پرتوي آملي، مهدي. "ريشه تاريخي امثال و حكم". دوره 7-16، ش 99 (دي 49): ص 38-39.

 

خلاصه:  "جعفرخان از فرنگ برگشته".

ريشه‌هاي تاريخي امثال و حكم

مهدي پرتوي

«جعفرخان از فرنگ برگشته»

مثل بالا به افراد كم مايه‌اي اطلاق مي‌شود كه گمان مي‌كنند چيزي مي‌دانند و مقام فضل فروشي چند واژة پيش پا افتادة‌ خارجي را چاشني كلام مي‌كنند. بعضي جوانان كم سواد چند صباح كه بخارج از كشور سفر كرده باشند با ملغلق گويي و استعمال كلمات بيگانه و تلفيق رطب و يابس هم عرض و آبروي خويش مي‌برند و هم سامعة شنونده را آزار مي‌دهند. به اين دسته افراد كه خوشبختانه معدود و نادر هستند از باب طنز و تعريض گفته مي‌شود «جعفرخان از فرنگ برگشته» يعني خودستائي مي‌كند در حاليكه چيزي بارش نيست.

اكنون ببينيم اين جعفرخان كيست كه نامش ضرب المثل و ورد زبانها شده است:

******

جعفرخان از سفر برگشته نام و عنوان يك نمايشنامة كمدي است كه آقاي حسن مقدم«علي نوروز» در سال 1301 هجري شمسي برشتة‌ تحرير كشيد و از طرف بازيگران «ايران جوان» در سالن تأتر گراند هتل تهران برروي صحنه آمده است. در اين نمايشنامه از جواني به نام جعفرخان بحث مي‌شود كه مدتي را به قصد تحصيل دانش در ديار فرنگ «اروپا» گذرانيد. موقعي كه به وطن مألوف بازگشت ضمن ادا و اطوار لوس و بيمزه، بجاي لغات و اصطلاحات شيرين فارسي از لغات فرانسه كه در آن روزگار بيشتر خريدار داشت استعانت مي‌جست. براي اين جناب جعفرخان مجلس رسمي و محفل انس و خانه و آشپزخانه علي السويه بود و هرجا به مقتضاي زمان و مكان چند لغت و اصطلاح خارجي چاشني مي‌كرد تا مايه و ميزان فضل و كمالش بر شنوندگان روشن گردد! در حاليكه اگر از همين جناب مستطاب راجع به تمدن و فرهنگ همان كشور بيگانه سئوال مي‌شد نه تنها در گل مي‌ماند بلكه زبان خارجي را كه سالها در آن كشور بسر برده است روي اصول و قاعده «گرامر» و اقف نبود. گمان ميرود آقاي حسن مقدم در تنظيم اين نمايشنامه از واقعة شيرين و آموزنده‌ايكه در زمان وزارت علوم عليقلي ميرزا اعتضاد السلطنه اتفاق افتاد الهام گرفته باشد. جريان واقعه بشرحي كه در جنگ خطي آقاي احمد احمدي آمده به اين شرح مي‌باشد:

«در جزء چهل و دو نفر محصلي كه در سال 1275 قمري در ايام وزارت علوم عليقلي ميرزا اعتضاد السلطنه به فرنگستان فرستاده شدند جواني بود كه در فن صحافي مهارت بهمرساند و بعد از برگشتن به طهران و نمودن هنر خود لقب صحافباشي گرفت. موقعيكه اين محصلين از فرنگ برگشته و براي معرفي به اعتضادالسلطنه مقابل حوض مدرسة دارالفنون صف كشيده بودند تصادفاً اعتضادالسلطنه روي به صحافباشي كرد و حوض را به او نشان داد و گفت«اين را چه مي‌گويند»؟ صحافباشي به زبان فرانسه فصيح و غليظ گفت:«باسن». اعتضادالسلطنه امر داد كه چوب و فلكي حاضر كردند وبه دستور او پاهاي صحافباشي را به چوب بستند. چون چند چوبي خورد از زير فلك گفت: «اوز». اعتضاد السلطنه گفت باز بزنيد و چنين كردند و طولي نكشيد كه صحافباشي فرياد برآورد: «حوض، حوض» و حاء حطي ضاد غليظ عربي را كاملاً‌ از مخارج خود به تلفظ درآورد و بساط حقه‌بازي را كه شايد مي‌خواسته است بعدها بگستراند از همان اول برچيد و بعدها مثل آدم حرف زد.»

