غروي، مهدي. "افسانه‌هاي عشقي هند باستان، اقوام هندوآريائي". دوره 8 و 9، ش 96 و 97 (مهروآبان 49): ص60-67، طرح.

 

خلاصه:ريشه افسانه‌هاي عشقي و نقاشي‌هاي "Erotic" در ادبيات و هنر هند، موضوع قصه‌ها و افسانه‌هاي معروف هندي: "كليله و دمنه"‌، "جاكاتا ـ Jakata". "تري كاتا ـ Therigatha"،"مهابها ـ راتا ـ Mahabharata"،"راماياناي وال ميكي ـ Ramayana of valmiki"، رسالات پورانا ـ Purana"، مجموعه پنجاترا، مجموعه قصه‌هائي كه در قرن هفتم ميلادي تدوين شده و شاهكار "كاليداس ـ Kalidasa" بنام "شاكونتالا" ازقرن يازده ميلادي، بافت اصلي داستانها، شرح نمونه‌اي از داستانهاي باستاني "عشق پارسايا داستان اورواس و يوروراس".

افسانه‌هاي عشقي هند باستان «اقوام هند و آريايي»

مهدي-غروي  معاون راي زن در هند و نپال

سال گذشته در يكي از مراكز فروش كتابهاي خطي و آثار عتيقه در دهلي، شاهنامه‌اي را براي فروش عرضه كرده بودند اين شاهنامه كه به بهاي خوب فروخته شد، نه از لحاظ كهنگي پرارزش بود و نه از لحاظ ادبي چيز فوق‌العاده‌اي شمرده مي‌شد آنچه كه آن را ممتاز مي‌كرد اين بود كه در ميان 67 مينياتور آن سه نقاشي اورتيك Erotic وجود داشت كه در هر سه همخوابگي پهلوانان بزرگ شاهنامه را بي‌پرده نشان مي‌داد:

زال و رودابه رستم و تهمينه بيژن و منيژه هر سه مينياتور تحت تأثير سبك معروف كانگا بارنگهاي باز و درخشان تهيه شده بود، مانند ديگر مينياتورها كه از اين لحاظ نيز جلب توجه خارجيان را مي‌كرد.

همانطور كه پيش بيني مي‌شد اين شاهنامه با اينكه بهاي گزافي براي آن تقاضا شده بود خيلي زود فروخته شد و از هند خارج گرديد.

شايد در ادبيات و هنر هيچ ملتي، چون هند عشق به معني عملي آن تا اين حد رسوخ و نفوذ نداشته باشد، و در هيچ نقطه‌اي از جهان متمدن نقش‌هايي چون نقش‌هاي برجستة خواجو راهو كه در آن نه تنها پيكره‌هاي برهنه انسان بلكه نحوة اجراي اعمال جنسي نيز مجسم شده است، وجود داشته باشد.

بحث در اين باره و روشن ساختن منشاء‌به علل اين بي‌پردگي مطلبي است دامنه‌دار كه خود نياز به مقاله‌اي جداگانه دارد، آنچه در اين مورد بايد گفت اين است كه ادبيات و هنر هند در دوران اسلامي نيز از اين تأثير نفوذ بركنار نماند و شاهنامه‌هايي با نقاشي‌هاي اورتيك ساخته شد و كتب بسيار دربارة امور جنسي تصنيف و تأليف شد كه همه ترجمه و يا اقتباس از ادبيات و هنر بومي هند بود، نمونه اين كتابها كه با تصاوير رنگي آراسته شده‌اند در موزه‌ها و كتابخانه‌هاي هند به حد وفور يافت مي‌شود. بدون شك اين بي‌پردگي ريشه‌هاي باستاني دارد و مربوط است به عصر هند و آريايي‌هاي باستان در ابتداي استقرار در خانه‌هاي آسيايي خود، هند و ايران، بهترين شاهد اين مدعا شكل و تركيب مجسمه‌هاي برهنه‌اي است كه همه به اعصار پيش از هخامنشيان تعلق دارند و در فلات ايران يافت شده‌اند و در نوع خود نمونه‌هاي جالبي از هنر مشترك هند و آريايي‌ها پيش از جدايي شمرده مي‌شود. با توجه به اين كه ما از دورانهاي پيش از هخامنشيان و مادها آثار و نوشته بسيار محدودي در دست داريم، آنچه كه در هند از دوران آريايي‌ها برجاي مانده است مي‌تواند مفيد و جالب باشد اين آثار در هند، به علت دوري از مسير تركتازي اقوام جنگجوي آسيا و اروپا و وسعت زياد كشور محفوظ مانده است، بخصوص كه هند هنوز آيين باستاني ملي خود را دارد و پايه‌هاي اين آيين  برهمين آثار كه مهمترين آنها داستانهاي حماسي و عشقي است استوار شده.   [60]

