق تا غرب بدنبال اوست تا با هم ديگر بار به دروازة شب برسند.

اما علاوه بر اين همه قصه‌ها يا اساطير يا بعضي از آنها داراي مضموني آموزشي(initiatique) يا معناي قدسي(sacré) نيز هست كه هدف آن آموزش باطني و متعالي ساختن آدمي است. داستان شگفت انگيز به سبب جنبة سحر آميزش ما را افسون مي‌كند و در عين حال تعليم مي‌دهد. قصه مكتبي است. براي حصول معرفت و حكمت روزگاري دراز در اين مكتب شاگردي بايد كرد(initiation). هر قصه نوعي درس و آموزش يا راه تشرف به اسرار است. تعبير قصه‌ها براساس معناي قدسي و آموزشي‌شان در واقع جستجوي معناي باطني 1  و سحر آميز  [50]    آنهاست.

از كتاب اسكندريه

اساطير داري معاني قدسيه‌اي هستند كه تنها دانايان از آنها باخبرند. اين معاني را براي همه فاش نمي‌توان كرد چون اگر از پردة اسرار بيرون افتد لاهوتي و گيتيانه مي‌شوند و فضيلت سري‌شان از دست مي‌رود. از اين رو معناي باطني قصه‌ها را كه اثر بخش است فقط بر آگاهان آشكار مي‌كنند و عوام در قصه چيزي جز وسيلة سرگرمي و تفريح نمي‌بينند و نمي‌جويند. اثر بخشي قصه‌همان قدرت جادويي و سحر آميز قصه‌است كه عنصر مافوق طبيعي قصه را تشكيل مي‌دهد و مي‌دانيم كه همة اقوام به سحر و اثر بخشي سحر توجه و اعتقاد داشته و آن را بكار برده‌اند. حكايت محمدبن مبارك در هزار و يك شب روشنگر اين معني است. در اين حكايت ابولفضل از شيخي كه«حكايت غريبه و قصه‌هاي پيشينيان» حديث مي‌كرد مي‌پرسد:«آيا قصة سيف الملوك و بديع الجمال در نزد تو هست يا نه؟ شيخ جواب داد كه اين سخن را كه شنيدي و ترا از اين قصه كه خبر داده؟ گفت من اين قصه نشنيده‌ام ولكن از شهرهاي دور بقصد اين قصه‌آمده‌ام و هرچه به قيمت اين قصه بخواهي ترا بدهم، اگر اين قصه در نزد تو هست او را به من تصدق كن و از مكارم اخلاق خويشتن از من مضايقت مكن. شيخ جواب داد كه خاطر آسوده‌دار كه اين قصه از بهر تو پديد آيد و لكن اين قصه‌اي نيست كه كسي او را در سرراهها حديث كند و اين قصه را نشايد به هركس داد.من آن قصه بتو مي‌آموزم ولكن پنج شرط دارد.نخستين شرط اين است كه اين قصه در سرراهها نگويي و در نزد زنان و كنيزان و غلامان ناخردمندان و كودكان حديث نكني، بلكه اين حكايت را در نزد ملوك و امرا و وزرا و خداوندان معرفت بازگو

مثال ديگري از هزار و يك شب بياوريم. بزعم جمعي از دانشمندان بعضي آدم‌هاي هزار و يك شب در گذشته خدايان بوده‌اند. مثلاً سومين صعلوك در شرق و ريش آبي(Barbe-bleu) در غرب(و داستان شهريار با حديث ريش آبي بي‌شباهت نيست) با نام‌هاي ديگر در مذاهب قديم از اصحاب آداب تشرف به اسرار و نيز نسخ كنندگان محرمات جنسي(كه در جاي خود از آن سخن خواهيم گفت) بشمار مي‌رفته و مورد پرستش مردمان بوده‌اند. در قصه جوذر ماهيگير كه سرشار از عناصر شگفت‌انگيز است كارهايي كه براي دست يافتن به گنج شمردل انجام بايد داد يادآور مراسم و آداب تشرف به اسرار Osiris است و خاطرة ديگري از همين اسرار از يريس كه خواب مصنوعي يا القايي نومذهبان باشد(كاهن اعظم نو مذهبانرا در اطاق مرگ به خواب مصنوعي عميقي فرو برده است) در داستان «خفتة بيدار»    [51]    وجود دارد. در همين داستان سخن از انگشتري يا حلقة‌جادوست كه چون حلقة Niebelungen در عين حال كه خوشبختي مي‌آورد شوم و مصيب خيز نيز هست. در هر دو داستان شرقي و غربي يك زن(آسيه و Brunhild) با كشف نيروي شوم حلقه آن را نابود مي‌كند. آثار ésotérism و كبال(Qabbale) يهود و مصري نيز در بعضي از داستانهاي حكمتي هزار و يك شب برجاي مانده است. مثلاً اسب رام نشدني صعلوك سوم، اسب آبنوسين و نيز سيبي كه نورالنهار را درمان مي‌كند كنايه از معرفتي است دشوارياب كه با رياضت كشيدن و تعلم سخت و دراز بدست مي‌آيد.

