|
|
||
پرتوي آملي، مهدي."ريشه تاريخي امثال و حكم". دوره 7-16، ش 96 و 97 (مهروآبان 49): ص83-85. |
||
|
|
||
خلاصه:
"پسر نوح با
بدان به نشست ... " ، پوست تخت
حسن
صباح".
|
|
|
ريشههاي تاريخي امثال و حكم
مهدي پرتوي «پسر نوح با
بدان بنشست….»
اين مثل منظوم در مقام فرزندي طالح
و ناشايسته از پدري صالح و شايسته كه وي را
از آن فضائل بهره و نصيبي نباشد مورد
استفاده و استشهاد قرار ميگيرد. مصراع بالا از گلستان سعدي، باب اول
در سيرت پادشاهان است آنجا ميگويد«طايفة
دزدان عرب بر سر كوهي نشستهبودند…»
ما لاٌ به اين دوبيتي ميپذيرد: پسر نوح با بدان بنشست
خاندان نبوتش گم شد سگ اصحاف كهف روزي چند
پي نيكان گرفت و آدم شد ولي چون همين پسر نوح داستاني تاريخي دارد بشرح آن داستان في
الجمله ميپردازد: نوح از پيغمبران اولوالعزم است كه مدت نهصد و پنجاه سال در ميان
قوم خود زندگي كرد «و لقد ارسلنا نوحاً الي قومه فلبث فيهم الف سنه
الاخمسين عاماً فاخذ هم الطوفان و هم ظالمون»
1 و اذيت و آزارشان
را كه مردمي بت پرست و لجوج بودند تحمل كرد.
چون بياني فصيح و عقلي كافي داشت از طرف
خداوند به رسالت مبعوث گرديد و قومش را
بوحدانيت حق دعوت كرد. قوم نوح دعوتش را
نپذيرفتند و از تحبيب و تهديدش ترس و بيمي
بخود راه ندادند. هر قدر نوح بر اصرار و
پافشاري ميافزود و آنان را بصراط مستقيم
و توحيد و ثواب ترغيب ميكرد جز عدة
معدودي رسالتش را تصديق نكردند و مابقي به
اتكا جاه و جلال و مال و منال دنيوي به
استهزاء نوح پرداختند و گفتند: تو بشري مثل
ما هستي، اگر خداي ميخواست پيامبري
بفرستد از فرشتگان انتخاب ميكرد تا
دعوتش را اجابت كنيم. اين جمعيت ارازل و
اوباش و بي سر و پا كه بدنبال تو راه افتادهاند
افراد بيارزشي هستند كه بدون تفكر و تأمل
دعوت تو را پذيرفتهاند«مانريك الابشراً
مثلنا و ما نريك اتبعك الا الذين هم
اراذلنا بادي الرأي….»
م2
ما با تو نيستيم و از بت پرستي كه مذهب آباء
و اجدادي ماست دست بر نخواهيم داشت. نوح چندين فرزند داشت و همه جز
كنعان در اطاعت پدر بودند. كنعان با بت
پرستان هماهنگي ميكرد و نصايح پدر و
احتجاج پدر در هدايت و دلالتش اثري نداشت.
خلاصه روزگار مجادله و احتجاج ميان نوح و قومش به
درازا كشيد و عرصه بر نوح تنگ شد. پس شكايت
به خدا برد و از او ياري و استعانت جست. وحي
نازل شد كه جز عدة معدود ديگر هيچكس حتي
فرزندت كنعان ايمان نخواهد آورد. عبث با
آنان احتجاج و مجادله نكن. نوح چون ديد كه
چنين قومي مستحق عذابند پس لب به نفرين
گشود و عرض كرد: پروردگارا، از بت پرستان و
كافران احدي را روي زمين مگذار زيرا ميترسم
كه اين معدود بندگان موحد و خداپرست را
گمراه سازند. خداي تعالي مسئولش را اجابت فرمود و فرمان داد بجاي تبليغ و
ارشاد قوم، كشتي بسازد و ديگر راجع به ستمكاران و بت پرستان سخني نگويد.