هند باستان، بدون شك منبع انحصاري افسانه‌ها و قصه‌ها نيست، اما منبع اصلي برخي از سرگرم كننده‌ترين و مؤثرترين قصه‌هاي اروپاي عصر ميانه و خاور نزديك هند بوده است در اين ميان قصه‌هاي كوتاه كليله و دمنه كه در عصر اعتلاي ساسانيان از هند به ايران آورده شد و ترجمه عربي آن در دوران اسلامي به اروپا رفت و بتدريج شهرت و پراكندگي جهاني يافت، اين قصه‌ها ترجمة يكي از روايات مختلف اين دسته داستانهاست كه بنام پنجا تنترا خوانده مي‌شود و با قصه‌هاي الحاقي به نام هي تو پادسا Hitopadesa همراه است. در ايران نيز همان طور كه مي‌دانيم ترجمه‌هاي مختلف اين كتاب به فارسي صورت گرفت معروف‌ترين و قديمي‌ترين آن كليله و دمنه منظوم رودكي است كه مفقود شده و به ما نرسيده است ترجمه يك روايت ديگر از اين سلسله داستانها كه پنچا كيانا نام دارد در دوران امپراطوران مغولي هند از سانسكريت به فارسي برگردانده شد كه به همت دانشمند بزرگ هند، دكتر عابدي بزيور طبع آراسته مي‌شود. قصه‌هاي پنجا تنترا در اروپا به نام قصه‌هاي بيدپاي و بيل‌هاي شهرت يافت و منبعي پايان ناپذير براي شاعراني مانند لافونتن شد، گروهي از داستانهاي هزار و يك شب نيز داراي ريشه‌هاي هندي است و حتي در ادبيات كلاسيك ايران از جمله جوامع الحكايات عوفي داستانهاي فراواني از اين قبيل مي‌توان يافت و در اروپاي عصر جديد بوكاچيو كتاب معروف خود  دكامرون را تحت تأثير قصه‌هاي عاشقانه هندي تدوين كرد. آنچه كه امروز مورد بحث ماست قصه‌هاي عاشقانه در هند باستان است كه البته با قصه‌هاي بوكاچيو در دكامرون فرق فاحش دارد، چون عشق و جنسيت از عوامل مهم تشكيل دهنده مذهب هندوست. اين داستانها بر مبناي راهنمايي خلق تنظيم شده  و بطوريكه گفته شد قسمتي از آن متعلق است به عصر هند و آريايي‌ها و حاوي نكات بسيار جالبي است از لحاظ ريشه‌هاي تمدن ايراني به معني خاص آن.

قصه با سرعت بي‌نظيري از يك كشور به كشور ديگر مي‌رود و در خانه جديد با رنگ و بو و چهره نوين تكوين مي‌يابد، نمي‌توان گفت قصه گويي و قصه شنوي كدام قديمي‌ترند اما مي‌توان گفت كه بشر اوليه علاقه مند بود كه از خود بگويد و حماسه‌سرايي كند، شكارچي وقتي از خارج به خانه باز مي‌گشت براي زن و بچه‌هايش قصه شكار خود را با آب و تاب نقل مي‌كرد به اين ترتيب قصه گويي و قصه شنوي آغاز شد كه هنوز هم بزرگترين سرگرمي بشر است( كتاب و مجله، راديو و تلويزيون تأتر و سينما).

