ستاري،‌ جلال. "رموز قصه از ديدگاه روانشناسي". دوره 8-9،‌ ش 99 (دي 49): ص 25-29،‌ تصوير.

 

خلاصه: تفسيري برقصه‌ها و اسطوره‌ها و بررسي ريشه‌ها و علل موضوعها و نياز و خواستهائي كه درقصه رايج بوده است ازجمله حقارت و ضعف كه تعادل رواني آدمي را با نمودن سرابي آرزومندانه و موهوم در برابر دنيائي خارج و واقعي حفظ مي‌نموده.

رموز قصه‌ از ديدگاه روانشناسي

(2)

 

جلال ستاري

قصه و افسانه به اعتقاد يونگ(و نيز فرويد) محصول ناهشياري جمعي است. قصه‌ها به اعتقاد برخي از دانشمندان با منظومه‌هاي حماسي و افسانه‌ها از شاخه‌هاي اساطير بشمار مي‌آيند، آينه تمام نماي روان بشر يا جلوة خاطرات و تجارب دوران كودكي نوع بشرند كه بردنياي خارج پرتو افكن شده‌اند. رنه گنون (R. Goenon) قصه را حافظة جمعي مي‌نامند و به اعتقاد اساطير رؤيايي جمعي مردمانست.

دنياي قصه داستان و دنياي موهومي است فارغ از قوانين طبيعي كه به كام دل آسان مي‌گردد، جهان رؤيايي مطلوبي است آفريدة خيال آدمي كه در آن انسان هرچه بخواهد مي‌كند و بر همه چيز فرمان مي‌راند، پس در اين جهان ارزش آدمي بيش از اعتبار نواميس طبيعي است و قوانين سنگ دل طبيعت كه بدآيند انسان است فسخ شده‌اند. جهاني است خوش‌آيند آدمي، نمودار فردوس برين يا بازگشت انسان به بهشت روي زمين.

مضامين قصه و داستان بيان نمادين يا رمزي خواسته‌هاي مردمان است و چون ترجمان آروزهاي آدمي است از واقع چشم مي‌پوشد و يا آن را واژگونه مي‌نمايد. در قصه حقيقت تاريخي غرق مي‌شود آدم ناتوان توانا و زورمند مي‌گردد، دخترك زيبا و گمنام روستايي به همسري شاه در مي‌آيد زنان كه در اسارت مردانند به آزادي و رهايي مي‌رسند و شاهان گردن به خدمت آنان مي‌نهند ناهشياري همه عجز و ضعف آدمي را باژگونه جلوه مي‌دهد يا جبران مي‌كند.

روش روانكاوي در تفسير قصه‌ها همان شيوه تعديل رؤياها يا خوابگذاري است: اسطوره و قصه بيان همان خواسته‌هايي است كه در خواب نيز پديدار و برآورده مي‌شود، يعني تحقق آرزوهاي اساسي نوع بشر در عالم خيال است، آرزوهايي كه در نخستين آدمهاي روي زمين شكفته و بارور شده و ميوه‌هاي تلخ و شيرينش نسلاً بعد نسل به ما رسيده است. پس اسطوره دواي درد آدمي، درمان بيماريهاي رواني و نگاهدار تعادل رواني انسان است.

گفتيم كه نقش قصه‌ها و افسانه‌ها و اساطير جبران سركوفتگي‌ها، سرخوردگي‌ها و ناتواني‌هاي بشر است؛ از اين رو نشانة عقده‌هايي كه از ديرباز بشر را آزرده‌اند و خشمگين ساخته‌اند در اساطير برجاي مانده است. افسانه و قصه جبران محروميت‌هايي است كه به حق يا نا حق نصيب آدمي شده است و آدمي هنگامي به خيال بافي مي‌پردازد كه خود را از مزيت و افتخاري فراخور حال خويش محروم مي‌پندارد اما افسانه و قصه و اسطوره نمايانگر آشفتگي‌ها و پريشاني‌هاي رواني مردمان نيستند، نمودار خوشبتخي و بهروزي و پيروزي انسان‌اند. بدين گونه قصه واكنش تدافعي آدمي در برابر هرگونه ناتواني يعني نمايش احساسات و عواطف متضاد با احساس واقعي ضعف، عجز و تيره‌روزي است.

اميل فاگه (Faguet) گفته است: هزار و يك شب خواب و خيال مردم تنآساني است كه آرزو دارند به هنگام گردش معادن جواهر بيابند.