نوح به اتفاق پيروان و همراهان
به نقطهاي دوردست از شهر رفت، ابزار كار
را فراهم كرد و بساختن كشتي پرداخت ولي در
اينحال كه گوشة عزلت گرفته بود قومش دست از
وي بر نميداشتند و از سرزنش و استهزاء
خودداري نميكردند. يكي ميگفت: تو كه تا
ديروز پيغمبر بودي، چرا نجار شدي؟ يكي ميگفت:
معلوم ميشود پيامبري صرف نداشت كه به
نجاري و كشتي سازي راغب گشتي؟ ديگري ميگفت:
چرا كشتي را در نقطهاي دور دست آنهم در
خشكي و دور از رودخانه و دريا ميسازي؟
قطعاً گاوهايي براي انتقال كشتي
[83]
كرايه
كردي و يا باد را تحت اختيار و فرمان در
آوردي؟ مولوي در اين مورد ابياتي نغز دارد
كه ذكر آن را بي مناسبت نميداند: نوح اندر باديه كشتي بساخت صد
مثل گو از پي تسخر بتاخت در بيابانيكه چاه و آب نيست
ميكند كشتي، چه نادان ابلهي است آن يكي ميگفت اين كشتي بتاز وان
يكي ميگفت پرش هم بساز وان يكي ميگفت اين خر بهر كيست وان يكي ميگفت كاين
مشگي تهي است آن يكي ميگفت جو چون ميخورد ور نه بارت كي به
منزل ميبرد آن يكي ميگفت بيكاري مگر يا
شدي فرتوت عقلت شد زسر او همي گفت اين به فرمان خداست اين بچربكها نخواهد گشت
كاست ديري نگذشت كه كار كشتي تمام شد و در
انتظار فرمان الهي بماند. از مقام رب
الارباب وحي آمد كه چون علامات عذاب آشكار
شد تو و خاندانت و آنانكه ايمان آوردهاند
به كشتي داخل شويد و از هر نوع حيوان و
جانور نيز جفتي نر و ماده با خود برداريد
تا نسل آنان در روي زمين از بين نرود. پس از آنكه نوح و همراهان داخل كشتي شدند طوفان عظيمي برخاست و باران سيل آسا از آسمان باريدن گرفت و چشمه سارهاي زمين بشدت بجوشيد. سيل از كوهها و بلنديها سرازير شد و تمام دشت و دمن و پستي و بلندي را در خود فرو برد. كشتي نوح برروي امواج خروشان به حركت درآمد. گمراهان و بت پرستان كه تا آن زمان در ضلالت بودند گردابهاي دمان طوفان نوح آنها را در كام خود كشيد و همه را يكسره به ديار نيستي فرستاد. نوح كه در عرشة كشتي ناظر جريان بود غفلتاً فرزندش كنعان را ديد كه با مرگ دست به گريبان است و براي خلاصي از گرداب هولناكي كه وي را درميان گرفته است بيهوده دست و پا ميزند تا مگر خود را به تپه يا دامنه كوهي برساند. نوح به حكم غريزه و محبت پدري فرياد زد: كنعان بكجا ميروي؟ هنوز وقت باقي است كه ايمان آوري و به كشتي در آئي. كنعان كه هنوز گرفتار غرور و نخوت بود به اتكاي بازوي توانايش گفت«سآوي الي جبل يعصمني من الماء…» 3 قريباً به كوهي پناه خواهم برد ولي لحظهاي نگذشت كه موجي خروشاني ميان پدر و پسر جدايي انداخت و كنعان را با خود برد. نوح از شدت تأثر دست تضرع به جانب خداي متعال دراز كرد: خدايا اين پسر من و از خاندان من است، تو وعده داده بودي كه مرا و خاندانم را نجات بخشي. خداي تعالي به نوح وحي فرستاد: «يا نوح . انه ليس من اهلك. انه عمل غير صالح. فلا تسئلن ماليس لك به علم اني اعظك ان تكون من الجاهلين….» م 4. اي نوح، او از اهل تو نيست و با عمل
ناشايسته خاندان نبوتش گم شد زيرا اينجا
صحبت تقوي و توحيد است نه حسب و نسب
خويشاوندي. برحذر باش چيزي را كه نميداني
از من مخواه وگرنه در زمرة جاهلان در ميايي.
نوح از كرده پشيمان شد و عذر و تقصير خواست.
چون كار انتقام به پايان رسيد از طرف
پروردگار توانا به زمين فرمان رسيد كه آب
را ببلعد و به آسمان دستور داده شد كه از
باريدن باز ايستد«و قيل يا ارض ابلعي مائك
و يا سماء اقلعي….»
م5
.
در اين موقع كه طوفان فرونشست كشتي بر كوه
جودي قرار گرفت و نوح با ياران و خاندانش
بسلامتي گام برزمين نهادند و از مواهب و
بركات الهي زندگاني نوين خود را آغاز
كردند. نقل است كه چون نوح دانست كه وقت
خروج نزديك است غراب را فرستاد تا از كيفيت
زمين و فرو نشستن زمين طوفان خبري بياورند.