قديمي‌ترين مجموعه‌هاي شناخته شده هندي، مجموعه داستانهاي جاكاتا Jacata مي‌باشد كه توسط گروهي از علماي بودايي در قرن سوم پيش از ميلاد گردآوري و تدوين شده و شمار قصه‌هايش بيش از پانصد بوده است كه متأسفانه اصل آن از بين رفته و قسمتي از آن در كتاب مقدس بوداييان سوتاپيتا كا sutta-pitaka محفوظ مانده و به ما رسيده است اين كتاب در کنگره سوم بودائيان كه در عصر پادشاهي آشوكا تشكيل شد تدوين گرديد. موضوع اصلي اين قصه‌ها در حول محور دزدي و فحشا و قمار دور مي‌زند و هدف اصلي تدوين كنندگان اين بوده است كه پرهيزکاري را از راه قصه به مردم تلقين كنند.

همزمان و هم پايه مجموعه جاكاتا، مجموعه تري‌گاتا theri gada نيز تدوين يافت و اين داستان پرهيزکاري هفتاد و دو خواهر روحاني است كه در قرن سوم پيش از ميلاد گردآوري شده و اصلش متعلق است به پاليهاي هند و ترجمه عنوان كتاب: آوازهاي خواهران مقدس است پس از آن مهابهاراتا mahab harata است كه بزرگترين مجموعه حماسي هند و آريايي‌هاست. اگرچه زمينه اصلي داستان عبارت است از جنگ جانشيني ميان كوراواس kauravas و پانداواس pandavas دو عمو زاده از سلسله‌هاي پادشاهي هند و آريايي‌ها به نام سلسله «ماه»، اما حاوي مطالب بي‌شمار از اين عصر تاريك نيز است. ارتباط دادن قصه‌ها به يكديگر كار تدوين كتابهاي بزرگ قصه را آسان كرد. براي شاهد قصه قصة ديگري آورده مي‌شود و اين درست چيزي بود كه روحانيان هندي مورد استفاده قرار مي‌دادند و براي هر مراجعي يك قصه بعنوان شاهد مثال مي‌آوردند، مهابهاراتا به همين ترتيب تنظيم شد و اين انبوه قصه‌ها كه به نوعي به هم ارتباط دارند بزرگترين كتاب حماسي هند را بوجود آورد.  [61]

كتاب ديگر راماياناي وال ميكي است ramayana of valmiki مجموع داستانها در آن عصر كتابهاي مهابها راتا كمتر است اما داستان اصلي با قدرت بيشتر در سراسر كتاب همه چيز را تحت الشعاع قرار مي‌دهد و اين پيشرفت حماسه و پيروزي كامل خداوند نيكي «راما» بر نيروي اهريمني پايان مي‌پذيرد. سومين كتاب در اين سلسله رسالات عظيم كهن(پورانا purana) مي‌باشد كه تعدادشان هيجده است و سالها به عنوان كتابهاي درسي در مذهب هندو بكار مي‌رفت، داستانهاي خوب، و بد و بي‌تفاوت در اين مجموعه‌ها گرد آمده و بيشتر اقتباس از داستانهاي موجود در كتابهاي بزرگ حماسي است.

فرقة بزرگ جين Jain نيز مجموعه‌اي عظيمي به نام تري شاش تيسالاكا پوروشا trishashsalakapurusha دارند كه به معني(زندگي 63 پرهيزکار برجسته) مي‌باشد، اما داراي آن لطف و تازگي و قصه‌هاي بودايي و هندو نيست. بهرحال همه اين قصه‌ها داراي منشاء‌و مبداء مذهبي است.