ظاهراً ترس عوام از هزار و يك شب با اين جنبة اسرار آميز كتاب ارتباطي دارد. ترس مردم ميانه از هزار و يك شب ترس از مسائل و خطرات ناشناخته‌اي است كه شايد كتاب در بر داشته باشد، يا ترس از چيزهايي است كه در زندگاني روزانه آموخته نمي‌شود و با تجارت معمول زندگي نمي‌توان آنها را ضبط كرد و در حيطة نظارت و اختيار خود گرفت. بنابراين ترس از هزار و يك شب احساس خطري غيرمتعارف يا امكان خطري مرموز عارض مي‌شود. به سبب همين هالة رمز قدسي كه داستانهاي هزار و يك شب را فراگرفته، خواندن اين كتاب كه «طي قرنهاي متوالي مونس شبهاي مردم عرب‌زبان بود» در روزگاران گذشته(و حتي قرن پيش در مصر) نوعي ترس كه به بيم از اسرار قدسي و مينوي شباهت دارد در دل مردمان ساده و ميانه مي‌افكنده است، تا آنجا كه خواندن هزار و يك شب از لحاظ مذهبي مكروه و حتي گاه ممنوع پنداشته شده است. ارتن پاشا مي‌نويسد: «اعراب چنين گمان مي‌بردند كه هيچ كس نيست سراسر كتاب را خوانده بزودي نميرد. اين عقيدة موهوم كه از قرنهاي چهاردهم و پانزدهم ميلادي پديد آمده است از اين اصل سرچشمه مي‌گيرد كه هرچه سخيف، سبك و بي‌معني است، نحس و شوم نيز هست. ممكن است اين عقيده را كنايه از درازي فوق العاده كتاب نيز دانست». اما به گمان ما اين بيم از نحوست و شومي هزار و يك شب يا «عقايد موهوم و خرافي و باطلي» كه رفته رفته ميان اعراب دربارة آن رواج يافته، عميق‌تر از پندار ارتن پاشا يعني سبكي داستانهاي كتاب دارد.