غراب پرواز كرد و چون مرداري ديد بخوردنش
مشغول شد و اجراي فرمان را فراموش كرد. نوح
بر غراب لعنت كرد و از خدا خواست كه رزق و
روزي او هميشه از جيفه و لاشة بو گرفتة
دنيا باشد. آنگاه كبوتر را فرستاد تا تحقيق
حال كند. كبوتر به پرواز در آمد و پس از
چندي با برگ زيتون كه در منقار داشت به
كشتي باز آمد. نوح دانست كه در موقع پياده
شدن از كشتي است و در حق كبوتر دعاي خير كرد
كه همواره محبوب و مطبوع طبع آدميان باشد. «پوست تخت
حسن صباح»
در قاموس عقايد و افكار افراد غلباز
نابكار رحم و عاطفه و انسانيت معني و
مفهومي ندارد. روال و رويه آنان مبتني بر
تقلب و تدليس است، كافيست دم گاوي به
دستشان آيد تا هرچه برآن تعلق ميگيرد همه
را يكسره ببلعند و تمليك نمايند، به هيچ
چيز فروگذار نميكنند و چه بسا خانوادههايي
را كه بر سر مطامع خويش بخاك سياه نشاندهاند.
مدرك ناچيز و در عين حال محكمه پسندي كه به
دست اينگونه افراد برسد ظرفاء آن را به «پوست
تخت حسن صباح» تعبير و تمثيل ميكنند كه
پيشواي اسمعيليه به استناد آن، قلعة عظيم
و مستحكمي را به تصرف خود درآورده است.
ريشة تاريخي اين عبارت به شرح زير است: حسن صباح از پيشوايان معروف
اسمعيليه و مؤسس فرقة صباحيه در ايران است
كه اوائل قرن پنجم هجري در شهر ري ولادت
يافت و نام و نسبش حسن بن علي بن محمد بن
جعفر بن الحسين بن محمد بن الصباح حميري
يمني است«نسب او از قبيلة حمير بود كه
پادشاهان يمن بودند….پدرش
از كوفه
[84]
به قم آمد و آنجا متوطن گشت و حسن صباح از آنجا در وجود آمد»
6
. حسن در جواني به آيين پدر مذهب تشيع
اثني عشري داشت و بر اثر تبليغ اسمعيليان و
باطنيان چون اميره ضراب و بونجم سراج علي
الخصوص «مؤمن» نام كه از طرف عبد الملك
عطاش در ري مأمور دعوت بود به مذهب اسمعيلي
درآمد حسن در سال 469 به مصر رسيد و از طرف
خليفه المستنصر فاطمي و بوداوود داعي الدعوه
مصر مورد محبت و نوازش قرار گرفت و كمال
پذيرايي از وي بعمل آمد. بعد از وفات
المستنصر ميان دو پسرش نزار و مستعلي بر سر
جانشيني پدر اختلاف افتاد، نزار بوضع
فجيعي كشته شد و مستعلي برخلافت مصر منصوب
گرديد. اساس دعوت حسن كه مبتني بر امامت
نزار بود و به مصر«دعوت جديده» خوانده ميشد
براين پايه بود كه «خداشناس به عقل و نظر
نيست بلكه به تعليم امام ميباشد» به همين
جهت پيروان حسن صباح را تعليميان نيز گفتهاند. حسن پس از يك سال و
و نيم اقامت در مصر به ايران بازگشت و براي امامت نزار شروع به دعوت كرد و
دامنة تبليغات خود را در يزد و كرمان و طبرستان و دامغان و ساير نقاط ايران
توسعه داد. فعاليت شديد حسن صباح سبب شد خواجه نظام الملك صدر اعظم ملكشاه
سلجوقي ابومسلم رازي حاكم ري را مأمور دستگيري وي كند. حسن چون جان خود را
و پيروان وفادارش را در خطر ديد مصلحت در آن دانست كه قلعة مستحكمي را
پناهگاه خويش سازد و از آنجا به دعوت و تبليغ و تعليم فدائيان به منظور دفع
دشمنان بپردازد. پس از مدتي تفكر و مطالعه در وضع جغرافيايي ايران قلعة
الموت را و ناشناخته و پنهاني به سوي آن روان شد. شخصي به نام «علوي مهدي»
از اطرافيان ملكشاه سلجوقي حاكم قلعه بود و چون حسن صباح در ابتداء قدرت و
نيروي كافي براي تصرف قلعه نداشت چنين نقل ميكنند كه قلعه زميني به مساحت
يك پوست تخت «پوست گاو» از حاكم قلعه خريداري كرد« و نام خود بدهخدا منسوب
كرده پوشيده برآنجا نشست»
7 و به عبادت و تبليغ مشغول شد رفته رفته
طرفدارن حسن زياد شدند و قدرتش بجايي رسيد
كه ميتوانست قلعه را تصرف كند ولي براي
آنكه تصرف جنبة عنف و عدواني پيدا نكند
دستور داد آن پوست گاو را به رشتههاي
بسيار نازك بريدند و بدور قلعه كشديدند به
قسمي كه قلعه در درون آن پوست تخت موصوف
قرار گرفت. بامدادان حسن صباح نزد علوي
مهدي حاكم قلعه رفت و گفت: برطبق مدركي كه
در دست دارم اين قلعه به من تعلق دارد. اگر
تا كنون در اين مورد مطلبي نگفتم از آن جهت
بود كه از شما محبت و مهرباني ديدم ولي اكنون كه پيروان من زياد شدند ديگر
محلي براي اقامت شما نيست. حاكم قلعه جواب داد: شما باندازه مساحت يک پوست
گاو از من خريداري کرديد و اين همان قطعهاي است كه
برروي آن مشغول عبادت هستيد. حسن صباح گفت:
من هم بيشتر از مساحت پوست يك گاو ادعايي
ندارم ولي چون قلعة الموت در درون اين پوست
تخت قرار گرفته لذا از شما سلب مالكيت ميشود.