مجموعة پنجا تنترا كه قصه‌هايي است از زبان حيوانات و امروز در عداد معروفترين مجموعه‌هاي داستان در سراسر جهان شمرده مي‌شود و قرنها به عنوان كتاب درسي بكار مي‌رفته است.  [62] در اصل نيز بهمين منظور تدوين گرديد. به فرمان يكي از پادشاهان هند، كتاب براي آشنا ساختن وليعهد به رموز سلطنت و اداره كشور تهيه گرديده بوده است.

به تصور گروهي از دانشمندان هندشناس منشاء اصلي قصه‌هاي هندي مجموعه بزرگي است بنام كاتاساريت ساگارا Katha Sarit Sagara (اقيانوس افسانه‌ها) كه توسط مردي افسانه‌اي به نام سامادوا Somadeva تدوين شده است كه وي نيز از مجموعة ديگري بنام داستان بزرگ Brihad Katha اقتباس كرده است، داستان بزرگ يا قصه جهان مفقود شده و امروز در دست نيست.

بعدها به تقليد از اقيانوس افسانه‌ها چند مجمو‌عه مشابه تدوين شد: ويكراما ديتياكاتا(سي و دو افسانه). مادانا گامارا جان كاتا(دوازده افسانه) وسوكاساپتاني (هفتاد افسانه).

قصه‌نويسان هندي برخلاف داستان نويسان عصر حاضر در گمنامي محض بمانند، از اين رو نام گوينده و سراينده اكثريت قريب به اتفاق اين داستان‌ها برما معلوم نيست در مردم اعصار بعد، اين كتابها را به پيغمبران و بزرگان ديني خود منسوب ساختند، از جمله مهابهارتا كه صدهزار بندات و هجده پورانا كه بعضي از مجلات آن خود از نيم مهابهاراتا عظيم‌تر است و وداهاي چهارگانه هم منسوب شده است به سير دوي پايانا وياسا Dwaipayana Seer  vyasa پيغمبر هندو كه وي نيز براي نوشتن اين كتابها و تزيين و جدول بندي آن از مهارت و كارداني گانش Ganesh وجودينه خداي هند كه سرفيل و تن انسان دارد(پسر نامشروع كرشنا كه به زنان علاقه و توجه فراوان داشت) بهره گرفته است!

در قرن هفتم ميلادي مجموعه‌هاي چندتن تدوين يافت كه نويسندگان آنها مردمان خيالي و افسانه‌اي نبودند:

سيلا پادي كارام          توسط الانگو آديگال

داساكومارا كاريتا          توسط داندين

مريك چاكاتيكا            توسط سودراكا

مالاتي مادهاوا             توسط بهاواب هوتي و كادام باري

بالاخره كاليداس Kalidasa كه بزرگترين شاعر هند است و شاهكار وي شاكونتالا (به فارسي هم ترجمه شده است) نام دارد. آخرين فرد سرشناس در تاريخ داستانسرايي هند سومادو است كه در قرن 11 مي‌زيست و پس از آن هند تحت تأثير ادبيات و قصه‌گويي عرب قرار گرفت، ابتدا ادبيات اسلامي، بخصوص ايران و در قرنهاي اخير سيك‌ها و روشهاي جديد اروپايي بكلي وضع را دگرگون ساخت جاي داستانهاي اصيل ملي را قصه‌هاي رزمي و بزمي ايراني و سپس داستانهاي پليسي ارزان قيمت اروپايي اشغال كرد.

در بيشتر داستانهاي هندي، مانند قصه‌هاي عصر جديد ، تم اصلي و محور كلي داستان عشق است، منتها بايد در نظر داشت كه امكانات نويسنده قديمي هند با نويسنده امروزي بسيار متفاوت بوده است در آن عصر بواسطة وجود و بلكه وفور تعدد زن و حتي تعدد شوهر داستان نويس مي‌توانسته است كه در كارش تحرك و حقانيت بيشتر داشته باشد.