بگفتة آقاي محمد جعفر محجوب«اين نوع عقايد خرافي دربارة داستان‌ها كم و بيش بين تمام ملتها معمول است. ايرانيان و فارسي زبانان نيز نظير اين عقيده را دربارة كتاب اميرارسلان دارند و معتقدند كه هركس يكبار(يا هفت بار) اين كتاب را از اول تا آخر بخواند، در همان سال از مكان خويش آواره خواهد شد». ارتن پاشا دربارة عقيدة رايج ميان مردم دره نيل مي‌گويد: «مردم معتقدند كه خوانندة الف ليله و ليله در سالي كه اين كتاب را مطالعه مي‌كند دچار يك بدبختي و سانحة شخصي خواهد شد. اين اعتقاد در ميان مردم تحصيل كرده و معتقدان صميمي دين نيز طرفداراني نيز دارد.تصور مي‌كنم كه اين امر بواسطة طعن و لعن ديني است كه گفته‌اند: هيچ داستانسرايي هنگام نقل يكي از اين قصه‌ها از صحت آن مطمئن و بدرستي آن معتقد نيست و بنابراين دروغگو بشمار مي‌آيد.» و ظاهراً به علت همين منبع مذهبي نقل داستانهاي هزار و يك شب است كه هيچ مداحي نمي‌خواسته داستانهاي كتاب را بي‌كم و كاست درست مطابق با اصل بيان كند و از همين رو حكايات الف ليله و ليله پيوسته مورد تغيير و تبديل و جرح و تعديل قرار مي‌گرفته است. در مبحث وجه تسمية كتاب نيز نشانة اين منبع يا طعن و لعن ديني را باز مي‌توان يافت. ظاهراً در اصل غرض اين نبوده است كه كتاب واقعاً‌هزار و يك افسانه داشته باشد. «مسعودي خاطرنشان ساخته بود كه عنوان كتاب ايراني هزار و يك افسانه بايد در عربي به «الف خرافه» ترجمه مي‌شد، اما بعد به جاي آن الف ليله(هزار شب) ترجمه شد و سپس آن را به الف ليله ليله(هزار و يك شب) تغيير داده‌اند». چرا خرافه به ليله بدل گشت و هزار شب به هزار و يك شب برگشت؟ درباره نكته دوم گروهي از محققان گفته‌اند: «ممكن است رعايت سجع و آهنگ كه معمولاً در عنوان كتابهاي شرقي و خاصه عربي ديده مي‌شود باعث تغيير الف ليله به الف ليله و ليله شده باشد، اما اين حدس چندان درست بنظر نمي‌آيد». Gildemeister نخستين كسي است كه متوجه اين تغيير الف ليله به الف ليله و ليله گرديد و به اعتقاد او «اين تغيير در نتيجة نفرت و بيزاري اعراب (و تمام شرقيان) از اعداد سرر است(ياتام)-nombers ronds  (كه آنها كه نحس مي‌شمردند) پديد آمد». چندي بعد (Horovits (1927 نيز همان نظر را كه اعراب و شرقيان به اعداد طاق اقبال دارند تأييد كرد. به اعتقاد E.Littmann اين تغيير بدست تركان انجام گرفت كه با تركيب آهنگ دار بين بير(هزار و يك) كثرت را مي‌رسانند. اما دو نوشتة عرب بنام هزار و يك غلام (الف غلام و غلام) و هزار و يك جاريه(الف جاريه و جاريه) از قرن سيزدهم ميلادي مي‌شناسيم و اين نشان مي‌دهد كه عدد هزار و يك در موارد ديگر نيز بكار مي‌رفته و بنابراين نبايد حتماً از روي بين بير تركي وضع شده باشد. در واقع بدرستي نمي‌‌دانيم كه اين كتاب كي نام هزار ويك شب بخود گرفته است. القرطي از آن به نام هزار و يك شب نام مي‌كند اما قول او از راه چند واسطه به ما رسيده است و ممكن است يكي از روات عنوان كتابرا كه القرطي بصورت هزار شب ذكر كرده بود به هزار و يك شب برگردانيده باشد، چون در زمان او كتاب به آن نام شهرت داشته است. بهرحال «باتوجه به اين نكته كه اعداد كوچك بصورت «قيد قلت» و اعداد بزرگ به منزلة «قيد كثرت» استعمال مي‌شود و گفتار ابن نديم كه كتاب هزار افسانه   [52]    را داراي قريب به دويست افسانه دانسته است مي‌توان يقين كرد كه هزار افسانة فارسي درست داراي هزار افسانه نبوده و اين عدد در واقع قيد كثرت و دال بر تعداد بسيار است». نتيجه اينكه «در الف ليله و ليله نبايد در جستجوي هزار يا هزار و يك «شب» بود و تقسيم كردن قصه‌هاي اين كتاب در هزار و يك شب نيز محققاً مربوط به دوراني متأخرتر است». اما در باب نكتة اول اعتقاد عمومي بر اين است كه «چون سنت رسول اكرم(ص) مسلمانان را از نقل داستانهاي عجيب و غريب و شاعرانه در روز منع كرده است، افسانه سراياني كه از اين دستور سرپيچي كنند و در روز به داستانسرايي و قصه‌خواني بپردازند بزودي گرفتار نوعي شپشة شديد و خطرناك خواهند شد». اين گونه منبع‌هاي مذهبي يا بيم و هراس از نقل و خواندن داستانها ظاهراً زاييدة جنبة اسرار آميز مرموز آنهاست كه روزگاري به زبان تمثيل از رمز زندگاني و مرگ براي دل‌آگاهان و دانايان سخن مي‌گفته‌اند و گنجينة حكمت مغان و مرتاضان و پيامبران را برروي خبرگان مي‌گشوده‌اند.