پس سرچشمه اساطير و قصه‌ها عالم فوق انساني يا فوق طبيعي نيست، دنياي دروني انسان است. وارونه کردن سير وقايع، سرآفرينش و ابتكار بشر در هر زمينه است، انسان از موهبت اين قدرت پشت روشن سرنوشت تاريك خويش را مي‌بيند. اين اساطير و افسانه‌ها ماية دلگرمي و اميدواري و تقويت روح و ارادة مردم در لحظات سخت و دشوار زندگي بوده‌اند، چون اسطوره هر سر و رمز يا ناايمني و ترس را از ميان مي‌برد و احساساتي آرامبخش جايگزين آن مي‌كرده است. البته به مرور كه علت ترس و تشويش از قواي ناشناخته طبيعت از بين مي‌رود علت وجودي اساطير نيز نيست مي‌شود يعني اسطوره چون به واقعيت بدل شد مي‌ميرد.

باري نقش قصه و داستان جبران حقارت و ضعف و حفظ تعادل آدمي با نمودن سراب توفيقي موهوم   [25]   در برابر شكستي واقعي است،

ديوها و انسانها از كتاب هزار و يكشب

اما اين سراب بايد آنقدر فريبنده باشد كه با جبران ناتواني و درماندگي انسان، احساس تلخ و واقعيت دلشكن و دردناك را پاك زايل كند. اين مقصود با تأييد پيروزي قهرمان در پيكار با نيرويي سهمگين به دست مي‌آيد، از قبيل نبرد پسري بي‌ساز و برگ با بزرگ سالي نيرومندو مسلح(داستان داوود و جالوت و اوليس و پوليفم)، غلبة كودك بر بزرگسال، رهايي دختر جوان از نامادريش، كشته شدن اژدها به دست قهرمان، از پا درآمدن غول به دست كوتوله (ويشنو براي نبرد با غول(Bali) خودش را كوچك مي‌كند و با بر او پيروز مي‌شود) و از همين روست كه برخي از خدايان فقط در گاهواره مجسم و تصور مي‌شده‌اند(1). گاه تخيل شئي معمولي را نيز وسيلة رهايي و رستگاري و جبران ناكامي‌هاي آدمي مي‌سازد. مثلاً كوزة آرد يا شيري كه مردي در عالم خيال از فروشش سود كلان مي‌برد، اما  [26]   ناگهان حركتي ناشيانه مي‌كند و كوزه مي‌شكند و همه آرزوها به باد مي‌رود.

اسب سحرآميز از كتاب هزار و يك شب

يونگ نشان داده است كه دو اصل نرينه و مادينه كه يكي مثبت و فعال و آن ديگر منفي و منفعل است بر سراسر جهان هستي حكمفرماست. اين ثنويت همان دوگانگي لي بي‌دوست كه دو جنبة مادي و معنوي، بروني و دروني، فعال و منفعل، سازنده و پذيرنده دارد. بر اين اساس افسانه‌ها و اساطير نمادهاي آنها به دو دسته تقسيم مي‌شوند: افسانه‌هايي كه اشخاص مرد صفت و مثبت و فعال(مرد يا زن مرد صفت) براي جبران حقارت و ضعف خود پرداخته‌اند و خيالهايي كه اشخاص زن صفت و منفعل(زن يا مرد زن صفت) به همان نيت بافته‌اند. هريك از اين دو دسته، اشخاص و مناظر و زبان حال و رويدادهاي خاص خود را دارد. انديشة اساسي داستانهاي دست اول كسب افتخار و مضمون اصلي داستانهاي دست دوم تأمين نعمت و بركت است ضمناً در هريك از اين دو دسته دو گونه قصه و داستان مي‌توان يافت: قصه‌هاي تمام و كمال مردانه و زنانه و در اين صورت خلق و خوي مردانه در مرد و خصايص زنانه در زن تجسم يافته است و يا مخلوطي از اين دو حالت(Andro Gynisme) كه جنسيتي است گنگ و نامشخص. پس بطور كلي چهار دسته داستان زاييده خيال چهارگونه آدم تشخيص مي‌توان داد: مردان مرد (صورت و سيرت مردانه) كه قدرت جو، دلير و فرمانده‌اند و چون بر سر راه خود موانعي گذر ناپذير ببينند با آفريدن اساطير و افسانه‌هاي پهلواني و قهرماني آروزي خويش را بر مي‌آورد. اين اشخاص سازنده  [27]  حماسه‌ها و كارنامه‌هاي اعجاز آميز پهلوانان و قهرمانان و شاهان و خدايان نيرومند و پيروزند.