طبق فلسفة هندو ، برخلاف اسلام و مسيحيت، افراد بشر برابر و يكنواخت نيستند البته روحها همه مساوي و برابر است اما چون ارواح با تركيب‌هاي ظاهري گوناگون ظاهر مي‌شوند اين عدم تساوي بوجود مي‌آيد، بنابراين هرشخص در مراحل مختلف حياتهاي مختلف خود بايد همرنگ دسته يا طبقه‌اي باشد كه در ميان ايشان و با امتيازات ايشان بوجود آمده، اين مطلب نيز به داستان نويس امكان خلاقيت بيشتر مي‌داد.  [63]

داستانسرا الزام نداشت كه مقصر را در طي همان داستان بمجازات برساند زيرا عمر فقط يكبار نيست و هر روحي ممكن است چندبار تولد مجدد يابد تا فاصله‌اي را كه بين تولدش و مبداء ناسوت(نيروانا) قرار دارد بپيمايد. بنابراين چه بسا كه موجود صالح امروز مكافات عمل زشت كالبد نخستين خود را ببيند و برعكس روي همين اصل داستانسرا قادر بود كه در حد كافي آزادي داشته باشد كه بانوان تراز اول خانواده‌هاي اصيل را به منجلاب فحشا بكشاند و وانمود كند كه فساد ريشه‌اش مربوط به كالبد قبلي است و ربطي به طبقه فعلي خانم ندارد و برعكس چه بسا كه دختر هرزه نابكار يا جوان فاسد و بي‌بند و بار به ناگاه به زن يا مرد پرهيزكار با فضيلت مبدل شود و ثمرة زندگي قبلي را در اين دوره برگيرند از اين رو در داستانها از وقايع عجيب و رفتارهاي غير عادي انسانها براي تقويت تحرك داستان بهره‌برداري شد، در اين داستانها به چهره زني برمي‌خوريم كه مردان را فقط وسيله اطفاي شهوت خود مي‌دانست همانگونه كه هيزم براي سوختن در بخاري و گرما دادن است(در مجموعه‌اي از كشمير مورخ قرن 11 ميلادي) و زني را مي‌بينيم كه نام كاينكا كه عشق به معني لطيف آسماني و معنوي آن كاملاً‌در وي حلول كرده است(از مجموعه‌هاي كلاسيك جنوب هند تاميل).

نويسنده يا طراح داستان شخصيت‌هاي متضاد را بكار مي‌گرفت و در بافتن داستان از مصالح مردم پسند استفاده مي‌كرد مانند: گناهكاران و قديسين، قمار بازان، رياضت‌كشان، گدايان دوره‌گرد، عياشان، ديوان و پريان، زنان و مردان جادوگر فريبكار، زنان وفادار و ساتي‌ها(زناني كه پس از مرگ شوهر خودسوزي مي‌كردند)، فاحشه‌ها، دلالان و دلالگان عشق مردان طمعكار پولدوست با زنان زيبا و مردان ناقص الخلقه‌اي كه با زنان طبقه اشراف ارتباط پيدا مي‌كردند و.

به همين دليل داستان نويسان عصر جديد كه نمي‌توانند چنين مصالحي را در ساختمان داستانهاي خود به آزادي بكار ببرند مجبور شده‌اند كه داستانهاي پليسي و جاسوسي را به خورد مردم بدهند و داستانهاي حقيقي و نزديك به حقيقت يا خواننده ندارد و يا خوانندگانش بسيار محدود‌اند.

به عنوان نمونه يكي از داستانهاي عشقي هند باستان را كه به عصر پيش از جدايي هند و آريايي‌ها تعلق دارد نقل مي‌كنيم:

عشق پارسا (يا داستان اورواسي و پوروراواس)

(همان طور كه در حماسه‌هاي ملي ما هوشنگ آتش را يافت در اين داستان نيز كشف آتش توسط يك پادشاه باستاني هند صورت مي‌گيرد).

چند كلمه دربارة داستان: اين داستان كه اصلش كتاب ريگ و داست شايد قديمي‌ترين داستان عاشقانه ‌مضبوط هند و آريايي‌ها باشد، زيرا كتاب ريگ و دا كه در هزار سال پيش از ميلاد نوشته شده خود قديمي‌ترين كتاب و نوشته هند و آريايي‌هاست.