حاصل سخن اينكه اسطوره يا قصه ممكن است داراي سه معني باشد:

1-معناي گيتيانه(profane) كه همان معناي ظاهري و تاريخي قصه است، و از اين قبيل‌اند روايات حماسي مربوط به افراد و وقايع تاريخي. اين معنا در واقع پوسته يا صورت تعاليم نمادي قصه است. براي سازندگان اساطير و قصه‌ها بسيار آسان بوده است كه وقايع تاريخي و امور واقعي را چون قالب مادي آموزش نمادي بكار برند. اسطوره در سطح قصه و حكايت بصورت داستاني عشقي در مي‌آيد كه در آن ملكزادة دلاور پس از كشيدن رنجهاي بسيار سرانجام به شاهزاده خانم مي‌رسد و با او زناشويي مي‌كند.

2-معناي قدسي يا مينوي sacré كه آموزش رواني قصه‌است و آن نمايش پيكار روح و ماده در انسان و در واقع بيان يا زبانحال نمادي ضمير آدمي است. اين وجه روشنگر عناصر سازندة باطن انسان است و از اين رو ملك كهنسال كه در واقع معرف ناخودآگاهي است در قصه مقام بسيار مهمي دارد. معمولاً شاهي پير جلوه‌گر مي‌شود. پس معناي قدسي يا نمادي قصه و اسطوره و معناي آن از لحاظ روانشناسي است كه نمايشگر عناصر اساسي روان يا ضمير آدمي است. نمايش نمادي مسائل و نظام رواني كوششي است براي هم آهنگ ساختن هشياري و ناهشياري فرد و اين آرزو در قصه با وصلت سعادتمند ملك و ملكه يعني اتحاد ميان هشياري مثبت و فاعل ناهشياري منفي و منفعل يا عقل و عاطفه برآورده مي‌گردد.

3-معناي آموزشي(initiatique) قصه و در اين لايه شاه پير معرف ناهشياري جمعي يا بعبارت ديگر يك صورت نوعي است. آموزش باطني(initiatique) در واقع بيان و نمايش نمادي مسائل و نظام مابعدالطبيعي و كوششي است براي هماهنگ ساختن قواي طبيعي و مافوق طبيعي در پهنة كيهان و كاميابي اين آروز در قصه‌ها با عبارت نمونه‌وار«شاد زيستند و صاحب فرزندان بسيار شدند» نمودار مي‌شود كه نشانة اتصال صور نوعي جهاني و جاوداني يا تصاوير آبا و اجدادي با اشكال و صور زودگذر و ناپايدار زندگي است.

به اعتقاد Eliade ساختمان initiatique قصه‌ها روشن و محقق است(و مقصود الياد از ساختمان initiatique اين است كه قصه متضمن يك نظام آييني-un systeme-است. آدمي با تقليد اعمال خدايان و قهرمانان(rites) مانند خدايان و قهرمانان و چون آنان به هركاري توانا مي‌شود). اما آيا قصه معرف نظام آييني فرهنگ خاص است يا اينكه «تخيلي» است يعني متعلق به يك مرحلة مشخص تاريخي و فرهنگي نيست بلكه بيشتر نمودار سلوك‌ها و كردارهاي نوعي يا صور نوعي روان آدمي است؟ به اعتقاد Eliade قصه‌ها حاوي نشانه‌هاي دقيق و روشن يك مرحلة‌خاص از فرهنگ انساني نيستند، بلكه شيوه‌ها و نحله‌هاي مختلف فرهنگي در دوره‌هاي گوناگون تاريخي در قصه‌ها بهم آميخته و تأليف و تلفيق يافته‌اند و تنها نظام سلوك يا كرداري نمونه‌وار و نوعي كه متعلق به هر دورة فرهنگي و تاريخي مي‌تواند بود در آنها به جاي مانده است. چنانكه مي‌دانيم عناصر قصه هميشه و در همه جا كم و بيش همانند است: كاخ يا خانه‌اي بزرگ و با شكوه، ملك كه غالباً كهنسال است، ملكه، ملكزادة زيباروي، جنگل جادويي، چشمه، سرير يا گردونه‌اي كه به آسمان مي‌رود، پرندگان كوچك، غول و عفريت و جن و كوتوله‌ها و جز آن. و اما مفهوم صورت نوعي يا رب النوع كه در واقع ساختمان نفس مشترك يا ناهشياري جمعي است، به زعم Eliade قابل قبول است لكن قصه چون رؤيا فرآوردة صيقل نيافتة ناهشياري نيست.