اين نوع سخن را در عرف و اصطلاح ادب ملغلق گويند. ملغلق سخني است كه متكلم به تكلف آن را به لغات بيگانه آميخته كند و شنونده را از آن سخن خوش نيايد. متأسفانه در ميان معدودي جوانان اروپا و امريكا رفتة خودمان كه به لغات بيگانه كما بيش آشنايي دارند اين شيوة ناپسند معمول و متداول است و في المثل بجاي پيچيده «كمپليكه» بجاي مرد خوب و با ادب«جنتلمن» بجاي احساسات«سانتيمان»...... بكار مي‌برند. هيچ متوجه نيستند كه با اين ملغلق گوئي و استفادة   [38]   بيمورد از لغات خارجي خود را مسخرة ظرفا قرار مي‌دهند و همه جا و همه كس با طنز و كنايه و پوزنخند از آنان ياد مي‌كنند. مقصود نگارنده انتقاد از زبان بيگانه نيست چه بسط علوم و معارف در دنياي امروز ايجاب مي‌كند كه پژوهندگان علم و دانش يك يا چند زبان زندة جهان را حتماً فرا گيرند و چنانكه غفلت ورزند بيگمان احاطه بر رشتة تحقيقي و تخصصي براي آنان خالي از اشكال نخواهد بود ولي دانستن زبان خارجي نبايد مانع از آن شود كه زبان مادري را فراموش كنيم و از لغات بيگانه به منظور تفرعن و خودستائي كه مبين سفاهت و بلاهت است استفاده نمائيم.

هنگاميكه نگارنده در دانش سراي عالي تحصيل مي‌كرد روزي يك نفر استاد فرانسوي با يكي از استادان معمم ايراني در حياط جنوبي دانش سراي عالي «واقع در خيابان كمال الملك» طهران-محل فعلي دفتر لغتنامه دهخدا» برخورد كرده به زبان فرانسه سلام كرد، استاد ايراني به زبان فارسي جواب داد. معلم فرانسوي به زبان فرانسه احوالپرسي كرد، آن روحاني محترم مجدداً به زبان شيرين فارسي پاسخ گفت. پس از آن كه از يكديگر جدا شدند از اين طرز احوالپرسي مضحك از آن استاد محترم معمم سؤال شد در پاسخ فرمودند: فرزندان عزيز، اين آقاي فرانسوي بخوبي آگاه است كه من فرانسه مي‌دانم به همين جهت با من به زبان فرانسوي صحبت كرد ولي از شما مي‌پرسم كه آيا انصاف است در كشور خودم با مردي خارجي به زبان او صحبت كنم؟ او در استخدام دولت ايران است، حقوق گزاف مي‌گيرد، از تمام تنعمات كشور ما استفاده مي‌كند معذالك زبان مادريش را از ياد نمي‌برد ولي من كه در مملكت خودم زندگي مي‌كنم و از كلية نعم و مواهب سرزمين آباء و اجدادي خويش بهره بر مي‌گيرم اجبار ندارم كه به زبان خارجي صحبت كنم. وظيفة اين معلم خارجي اين است كه برود زبان كشوري را كه از آن منتفع است ياد بگيرد. من هروقت به كشور فرانسه رفتم البته فارسي صحبت نخواهم كرد ولي در اينجا وظيفه اوست كه به زبان فارسي تكلم كند و يا مترجمي براي بيان منويات خويش استخدام نمايد.......