اين داستان به صور گوناگون در كتابهاي برهمانا مهابهاراتا و رسالات پورانا نيز آورده    [64]   شده است كاليداس بزرگترين شاعر هند آن را بصورت نمايش‌نامه‌اي درآورده ‌است كه ويكرام يا اورباسي يا اورورسي پرنده شجاع نام گرفته و آنچه ما در اينجا مي‌آوريم ترجمه آزادي است از يكي از رسالات كهن(پورانا) با نام بيشنو.

در عصر طلايي كريتايوگا پادشاه بزرگي بود كه پوروراواس pururavas نام داشت. در آن عصر مردان و زنان خاكي مي‌توانستند با فرشتگان آسماني آميزش و معاشرت داشته باشند از جمله فرشتگان آسماني كه به نزد مردم مي‌آمدند آسپاراسها Asparas بودند: دختراني كه در ديار اينديرا خداي بزرگ هند رقص و پايكوبي مي‌كردند.

روزي از روزها كه پادشاه براي گردش به جنگل رفته بود با يكي از زيباترين و خوش اندامترين آسپاراس ها به نام اورواسي urvasi برخورد كرد.

اورواسي بسيار زيبا بود، سينه‌هاي برجسته و كمري باريك داشت، موهاي بلندش كه برروي شانه‌هايش ريخته بود تا روي زمين مي‌رسيد.

پادشاه از ديدن اين همه زيبايي و طراوت حيران شد و سخت به وي دل بست بي‌اختيار احساس خود را برزبان آورد و از حوري خواست كه او را ترك نكند، اورواسي هم كه تحت تأثير رسايي اندام شجاعت و صراحت شاه از خود بيخود شده بود راضي شد كه به همسري وي درآيد اما اين همسري دو شرط داشت:

يكي اينكه پادشاه اجازه دهد كه همسرش دو بره زيبا و ملوس خود را كه هميشه همراه دارد و از جان شيرين بيشتر دوست دارد باز هم با خود داشته باشد و پادشاه قول بدهد كه از اين دو حيوان بي‌پناه حمايت كند. شرط دوم اين بود كه هيچ وقت حتي پس از زناشويي در مقابل وي برهنه نشود شاه هر دو شرط را پذيرفت و قرار شد به محض اينكه يكي از آن دو شرط نقض گردد اورواسي وي را ترك كند.

پادشاه و فرشته ماه عسل خود را در جنگلهاي چيترا راتا گذراندند و بقدري خوش بودند كه اين مدت 61 سال برايشان مانند يك روز گذشت و اميدوار بودند كه اين خوشي و سعادت سالها و بلكه قرنها ادامه داشته باشد.

اما زندگي فرشته اورواسي با پادشاه را دوستان و همكاران اورواسي دوست نداشتند و جاي وي در ميان گروه خنياگران دربار اينديرا كه بنام عمومي گندهاروا ناميده مي‌شدند خالي بود و اين هنرمندان اميدوار بودند كه بتوانند فرشتة فراري را به خانه بازگردانند، دوستان اورواسي دانسته بودند كه پادشاه از جان و دل عاشق است و از هيچ كوششي براي نگهداري اورواسي فروگذار نخواهد كرد و همچنين مي‌دانستند كه فرشته بقاي همسري خود را بر دو شرط استوار ساخته‌است از اين رو مصمم شدند كه بهرطريقي است زمينه را براي شكستن اين دو شرط و جدايي دو دلداده فراهم سازند.

پادشاه در كلبه‌اي كوچك ولي با صفا با همسرش زندگي مي‌كرد، تخت خواب سفري ايشان در گوشة اين كلبه نصب شده بود و شبها دو برة كوچك اورواسي را به پايه‌هاي اين تخت خواب مي‌بستند.