آنگاه براي اثبات مدعا حاكم را به خارج از
قلعه بردند و او با كمال حيرت ديد كه
سرتاسر قلعة الموت بوسيلة رشتة باريكي از
همان پوست گاو محاط شده است. بيچاره حاكم
كه جرأت اعتراض نداشت ديگر حرفي براي زدن
نداشت و حسن صباح مبلغ سه هزار دينار زر به
حاكم قلعة كردكوه دامغان حواله نوشت كه در
وجه علوي مهدي كاسازي نمايد سپس او و
اتباعش را از قلعه بيرون كرد. به اين ترتيب
قلعة الموت در سال 483 هجري تسليم حسن صباح
شد و از آن تاريخ كارش بالا گرفت
8
و
متدرجاً قلاع مستحكم ديگري در زنجان و
خوزستان و فارس و اصفهان و خراسان و
مازندران بتصرف پيروان حسن درآمد و در
هريك فرمانروايي به نام «محتشم» حكومت ميكرد.
در واقع اين دژها پناهگاهي براي مخالفان
دربار بني عباس و سلاجقه و همچنين
ستمديدگان مالكان بزرگ بود كه گروه گروه
به اسمعيليان ميگرويدند و حسن آنچنان
قدرتي بدست آورد كه شهرتش عالمگير شد. حسن
صباح براي پيروانش درجاتي معين كرد: رئيس
كل را«داعي
الدعاه» يا «شيخ الجبل» ناميد پس از او
مقام «داعي كبير» و «رفيقان» و «لاصقان» و
«فدائيان» فدائيان است. گروهي از جان
گذشته بودند كه به فرمان داعي الدعاه
افراد مورد نظر را بدون كمترين خوف و بيم
به قتل ميرساندند و خود نيز كشته ميشدند. حسن صباح ديگر از قلعة الموت خارج
نشد و از خانة مسكونيش كمتر به بيرون ميآمد.
روزگار را به عبادت و تبليغ ميگذرانيد و
در امر تبليغ و رعايت احكام مذهبي بقدري
سختگير بود كه حتي دو پسرش استاد حسين و
احمد را به اتهام ارتكاب خلاف شرع به قتل
رسانيد. حسن صباح شب چهارشنبه ششم ربيع
الثاني سال 518 هجري در زمان سلطنت سلطان
سنجر فوت شد و سلسلة اسمعيليه بعد از يكصد
و هفتاد و هفت سال به دست هولاكوخان مغول
منقرض گرديد«654 هجري»، خواجه نصيرالدين
طوسي در اين باب چنين گفته است: سال عرب چون ششصد و پنجاه و چارشد يكشنبه
اول مه ذيالقعده بامداد خورشاه، پادشاه اسماعيليان زتخت
درخاست پيش تخت هولاكو به ايستاد اين بود ريشة تاريخي«پوست تخت حسن
صباح» كه قلعة الموت در وقتش جاي گرفت و
هرجا مصداق پيدا كند ميگويند: فلاني مثل
پوست تخت حسن صباح جا وا ميكند. پاورقي:
1-سورة عنكبوت آية 14
2-سورة هود آية 30 3-4-5-سورة هود آيات 46 و 47 و 49. 6 و 7-جامع التواريخ رشيدي
جلد سوم صفحات 97 و 104. 8-از عجايب احوال آنكه لغت «اله اموت»
مطابق حروف ابجد با سال 483 هجري يعني سال
تصرف قلعه از طرف حسن صباح تطبيق ميكند و
عجيبتر آنكه مدت حكومت اسمعيليه كه 177 سال
بود با لغت «الموت» برابر است. |