قصه چون «رمان» و «درام» داراي شكل و قالب سنجيده انديشيدة ادبي است. روانشناسي فارغ از تاريخ تكامل مضامين ادب عاميانه بيشتر با طرح‌ها و الگوهاي انتزاعي سر و كار دارد. در پايان اين سخن پيش از آنكه به دو معناي sacre ، initiatique قصه‌ها بپردازيم بايد مختصري از رابطة اساطير با قصه و افسانه بگوييم. مي‌دانيم كه كارگردانان اساطير ايزدانند و بازيگران قصه‌ها و افسانه‌ها قهرمانان 2 .

به اعتقاد Jan de vries (1954) حماسه و كارنامة پهلواني(saga) از اساطير منشعب شده‌اند نه از قصه‌ها و حكايات عاميانه. حماسه و كارنامة قهرمانان و زندگي نامة پهلوانان(مثلاً‌زيگفرد) بازماندة افسانه‌ها و مضامين فولكلوري نيست.     [53]

از كتاب اسكندرنامه

اين سرگذشت‌هاي افسانه ‌آميز(حماسه) از روي الگوها و نمونه‌هاي تاريخي فراهم آمده است. حماسة قهرماني زاييدة سنت عاميانه نيست، سبكي است كه در محيط اشرافي پديد آمده است و باليده است. جهان حماسه جهان آرماني و مطلوبي است در روزگاري فرخنده و خجسته، همانند دنياي خدايان، از اينرو saga همسنگ اسطوره است نه قصه. با اينهمه بدرستي نمي‌توان دانست كه saga سرگذشت جلا يافته و قهرماني شده آدمي تاريخي است يا يك اسطورة «گيتيانه»؟ البته همان صور نوعي و چهره‌ها و احوال نمونه‌وار كه در اساطير و saga پديدار مي‌شوند در قصه‌ها نيز به چشم مي‌خورند، اما قهرمان saga فرجامي تراژيك دارد حال آنكه پايان قصه هميشه خوش است. اختلاف ديگر ميان قصه و saga جهاني اساطيري است اما قصه از آن جهان بريده است. قهرمان saga در جهاني زندگي مي‌كند كه خدايان و تقدير برآن حاكم‌اند، برعكس آدم قصه‌گويي از اسارت ايزدان رهايي يافته است، چون تنها به ياري و پشتيباني همراهان و حاميان خويش   [54]    به پيروزي مي‌رسد. نتيجة اين گسستگي و رهايي تمسخر آميز اين است كه دنياي قصه آسان بكام دل مي‌گردد و در آن هيچ تيرگي و مشكل ناگشودني وجود ندارد، اما زندگي واقعي آسان و تابناك نيست و بايد دانست كه تا كدام دورة تاريخي زندگاني هنوز به صورت يك فاجعه تلقي نمي‌شده است. Jan de vries از جمله ساختمان مشابه اسطوره و حماسه و قصه، بدبيني حماسه، خوش بيني و شادخواري در قصه قابل قبول است اما دربارة ريشه و اصل قصه ازدياد نبايد برد كه در فرهنگ‌هاي ابتدايي برخلاف فرهنگ‌هاي باستاني خاور نزديك، يوناني و قرون وسطاي اروپا كه در آن «ادبا» و عامه مردم از يكديگر سخت دور افتاده‌اند، فاصله ميان اساطير و قصه چندان زياد نيست يا بسيار نامشخص است؛ و غالباً اساطير و قصه به هم آميخته‌اند يا آنچه در قبيله‌اي اسطوره است در قبيله ديگري قصه دانسته ميشود. وانگهي قصه هميشه يك اسطورة عاري از جنبة قدسي و لاهوتي اسطوره نيست كه بيشتر جرح و تعديل مضامين و اشخاص اساطيري است و از اين رو بجاي امحاء جنبة مينوي و لاهوتي، انحطاط همان جنبه در قصه نمايان است. مثلاً گرچه در قصه خدايان به اسم و رسم دخالتي ندارند اما ياران و بدخواهان قهرمان يادآور ايزدانند، خدايان دگرگون شده و سقوط كرده‌اند اما هنوز به وظائف خود عمل مي‌كنند. روزگاري است كه قصه‌هاي شگفت‌انگيز افسون آميز ادبيات تفريحي خاص كودكان و روستاييان وسيلة گريز از عالم واقع براي بزرگسالان شده است اما ماهيت اصلي قصه محفوظ مانده است. در همه قصه‌ها آزمايش‌هاي باطني: پيكار قهرمانان رهايي بخش با غول، گذشتن از موانعي دشوار گذر يا بظاهر گذر ناپذير، گشودن معما، كردن كارهاي ناممكن وجود دارد. رفتن به دوزخ و عروج به آسمان مرگ و رستاخيز و وصلت با شاهزاده خانم نيز مضاميني سري و باطني است. محتواي واقعي قصه برخلاف فرجامش كه معمولاً خوش است، سهمگين و در واقع شرح ماجرايي بسيار خطير است. اين محتواي باطني رسيدن از خامي به پختگي و دانايي است كه به زبان رمزي مرگ و رستاخيز بيان شده است. مشكل بتوان دانست كه كي قصه بصورت داستان پريان بي‌هيچگونه رسالت باطني درآمده است.