هنرمندان دربار اينديرا شبي تاريك و آرام را براي ربودن بره‌ها انتخاب كردند و همين كه مطمئن شدند كه پادشاه و فرشته به خواب رفته‌اند براي بردن بره به كلبه آمدند، با شتاب يكي از بره‌ها را باز كرده بردند اما اورواسي با صداي بره از خواب پريد و از شوهر خواست كه براي نگهداري بره‌ها بپا خيزد، اما پادشاه كه برهنه بود نمي‌توانست كاري بكند و براي دلداده‌اش توضيح داد كه چرا از وي كاري ساخته نيست و ناچار هر دو دوباره خوابيدند، زيرا هنوز يكي از بره‌ها به پايه تخت بسته بود و شرط كاملاً نقض نشده بود.

همان شب پس از آنكه دو دلداده بار ديگر بخواب رفتند و خوابشان سنگين شد هنرمندان دربار اينديرا براي ربودن بره‌اي ديگر وارد كلبه شدند و بار ديگر اورواسي از صداي بره   [65]    كه ياري مي‌طلبيد از خواب پريد و اينبار با داد و فرياد گفت: ببين ما در چه كشوري زندگي مي‌كنيم كه در يك شب تاريك دزدان از اتاق خواب پادشاه كالا به يغما مي‌برند و كسي نيست كه از ايشان جلوگيري كند. فراموش نكنيد كه آن عصر عصر پهلواني بود و يكي از امتيازات پادشاه نيرومندي تن و قدرت بازوان وي بود شاه بدون توجه به برهنگي از جاي جست كه دزدان را ادب كند اما دزدان باهوش كه در پي چنين فرصتي بودند و آن را از پيش پيشبيني كرده بودند با نوري قوي بدن برهنه شاه را روشن كردند و او را به اورواسي نشان دادند و گفتند ببين چگونه برهنه  برپاي ايستاده است.

اورواسي بدون هيچ سخني با ايشان همراه شد و محبوب را ترك كرد، پادشاه كه از دست دادن اورواسي برايش سخت و جانكاه بود از پادشاهي كناره گرفت و بناي جهانگردي گذاشت تا شايد بتواند روزي محبوبه را در جايي دوباره بدست آورد.

در اين سفر به كمترين خوراكها مي‌ساخت و در بدترين جاها مي‌خوابيد به هركس مي‌رسيد از زن و مرد دربارة اورواسي مي‌پرسيد وي نه تنها از مردم بلكه از جانوران و درختان و مرغان و گلها نيز مي‌پرسيد و همه جا پاسخش منفي بود، تا اينكه روزي در دل جنگلهاي انبوه به بركة آبي رسيد كه آبي صاف و درخشان داشت و بوته‌هاي انبوه لاله آبي سطح آن را پوشانده بود در آنجا ديد كه اورواسي همراه با گروهي ديگر از فرشتگان به شنا و آب بازي سرگم‌اند اورواسي از هميشه زيباتر شاداب‌تر و دوست داشتني‌تر شده بود.

پادشاه بي‌اختيار گفت:

اي زيباي سنگدل چگونه پوروراورس خود را ترك گفتي؟ خواهش مي‌كنم كه به من توجه داشته باش و با من بيا.

و وي پاسخ داد:

چگونه مرا سنگدل مي‌خواني اي پادشاه بزرگ من هنگامي تو را ترك كردم كه هر دو شرط بقاي همسري ما نقض شده بود. مرا نديده بگير و مانند نسيمي بدان كه از خاور به باختر مي‌وزد و لحظه‌اي بيش احساس نمي‌شود، مرا فراموش كن و به كشورت بازگرد و از مردم مواظبت‌كن پادشاه گفت:

اي عزيزتر از همه موجودات چنين مگو كه من هرگز تو را ترك نخواهم كرد و به كشور خود نخواهم رفت من هرجا تو باشي همان جا خواهم بود اگر چه آنجا دورترين نقاط جهان و جايي باشد كه هرگز بازگشت ندارد. و اگر تو را از دست بدهم به ديار نيستي خواهم رفت به زندگي خود پايان خواهم داد تا بدنم در اين جنگل انبوه و بزرگ خوراك گرگان و سگان وحشي شود.