اتفاقاً ملغلق گوئي اختصاص به عصر و زمان ما ندارد. اگر چند قرن به عقب برگرديم مي‌بينيم كه خواجه جمال الدين يلغز «وزير سلطان حسين بن سلطان اويس ايلكاني» در قرن هشتم هجري به قدري در مكالمه رعايت اطناب و تعقيد و تكلف مي‌كرد كه اين حكايت به نقل از كتاب حبيب السير نمونة آن است. «خواجه جمال الدين يلغز مقيد بود به آنكه بعبارت ملغز تكلم نمايد و دو پسر داشت موسوم به عبدالله و فيض الله. نوبتي امير شمس الدين زكريا وزير ديگر سلطان حسين يكي از نوكران ترك را جهت طلب كاه به خدمت خواجه جمال الدين فرستاد. چون آن شخص پيغام بگذارد خواجه جواب داد كه: پسر عبدالله و جان فيض الله كه در متبن(1) ما چندان تبن(2) موجود نيست كه عصافير به مناقير برسطوح كشند(3). نوكر بيچاره معني اين كلمات را ندانسته گفت«بيك سمان طيله ده دور؟» خواجه فرموده كه «اعادات عبارات از عادات اولوالاباب بعيد است»(5) و آن ترك چون ديد كه هرچند مي‌ايستد سخني مفهوم نمي‌شود بازگشت و امير شمس الدين زكريا را گفت:«هرچند من از خواجه كاه مي‌طلبم او قرآن مي‌خواند».

در پايان به مناسبت نمي‌داند كه اين چند حكايت مضحك و آموزنده را با استفاده از كتب ادبي و تاريخي و به منظور هشدار به جعفرخانها و به عنوان حسن ختام نقل كند:

1-گويند دهقاني چند الاغ هيمه آورده بود كه بفروشد شخصي به او رسيده و گفت: اين حمل حطب مرتب بر حمار اسود اللون را بچند درهم شرعي به معرض بيع در ميا‌وردي؟ دهقان كه از گفتة‌ آن شخص چيزي مفهومش نشده بود گفت: اگر قرآن مي‌خواني برو به مدرسه. اگر هيزم مي‌خواهي الاغي دو ريال قيمت آن است.

2-مي‌گويند ناظم الملك كه از معاريف و محترمين شيراز بود وقتي پسرش از فرنگ برگشت تمام اعيان و اشراف شيراز را به ناهار دعوت كرده بود و توي سفره ضمن ساير اطعمه و اشربه به سبك شيرازيها يك قاب بزرگ آلبالو پلوهم بود كه وسطش خروس گذاشته بودند. پسر ناظم الملك به پدرش گفت: آقاجان چيز مي‌خوام!

ناظم الملك پرسيد: چي مي‌خواهي پدرجان؟

گفت: شوهر مرغ!!

ناظم الملك وقتي كه ديد پسرش پس از چند سال تحصيل در فرنگستان بجاي خروس مي‌گويد شوهر مرغ خيلي عصباني شد و فوراً دستور داد كه پاي آقازاده را به چوب فلك ببندند و آنقدر او را بزنند تا اسم شوهر مرغ يادش بيايد. پسر ناظم الملك با همان تازيانة اول اسم شوهر مرغ يادش آمد و فرياد كشيد: خروس. خروس.(6)

3-مي‌گويند طلبه‌اي در چاهمدرسه افتاد، سحرگاهان كه مقني آمد تا چاه را خالي كند صداي از ته چاه شنيد. پرسيد كيستي؟ طلبه گفت: «اعطني حبلاً دقيقاً و اجذبني جذبا رقيقا». مقني گفت: جات خيلي خوبه، همانجا بمان تا ياد گيري مثل آدم حرف بزني(7).      [39]

 

پاورقي ها:

1-متبن يعني كاهدان.

2-تبن بكسر اول و دوم يعني كاه.

3-يعني گنجشكها با منقارها بلانة خويش برند.

4-يعني آيا كاه در طويله موجود است؟

5-يعني از بزرگان بعيد است كه مطالب را تكرار كنند.

6-مجلة خواندنيها. سال 27 شماره 34.

7-مجلة وحيد. سال چهارم . شماره 38 صفحه 110.