شايد در بعضي فرهنگها زماني بعلت انحطاط و زوال آداب و سنن باطني و در نتيجه فاش گفتن آنچه بيشتر در پردة اسرار نهفته بود قصه نيز رسالت باطني خود را از دست داده باشد اما معلوم نيست كه چنين «تحولي» عمومي بوده باشد. در بسياري از فرهنگهاي ابتدايي كه آداب باطني هنوز در آنها زنده و جاري است نقل كردن قصه‌هاي داراي ساختمان باطني نيز معمول است.

در واقع مي‌توان گفت كه قصه تكرار همان نمايشنامة باطني اساطير در سطحي ديگر و با وسايل ديگر است. قصه دنبالة‌و ادامه آداب تشرف به اسرار در عالم تخيل است و تنها براي نفوس دهري و خاصه انسان امروزي بيش از يك وسيله براي تفريح و وقت گذراني و گريز از واقعيات قصه نيست ، اما در ژرفاي روان آدمي مضامين و نمايشنامه هاي باطني اهميت خود را از دست داده اند و همچنان اثر بخش مانده اند. انسان امروزي که به قصد تفريح خاطر و گريز از واقعيات قصه مي‌خواند و مي‌شنود در عين حال ندانسته از آموزشي كه قصه در عالم خيال ارزاني مي‌دارد بهره مي‌گيرد. از اين رو دور نيست که قصه‌هاي افسون‌آميز و شگفت‌انگيز از همان آغاز نوعي برگردان و نسخه‌بدل اساطير و آيين به اسرار بوده‌اند و براي اين فراهم آمده‌اند كه بتوانند آزمايشهاي باطني را در عالم افسانه و خيال باز آفرينند و پيوسته تجديد و احيا با مقتضيات روز سازگار كنند.

اين نظر تنها براي كساني شگفت‌آور است كه مي‌پندارند تشرف به اسرار خاص اجتماعات سنتي است. اما امروز همه رفته‌رفته دريافته‌اند كه تشرف به اسرار از مقتضيات زندگي آدمي است.     [55]

 

پاورقي:

1-مثلاً‌پي‌بردن به معناي باطني اعداد و رموز يا آموزش سري هر قصه.

2-در قصه‌ها و افسانه‌ها چند عنصر را تشخيص مي‌توان داد. آنچه كريستين سن تعبير(motif) قصه مي‌نامند (1925) عنصري است كه في‌النفسه يك واقعه يا يك رويداد كامل است. تعابير از قبيل كارهاي ساحري و مسخ يا غرق شدن يك كشتي، شنوندگان و خوانندگان را سخت شيفته و فريفتة خود يا افسون مي‌كنند و برحسب قصه‌ها صورگوناگون بخود مي‌گيرند يا به انواع مختلف با يكديگر تركيب مي‌شوند. انديشه اساسي‌اي كه در قالب تعبير بيان شده دومين عنصر قصه است كه بايد مورد تجزيه و تحليل قرار گيرد و اين انديشه را مضمون(تم) مي‌نامند از قبيل رهائي يک کودک از سرنوشتي که بر او مقدر شده بود سومين عنصر قصه ضمائم يا ساز و برگ حماسي (accessois epique) آن است كه غالباً مافوق طبيعي است چون درختي با شاخ و برگ شگفت‌آور يا چوبدست و عصاي ساحري و جز آن برماية افسون‌آميز قصه مي‌افزايد. نقش تعبير و مضمون است يا اصلاً‌مضمون وجود ندارد چنانكه در حديث سفرهاي پرخطر و افسانه‌هاي تاريخي چنين است و گاه مضمون بر تعبير مي‌چربد و از اين قبيل‌اند قصه‌هاي اخلاقي و پندآموز يا تمثيلي.