پري سنگدل كه كمي نرم شده بود گفت:

اي پادشاه و اي محبوب من، هرگز چنين مكن، هرگز تن خود را طعمه سگان و گرگان مساز و اين را بدان كه ديگر من آزاد نيستم و ناچارم كه در ميان گروه رامشگران دربار ايندرا به سر برم، براي من خاطرات روزهايي كه با هم بوديم و در آن جنگل سبز و خرم ماه عسل را گذرانديم فراموش شدني نيست بهترين اوقات زندگي من هنگامي است كه آن لحظات را دوباره به ياد مي‌آورم. اي پادشاه تو فقط متعلق به من نيستي تو به ملت خودت و افراد كشورت نيز تعلق داري آنها همه چشم براه تو هستند به كشور خود بازگرد من هم قول مي‌دهم كه سالي يك بار به ديدارت بيايم.

پادشاه كه هرچه كرد نتوانست حوري را همراه ببرد به همين قانع شد كه محبوبه را سالي يكبار در كشور خود ببيند چنين كرد و خيلي زود سلامتي خود را بازيافت و مردم كشورش نيز از بازيافتن وي شاد و دلگرم شدند. اورواسي بنا بر قولي كه داده بود سالي يكبار به ديدارش مي‌رفت اما شاه كه از اين ساعات وصال غرق در خوشي و سرور مي‌گرديد در روزهاي فراغ دچار غم و حسرت فرواني مي‌شد و آني از ياد فرشته معصوم و لحظه‌اي كه وي را در حال شنا و آب بازي   [66]    در آن بركة دور افتاده ديده بود خارج نمي‌شد، بطوريكه دوستان اورواس مصمم شدند كه او را به جلگه خود وارد سازند و جاوداني كنند، پادشاه در عشق و پارسايي قهرمان شده بود همكاران اورواسي با وي در اين درباره سخن گفتند و او كه جز اين چيزي نمي‌خواست قبول كرد كه رنج تعليم پادشاه را بر عهده گيرد. ايشان به وي آتشداني برافروخته‌دادند و گفتند بايد در جنگلي پرحرارت و دور دست پادشاه را در كنار اين آتشدان مقدس به آيين گندهار واها آشنا كند. اورواسي در كناره‌هاي جنگل محبوب را ملاقات كرد و دربارة آتشدان به وي آنچه مي‌بايست بگويد گفت، پادشاه كه اين پيشنهاد را از دل و جان پذيرفت بي‌اختيار آتشدان را از او گرفت و به دل جنگل محلي كه خود در نظر داشت رفت، اما پس از لحظه‌اي بياد آورد كه محبوبه را در كنار جنگل تنها گذاشته است آتشدان را در همانجا گذاشت بسوي معشوقه شتافت ولي اورواسي رفته بود، غمناك و دلتنگ به محل آتشدان رفت اما آتشدان نيز گم شده بود آن را برده بودند، سراسر وجود پادشاه را غمي بي‌پايان فراگرفت، در محلي كه آتشدان را گذاشته بود و قرار بود نيايش كند ايستاد و از خدايان كمك خواست. در اين لحظه دو درخت عظيم به نامهاي شامي و آسواتا بسوي او خم شدند و درست در محلي كه قبلاً‌آتشدان را گذارده بود، هريك چند شاخه خود را ريختند و با آن شاخه‌ها وي آتشي افروخت و در پرتو آن آتش نيايش كرد و با تعليماتي كه اورواسي به وي داده بود مراسم ورود به دنياي جديد را بعمل آورد، در اين لحظه جهشي روي داد و وي به عالم جاوداني‌ها قدم گذاشت و در كنار معشوقه جاودانيش زندگي جاويد يافت.

در پايان داستان گفته مي‌شود كه پوروراورس مخترع آتش بود وي نخستين كسي بود از آريايي‌ها كه آتش افروخت شايد كلمة پر متئوس prometheus يوناني همان بوروراورس هندي باشد و يا اينكه هر دو از يك ريشة واحد گرفته شده باشند.     [67]