مجلس خون بوزينه براي مداواي شاهزاده از كتاب طوطي‌نامه.

انديشه اساسي در اين گونه قصه‌ها ستايش فرماندهي، قدرت و افتخار است و اين سه انگيزه در ستايش زمان يا خدايان نرينه آسمان وجود دارد، حال آنكه ستايش فراواني و نعمت و باروري مربوط به پرستش مكان يا الهگان زميني‌ است. در همين دسته زن مرد صفت براي جبران ضعف جنس خود به صورت زني جنگجوي و دلاور و نيرومند و پيروز در كارزار جلوه‌گر مي‌شود. در اين حالت خصلت مردانگي در وجود زن تجسم يافته است، اما در صورتيكه خصلت زنانگي در وجود مرد متجلي گردد، قهرمان بصورت جواني با روي ساده و جامه‌هاي فاخر مزين به دُر و گهر، سخندان، ظريف، لطيف و بسيار حيله‌گر در مي‌آيد(و اين مكر   [28]    و حليه‌گري خاص زنان است)، از قبيل ملكزادگان يا نجيب‌زادگاني كه در قصه‌ها عاشق دلخسته دختران ملوك مي‌شوند.

اما در قصه‌هايي كه قهرمانانش به تمام و كمال زن (در صورت و سيرت زن) هستند نتيجه واپس زدگي آرزوهاي زنانه بصورت مناسبات عاشقانة موهوم چون سرگذشت يوسف و زن تحقير شده عزيز مصر كه مردي پاك و وارسته را دل دادة بي‌قرار خويش مي‌خواهد جلوه‌گر مي‌شود و زناني كه خواستار عشق و عاشقي‌اند اما تنها و بي‌كس مانده‌اند به خيال بافيهاي پرعطوفتي كشيده مي‌شوند كه قصه‌ پريان  يا قصه‌هاي رؤيا آميز وصلت شاهزاده با دختري گمنام چكيدة آن است. Cendrillon كه به قول استرابون و ديو دور يك داستان بسيار كهن مصري است بهترين نمونه اين گونه خيال پردازي است. قصة وصلت شاه با دختر شبان و نامزدي آسماني زني گنهكار با خداوند ، پسر خداوند يا مردي خداوار نيز از همين قماش است. مضمون همة اين قصه‌ها رسيدن به سلطنت، قدرت و افتخار است، چون مضمون نمونه وار رسيدن مردي فقير و بي‌كس به مقام پادشاهي: در اين قصة ايراني بازي را پرواز مي‌دهد و باز بر سر هركس نشست آن كس به پادشاهي برگزيده مي‌شود. و باز نظير اين مضمون، داستان نمونه‌وار شاهزاده خانمي است كه تاج شاهي را بر سر همسر خود مي‌نهد، اما در قصة ايراني حتي الزام و شرط خوش‌آيند و مورد پسند زن بودن نيز وجود ندارد.

پس تخيل آدمي براي جبران ضعف، نقص يا كمبودهاي خويش در غالب قصه‌ و افسانه واقعيتي تلخ را باژگونه مي‌سازد. همة فضايل و ملكاتي كه به خدايان و قهرمانان نسبت مي‌دهيم درست همان چيزهايي است كه نداريم. همچنين نقش كهن‌ترين قصه‌ها و افسانه‌ها كه به مصر باستان به يادگار مانده جبران ضعف و حقارت بردگان در برابر شوكت و نعمت زورمندان است، از اين رو در اين قصه‌ها سروران ريش خند مي‌شوند. فرعون كتك مي‌خورد، زنش او را فريب مي‌دهد، دزد به گنجينه دستبرد مي‌زند و اين همه انتقامي است كه مردم محروم از بزرگان قوم و فراعنه مي‌گيرند، چون با تحقير زورمندان و قويدستان با آنان همسر و برابر مي‌شوند و در حقيقت تيره‌روزي‌هاي خويش را بر فرعون كه تجسم ملت است فرا مي‌افكنند. البته هميشه و همه جا نبايد در جستجو نمادهاي عميق بود و همچنين پنداشت كه هرتصوير و نام و رقم و شيئي در قصه و افسانه داراي نقش يا مفهومي رمزي است. حتي در مهمترين اساطير و قصه‌ها در كنار عناصر نماد اصيل عناصر ديگري وجود دارد كه از زندگي عادي يا سنن محلي و بومي سرچشمه گرفته يا زائيدة تفنن قصه‌گوست. بعضي قصه‌ها و افسانه‌ها نيز كه صورت نمادي دارند بازماندة رسوم بسيار قديم است و گاه بعضي حوادث زندگي عادي كه به عللي كنجكاوي مردم را بر مي‌انگيختند بصورت قصه و حكايت درآمده‌اند.

يكي از مهمترين علل رنج قوم و ملتي اين است كه در زاد و بوم گرامي خويش دچار حمله دشمن يا مصيبتي طبيعي چون قحطي گردد. اين گونه مردمان بناچار براي جبران محروميت‌ خويش قصه‌ها مي‌آفرينند و به ياري قهرمانان و خدايان در عالم خيال بر واقعيت دلشكن پيروز مي‌شوند.

مثلاً اگر زميني خشك و بي‌حاصل ساكنانش چنين مي‌انديشند كه اين خشكي ريشه‌هاي آسماني و فوق انساني دارد و نتيجة جنگ خدايان با غولاني است كه مي‌خواستند جايگزين خدايان در آسمان گردند، اما خدايان با پرتاب سنگ و كلوخ غولان را كشتند و خشكي زمين يادگار آن پيكار است. اين افسانه آرام بخش است زيرا كه اگر سرزميني به خواست و ارادة خدايان خشك شده باشد، رنج و ناايمني مردم آن سرزمين به احساس ايمني بدل مي‌شود و آدمي خود را قادر به جبران مصيبت‌ها و آباد گردانيدن زاد و بوم خويش مي‌بيند. سرزميني كه در آغاز سبز و خرم بوده و ناگهان به خواست خدايان به صورت صحرائي پر از سنگ و كلوخ درآمده است باز آباد مي‌تواند شد. اما علاوه بر اينگونه قصه‌ها كه به طريقي منفي پندار آزادي و اختيار را در ذهن خيال پرداز مردم اسير و ستمديده ايجاد مي‌كند، قصه‌هاي ديگري نيز هست كه توهم برابري و آزادي را به طريقي مثبت يعني با نمايش پيروزي‌هاي اعجاز آميز بوجود مي‌آورند و آن حديث مردم تنگدستي است كه ناگهان با كشف گنجي دولتمند مي‌شوند يا دختران روستازاده‌اي كه به همسري شاهزادگان در مي‌آيند. قصه‌هاي هزار و يك شب يا حكايت Cendrillon از اين قبيل‌اند.

بطور كلي ترس از نيستي و نابودي دو علت دارد: پيري و بي‌غذايي. براي پيكار با اين ترس مردمان اساطير جاودانگي و ابديت و اساطير خير و بركت را آفريده‌اند كه اولي مربوط به زمان و دومي وابسته به مكان است. همه خدايان زمان خدايان پدري بودند كه در آسمان بسر مي‌بردند و همه خدايان مكان اله‌هاي مادري كه در زمين جاي داشتند. خدايان مربوط به زمان دوستار حكمراني، قدرت و افتخارند و الهگان وابسته به مكان خواستار بركت و فراواني. در قصه‌هاي نوع اول سخن از قهرماني و پهلواني و پيروزي و كشورگشايي و روز و روشنايي است و مضمون قصه‌هاي نوع دوم نعمت و بركت، دارائي، قصر، جواهر، پارچه‌هاي فاخر، غار شب و زمين و گنجينه است.    [29]

 

پاورقي:

1-«از نمونه‌هاي كردارهاي جابرانه و نابخردانة (كيكاوس) داستان اوشنر را ذكر كرده‌اند. بروايت داستان دينيك(فصل 38 بند 33) اين مرد كه همه خردمندي بود، پسر دختر پائورواجيرياي مزدا پرست بود. در دينكرت (كتاب هفتم فصل اول-بند 36-37) چنين آمده است كه اوشنر در شكم مادر بود كه فرجم بدو پيوست و سخن گفتن آغاز نهاد، بسياري از سخنان شگفت‌انگيز به مادر گفت و پس از زادن با سخن گفتن به فراچيه جادوگر و پرستندة ديوان منش بد را مغلوب كرد. بعدها وزير و رئيس مشاوران كي اوس شد....و ايرانيان را با تعليمات اخلاقي خويش تربيت كرد و سرانجام بفرمان كي اوس كشته شد»، كريستن سن، كيانيان، ترجمة دكتر ذبيح الله صفا.